ازش پرسیدم تو خوشبختی؟ جواب داد:آره. گفتم یعنی هیچ چیزی وجود نداره که تو اونو بخوای ولی نتونی بدست بیاری؟ چشماش برقی زد و گفت من همه چی دارم... یه سقف به رنگ آسمون، یه فرش به رنگ زمین و یه خدای بزرگ، خیلی بزرگ...
خدای من از همه دنیا بزرگتره و از همه جواهرات با ارزش تر و حتی از همه آدما مهربون تر...
اون از همه مجنون ها عاشق تر و از همه لیلی ها معشوق تره...
آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟
تا حالا شده شب، موقع خواب بترسی؟ چیکار کردی؟ پتو رو بالا آوردی؟
مگه کاری از دست پتو برمیاد؟
آره برمیاد...از دریافت انرژی منفی جلوگیری میکنه.! تا احساس آرامش کنی.
توی خیابون چی؟ تا حالا شده بترسی؟ یا احساس کنی احساس بدی داری؟ فکر میکنی راه حلش چیه؟
میدونستی چادر همون کار پتو رو میکنه؟ آرامش بهت میده.اگه باور نداری یه بار امتحانش کن...ضرر نداره
حتما خیلی از شما با بازی gta یا بازی شبیه اون که مراحل مختلف و خیابون و... داشته باشه آشنایی دارید. حالا فرض کنید سازنده این بازی شمایید.
همه چیز این بازی رو شما طراحی کردید خیابونا، شخصیت ها، تمام صحنه ها، پلیس ها و حتی اتفاقاتی که قراره بیفته. برنامه نویسی این بازی هم به عهده شماست. شما تعیین میکنید کجا، کی، چه جوری و در چه شرایطی چه اتفاقی بیفته و این شمایید که تعیین میکنید چه جوری باید در بازی برنده باشیم. حالا یه کاربر میخواد بازی کنه. شما تمام قوانین و اطلاعات مربوط به بازی و حتی رمز ها و میانبرها رو در اختیارش میذارید و نقشه را هم که قبلا در بازی قرار دادید که اون میتونه از اونها استفاده کنه یا نکنه. مشخصه که بازیکن باید از اطلاعاتی که شما بهش دادید استفاده کنه تا بتونه به زیبایی بازی کنه و برنده بشه. بازیکن شروع به بازی میکنه و شما کنارشید تا بازیشو تماشا کنید و اگه کمک خواست راهنماییش کنید. بازیکن از هر راهی، با هر روشی، به هر صورتی که بازی کنه شما میدونید چه اتفاقی قراره براش بیفته. در واقع شما خدای این بازی هستید و در حالی کاربر اختیار داره هر جور خواست بازی کنه ولی شما از همه چیز در حال و آینده خبر دارید.