• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 6
زمان آخرین مطلب : 6129روز قبل
ادبی هنری

                            زندگی در جزیره

کشتی در طوفان شکست و غرق شد .فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند با خود گفتندبهتر است از خدا کمک بگیریم .دست به دعا شدند.برای اینکه ببیند دعای کدام یک بهتر مستجاب میشود هر یک به گوشه ای از جزیره رفتند.نخست از خدا غذا خواستند.فردا مرد  اول درختی از میوه یافت و میوه های آن را خورد ولی مرد دوم در سرزمین خود چیزی را برای خوردن نداشت.هفته ای بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست فردا کشتی دیگری غرق شدزنی نجات یافت و به مرد رسیددر سمت دیگر مرد دوم هیچ کسی را نداشت. مرد اول از خدا غذا خانه و لباس بیشتری خواست فردا به صورت معجزه واری تمام چیزهای را که خواسته بود به او رسیدولی مرد دوم هیچ چیزی نداشت. دست آخرمرد اول از خدا کشتی ای خواست تا او و همسرش را نجات دهد و فردا آن روز کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت مرد اول خواست تا بدون مرد دوم به همراه همسرش انجه را ترک کند  پیش خود گفت مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد پس همین جا بماند بهتر است زمان حرکت کشتی ندایی از آسمان آمد و از آمرد پرسید چرا همسفر خود را در جزیره تنها میگذاری  مرد پاسخ داداین نعمت هایی را که به  دست آوردم همه برای من است همه را خودم درخواست کردم  در خواست های او که پذیرفته نشده است پس لیاقت این چیز ها را ندارد ندا مرد را سرزنش کرد اشتباه میکنی . زمانی که تنها خواسته های او را اجابت کردم و تو به  آن مرد مدیون هستی  مرد اول با حیرت پرسید که از تو چه خواست که باید مدیون آن باشم. ندا جواب داد آن مرد از من خواست تا خواسته های تو را اجابت کنم

سه شنبه 7/7/1388 - 11:33
شعر و قطعات ادبی

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ....هم ننتظر حادثه هم فکر خطر باش

پنج شنبه 14/3/1388 - 11:18
ادبی هنری

مردی به دربار کریم خان زند رفت وبا ناله وزاری میخواست که او را ملاقات کند سربازان مانع ورودش میشدند کرم خان درحال کشیدن قلیان  ناله وفریاد مرد را میشنود

و سوال میکند ماجرا چیست. بعد از گزارش سربازان به کریم خان وی دستور میدهد که مرد را به حضورش بیاورند. مرد به حضور کریم خان میرسد و کریم خان  مگوید که چه شده است که این همه گریه وزاری میکنی مرد با درشتی میگوید که دزد همه ای اموالم را برده است وهیچ چیز در بساط ندارم خان سوال میکند : وقتی اموالت به سرقت میرفت کجا بودی .مرد گفت:من خوابیده بودم!!!! خان میگوید: خوب چرا خوابیده بودی که مالت را ببردند.مرد در این لحظه چنان جوابی میدهد که که استدلالش در تاریخ مانگار میشود وسرمشق آزادی خواهان میشود مرد میگوید .من خواب بودم ولی فکر میکردم تو بیداری ....خان بزرگ زندلحظه ای سکوت میکند و بعد دستور میدهد خسارتش را از خزانه جبران کنند ودر آخر میگوید این مرد راست میگوید ما باید بیدار باشیم

پنج شنبه 14/3/1388 - 10:51
محبت و عاطفه

دخترجوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت وبستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت ودر میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت وآبله تمام صورتش را فرا گرفت .مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش میرفت واز درد چشم مینالید. معد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله ان را ازشکل انداخته بود وشوهر هم که کور شده بود.همه مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر کهشوهرش نابینا باشد.20سال بعدبعد از ازدواج .زن از دنیا رفت مرد عصایش را کنار گذاشت وچشمانش را گشود.

همه تعجب کردند .مرد گفت:من کاری را جز شرط عشق به جای نیاورده ام

چهارشنبه 13/3/1388 - 12:53
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته