کفش هایم پر خواب کفش هایم پر آب و دلم رفت که رفت بی خبر ، تا ته آن روزن دور و من و عمق سکوت و من و شام سیاه راستی قاصدک پیر از این کوچه گذشت ؟ منتظر بودمش ، افسوس چه بی حوصله بود لحظه ای صبر نکرد ببرد نامه اشکین مرا و بگوید دلکم زود بیا
سید محمد حسین روان بخش
چهل روز است هجران من و تو
که هر روزش مرا چندین چهل روز..
چهل منزل ، چهل محمل ، چهل زخم
اسیری و من و داغ و غم و سوز
تو و یك بوریا و یك نیستان
و دست و چشم و مشك و تیر و دندان
من و یك كاروان و گوشواره
شب و ویرانه و ناخوانده مهمان
تو و ظهر و نماز و تشنه كامی
تو و داغ عزیزانت تمامی
من و عصر و رگِ ببریده بر لب
من و كعب نی و گرگان شامی
همه عشق و همه هجر و همه سوز
تنور و نیزه و تشت و شب و روز
بیست و چهارم آذر ماه 87
ابریست آسمان ، دل مان بغض میکند اصلا تمام کون و مکان بغض میکند انگورها دوباره به راه اوفتاده اند از کاخ تا به خانه جهان بغض می کند از بس نشسته است زمین بغض می کند بس ایستاده است زمان بغض می کند در را ببند ، آخر کار است ، بار نیست یک نوجوان دوان و دوان بغض می کند گویا مدینه تا حرم طوس لحظه ایست این لحظه سالهاست گران بغض می کند