با تشکر از عزیزان
شاعر: علی رجایی فر
طنز:
روزی کوکی در سر سفره اذیت می شود ودر گوشه ای می شیند
والدین برای او غذا کنار می گذارند او زیر چشم نگاهی کرده ورو به دیوار می گوید
من که غذا نمی خورم اما این غذایی برای دیگری کنار گذاشته اید بسیار کم است
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن یه سازشروع به خواندن کرد؛ اما مرد نشنید، فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید؛ اما مرد اعتنایی نکرد مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید؛ اما مرد ندید، مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد، مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
آدمی با گریه زندگی را شروع وبا تنهایی زندگی را خاتمه میدهد .تنهایی مرا در قبر ببینید که اگر سر پوسیده من را با کس دیگر باهم قرار دهند فقیر غنا محو خواهد شد
چه شد همه ید وبیزا چه شد نتیجه افکار صادقانه چه شد افرا بی رهمانه
خالصانه بر بام دلم روسوایم
چونکه از راه دلم بی زارم
من که راه کوتاه دارم زپیش
چگونست این همه پس و پیش
چون شبی که هزار حجاب بر دلم بستند
همان شب به راه دنیا رهسپارم کردند
نمی دانم که ام در این همه جا من چه ام
چون که در قفسه سینه گرفتارم
من که از فطر ت او مرا کردند سیر
سیری فطرتش مرا کردش اسیر
چو راز دلم شد سرریز
زگفتم من از این دنیا دنیا دگر خواهم