• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 6336روز قبل
ادبی هنری
همیشه فکر می­کنی درست انجام میدی ولی!!!!

توییه سرزمین دو برادر پهلوان زندگی می­کردند. برادر بزرگتر به نام فیلیپ برادر کوچکهم رابین بود.
در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پساز خوش آمدگویی به آنها گفت که دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنهاکسانی هستید که می­تونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید.
بعد از تجهیز کردن ایندو برادر را راهی این نبرد کرد.
دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزیرسیدن.
ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن.
صبح که شد فیلیب به رابینگفت تو برو به جنگ من اینجا می­مونم و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا ردبشه من جلوشو می­گیرم.
هر چی باشه من بزرگترم و قویتر.
رابینم که پسر خوب و حرف گوشکنی بود به راه افتاد.
اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی کهدرست کرده بود کباب می­کرد دید که رابین داره از دور می­آد و کاملاً زخمی شده.
بهسمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟ رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگبا 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد.
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار براسبش شد و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم.
اون با خودش گفت کهپادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال می­شه.
بعد برگشت و با برادرش به سمت قصرپاشاه به راه افتادن. وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریختهشده و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن.
رابین خیلی راحت از اونرودخونه رد شد اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همهطلاها ریخت توی آب. فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دستداد هم اسبشو.
خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد. پساز خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت خب از جنگ برام بگین و ازپهلوانهای دشمن بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین.
رابین شروع کرد به تعریف وزخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت می­داد. بعد از صحبتهای رابین پاشاهنگاهی به فیلیپ انداخت. اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود.. چون فیلیپ واسه گفتنحرفی نداشت. اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد به جای اینکه به فکر خودشتوکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم می­گیره بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهمبپرسه.
ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم. فکر می­کنیم که بهترین کاری رو کهمی­تونیم داریم انجام می­دیم. اما حقیقت چیز دیگست. خیلی وقتا خدا دوست نداره که ماخیلی از کارها رو که فکر می­کنیم درسته انجام بدیم.
خدا دوست داره ما آدما ازشبپرسیم:ای خدای من تو از من چی می­خوای؟
ای خدایی که به من عقلدادی، من می­دونم که تو از من داناتر و حکیم تری، پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید بهخلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟ بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...
دوستای خوبم. خدا دوستداره که ما باهش حرف بزنیم. ازش بپرسیم. شکنکنید که خدا صداتونو می­شنوه و بهتون جواب می­ده اگه بهش ایمان داشته باشین. اونهمتونو دوست داره.

فقط یه جمله دیگه می­گم. مواظب باشین تو بهشت اومدنی مثلفیلیپ دست خالی نیاین.اون بالا می­بینمتون
دوشنبه 19/12/1387 - 18:42
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته