• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 4
زمان آخرین مطلب : 6126روز قبل
دانستنی های علمی
 دیروز منتظرت بودم بیشتر از همیشه و تو آمدی با همه ی مهربانیهایت ..... 
پنج شنبه 9/7/1388 - 15:8
دانستنی های علمی
هوای حوصله کم رنگ می شود گاهی ..
دلم برای خودم تنگ میشود گاهی..
سه شنبه 31/6/1388 - 16:18
ادبی هنری

میلاد اماد سجاد (ع) گرامی باد ..
دو هفته ای میشه که از سفر مشهدمون میگذره اما باز دیشب دلم هوای حرم آقا رو کرده بود ..
واسه همین شعری رو از سروده های دوست خوبم آقای سید حسن مبارز میذارم ..

هنگام رفتن از حرم آن امام بود

 

وقتم تمام و حرف دلم ناتمام بود

از راه دور آمده بودم زیارتش

زیباترین عریضه من یک سلام بود

یادش بخیر گم شدنم توی صحنها

از بسکه در حریم حرم ازدحام بود

حوض طلایی وسط صحن و انتظار

دستی که قطره قطره تمنای جام بود

پشت ضریح پنجره فولاد و خستگان

ساعات کار حضرتشان صبح و شام بود

یک گوشه می نشستم و کارم سکوت بود

گویی سکوتهای من اوج کلام بود

بعد از زیارت حرمش توی ذهن من

تصویری از مناره و گنبد مدام بود

روز وداع روز غم و غصه بود چون  

وقتم تمام وحرف دلم ناتمام بود.....

سه شنبه 6/5/1388 - 12:37
شهدا و دفاع مقدس
دفترش رو که پرت کرد توی حیات رفت به اتاقش و درر رو قفل کرد ..بابایی به مقداری جلو رفت ایستاد اینبار سعی کرد مسافت بیشتری رو بره  محسن خودش رو توی اتاقش پشت پرده  قایم کرده بود یاد صبح افتاد وقتی که معلم مجبورش کرد از روی  سرمشق یه صفحه کامل بنویسه ..اون موقع هم چشماش تار شده بود بابایی خم شد و دفتر رو برداشت محسن دستی به چشماش کشید تا بابایی رو بهتر ببینه بابایی شروع کرد به ورق زدن دفتر  صفحه ی آخر چروکیده و خط خطی بود بابایی سعی کرد از بین خط خطیهای دفتر کلماتی رو که باقی مونده بود بخونه ..
« در بدن »...
پدر دقیق تر شد
«سالم»...
زیر لب زمزمه کرد:
سالم است در بدن...؟
در بدن سالم است..؟
سالم در بدن ...؟
یکی دیگه ..باید یه کلمه دیگه پیدا کنم ..
محسن مطمئن نبود که همه ی جمله ها رو خط زده باشه ..پرده رو گاز کرفته بود و تو دلش میگفت: خدا جون غلط کردم ..ببخشید ..تو رو خدا بابایی نبینه ..تورو خدا غلط کردم..
پدر عینکش رو به چشماش زد ..سرفه هاش باز شروع شده بود دفتر با هر سرفه تکون می خورد
بابایی سعی کرد نفسش رو تو سینه اش حبس کنه ..دقیق تر شد بین کلمه هایی که سیاه شده بود بالاخره دید کلمه ای رو که نباید میدید ..
«عقل».......
دوشنبه 5/5/1388 - 12:11
خاطرات و روز نوشت

ادکلن های متفوت از کنار هم میگذرند ..

عطر سلامی نمی شنوی..

يکشنبه 4/5/1388 - 15:10
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته