• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 6
زمان آخرین مطلب : 6294روز قبل
شعر و قطعات ادبی

 


 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
اللهم صلی علی محمد و آل محمد
 
شعر            

 
همه از اوست    
به خدای روز، که طلوع اش می کند -------به خدای شب، که غروبش می کند

نام او نام است، از اوصاف اوست--------- گر خدایی است، که خدایی می کند

شب به شب، نظر به جای می کند---------- که بنده تا هست،رازداری می کند

        گر خدای روح ، نورانی کند--------- بنده از عشقش، جانفشانی می کند

از تمام بدنم تا روح روشتش می دهد--------- تا کلامی زمن گوید، که او خدایی می کند

از تمام عیب من پا سداری می کند -----------تا نگویند که من از او جدایی می کنم

غم از سوی اوست غم زدایی می کند---------- جان زسوی اوست باز خواهی می کند

تمام بدنم از او سپاسگزاری می کند--------- جز تفکر که مبهمات را همراهی می کند

تکه ای از جان در اختیار ماست-------------- اما تا کی از زمین باز جویی می کند

رب زشوق بسم او کام روایی می کند ---------عبد او از نام او گاه نا سپاسی می کند

این چه شوق است که غفلت کردمی-------------- غافل از رب و گاه خدایی می کنم

رب زشوق احمدی باز سلامی می کند-------- ز چشمه نورش زمین را آبیاری می کند

علی از فاطمه جانسپاری می کند------------ اما نامردان به او بی اعتنایی می کنند

علی ولی و،حسنین را بهرهداری می کند ----------تا مهدیست خدا ناز داری می کند

لشگر ایران از حسین پاسداری می کند-------------- از خدا طلب همکاری می کند

دل گواراتر حجتی پشت ابر پاسداری می کند-------- که رهبرم از او قدر دانی می کند 

   با تشکر از عزیزان

   شاعر: علی رجایی فر

 


 

 

طنز:

روزی کوکی در سر سفره  اذیت می شود  ودر گوشه ای می شیند 

والدین برای او غذا  کنار می گذارند او زیر چشم نگاهی کرده  ورو به دیوار می گوید

من که غذا نمی خورم اما این غذایی برای دیگری کنار گذاشته اید بسیار کم است

 

 

 

جمعه 28/1/1388 - 22:16
طنز و سرگرمی
بسم الله الرحمن الرحیم

>>>>><><<<><<<<<>><<<<<><><
اللهم صلی الا محمد وآل محمد
<<<<<<><<<<<<>><<<<<><><

اللهم صلی علی المهدی و حجته



-----داستان گربه
در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آنها میشد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سالها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای در باره ی اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت



عارف و پری

عارفی گوید: شبی در بیابان می‏رفتم، تنها بودم و شبی تاریک بود. ناگاه سیاهی پیش من آمد. ترسیدم، به او گفتم: تو پری‏ای یا آدمی‏ای؟ گفت: تو بگو، مسلمانی یا کافری؟ گفتم: مسلمانم. گفت: مسلمان به جز خدا از چیز دیگری نمی‏ترسد


ترس و بحث

خیلی جالبه: از سوسک می ترسیم................از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم. از عنکبوت میترسیم................از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی میترسیم................از سرخ شدن ادما از خجالت نمیترسیم. از سرما خوردگی میترسیم................از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم. از شکستن لیوان میترسیم................از شکستن دل ادما نمیترسیم...


غریب حسین

مردی به مسجد آمد و رو به پیامبر گفت: " غریبم به من كمك كنید." پیامبر لبخندی زد و گفت: " غریب این سه هستند؛ قرآنی كه

در خانه‌ای باشد و كسی آن را نخواند، مسجدی كه در محلی باشد و كسی در آن نماز نخواند و عالمی كه در میان مردمی باشد و

كسی از او نپرسد


فرعون وابلیس
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیكه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.ابلیس به او گفت: هیچكس


میتواند كه این خوشة انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه. ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشة انگور


را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل كرد. فرعون تعجب كرد و گفت: آفرین بر تو كه استاد و ماهری. ابلیس سیلی ای بر گردن او


زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نكردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می كنی؟



سیب زمینی

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟» چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»


گودال اندیشه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند :
دیگر چاره ایی نیست .شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با
تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید ?
به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند



تقلای موفقیت

روزی سوراخ كوچكی در یك پیله ظاهر شد

شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن

از سوراخ كوچك پیله را تماشا كرد.

آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر می رسید

كه خسته شده،و دیگر نمی تواند به

تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند

و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد كرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد،

اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروكیده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود

و از جثه ی او محافظت كند.

اما چنین نشد!

در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد

و هر گز نتوانست با بال هایش پرواز كند.

آن شخص مهربان نفهمید كه

محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز

آن را خدا برای پروانه قرار داده بود،

تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود

و پس از خروج از پیله به او امكان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.


وجود خدا

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید: اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم ملانصرالدین پاسخ داد : اگر


بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم


سربازی ای دیگر

سربازی كه پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسكو به والدینش گفت:
« پدر و مادر عزیزم ؛ جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم كه مایلم او را به خانه بیاورم»
والدین او در پاسخ گفتند:ما با كمال میل مشتاقیم كه اورا ملاقات كنیم.
پسر ادامه داد: «ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید. او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد. بنابر این میخواهم اجازه دهید كه او با ما زندگی كند.»
والدین گفتند: پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است ؛ شاید بتوانیم به او كمك كنیم كه جایی برای زندگی پیدا كند.
پسر گفت:« نه ؛ من میخواهم او با ما زندگی كند.»
والدین گفتند: تو متوجه نیستی. فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و نمیتوانیم اجازه دهیم مشكل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش كنی.دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت.
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و والدین او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس سانفرانسیسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به خودكشی می باشد.پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسكو مراجعه كردند و برای شناسایی جسد به پزشكی قانونی رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعی پی بردند كه تصورش را هم نمیكردند. فرزند آنها فقط یك دست و یك پا داشت



شیطان انسانی را به بهشت برد.


درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ًبه بهشت می رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« این کار شما تروریسم خالص است! »

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟

شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده

نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای این کارها نیست! لطفا ًاین مَرد را پس بگیرید!! »

وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند


-چشم درویشی-

روزی درویشی در خانه بود بسیار گرسنه وخسته در کنار دیوار تکیه زده بود .سپس خسته شد وبه بیرون رفت .او نزدیک دهی رسید دید جمعی در حال صلوات اند دید سخن وری در حال گفتن مطلبی است .گوش داد

سخن ور می گفت کسی اگر نظر کند و صلوات بفرستد خدا روزی او را از آسمان برای او می فرستد .او به سمت خانه رفت تا دو روز به صلوات

مشغول بود صدای قور قور شکمش اورا خسته کرد و او به سمت بیرون روانه شد به خرابه ای رسید در راه پای او به سنگی می خورد و و سنگ

از جای خود حرکت می کند و داخل آن یک خمره را می بیند سپس باز کرده و تماشا می کند .داخل آن پر از طلا و جواهر بود

سر خمره را می بندد و می گوید روزی من از آسمان باید بیاید .و در همان جا قرار می دهد سپس دوباره به سمت خانه حرکت می کند

در خانه با زن خود صحبت می کند .که امروز من چنین چیزی را دیدم .زن خوشحال شده گفته اوردی گفت روزی من باید از آسمان بیاید .زن عصبانی شده و برای گرفتن خمره می خواست برود

در پشت بام ، همسایه او که درویش تر از او بود.و مسلمان نبود. با سر صدای او به بام می رود و موضوع را می فهمد بدو بدو به سمت خرابه که گنج مال من است

تمام را خرابه می گردد و خمره را پیدا می کند و بدون صحبت با کسی به پشت بام می رود و قتی سر خمره را باز می کند . عقرب و مار را در آن می بیند

سر آن را بسته پیش خانوم خود می رود می گوید این همسایه قصد جان ما را کرده و می خواست مرا بکوشد تا فهمید من در پشت بام او هستم این موضوع را بیان کرد تا من به قصد ان بروم

گفت: الان من می روم و تمام این مار وعقرب را از سوراخ بام آنها بر روی سر انها می ریزم رفت سر خمره را باز کرد و نصف ان را می خواست بریزد

درویش وزن او که در حال بحث بودن درویش می گوید روزی من باید از اسمان بیاید نه از زمین یک دفعه از گوشه خانه چیزی در خانه ریخته می شود درویش با خوشحالی تمام به سمت ان رفته و می گوید ببین روزی را خدا از آسمان برای من آورده .در خانه طلا ریخته شد ه،چند تاصلوات می فرستد

یک دفعه همسایه که دوباره مشکوک شد سر را از سوراخ داخل کرده می خواست جواهرات راببیند .دید مرد دارد با مار وعقرب صحبت می کند بعقیه

جواهرات را نیز روی اوریخت گفت این از اسرار است که من باید مار ببینم او طلا و سر از سوراخ بیرون کشید.
====================طنز====

كودكی كنار آب نان می‌خورد، ناگاه تصویر خویش در آب دید نان بیانداخت و نزد پدر آمد و گفت: پدر جان نانم را كسی كنار آب ربود، پدر همراهش كنار آب آمد و در آب نگریست و گفت: شرم نمی‌كنی با این ریش سفید نان فرزندم را می‌ربائی؟


پیامر دروغین

شخصی دعوی پیغمبری كرد، از وی معجزه خواستند، گفت: به درخت می‌گویم، پیش می‌آید! او را نزد درختی آوردند، هر چه به درخت گفت: پیش بیا، سخن نشنید و پیش نیامد. گفت: الحال كه او پیش نمی‌آید، من به نزد او می‌روم زیرا كه پیغمبران را تكبری نیست.


سجده فرار

معروفست كه علامه حلی(قدس سره) در حال طفولیت در خدمت دایی خود محقق درس می‌خواند و گاهی می‌گریخت، محقق از عقب او روان می‌شد كه او را بگیرد چون به نزدیك او می‌رسید، علامه آیه‌ای می‌خواند كه سجده واجب داشت و محقق در میانه راه به سجده می‌رفت و علامه فرصت را غنیمت شمرده، می‌گریخت.


طاعون ومنصور

منصور خلیفه، عربی شامی را گفت چرا شكر حق سبحانه را بجای نمی‌آوری كه تا من بر شما حاكم شده‌ام طاعون از میان شما دفع شدست، عرب گفت: حق سبحانه از آن عادلتر است كه دو بلا بر ما گمارد
آخرین منزل من

امیری اسبی لاغر و مردنی را به مردی بخشید. اسب به اندازه‌ای لاغر بود كه تا منزل رسید، مرد. آن مرد نامه‌ای به این شرح به امیر نوشته و فرستاد: «یا امیر اسبی كه به من اعطاء نمودی. سریعترین اسب جهان بود، چون فاصله دنیا و آخرت را در یك ساعت طی نمود.»

======================شعر==

روزی پنج تن نزد شاطر عباس صبوحی آمدند و گفتند: هر كدام از ما كلمه‌ای می‌گوید، با مجموع كلمات شما شعری بسرائید.
اولی گفت: ترنج. دومی: نردبان . سومی: چراغ. چهارمی: باد. پنجمی: غربال. شاطر عباس فی البدیهه این بیت را با كلمات مذكور ساخت:


ترنج وصل تو چیدن به نردبان خیال

چراغ بر لب باد است و آب در غربال
____________

____________
::::::::::::::+__argfarkamy+__ :::::::::::::::
با تشکر از عزیزان که خواننده این مطلب بوده اند
نویسنده:علی رجایی فر
وبلاگ نیز دارم اگر خواستید بنویسم
نظرات تان را فراموش نکنید
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
<<<>>>::<<__>>::<<>>








پنج شنبه 27/1/1388 - 11:44
خواستگاری و نامزدی
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :

<< کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم>>
چهارشنبه 21/12/1387 - 1:1
خواستگاری و نامزدی

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یه سازشروع به خواندن کرد؛ اما مرد نشنید،

فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید؛ اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید؛ اما مرد ندید،

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد،

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

آدمی با گریه زندگی را شروع وبا تنهایی زندگی را خاتمه میدهد .تنهایی مرا در قبر ببینید که اگر سر پوسیده من را با کس دیگر باهم قرار دهند فقیر غنا محو خواهد شد

چه شد همه ید وبیزا  چه شد نتیجه افکار صادقانه چه شد افرا بی رهمانه

خالصانه بر بام دلم روسوایم

 چونکه از راه دلم بی زارم

من که راه کوتاه دارم زپیش

چگونست این همه پس و پیش

چون شبی که هزار حجاب بر دلم بستند

همان شب به راه دنیا رهسپارم کردند

نمی دانم که ام در این همه جا من چه ام

چون که در قفسه سینه گرفتارم

من که از فطر ت او مرا کردند سیر

سیری فطرتش مرا کردش اسیر

چو راز دلم شد سرریز

زگفتم من از این دنیا دنیا دگر خواهم

 

 

شنبه 26/11/1387 - 1:33
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته