دعا و زیارت
نگاه اول
نمرود در تالار روى تخت پادشاهى نشسته بود. فرماندهان لشكرش در صفى مرتب مقابلش ایستاده بودند. در ردیف مقابل ، كاتب نمرود، قاضى شهر و دیگر درباریان ایستاده بودند.
نمرود پس از آن كه با چشم هاى درشتش به تك تك حاضران نگاه كرد، گفت : (خوب ، حالا كه به دستور قاضى ، این جوان به اعدام محكوم شده ، باید هرچه زودتر كار را تمام كنیم ).
حاضران در تایید حرف او سرشان را تكان دادند.
نمرود گفت : (براى تهیه آتش تامى توانید، هیزم آماده كنید؛ البته فكر مى كنم مردم ساده لوح شهر ما به خاطر بت ها هم كه شده به اندازه كافى هیزم جمع مى كنند).
بعد صداى قهقه شان در تالار پیچید. با خنده اش حاضران نیز خندیدند. نمرود جلوى خنده اش را گرفت وبا انگشت گوشت آلودش به فرماندهان لشكر اشاره كرد و گفت : (شما هم تا مى توانید باید از سربازان خود كار بكشید. هرچه هیزم بیشتر باشد، ترس مردم بیش تر مى شود و دیگر كسى مثل ابراهیم پیدا نمى شود).
یكى از وزیران جلو آمد و گفت : (معذرت مى خواهم قربان ! این آتشى كه شما مى خواهید فراهم كنید، خیلى خطرناك است . ممكن است به همه جا سرایت كند).
نمرود گفت : (راست گفتى ! در این صورت بهتر است آتش را در بیابان بر پا كنیم تا خطرى نداشته باشد).
همان مرد ادامه داد: (البته من فكر مى كنم كه اگر دور آتش را دیوارى بكشیم ، خیال ما راحت تر مى شود).
نمرود گفت : (بله ، بله ، فكر خوبى است . این كار را سربازان لشكر انجام خواهند داد. البته برى آن كه ما بتوانیم به خوبى سوختن ابراهیم را ببینیم ،
باید ساختمان بلندى هم ساخته شود).
یكى از فرماندهان جلو آمد و گفت : (قربان ! چنین آتشى ، بسیار خطرناك و سوزنده است . حتما مى توانید حدس بزنید كه تا چه فاصله اى كسى نمى تواند به آتش نزدیك شود).
نمرود گفت : (پس آن ساختمان را در فاصله اى بسازید كه گرماى آن ما را آزار ندهد).
همان مرد گفت : (اما من مقصود دیگرى داشتم . منظورم این بود كه چه كسى مى تواند ابراهیم را به آتش بیندازد؟)
نمرود به دهان مرد خیره شد. هیچ جوابى به ذهن كسى نیامد. همه به یكدیگر نگاه مى كردند تا پاسخى پیدا كنند؛ اما كسى حرفى نمى زد.
یك نفر از میان فرماندهان گفت : (مثل اینكه باید راه دیگرى پیدا كنیم ).
دیگران با تكان دادن سر حرفش را تایید كردند.
چند لحظه اى گذشت . ناگهان از در تالار، (شیطان ) به شكل مردى وارد شد. قدى بلند و چهره اى استخوانى داشت . چشمانش سرخ و ترسناك بود و لبخندى موذیانه بر لب داشت . با ورودش نمرود خود را جا به جا كرد و پرسید: ( تو كیستى ؟)
شیطان با صداى عجیبى گفت : (من یكى از پیروان شما هستم كه سال هاست در بیا بان زندگى مى كنم ؛ چون فهمیدم براى انداختن ابراهیم در آتش دچار مشكل شده اى ، آمده ام تا تو را راهنمایى كنم ).
نمرود آن قدر خوشحال شد كه یادش رفت از او بپرسد از كجا فهمیده كه این مشكل براى آنان پیش آمده است . فورى پرسید: (خوب ، چه طور؟ چه كار باید بكنیم ؟)
شیطان گفت : (دو تن از نجاران زبردست شهر را به اینجا بیاور تابه آن ها راه ساختن وسیله اى را بیاموزم كه با آن ابراهیم را به آتش پرتاب كنند).
نمرود فورى دستور احضار استادان نجار را داد. وقتى آمدند، شیطان با مهارت خاصى آنان را راهنمایى كرد تا منجنیقى بسازند. منجنیق كه ساخته شد، آن را نزد نمرود آوردند تا آزمایش كنند. وقتى نمرود كار منجنیق را دید،
از خوشحالى در پوست خود نمى گنجید. با صداى بلند خنده اى كرد و گفت : (آن مرد را بیاورید تا به خاطر نقشه اش هدیه اى به او بدهیم ). اما هرچه گشتند آن مرد را پیدا نكردند.
نمرود گفت : (خوب ، دیگر درنگ جایز نیست . فردا ابراهیم را به آتش مى سپاریم ).
صداى آتش و زبانه اى كه مى كشید وحشت انگیز بود. دود هم چون غبارى كه از گرد باد بر مى خیزد، به آسمان مى رفت . در اطراف آتش دیوار بلندى كشیدند تا آتش به اطراف نفوذ نكند.
خیلى دورتر، جایى كه زبانه آتش به آنجا نمى رسید، مردان و زنان تماشاگر عربده كشان و قهقهه زنان گرد آتش جمع شده بودند.
در قسمتى از گرداگرد آتش كه مردم راه به آنجا نداشتند، ساختمان بلندى قرار داشت كه بر بام آن بساط عیش نمرود فراهم بود. نمرود بر تختى بزرگ نشسته بود. غلامى پشت سر نمرود ایستاده بود و سایبانى را روى سر نمرود گرفته بود. نزدیكان و درباریان دست روى دست گذاشته و سر پا ایستاده بودند. نمرود هیچ نمى گفت . خیره به عمق آتش نگاه مى كرد. چشم هاى درشت و صورت پهن و گوشت آلودش ، جلو آتش ، سرخ وبرافروخته شده بود. نمرود به پایین نگاه كرد، منجنیق آماده بود. چند سرباز در كنارش ایستاده بودند. پس از چند لحظه ، نمرود دستش را تكان داد و اشاره اى كرد. ناگهان ابراهیم علیه السلام را آوردند و در كنار منجنیق نگه داشتند. دست هایش را بسته بودند. جاى جاى صورتش كبود و پاى نحیف و استخوانى اش برهنه بود.
با دیدن ابراهیم علیه السلام صداى قهقهه نمرود بلند شد و به پشت ، روى تختى كه روى آن نشسته بود افتاد. این صحنه چنان غیر منتظره بود كه در باریان نگران شدند و فكر كردند براى نمرود مشكلى پیش آمد؛ اما وقتى كه نمرود بدن سنگین خود را تكانى داد و سر جایش نشست ، آنان نیز شروع به خندیدن كردند.
نمرود چهره اش را در هم كرد و به ابراهیم گفت : (آیا خدایت مى تواند تو را از این آتش نجات دهد؟)
ابراهیم سخنى نگفت وزیر لب چیزى را زمزمه كرد.
نمرود كه پاسخى از ابراهیم نشنید، به سربازها اشاره كرد و گفت : (زودتر او را به آتش بیندازید).
ابراهیم را بر منجنیق گذاشتند. یكى از سربازان ابراهیم را در جایش نشاند و دیگرى به سختى ، طنابى را كه ضامن منجنیق بود حركت داد و ناگهان ابراهیم را به سوى آتش پرتاب كرد. نمرود و اطرافیان با چشم ، مسیر افتادن ابراهیم به آتش را دنبال مى كردند. فریاد شادى و هیاهوى مردم به آسمان رفت اما در آسمان ، فرشتگان از این كه ابراهیم به آتش سپرده مى شود، سخت ناراحت بودند. یكى از فرشتگان به خداوند گفت : (پروردگارا! در زمین فقط یك نفر هست كه تو را عبادت مى كند. آیا به دست دشمنش دادى كه او را بسوزانند؟)
جبرئیل كه حال ابراهیم را دید، به سوى او آمد. هنوز ابراهیم در آتش نیفتاده بود. در میان آسمان جبرئیل به نزد ابراهیم آمد. چشم هاى ابراهیم بسته بود و چیز هایى زیر لب مى گفت . جبرئیل پرسید (آیا خواسته اى دارى ؟) ابراهیم نگاهى به او كرد و گفت : (از تو هیچ خواسته اى ندارم ).
جبرئیل تعجب كرد.آیا ابراهیم در سخت ترین شرایط، حاضر نبود از او كمك بخواهد؟ ناچار پرسید: (از هركسى درخواستى دارى بگو! اگر فقط از خدا مى خواهى كه كمكت كند، چرا درخواست نمى كنى ؟)
ابراهیم گفت : (همین كه خداوند حال مرا مى داند، بس است . اگر بخواهد خواسته ام را برآورده كند، مى كند).
خداوند به آتش دستور داد سرد و سلامت شود و به فرشتگان فرمود:(براى این كه بنده ام از كسى كمك نخواسته ، من او را دوست خویش قرار داده ام و آتش را بر او سرد مى كنم ).
ابراهیم به داخل آتش افتاد ؛اما آتشى كه برایش هم چون گلستان شده بود. نمرود از فرط تعجب مثل مرده هایى حركت و رنگ پریده روى تخت خشكش زده بود. زیر لب گفت : هر كس بخواهد براى خود خدایى انتخاب كند، باید مثل خداى ابراهیم باشد.
نگاه دوم
امام علیه السلام كه خواست از مدینه خارج شود، همه زنان بنى هاشم در خانه امام جمع شدند. صداى گریه و ناله آنان در فضاى خانه پیچید. امام علیه السلام به میان آنان آمد. از آنان خواست كه صبر كنند و گریه و زارى نكنند. زن ها با صداى بلند گریه مى كردند و مى گفتند: (اگر امروز گریه نكنیم ، پس كى گریه كنیم ؟ به خدا سوگند امروز مانند روزى است كه پیامبر از دنیا رفته است ).
همه زن ها ناامیدانه به خاندان امام حسین علیه السلام نگاه مى كردند. همه در این آرزو بودند كه اگر امام علیه السلام راه صلح را نمى پیمایید، لااقل كم خطرترین راه را براى مخالفت با یزید انتخاب كند.
ام سلمه با گوشه لباسش اشك چشمانش را پاك كرد و به نزد امام آمد. از خجالت نمى توانست به چشم هاى امام نگاه كند ؛ اما امام كه مى دانست در درون او چه مى گذرد. ساكت ماند تا او سخن بگوید. ام سلمه كه صدایش مى لرزید گفت : ( اى فرزند رسول خدا! به سوى عراق نرو، من از جدت رسول خدا شنیدم كه تو در سرزمین عراق كشته مى شوى ).
امام علیه السلام فرمود: (به خدا قسم من خود مى دانم كه كشته مى شوم ).
وقتى كه اصرار ام سلمه نتوانست امام علیه السلام را از رفتن به راهى كه خدا مى خواست باز دارد، خود را به زینب رساند. آنان را در بغل گرفت و سخت گریه كرد. خداحافظى با آنان هم چون آخرین خداحافظى بود، و این قلب ام سلمه را به درد مى آورد.
محمد حنفیه آمد. او نیز همان را خواست كه ام سلمه و دیگران خواسته بودند. وى گفت : (برادرم ! تو محبوب ترین و عزیزترین شخص براى من هستى . من نصیحت خود را از هیچ كس دریغ نمى كنم . تو از همه سزاوارترى كه آن چه به نفع توست برایت بگویم . تو آمیخته باریشه منى . تو روح و جسم وجان منى . تو كسى هستى كه اطاعتت بر من واجب است ).
محمد چند لحظه سكوت كرد و سپس ادامه داد: (بهتر است كه از یزید دورى كنى واز شهرهایى كه تحت فرمان اوست فاصله بگیرى و به جاهاى دوردست بروى . از آن جا فرستادگان خود را به سوى مردم بفرستى و آنان را دعوت كنى كه با تو بیعت كنند. اگر بیعت كنند الحمدلله ؛و اگر بیعت نكنند، هیچ از بزرگوارى و فضل تو كم نمى شود).
سپس به چشم هاى امام نگاه كرد؛اما هیچ تغییرى در عزم راسخ ایشان ندید.
محمد ناچار گفت من مى ترسم تو وارد شهرى شوى كه مردمش با تو مخالف باشند. آن گاه كارتان به جنگ و كشتار كشیده مى شود ؛ آن وقت تو اولین كسى هستى كه هدف تیر و شمشیر آنان قرار مى گیرى و خون تو - كه بهترین انسان هستى - ریخته مى شود...).
محمد آن قدر گفت تا دل پرقصه اش سبك شود ؛ اما امام علیه السلام به سوى عراق مى رفت . محمد با امام علیه السلام خداحافظى كرد. گریه هایش امام علیه السلام را نیز به گریه واداشت . هردو گریه كردند.
امام علیه السلام همراه فرزندان و یارانش ، مدینه را به سوى دیدار خدا ترك كرد. از مدینه كه خارج شدند، هواى ملایم و دلپذیر بیابان آنان را فرا گرفت .
بیابانى پر از سبزه هاى بهارى ؛ اما هیچ یك از كاروانیان توجهى به آن نداشتند. آنان نگران تعقیب و حمله گماشتگان یزید بودند.
مسلم اسبش را(هى )كرد و خود را به كنار امام علیه السلام كه در جلو كاروان حركت مى كرد رساند. چهره نورانى امام علیه السلام بشاش بود و غرق در افكار خود بود. مسلم كه به كنار امام علیه السلام رسید، چند لحظه درنگ كرد. سپس گفت : (اى فرزند رسول خدا! بهتر است از بیراهه برویم . این گونه اگر كسى به دنبال ما باشد، پیدایمان نمى كند).امام نگاهى به مسلم كرد و فرمود: (نه پسر عمو! به خدا قسم من از این راه جدا نمى شوم مگر آن كه هرچه خدا بخواهد و دوست داشته باشد، انجام دهد).
مسلم چیزى نگفت . ایستاد و به قامت امام علیه السلام خیره شد. او شاید نمى توانست بفهمد كه در درون امام علیه السلام براى دیدار خداوند چه غوغایى برپاست . چند روز بود كه كاروان هم چنان به راه خود مى رفت . هر لحظه ترس كودكان و نگرانیشان از تعقیب فرستادگان یزید، بیش تر مى شد.
در آسمان نیز فرشتگان هم چون زمینیان دلشان براى امام علیه السلام مى تپید. راهى كه امام علیه السلام مى رفت ، سفرى به سوى مرگ بود.این ، فرشتگان را نگران كرده بود. آنان نمى توانستند فرزند رسول خدا را این قدر مظلوم و تنها ببینند. از این رو، تصمیم به یارى حسین علیه السلام گرفتند.
ناگهان صداى بال فرشتگان آسمان بیابان را پر كرد. گروه گروه فرشتگان به نزد امام آمدند و سلام كردند. یكى از فرشتگان كه جلوتر از بقیه حركت مى كرد، به امام علیه السلام گفت : (اى حجت خدا! خداوند بارها با ما جدت رسول خدا را یارى كرده است ؛اكنون نیز ما به یارى شما آمده ایم ).اما امام چیزى آنان نخواست . امام علیه السلام فقط خدا را مى دید و جز او، انتظارى نداشت . وقتى كه اصرار فرشتگان رادید، فرمود: وعده گاه ما و شما در كربلا. وقتى كه به آنجا رسیدیم بیایید.
پس از چند روز كاروان امام علیه السلام به مكه رسید. امام علیه السلام در مكه اقامت كرد. در آن مدت ، اهالى كوفه هرروز براى امام نامه مى نوشتند و امام را دعوت مى كردند كه به كوفه بیاید. امام ، پسر عمویش (مسلم بن عقیل )را به عنوان نماینده به كوفه فرستاد تا از وضعیت شهر كوفه آگاه شود و به او خبر بدهد. پس از مدتى ، نامه اى از سوى مسلم آمد و به امام خبر داد كه اهالى كوفه آماده آمدن امام هستند.
از سویى دیگر، یزید كه از اقامت امام در مكه آگاه شده بود لشكرى را به آنجا فرستاد تا با امام بجنگد.امام كه از این جریان با خبر شده بود براى آنكه از جنگ در شهر مقدس مكه جلوگیرى كند، در حالى كه مشغول انجام اعمال حج بود، حجش را نیمه تمام گذاشت و به سوى كوفه حركت كرد.
پس از سفرى طولانى امام به كربلا رسید. این مكان همان جایى بود كه فرشتگان نامش را از امام شنیده بودند. امام براى جنگ با لشكر یزید آماده شد. در جنگ سخت یاران اندك امام با لشكر عظیم یزید، همه یاران امام به شهادت رسیدند.
و اینك نوبت امام بود كه با آن لشكر عظیم بجنگد . امام به تنهایى بر قلب دشمن زد و تعداد زیادى از لشكریان را به هلاكت رساند. اما لشكریان امام را محاصره كردند و هركس با چیزى كه در دست داشت به امام حمله كرد.در این گیر و دار ، فرشتگان به نزد امام آمدند و از امام خواستند كه به آنان اجازه بدهد كه به او كمك كنند وبا دشمن بجنگند. اما امام به آنها گفت كه فقط تسلیم امر خداوند است و كمكى نمى خواهد.
حمله لشكریان یزید شدیدتر شد .امام علیه السلام پس از زخم هاى بسیار، ناتوان از روى اسب به زمین افتاد. عده اى دور امام علیه السلام جمع شدند وبا سنگ و چوب و نیزه و شمشیر به امام هجوم بردند و دیگر لشكریان به سوى خیمه ها دویدند. امام به سختى سرش را بلند كرد و به خیمه ها نگاهى انداخت . خیمه ها یك یك آتش مى گرفت ودود سیاهى به هوا برمى خواست . زنان و كودكان هر كدام به سویى فرار مى كردند وسربازان دشمن به دنبال آنان مى دویدند. اكنون بار دیگر فرشتگان به دیدار امام علیه السلام آمدند و از امام خواستند كه او را یارى كنند ؛ اما امام به هیچ یك از این كمك ها نیاز نداشت . در نگاه او، تسلیم فرمان خدا بودن و اطاعت از او، لذتى داشت كه در هیچ یك از این كمك ها نبود.
دوشنبه 16/6/1388 - 18:56
دعا و زیارت
نگاه اول
پیرمرد، هیكل درشت و چهار شانه داشت . دست پسر نوجوانش را گرفته بود واز دور مى آمد. نوح علیه السلام كه او را دید، خاطرات سال هاى دور در ذهنش زنده شد. این پیرمرد چهره آشناى آن سال ها بود.همان سال هایى كه جوان بود. با دیدنش ده ها خاطره تلخ به ذهن نوح علیه السلام هجوم آورد؛ اما در آن سال ها، یك اتفاق برایش بیش تر دردناك بود.
آن شب مردم شهر در بت خانه به پرستش بت ها مشغول بودند؛ یك شب گرم تابستانى بود. بت ها را روى تخت هاى بزرگ گذاشته بودند و به كسانى كه براى بت ها هدیه مى آوردند نگاه مى كردند.پیرزنى ظرفى را كه در آن مقدارى گندم بود، به كنار تخت آورد و بر زمین گذاشت . زیرلب چیزى گفت .
بعد برگشت و به میان جمعیت رفت .
نوح كه از پشت دیوارى به آن زن نگاه مى كرد، دلش گرفت . باخود گفت :
بیچاره ! به چه چیزهایى دل بسته است . بت هایى كه حتى نمى توانند از خود دفاع كنند، چگونه نیازهاى تو را برآورده مى كنند؟
بعد از آن مرد جوانى آمد، مرغ بیچاره اى را كه پایش را بسته بود، به كنار تخت آورد.خواسته خود را بر زبان آورد. مرغ را به زمین گذاشت و به جاى خود برگشت . چند نفر دیگر هم چیزهایى براى هدیه آوردند.نوح نتوانست بیش از این تحمل كند. به میان جمعیت آمد. رو به روى آنها در كنار بت ها ایستاد و فریاد زد: (اى ! مردم ! چرا این بت هاى بى جان رامى پرستید؟خدا را بپرستید كه جزا و معبودى نیست . واى به حال شما از عذاب روز قیامت !)
كسى از میان جمعیت فریاد زد:( این دیوانه كیست كه هر بار در بت خانه جنجال مى كند؟او خود گمراه است ، مى خواهد ما را گمراه كند.چرا او را ادب نمى كنید؟ )
نوح فریاد زد: (من نه دیوانه ام و نه گمراه . من فرستاده پروردگار جهانیانم كه پیام او را به شما مى رسانم ...).
هنوز حرف هایش تمام نشده بود كه چند نفر به سوى او هجوم آوردند. مرد جوان درشت اندامى جلو آمد. با عصبانیت گفت : چه مى گویى ؟ نوح علیه السلام هنوز جوابش را نداده بود كه آن مرد، مشت محكمى به صورت نوح زد. خون از بینى نوح جارى شد. نوح با دست صورتش را پوشاند. بینى اش را پاك كرد و دوباره ادامه داد: (من به شما اندرز مى دهم و از خدا چیزهایى مى دانم كه شما نمى دانید).
مرد جوان ، نوح علیه السلام را زیر ضربات مشت و لگد گرفت . نوح علیه السلام از درد به خود مى پیچید ؛ اما هم چنان حرف هایش را تكرار مى كرد. مردم سروصدا مى كردند تا صداى نوح علیه السلام را نشنوند. عده اى انگشت خود را در گوش فرو برده بودند تا صداى نوح علیه السلام را- كه به گمان آنان گمراه كننده بود- نشنوند.زنى از میان جمعیت گفت : (او را از این جا دور كنید. بگذارید عبادت كنیم ).
همان مرد، نوح علیه السلام را كشان كشان از بت خانه بیرون برد. نوح علیه السلام فریاد مى زد: (آیا از این كه بر مردى از خودتان از سوى پروردگار وحى نازل شده تا شما را بترساند، تعجب مى كنید؟)
اما كسى به حرف هایش گوش نمى داد. آن مرد جوان نوح علیه السلام را در گوشه اى در میان خار و خاشاك رها كرد و برگشت .
آن شب ، یكى از شب هاى تلخ زندگى نوح بود و آن مرد جوان ، همین پیرمرد بود كه اینك به سوى او مى آمد. پیرمرد كه نزدیك شد، نوح لبخندى زد و گفت : خوش آمدى ! مدتى بود تو را نمى دیدم .
پیرمرد، اخم كرد و سرش را برگرداند.
نوح علیه السلام زیرلب گفت : (پیر شدى و دیگر قدرت آزار دادن ندارى ).
پیرمرد گفت : (چى ؟ تو چى گفتى ؟)
نوح علیه السلام گفت : (به پروردگارتان ایمان بیاورید. من نه غیب مى دانم و نه فرشته هستم . فقط...).پیرمرد، سخن نوح علیه السلام را قطع كرد: (بس كن ! زیاد با ما بحث كردى . اگر راست مى گویى ، بگو كه خدایت عذاب بفرستد).بعد بدون آن كه منتظر پاسخ نوح شود، رو به پسرش كرد و گفت : این مرد رامى بینى ؟ تامى توانى از او دورى كن . مبادا كه تو را از آیینت باز دارد. او جادوگرى دروغگوست .
جوان ، با نفرت به نوح علیه السلام نگاه كرد، نوح گفت : (اگر من دروغ بگویم ، گناهش بر گردن من است ؛ولى ...).
هنوز حرف نوح علیه السلام تمام نشده بود كه پسرك خم شد، مشتى خاك از زمین برداشت و به صورت نوح پاشید.
چشم نوح علیه السلام ، پر از خاك شد و نتوانست چشمش را باز كند. صداى خنده مرد و پسرش را شنید كه از آنجا دور مى شدند. غصه بر دلش نشست . دیگر خسته شده بود. سرش را بلند كرد و گفت : (پروردگارا! من هر روز و هر شب مردم را دعوت مى كنم ؛ ولى آنان از فرار مى كنند.گاهى انگشت خود را در گوش فرو مى كنند و گاهى پیراهن خود را بر سر مى كشند و تند از كنارم دور مى شوند. خدایا ! از تو مى خواهم هیچ جنبنده اى از كافران را باقى نگذارى كه اگر آنان را زنده بگذارى ، این چند مومن راهم گمراه مى كنند).
صداى آسمانى در جان نوح علیه السلام نشست : (اى نوح ! از قوم تو جز همانان كه ایمان آوردند، دیگر كسى ایمان نمى آورد. پس غمگین مباش . اینك با راهنمایى ما كشتى بساز، كه ما كافران را غرق خواهیم كرد).
نوح به ساختن كشتى پرداخت . خبر به زودى در شهر پیچید. مردم دسته دسته نزد نوح مى آمدند و به كار او خیره مى شدند. صداى قهقهه شان براى نوح علیه السلام و یارانش دردناك بود ؛ اما آنان بدون آن كه نگاهى به كافران بكنند، به كار خود مشغول بودند.
یك نفر مى گفت : ( مثل این كه نوح از پیامبرى دست كشیده و به نجارى روى آورده است ).
دیگرى مى گفت : (ما از قحطى آب ناله مى كنیم و نوح دارد كشتى مى سازد كه غرق نشود). و بعد با صداى بلند مى خندیدند.
نوح علیه السلام در جواب آنان فقط این جمله را مى گفت :( اگر شما ما را مسخره مى كنید به زودى ما شما را مسخره خواهیم كرد؛ آن روز كه عذاب خدا فرا برسد.)
آنان فقط مى خندیدند و مى گفتند: (عذاب خدا!... عذاب خدا!...)
تا كشتى ساخته مى شد، نوح سخت ترین طعنه ها و تمسخرهاى آنان را تحمل كرد. آن گاه كه كشتى ساخته شد، قهقهه و خنده كافران به گریه و ناله تبدیل شد.
نگاه دوم
آفتاب عاشورا كه طلوع كرد، لشكر دشمن در برابر خیمه هاى امام علیه السلام به صف ایستادند. سروصداى لشكریان در میان خیمه هاى امام علیه السلام پیچید. امام علیه السلام لباس رزم بر تن كرد و از خیمه خارج شد. با خروج امام علیه السلام همهمه و فریادهاى وحشیانه لشكریان دشمن از هر طرف به هوا برخاست .
شمر كه امام علیه السلام رادید، فریاد زد: (اى حسین ! قبل از آنكه قیامت شود، به سوى آتش شتافتى !)
مسلم بن عوسجه كه در كنار امام علیه السلام ایستاده بود، خشمگین شد ؛ اما امام علیه السلام آرام و خونسرد نگاهى به مسلم كرد فرمود: (این كیست ؟ گویا شمر است ).
مسلم گفت : ( بله خود اوست ).
امام علیه السلام صدایش را بلند كرد و فرمود: (اى پسر زن بز چران ! تو به رفتن در آتش سزاوارترى !) مسلم تیرى در كمان گذاشت تا به سوى شمر پرتاب كند. امام علیه السلام دستش را گرفت . مسلم گفت : (اجازه بدهید كه او را هدف بگیرم و به جهنم بفرستم ).
امام علیه السلام فرمود: (خیر! نمى خواهم ما آغاز گر جنگ باشیم ).بعد به سوى اسبش رفت . افسار اسب را به دست گرفت . نگاهى به اطراف كرد. یكى از یارانش را دید، فرمود: (بریر! با آنان صحبت كن !)
بریر به طرف لشكر دشمن رفت و فریاد زد: (اى مردم ! از خدا بترسید. فرزند رسول خدا با فرزندان و خاندانش در مقابل شماست ، از او چه مى خواهید؟)
فریاد لشكریان دشمن برخاست : (مى خواهیم كه امر امیر عبید اللّه را اطاعت كند).بریر فریاد زد: (واى بر شما! فرزند پیامبر تنها گذاشتید و به عبیداللّه پیوستید، واز دادن آب به او خود دارى كردید. چه انسان هاى پستى هستید! خداوند شما را در قیامت سیراب نكند).
یك نفر از میان دشمن فریاد زد: (چه مى گویى ؟ ما نمى فهمیم چه مى گویى ؟ ما از قیامت سر در نمى آوریم ). بریر فریاد زد: (سپاس خدا را كه شما را بهتر شناختیم . خدایا! تیر خود را به سوى آنان بفرست تا تو را در حالى كه خشمگین هستى ، ملاقات كنند...).
پاسخ قهقهه و خنده بود و تیرهایى كه از سر مستى به سوى بریر مى فرستادند. بریر ناچار به سوى امام علیه السلام برگشت .
امام علیه السلام سوار اسب شد و به سوى میدان رفت تا همه آن چه را كه لازم بود، به آنان بگوید. در مقابل لشكر عظیم دشمن ایستاد، دستش را بلند كرد وبا اشاره از آنان خواست تا ساكت شوند. لشكریان هلهله مى كردند و مى خندیدند تا صدایش را نشنوند. امام علیه السلام فریاد زد: (شما را چه مى شود كه ساكت نمى شوید و سخن مرا گوش نمى دهید. مى خواهم راه راست را به شما نشان دهم تا هر كه اطاعت كند هدایت شود).
پس چندى لشكر، كمى آرام شد. امام علیه السلام صدایش را بلندتر كرد و فرمود: (سپاس خدا را كه دنیا را آفرید و آن را از بین رفتنى قرار داد... این دنیا شما را مغرور نكند، زیرا هر كه به آن دل بندد، امیدش را قطع مى كند... شیطان بر شما چیره شده و یاد خداى بزرگ را از دل هاى شما برده است ...واى بر شما با قصدى كه دارید...).
هلهله و شادى دشمن تمامى نداشت . آنان چنان مست گمراهى خود بودند كه هیچ سخنى آنان را به هوش نمى آورد. امام علیه السلام سخنش را ادامه داد: (انا لله و انا الیه راجعون . شما گروهى هستید كه بعد از ایمانتان كافر شدید. واى به حال ستمگران !)
شمر از لشكر جدا شد و جلو آمد ؛ خنده اش را فرو داد و خیلى جدى گفت :
(حسین ! این ها چیست كه مى گویى ؟ ما نمى فهمیم . به ما بفهمان تا بفهمیم ) بعد قهقهه اى سر داد.
امام علیه السلام نگاهش را از شمر برداشت ، بدون آن كه به سخنش اهمیتى بدهد، به لشكریان دشمن نگاه كرد و ادامه داد: (آخرین سخنم این است . از خدا بترسید وبا من نجنگید. قتل من و هتك حرمتم بر شما جایز نیست ؛ چون من فرزند دختر پیامبر شمایم . شاید این سخن پیامبر را شنیده باشید كه حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشتید. آیا سخن مرا تصدیق مى كنید؟)
هیچ كس جوابى نداد. امام علیه السلام ادامه داد: (به خدا سوگند از زمانى كه دانستم خداوند دشمن دروغگوست ، هرگز سخن دروغ نگفته ام . با این همه اگر مرا دروغگو مى دانید، از كسانى كه در میان شما هستند و این سخن را شنیده اند بپرسید).
شمر فریاد زد: (من به خدا شك داشته باشم اگر بفهمم كه تو چه مى گویى ).
حبیب بن مظاهر در كنار امام ایستاده بود فریاد زد: (به خدا سوگند تو هفتاد بار به خدا شك دارى و راست مى گویى كه سخن حسین را نمى فهمى . آرى ، تو نمى فهمى ؛ چون خداوند به قلب سنگى تو مهر زده كه هیچ چیز را نمى فهمى ).
امام پس از سخن حبیب ادامه داد:( آیا شما نبودید كه از من خواستید به نزد شما بیایم تا مرا یارى كنید؟) مردى از میان جمعیت دشمن گفت : (ما نمى فهمیم چه مى گویى ؛اما امر عبیداللّه را بپذیر تا كشته نشوى ).
امام علیه السلام فرمود: (هرگز! به خدا سوگند هرگز دست ذلت به سوى شما دراز نمى كنم و هم چون بردگان فرار نمى كنم . اگر بخواهید مرا سنگباران كنید، به پروردگار خود و شما پناه مى برم ).
آن گاه امام برگشت ، از اسب فرود آمد و افسار آن را به دست یكى از یارانش داد.
هنگام ظهر امام علیه السلام یكه و تنها در مقابل دشمن ایستاد. دیگر هیچ یاورى نداشت ، همه یاران و فرزندان امام علیه السلام به شهادت رسیده بودند. امام علیه السلام خود عزم رفتن به میدان داشت . لب هاى امام علیه السلام خشك و ترك خورده بود. عرق بر صورتش نشسته بود. امام علیه السلام چند لحظه در مقابل لشكر دشمن ایستاد. سپس به سوى آنان حركت كرد. شمر فریاد زد: (آیا مى دانید با كه مى جنگید؟ با فرزند قاتل اعراب . منتظر چه هستید؟ حمله كنید).
سیل تیرها به سوى امام علیه السلام نشانه رفت . شمشیرزن ها دور امام علیه السلام حلقه زدند واز هر سو ضربه اى به امام علیه السلام وارد مى كردند. خون چهره اش را پوشانده بود. دیگر طاقت نشستن روى اسب را نداشت . با صداى لرزانى فرمود: (براى قتل بزرگى جمع شده اید. به خدا سوگند پس از من هیچ كس را نمى كشید تا اینكه عذاب خداوند گریبانگیر شما مى شود).
صداى امام درمیان سروصداى شمشیرها، شیهه اسبان و نعره دشمنان گم مى شد.
امام علیه السلام فرمود: (به خدا قسم به زودى خون هاى شما به زمین ریخته مى شود و خداوند به این راضى نمى شود، مگر آن كه عذاب دردناكى را نصیب شما كند).
صداى امام كم كم ضعیف تر شد و خورشید كربلا غروب كرد.
در نگاه دشمن ، این پایان ماجراى كربلا بود ؛اما پس از مدت كوتاهى ، خون خواهان حسین علیه السلام شادى و هلهله كافران را به ناله تبدیل كردند و عذاب خداوند را به آنان چشاندند.
دوشنبه 16/6/1388 - 18:24
دعا و زیارت
نگاه اول
دستان قابیل از خشم مى لرزید و به تندى ساقه هاى گندم را از زمین مى كند. آن قدر عصبانى بود كه ساقه هاى خشك گندم در دستش مچاله مس شد. با خود فكر كرد: (تو پسر بزرگ تر باشى اما برادر كوچك تر جانشین پدر شود ؟این ظلم نیست ؟
نا گاه گویى در ذهنش صدایى شنید: (او از تو بهتر است .)
قابیل دندان هایش را به هم فشرد چند خوشه دیگر از گندم را كند. در خود فرو رفته بود. زیر لب گفت : (با این هدیه ، تكلیف ما مشخص مى شود.آیا خداوند مرا مى پذیرد یا هابیل را؟) و بعد دسته گندم را در بغل گرفت و به سوى محل قربانى رفت .
وقتى به آن جا رسید، هابیل را دید كه كنار گوسفند چاقى ، آرام نشسته است . برادرش با یك دست ، شاخ گوسفند را گرفته بود و با دست دیگر پیشانى او را نوازش مى كرد. هابیل با دیدن برادر، سرش را تكان داد و لبخندى زد؛ اما قابیل اخم كرد؛ سرش را برگرداند و كمى دورتر دسته گندم را به زمین گذاشت و كنارى ایستاد. بعد نگاهى به گوسفند هابیل انداخت وبا خود گفت : (حیف از این گوسفند نیست كه مى خواهد قربانى شود !لااقل گوسفند لاغرترى رامى آورد.)بعد به ساقه هاى خشكیده و خوشه هاى ریز گندم نگاه كرد و شرمنده شد. هابیل گوسفند را رها كرد. برخاست و كمى دورتر ایستاد تا ببیند خداوند، قربانى كدامشان را قبول مى كند. ناگهان آتشى فروزان از شكاف كوه به زمین آمد و در میان بهت قابیل ، گوسفند را سوزانید. لحظه اى بعد، جز چند تكه استخوان اثرى از گوسفند دیده نشد. هابیل سرش را بلند كرد، چشمهایش را بست ، لبخندى از سر رضایت زد و به برادر نگاه كرد. امیدوار بود قابیل اینك تسلیم خواسته خداوند شود؛ اما قابیل فقط به ساقه هاى كندم خیره شده بود و همان طور خشكش زده بود. در ذهنش طنین صدایى را مى شنید:(قابیل ! هنوز اول كار است .وقتى از شما دو برادر، نسلى بوجود آید، فرزندان برادرت به فرزندان تو فخر مى فروشند و میگویند ما فرزندان كسى هستیم كه قربانى اش پذیرفته شد. تو تنها یك راه حل دارى كه جانشین پدر شوى ، فقط یك راه و...)قابیل در ذهنش به دنبال همان راه مى گشت .
هابیل نگاهش را از قابیل برداشت . در چشمانش غمى عجیب جا گرفته بود. چرا قابیل این گونه بود؟چه قدر براى قابیل نگران بود. راه خود را گرفت تا به سوى پدر برود؛اما ناگهان صداى قابیل ، او را بر جایش میخكوب كرد:
- تو را حتما خواهم كشت !
هابیل برگشت . نگاهى به چهره برافروخته برادر كرد. چه قدر قابیل خود را
عذاب مى داد! گفت : ( این به من ربطى ندارد؛ پذیرفتن قربانى به دست خداوند است . او هم از انسانهاى پرهیزكار مى پذیرد). پس از اندكى سكوت ،ادامه داد: (اگر هم روزى دست به سوى من دراز كنى تا مرا بكشى ، من هیچ گاه دست به سویت دراز نمى كنم ؛ چون از پروردگار جهانیان مى ترسم ).بعد به چشمهاى قابیل خیره شد. خواست بداند آیا این سخنان در او تاثیر مى گذارد یا نه ؛اما قابیل هم چنان برافروخته و عصبانى با نفرت به او خیره شده بود. هابیل ،آخرین كلام را به قابیل گفت :(من به سوى تو دست دراز نمى كنم ؛ چون مى خواهم باگناه من و گناه خودت به سوى خدا بازگردى و این سزاى ظالمان است ). بعد سرش را برگرداند. با دست چشم نمناك خود را مالید. آخر او قابیل را دوست داشت .آن گاه به راه خود ادامه داد، در حالى كه باد موهایش را شانه مى زد.
گوسفندان در سبزه زار وسیع كه تا دور دست مى رفت ،به چرا مشغول بودند.در گوشه اى از این دشت وسیع تپه كوچكى قرار داشت كه تك درختى میهمان آن بود. هابیل در سایه آن خوابیده بود. در خیالش هیچ نقطه تاریكى دیده نمى شد. خیالش مانند باد خنكى كه به صورتش مى خورد،سبك و ملایم بود؛ اما كمى دورتر، پشت درختى دیگر، قابیل سخت ترین لحظه هاى عمرش را مى گذراند. كمى درنگ كرد. به چهره هابیل چشم دوخت . لبخندى بر لبهاى هابیل نشست . آه كه چه قدر این لبخند برایش آشنا بود! دلش نمى آمد آن چهره را در هم ببیند. خود را عقب كشید. خواست سنگى را كه در دستش بود به زمین بیاندازد؛ اما ناگهان همان صدا؛ همان صداى شومى كه آشنایش بود،به او فرمان داد: (برو!برو! بهترین فرصت است ). قابیل دوید و خود را بالاى سر برادر رساند، سنگ را بلند كرد و بر سر برادر كوبید.
خون به صورت قابیل پاشید،انگار كه به صورت خوابیده اى آبى بپاشند؛قابیل به هوش آمد. خود را بالاى سر برادر دید،و سنگى خون آلود كه در دستش داشت . سبزه ها سرخ رنگ شده بودند.
قابیل خود را عقب كشید. سنگ را به زمین انداخت . بلند شد، چند قدم به عقب رفت . خواست فرار كند؛ اما...اما با این جسد چه مى توانست بكند. اگر پدرش او را در این حال مى دید چه مى كرد؟
آدم علیه السلام هرچه گشت ،هابیل را پیدا نكرد. چند روزى بود كه از هابیل خبرى نداشت . خواست سراغش را از قابیل بگیرد؛ اما قابیل هم گم شده بود .به هر جا كه فكرش مى رسید سر زد. خود را به چرا گاه گوسفندان رساند. گوسفندان مشغول چرا بودند؛ انگار كه هیچ اتفاقى نیافتاده است . كمى به اطراف نگاه كرد. به طرف تپه رفت ؛اما هیچ خبرى نبود. همین طور كه مى رفت لكه هاى خون رادید كه بر كناره راه ریخته بود. تپش قلبش شدید شد. خط خون را گرفت و خود را روى تپه رساند. در آنجا یك سنگ خون آلود و سبزه هاى خونین چشم هاى جست و جوگر آدم را به خود جلب كردند. دست و پایش لرزید. نتوانست سرپا بایستد. نشست . همه چیز را فهمید؛اما نمى خواست باور كند. با خود گفت :(حتما گرگى گوسفندى را پاره كرده است )اما آن سنگ چه بود؟
آدم علیه السلام دستش را روى صورتش گذاشت و اشك ریخت . فرزند جوانش را از او گرفته بودند. این چه قدر دردناك بود. آدم علیه السلام خط خون را گرفت . همان طور كه ناله مى كرد، به راه افتاد. از دشت گذشت و به منطقه اى پر از درخت رسید. كمى كه جلوتر رفت ، جایى كنده شده را دید؛ انگار دوباره روى آن خاك ریخته بودند و چیزى را پنهان كرده بودند. آدم اطمینان داشت كه قابیل كشته شده ؛ اما هنوز در دلش امیدوار بود. ناگهان صداى آسمانى وحى ، آدم علیه السلام را از راز قتل هابیل آگاه كرد. آدم علیه السلام ناله كرد؛ گریه سر داد؛ خاك گور هابیل را بر سر و صورت پاشید و گفت :(آه ، قابیل ! چه گونه توانستى برادرت را بكشى ؟ چه گونه دلت آمد كه چهره زیبایش را به خون آلوده كنى ؟ آه كاش ، مى دانستى داغ فرزند چه قدر براى پدر سخت است !) اما هیچ كس نبود كه این را بفهمد و با او همدرد شود.
آدم علیه السلام پس از ساعت ها از سر گور هابیل برخاست . دستى به ریش بلندش كه خیس و گل آلود شده بود كشید و به سوى حوا رفت تا او را نیز آگاه سازد. این پایان گریه هاى آدم علیه السلام نبود. او چهل روز تمام به یاد فرزند جوانش گریه كرد؛ حوا نیز. براى داغ فرزند هیچ تسكینى جز یاد خدا نبود؛ و همین ، آدم علیه السلام را آرام مى كرد. خداوند نیز فرزند دیگرى (شیث ) را به آدم علیه السلام داد.
نگاه دوم
صداى طبل و هیاهوى دشمن درهم آمیخته بود. در گوشه گوشه میدان جنگ ،لكه هاى بزرگ خون كه اینك در آن هواى گرم خشك شده بودند دیده مى شد. در آن سوى میدان ، على اكبر افسار اسب را به دست گرفته بود و به دنبال خود مى كشید. نزد پدر آمد و گفت :(پدر! اجازه بدهید به میدان بروم وبا این گروه نفرین شده بجنگم ).
امام حسین علیه السلام نگاهى به سراپاى پسرش كرد. قامت موزونش آراسته به زره و كلاهخود، زیباتر جلوه مى كرد. امام علیه السلام اجازه داد كه على به میدان برود.سپس او را بغل كرد و به سینه اش فشرد. این كار لحظه اى به طول انجامید. على از پدر جدا شد و رفت تا سوار اسب شود. نگاهى به چهره نگران پدر كرد، آه كه چه قدر پیر شده بود! دلش به حال پدر سوخت .مى دانست كه اگر برود، پدر چه قدر قصه مى خورد ؛ اما باید مى رفت . سوار اسب شد. امام علیه السلام ،خیره به او نگاه كرد. صداى گریه آهسته على را كه شنید، رو به آسمان كرد و فرمود:
( خداوندا تو شاهد باش ، جوانى كه شبیه ترین شخص به رسول خداست ، به جنگ این قوم مى رود).
على اشك خود را از نگاه امام پنهان كرد و سرش را به پایین انداخت . چند لحظه در سكوت گذشت . على اشك چشمانش را پاك كرد، افسار را كشید و اسب را برگرداند.لحظه اى مكث كرد و به تاخت به سوى میدان رفت . امام با چشمانى نگران فرزند عزیزش را بدرقه كرد.
على در برابر لشكر ایستاد. صداى رسایش را بلند كرد و رجز خواند: من على فرزند حسین بن على هستم . من فرزند ابراهیم خلیل ، اولین حنیف دنیا و بانى كعبه هستم . هم او كه خداوند در قرآن از او تجلیل كرد. در تمام دنیا كسى نیست كه او را نشناسد. جد من على بن ابیطالب است كه در جنگ ( بدر) و( احد) پرچمدار اسلام بود. او در جنگ خندق (عمرو بن عبدود)را كشت و(خیبر)را براى اسلام فتح كرد. آیا در بین شما (اى كسانى كه براى حمایت از كفر و ظلم ، شمشیر از نیام كشیده اید) كسى هست كه اجداد مرا نشناسد و نداند كه پدرم نوه رسول خداست ؟
رجز على كه تمام شد، به قلب سپاه دشمن هجوم برد. لشكریان عمر سعد او را احاطه كردند. امام حسین علیه السلام كه از دور نظاره گر على بود، اینك جز نعره هاى دشمن و چكاچك شمشیرها، چیزى نمى دید و نمى شنید. ازدحام دشمنان در اطراف على مانع از آن بود كه همه بتوانند ضربه اى كارى به او بزنند. این بهترین فرصت براى على بود تا شمشیرش را از خون آنان رنگین سازد. برق شمشیرش چهره هاى سنگى دشمنان را مى شكافت و گهگاه صداى ناله یكى از آنان به هوا برمى خاست . عرق ، سر و روى على را پوشانده بود و گرد و غبار بر صورتش نشسته بود. على بى محابا در حالى كه بانگ اللّه اكبر سرمى داد مى جنگید.
گلوى على از شدت گرما، تشنگى و گرد و غبار خشك شد. راه خود را باز كرد واز میان دشمنان بیرون آمد. امام حسین علیه السلام ناگهان على رادید كه به سوى او مى آید؛جاى جاى بدنش از لكه هاى خون ، رنگین شده بود و تكه هایى از لباسش بر اثر ضربه هاى شمشیر پاره شده بود.على نزد پدر آمد. امام علیه السلام چند قدم جلوتر رفت و در كنار اسب على ایستاد. لب هاى على خشك شده بود، عرق بر سرو رویش نشسته بود و گرد و غبار به صورت عرق كرده اش چسبیده بود. على كه نفس نفس مى زد گفت : پدر! تشنگى و گرماى هوا مرا خسته كرده است . آیا در خیمه ها آبى هست كه اندكى تشنگى ام را بر طرف كند؟
اشك ، چشمان نگران امام علیه السلام را فراگرفت . به كنار على آمد. سر على را به سینه فشرد. لب هایش را به لب هاى على چسباند و بعد با دست عرق از پیشانى پسر پاك كرد و گفت : كمى صبر كن . به زودى جدت رسول خدا را ملاقات مى كنى و او تو را آن چنان سیراب مى كند كه دیگر هرگز تشنه نشوى . على دوباره به میدان رفت . باز محاصره بود و گردو غبار. چكاچك شمشیرها بود و برق شمشیر على . چندى در میان سر و صدا و گرد و غبار گذشت كه ناگهان مردى كمانش را در دست هایش فشرد و آن را در هوا بلند كرد.سپس نعره زد: (گناهان تمام عرب به گردن من باشد اگر این جوان را از پاى درنیاورم ). به سوى على رفت . على با یك سوار دیگر درگیر بود؛ مرد گلوى على را نشانه رفت و كمان را كشید. تیر از كمان رها شد و زیر حلقوم على را پاره كرد. خون فواره زد. على بى حال شد ؛ افسار اسب را رها كرد و فریادزد: (پدر! خداحافظ! اكنون رسول خدا را مى بینم كه به تو سلام مى رساند و مى گوید: زودتر به سوى مابیا). سپس سرش را بر گردن اسب گذاشت . اسب بى اختیار به هر سو مى رفت . هر یك از سربازان كه پیكر بى دفاع على را، مى دید، ضربه اى بر او مى زد. پیكر بى جان على كه به زمین افتاد، اسب ایستاد.
على به ملاقات جدش رفته بود.
سربازان سپاه دشمن ، خود را عقب كشیدند و در صف هاى مرتب سر جاى خود ایستادند.
امام علیه السلام به سرعت خود را به على رساند.سر على را روى زانویش گذاشت و چشمان اشك آلودش را به صورت على دوخت . صورت على غرق در خون بود. امام علیه السلام با گوشه پیراهن ، خون را از صورت على پاك كرد.آنگاه صورتش را به صورت على چسباند، قطره هاى اشك امام علیه السلام روى صورت على نشست .چند لحظه بدون آنكه تكانى بخورد، همان طور ماند.داغ فرزند، قلب خسته پدر را زخمى كرد.پدر در سوگ فرزند جوانش آرام آرام گریست و با خود زمزمه كرد: (اى على ! پس از تو خاك بر سر دنیا و زندگى دنیا).هیچ چیز نمى توانست این زخم را التیام بخشد؛اما میدان جنگ بود و امام علیه السلام هر چه زودتر مى بایست از فرزندش جدا مى شد. همان طور كه سر على را روى دستانش گرفته بود، از یارانش خواست كه بیایند و برادر خود را به خیمه ها ببرند
دوشنبه 16/6/1388 - 18:8
دعا و زیارت
مرحوم حاج میرزا على ایزدى فرزند مرحوم حاج محمد رحیم مشهور به آبگوشتى (سبب شهرتش به این لقب این بود كه ایشان اخلاص و ارادت زیادى به حضرت سیدالشهداء علیه السلام داشت و مواظب خواندن زیارت عاشورا بود و هر شب در مسجد گنج كه به خانه اش متصل بود پس از نماز جماعت یك یا دو نفر روضه مى خواندند پس از روضه خوانى ، سفره پهن مى كردند و مقدار زیادى نان و آبگوشت در آن مى گذاردند. هركس مایل بود همانجا مى خورد و هركه مى خواست همراه خود به خانه اش مى برد)
نقل نمود كه پدرم سخت مریض شد و به ما امر نمود كه او را به مسجد ببریم ، گفتم براى شما هتك است چون تجار و اشراف به عیادت شما مى آیند و در مسجد مناسب نیست به ما گفت مى خواهم در خانه خدا بمیرم و علاقه شدیدى به مسجد داشت ، ناچار او را به مسجد بردیم تا شبى كه مرضش شدید شد و در حال اغما بود كه او را به منزل بردیم و آن شب در حال سكرات مرگ بود و ما به مردنش یقین كردیم ، پس در گوشه اى از حجره نشسته و گریان بودیم و سرگرم مذاكره تجهیز و محل دفن و مجلس ترحیمش بودیم تا هنگام سحر شد ناگاه صداى من و برادرم زد، نزدش رفتیم دیدیم عرق بسیار كرده است به ما گفت آسوده باشید و بروید بخوابید و بدانید كه من نمى میرم و از این مرض خوب مى شوم . ما حیران شدیم و صبح كرد در حالى كه هیچ اثر مرض در اونبود و بسترش را جمع كرده او را به حمام بردیم و این قضیه در شب اول ماه محرم سنه 1330 قمرى اتفاق افتاد و حیا مانع شد از اینكه از او بپرسیم سبب خوب شدن و نمردنش چه بود.
موسم حج نزدیك شد پس در تصفیه حساب و اصلاح كارهایش سعى كرد و مقدمات و لوازم سفر حج را تدارك دید تا اینكه با نخستین قافله حركت كرد به بدرقه اش در باغ جنت یك فرسخى شیراز رفتیم و شب را با او بودیم .
ابتدا به ما گفت از من نپرسیدید كه چرا نمردم و خوب شدم اینك به شما خبر مى دهم كه آن شب مرگ من رسیده بود و من در حالت سكرات مرگ بودم پس در آن حال خود را در محله یهودیها دیدم و از بوى گند و هول منظره آنها سخت ناراحت شدم و دانستم كه تا مرُدم جزء آنها خواهم بود.
پس در آن حال به پروردگار خود نالیدم ندایى شنیدم كه اینجا محل ترك كنندگان حج است ، گفتم پس چه شد توسلات و خدمات من نسبت به حضرت سیدالشهداء علیه السلام ناگاه آن منظره هول انگیز به منظره فرحبخش مبدل شد و به من گفتند تمام خدمات تو پذیرفته است و به شفاعت آن حضرت ده سال بر عمر تو افزوده شد و مرگ تو تاءخیر افتاد تا حج واجب را بجا آورى و چون اینك عازم حج شده ام گزارشات خود را به شما خبر دادم .
مرحوم ایزدى نقل نمود كه پیش از محرم 1340 مرض مختصرى عارض پدرم شد و گفت شب اول ماه موعد مرگ من است و همانطور كه خبر داده بود شب اول محرم هنگام سحر از دار دنیا رحلت فرمود رحمة اللّه علیه .
این داستان به ما دو چیز مى فهماند یكى اهمیت حج و بزرگى گناه ترك و مسامحه در اداى آن چنانچه محقق در شرایع فرموده :((وَفى تَاءْخیرِهِ كَبَیرةٌ مُوبِقَةٌ)) یعنى حج با اجتماع شرایط آن ، واجب فورى است و مسامحه كردن و تاءخیر انداختن اداى آن ، گناه كبیره و هلاك كننده است .
چه هلاكتى بدتر از محشور شدن با یهود است چنانچه در جلد 1 سفینة البحار از حضرت صادق علیه السلام است :((كسى كه حج واجب را به جا نیاورد و بمیرد در حالى كه گرفتارى سختى كه حج رفتن سبب مشقت او شود نداشته باشد و به مرضى كه نتواند به واسطه آن حج كند، مبتلا نبوده و حكومت وقت هم مانع رفتنش نگردیده پس باید بمیرد در حالى كه اگر بخواهد یهودى و اگر بخواهد نصرانى باشد)).
خلاصه كسى كه بدون عذر شرعى حج را ترك كند پس از مردنش با یهود و نصارى خواهد بود.
و نیز در معناى آیه شریفه :((هركس در دنیا كور شد در آخرت هم كور است )) فرمود: این آیه در باره كسى است كه حج را از سالى به سال دیگر تاءخیر مى اندازد؛ یعنى هر ساله مى گوید سال دیگر بجا مى آورم تا اینكه حج نكرده مى میرد پس از واجبى از واجبات الهى كور شده و خداوند او را در قیامت از دیدن راه بهشت كور مى فرماید)).
مطلب دیگر كه از این داستان فهمیده مى شود آن است كه حضرت سیدالشهداء علیه السلام كشتى نجات و رحمت واسعه الهى است و توسل به آن حضرت شخص را موفق به توبه از هر گناهى مى كند و عاقبت به خیر و پاك از دنیا خواهد رفت و همچنین توسل به او موجب امن از هر خطر و آفتى است و یقینا اگر كسى از روى اخلاص و صدق متمسك به ایشان گردد اهل نجات و سعادت است.
منبع: داستان های شگفت
دوشنبه 16/6/1388 - 17:58
دعا و زیارت
جناب حاج شیخ محمد باقر شیخ الاسلام - اعلى اللّه مقامه - كه داستان 37 و 38 از ایشان نقل گردید فرمودند هنگامى كه مرحوم حاج قوام الملك شیرازى مشغول ساختمان حسینیه بود، سنگهاى آن را به یك نفر سید حجار كه در آن زمان استاد حجارهاى شیراز بود، كنترات داده بود و آن سید در این معامله دچار زیان سختى شد به طورى كه مبلغ سیصد تومان مدیون گردید و البته این مبلغ در آن زمان زیاد بود، خلاصه پریشان حال و بیچاره شد.
شب جمعه نماز جعفر طیار را مى خواند و حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام را براى گشایش كارش به درگاه الهى وسیله قرار مى دهد و همچنین شب جمعه دوم تا شب جمعه سوم حضرت امیر علیه السلام به او مى فرمایند فردا برو نزد حاج قوام كه به او حواله كردیم . چون بیدار مى شود متحیر مى شود چگونه به حاج قوام حرف بزنم در حالى كه نشانه اى ندارم شاید مرا تكذیب كند.
بالاخره در حسینیه مى آید و گوشه اى با هم و غم مى نشیند و ناگاه مى بیند حاج قوام با فراشها و ملازمانش آمدند در حالى كه آمدنش در چنان موقعى غیر منتظره بود. همینطور نزدیك مى آید تا برابر سید حجار مى رسد، مى گوید مرا به تو كارى است بیا منزل . وقتى كه حاج قوام به منزلش برمى گردد سید مى آید و ملازمان با كمال احترام او را نزد حاج قوام حاضر مى كنند.
چون وارد مى شود و سلام مى كند حاج قوام بدون پرسش از حالش بلافاصله سه كیسه كه در هر یك یكصد اشرفى یك تومانى بود تقدیمش مى كند و مى گوید بدهى خودت را بپرداز و دیگر حرفى نمى زند.
از این داستان دانسته مى شود كه متمكنین سابق در كارهاى خیر تا چه حد داراى صدق و اخلاص بودند تا اندازه اى كه مورد عنایت و التفات بزرگان دین قرار مى گرفتند و همراه خود مى بردند و در این دوره اولاد ثروتمندان غالبا در فكر زیاد كردن ثروت خود هستند وتوفیق صرف كردن درامور خیریه نصیب آنها نیست . و ثانیا هرگاه مختصرى از دارائى خود را صرف خیرى كنند نوعا از صدق و اخلاص محرومند و به خیال مدح خلق و ستایش دیگران ، كار خیرى انجام مى دهند و چون براى خدا خالص نیست نتیجه باقى هم براى آنها نخواهد داشت و بحث در اطراف ریا كردن در اعمال خیر كه سبب بطلان عمل مى شوددر رساله گناهان كبیره مفصلا ذكر شده خداوند ثروتمندان ما را موفق بدارد كه از اندوخته خود نتیجه بگیرند واز آنچه جمع آورى كرده اند بهره هاى باقى ببرند:
شعر :
مال را كز بهر حق باشى حمول |
منبع: داستانهای شگفت
دوشنبه 16/6/1388 - 17:54
دانستنی های علمی
مراجعه ابوبكر به على علیه السلام در پاسخ به پرسش عاى مرد یهودى
علامه ادیب ابن درید در كتاب (المجتنى ) با ذكر سند از انس بن مالك نقل كرده كه بعد از وفات پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مردى یهودى داخل مسجد شد و سراغ وصى پیمبر را گرفت ، پس مردم با اشاره به ابوبكر وى را معرفى كردند. مرد یهودى به نزد او رفت و گفت : مى خواهم از مسائلى پرسش كنم كه جز پیامبر یا وصیش آنها را نمى داند.
ابوبكر گفت : هر چه مى خواهى سوال كن !
یهودى گفت : به من خبر ده از آنچه براى خدا نیست و از آنچه در نزد خدا یافت نمى شود و از آنچه خدا نمى داند؟
ابوبكر گفت : اى یهودى ، اینها سوال هاى زنادقه و منكران خدا و دین است ، و او و مسلمانان وى را طرد كردند.
پس ابن عباس كه در مجلس حاضر بود گفت : شما با این مرد یهودى به انصاف عمل نكردید.
ابوبكر گفت : مگر نشنیدى چه مى گوید؟
ابن عباس گفت : اگر جوابى براى او دارید كه هیچ ، و گرنه وى را به نزد على علیه السلام ببرید تا به سوال هاى او پاسخ دهد، زیرا من خود شنیدم كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم درباره على علیه السلام فرمود: (اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه )؛ خدایا دلش را (بدانچه حق است ) رهنمود كن و زبانش را (از خطا و لغزش ) باز دار.
پس ابوبكر و حاضران برخاسته ، به اتفاق مرد یهودى به سراغ على علیه السلام رفتند و اجازه گرفته ، بر حضرتش وارد شدند، آنگاه ابوبكر گفت : اى ابوالحسن ، این مرد یهودى از من سوال هاى زندیقان را مى كند.
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: اى یهودى چه مى گویى ؟
یهودى گفت : من سوال هایى از شما مى كنم كه جز پیامبر یا وصیش آنها را ندانند.
على علیه السلام فرمود: بگو. یهودى هما سه سال سوال را مطرح نمود.
امام علیه السلام فرمود: اما آنچه را كه خدا نمى داند پس مضمون گفتار شما مردم یهود است كه مى گویید: عزیز پسر خدا است . و خدا براى خود فرزندى نمى شناسد. و اما آنچه را كه مى گویى نزد خدا یافت نمى شود پس آن ظلم به بندگان است كه خدا منزه از آن مى باشد. و اما آنچه براى خدا خدا نیست ، شرك است .
آن مرد یهودى با شنیدن این جواب ها گفت : اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله . و ابوبكر و مسلمانان حاضر در مجلس همه به امیر مومنان گفتند: یا مفرج الكروب (اى زداینده افسردگى ها و بر طرف كننده غم و غصه ها). (6)
و در روایت ابن حسنویه حنفى موصلى آمده است : در این موقع صداى فریاد مردم بلند شد و ابوبكر گفت : (یا كاشف الكربات انت یا على فارج الهم ). آن گاه بر بالاى منبر رفت و گفت : (اقیلونى فلست بخیر كم و على فیكم )؛ مرا به خود واگذارید، زیرا تا على علیه السلام در میان شماست من بهترین شما نیستم (كه كرسى خلافت را اشغال كنم ). چون عمر این مطلب را شنید، برخاست و گفت : اى ابوبكر، این چه سخنى بود كه گفتى ؟! ما تو را براى خود برگزیدیم و وى را از منبر به زیر آورد. (7)
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ، پرچم جنگ خیبر را به على علیه السلام مىسپارد و ایشان باكشتن مرحب ، خیبر را فتح مى نماید
علامه خطیب خوارزمى با ذكر سند از عمر بن خطاب نقل نموده كه گفت :
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز - جنگ - خیبر فرمود:
لا عطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله ، كرارا غیر فرار، یفتح الله علیه ، جبرئیل عن یمینه و میكائیل هن یساره ، فبات المسلمون كلهم یستشر فون لذلك .
فلما اصبح قال : ین على بن ابى طالب ؟
قالوا: ارمد العین .
قال : آتونى به ، فلما آتاه قال رسول صلى الله علیه و آله و سلم : ادن منى . فدنا منه ، فتفل فى عینیه و مسحهما بیده ، فقام على بن ابى طالب علیه السلام فى بین یدیه و كانه لم یرمد و اعطات الرایة ، فقتل مرحب و اخذ مدینة خیبر. (8)
فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست دارند، او به طور جدى به رویاروى دشمن رود، نه اینكه فرار كند، خداوند به دست او پیروزى عنایت فرماید، جبرئیل طرف راستش باشد و میكائیل سمت چپش ، پس مسلمانان شب را گذراندند در حالى كه آرزوى تشرف بدین مقام و ماموریت را در سر مى پروراندند.
گفتند: او دچار درد شده .
فرمود: وى را بیاورید، پس هنگامى كه حضرتش را آوردند، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: نزدیك من بیا، و چون نزدیك پیامبر شد با آب دهن چشمانش را مسح و مالش نمود، در این موقع على علیه السلام با دیدگان سالم از جا برخاست آن چنان كه گویا سابقه چشم درد نداشت . پس پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم پرچم را به او داد، او هم مرحب بزرگ پهلوان جنگنجو و شجاع یهود - را كشت و خیبر را فتح نمود.
اگر مردم تجمع بر دوستى على علیه السلام مى كردند خداوند آتش جهنم رانمىآفرید
علامه سید على بن شهاب الدین همدانى از عمر بن خطاب نقل مى كند كه گفت :
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
لو اجتمع الناس على حب على بن ابى طالب لما خلق الله النار. (9)
اگر مدرم همه تجمع بر دوستى على بن ابى طالب مى كردند، خداوند آتش (دوزخ ) را خلق نمى كرد.
مراجعه عمر به على در تعداد طلاق نیز و سنگینى ایمان على بر طبقات آسمان و زمین
علامه ابن عساكر با ذكر دو سند و دیگران با اسناد مختلف نقل كرده اند:
در دوران حكومت عمر بن خطاب دو نفر به نزد او رفتند و از تعداد طلاق كنیز (كه مانع رجوع مى شود) از وى سوال كردند.
پس از جا برخاست و به همراه آنها وارد حلقه اى از رجال كه در مسجد نشسته بودند و مردى اصلع در بین آنها بود شد و با ایستادن بالاى سراو گفت : اى اصلع ، نظر تو درباره طلاق كنیز چیست ؟
آن مرد سر بلند كرد و با اشاره به دو انگشت سبابه و وسطى پاسخ داد: - دو مرتبه - عمر هم به آن دو مرد سائل گفت : كنیز را دو مرتبه مى توان طلاق داد.
پس یكى از آنها گفت : سبحان الله ، ما آمده ایم از تو نظر خواهى و سوال كنیم كه امیرالمؤ منین هستى ، و تو به سراغ این مرد به راه افتادى و از وى سوال كردى و بدون آنكه با تو حرف بزند با اشاره به انگشتانش پاسخ داد و تو بدین گونه جوابگویى راضى شدى !
عمر گفت : آیا او را شناختید كه كیست ؟
گفتند: نه .
گفت : این على بن ابى طالب علیهما السلام است . گواهى مى دهم كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم - كه خود شنیدم - فرمود:
لو ان السموات السبع و الارضین السبع وضعن فى كفة میزان و وضع ایمان على فى كفة میزان ، لرجح بها ایمان على . (10)
اگر طبقات هفتگانه آسمان و زمین را در یك كفه ترازوو ایمان على علیه السلام را در كفه دیگر نهند، كفه ایمان على علیه السلام سنگینى كند.
شایان ذكر است كه عده اى از محدثین تنها كلام پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم را از عمر بدون سوال و جواب نقل كرده اند.
فضائل غیر قابل شمارش على علیه السلام
علامه سید على بن شهاب الدین همدانى (در گذشته 786) از عمر بن خطاب نقل كرده است كه گفت : پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم به على علیه السلام فرمود:
لو كان البحر مدادا، او الریاض اقلاما و الانس كتابا و الجن حسابا ما احصوا فضائلك یا ابا الحسن .(11)
اگر دریاها مداد شود و روییدنى ها (از جمله درختان ) قلم گردد و انسان ها همه نویسنده و جن ها همه حسابگر، نتوانند فضائل تو را احصا و آمارگیرى كنند اى اباالحسن .
اعتراف عمر به اینكه على مولاى هر كسى است كه پیامبر مولاى اوست
علامه محب الدین طبرى از عمر نقل نموده كه گفت :
(على مولى من كان رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم مولاه ).(12)
على علیه السلام مولى و واجب الاطاعه كسى است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مولا و واجب الاطاعه بوده است .
اعتراف عمر به اینكه على او را از هلاكت رهایى بخشید
علامه گنجى شافعى با ذكر سند نقل كرده است كه حذیفة بن الیمان عمر بن خطاب را دیدار كرد، پس عمر گفت : اى ابن الیمان چگونه به صبح در آمدى ؟
حذیفه گفت : مى خواهى چگونه به صبح درآمده باشم ؟ من صبح در آمده ام
در حالى كه به خدا سوگند از حق كراهت دارم ، فتنه را دوست دارم ، بدانچه ندیده ام شهادت مى دهم ، موجود خلق نشده را حفظ مى كنم ، بدون وضو نماز به جاى مى آورم ، براى من در زمین چیزى باشد كه براى خدا در آسمان نباشد.
عحر به خشم آمد، اما به سبب كارى كه عجله داشت به دنبال آن رود، فورا به راه افتاد و تصمیم گرفت بعدا حذیفه را به خاطر این اعترافات به ظاهر ناهنجار اذیت كند، كه در بین راه با على بن ابى طالب علیهما السلام بر خورد، و چون حضرتش او را غضبناك دید و از وى علت آن را پرسید، عمر گفت : حذیفه راملاقات كردم ، پس چون از وى پرسیدم چگونه به صبح در آمدى ؟ پاسخ داد: به صبح در آمدم در حالى كه از حق كراهت دارم . على علیه السلام فرمود: راست گفت ، او از مرگ نفرت دارد و مرگ حق است .
عمر گفت : حذیفه گفت : فتنه را دوست دارم .
على علیه السلام فرمود: راست گفت ، مال و فرزند را دوست دارد و خداوند در آیه (انما اموالكم و اولادكم فتنة ) از اموال و اولاد تعبیر به فتنه فرموده .
عمر گفت : یا على او مى گفت : بدانچه ندیده ام گواهى مى دهم .
حضرت فرمود: راست گفته ، به یكتایى خدا و مرگ ، و حشر و زنده شدن بعد از مرگ و قیامت و بهشت و جهنم و پل صراط كه هیچ كدام را ندیده شهادت مى دهد (كه این شهادت ها هر یك بهترین دلیل بر مؤ من واقعى بودن شهادت دهنده است )
عمر گفت : حذیفه ادعا كرد آنچه را غیر مخلوق است حفظ مى كنم .
على علیه السلام فرمود: راست گفت ، او كتاب خدا - قرآن مجید - را حفظ مى كند و آن مخلوق نباشد.
عمر گفت : مى گوید بدون وضو نماز به جاى مى آورم .
على علیه السلام فرمود: راست گوید - مقصودش از كلمه (اصلى ) نماز خواندن نیست ، بلكه - صلوات بر پسر عمم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرستادن است . (كه جایز و غیر مشروط به وضو باشد).
عمر گفت : یا على ، حذیفه حرف بزرگ تر از این حرف ها مى زند.
على علیه السلام پرسید: چه مى گوید؟
عمر: مى گوید براى من در زمین چیزى باشد كه براى خدا در آسمان نباشد.
حضرت فرمود: راست گوید او داراى زن و فرزند است و خدا از آن منزه است .
عمر - كه با شنیدن جواب هاى امام و پى بردن به راستى و درستى آنچه حذیفه گفته بود به شگفت در آمد - گفت : كاد یهلك ابن الخطاب لولا على بن ابى طالب . (13)
منها بثلاث عشرة و شركنا فى خمس . (14)
براى اصحاب محمد صلى الله علیه و آله و سلم هیجده سابقه (یعنى مایه امتیاز و برترى بر دیگران ) باشد كه سیزده عدد آن به على علیه السلام اختصاص داشت و در پنج امتیاز دیگر هم على علیه السلام با ما شریك و همسان بود.
توضیحا سیوطى و چند نفر دیگر از علماى سنى این روایت را بدین گونه نقل كرده اند:
(الطبرانى عن ابن عباس قال : (كانت لعلى ثمانى عشرة منقبة ، ما كانت لاحد من هذه الامة ). (15)
براى على علیه السلام هیجده منقبت و مایه امتیاز وجود داشت كه براى احدى از امت چنین امتیازاتى نبود.
بدین ترتیب ، بعید نیست جمله (فخص على منها بثلاث عشرة و شركنا فى خمس ) جعلى و اضافى باشد و به جاى كلمه (كانت لعلى ) كلمه (كانت لاصحاب محمد) ساخته و جا اندازى شده باشد.
در روایت دیگر چنین است كه عمر گفت : دوازده خصلت براى على علیه السلام جمع شده كه احدى از سابقین و لاحقین یكى از آن فضایل را ندارند، از آن جمله :
1. در خانه كعبه متولد شد.
2. اسم او در آسمان تعیین شد.
3. زن او دختر پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم و از بهترین زنان عالم وجود بود.
4. پسران او از بهترین فرزندان هستند.
5. عقد او در آسمان بسته شد.
6. عاقد او خدا بود.
7. در حین تولد به صورت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم متبسم گشت و آیات تورات و انجیل و زبور و قرآن را، كه هنوز نازل نشده بود قرائت فرمود.
8. لقب امیرالمؤ منین داشت .
9. فصاحت و بلاغت كامل او بود.
10. شجاعت .
11. قضاوت .
12. عبادت او بود. (16)
مراجعه عثمان به امیر مومنان على علیه السلام در حكم گوشت شكارى براى محرم
احمد حنبل و دیگران آورده اند: هنگامى كه گروهى از صحابه ، به مكه مشرف شده و در حال احرام بودند، برخى از شكارچیان اطراف كبكى را صید و طبخ نموده ، براى عثمان و همراهانش بردند و چون همراهانش به علت شكار بودن از خوردنش خوددارى كردند، عثمان گفت ، صیدى است كه نه ما شكار كرده ایم و نه دستور صیدش را داده ایم و افراد صید كننده محرم نبوده اند و از این رو خوردنش مانعى ندارد.
مردى از آن میان گفت : على علیه السلام آن را مكروه مى شمارد.
عثمان كسى را به دنبال على علیه السلام فرستاد و حضرتش در حالى كه گویا سدر بر بدنش مالیده بود حاضر شد و چون عثمان همان سخن قبلى را تكرار نمود و امیر مومنان خشمناك شد، پس عثمان گفت : تو با ما كثیر الخلاف هستى !
امیر مومنان فرمود: خدا را به یاد آورید و كسى كه در محضر پیامبر خود شاهد بود (كه قطعه گوشتى از گورخر صید شده براى حضرتش آوردند پس فرمود ما محرم هستیم و تنها افراد محل آن را تناول كنند) شهادت دهد.
در این موقع دوازده نفر از حاضران مجلس كه از صحابه بودند برخاستند و شهادت دادند. به روایت دیگر امیر مومنان فرمود: خدا را در نظر آورید و آن كس كه شاهد بود (پنج عدد تخم شتر مرغ براى پیامبر آوردند و حضرتش فرمود: ما محرم هستیم و آنها را به افراد محل - غیر محرم - بخورانید) گواهى دهد. پس عده اى از رجال برخاسته ، گواهى دادند.
عثمان كه چنین دید، از جا برخاست و داخل خیمه خود شد و كبك پخته را براى افراد محل گذارد. (17)
مراجعه عثمان به امیر مومنان در چگونگى آتش قبر و گفتن لولا على لهلك عثمان
علامه محقق عباس لكهنوى نوشته است : مردى با در دست داشتن جمجمه مرده اى به نزد عثمان رفت و گفت : شما مى پندارید كه آتش متعرض این استخوان مى شود و در قبر دچار عذاب مى گردد، در حالى كه من دستم را بر آن مى نهم و هیچ احساس گرمى آتش نمى كنم ؟!
پس عثمان ساكت ماند و كسى را فرستاد تا على بن ابى طالب علیهما السلام را به مجلس بیاورد و چون حضرتش وارد شد عثمان در حالیكه میان انبوه اصحابش نشسته بود به آن مرد گفت : مسئله اى را كه گفتى اعاده كن . آن مرد هم مجددا مطلبى را كه گفته بود بازگو كرد، در این موقع عثمان گفت : اى ابوالحسن پاسخ این مرد را بگو.
على علیه السلام فرمود: گوگرد (یا چیزى كه همانند گوگرد آتش زا بود) با قطعه سنگى بیاورید و هنگامى كه آوردند در برابر آن مرد و دیگر حاضران مجلس با زدن سنگ و مایه آتش زا را به یكدیگر آتش تولید كرد. آن گاه به آن مرد گفت : دستت را بگذار به این سنگ . سپس فرمود: آیا احساس آتش كردى ؟ نیز فرمود: دستت را بگذار بر این گوگرد و باز فرمود: آیا احساس گرمى آتش نمودى ؟ آن مرد (كه هم آتش را دیده بود هم احساس گرمى از سنگ و گوگرد نمى كرد) بهت زده و همچنان خاموش ماند.
پس عثمان گفت : لو لا على لهلك عثمان ؛ اگر على نبود عثمان هلاك شده بود. (18)
فصل دوم : على علیه السلام از دیدگاه دشمنان قسم خورده (معاویه ، عمروعاص ویزید)
روزى معاویه با یزید (پسرش ) و عمروعاص وزیرش نشسته بود. در آن حال جامه اى به رسم پیشكش براى معاویه آوردند. جامه بسیار نفیس بود و دل معاویه به آن جامه مایل شد.
عمروعاص خواست آن جامه را از معاویه بگیرد و گفت كه این نیكو جامه اى بوده است . معاویه گفت : بلى ، نیكو جامه اى بوده است ! عمروعاص دانست كه دل معاویه بدان جامه مایل است ، دیگر سخن نگفت ، سپس یزید گفت : این نیكو جامه اى بوده است ، معاویه گفت : بلى ، نیكو جامه اى بوده است ! یزید نیز فهمید كه دل معاویه به آن جامه مایل است و دیگر سخن نگفت .
آن گاه عمروعاص خواست كه جامه را از چنگ بیرون آورد، از راه شیطنتى كه داشت گفت : هر كدام از ما در مدح على بن ابى طالب علیهما السلام شعرى مى گوییم ، هر یك بهتر گفتیم جامه را برمى داریم ؛ و گمانش این بود كه معاویه از مدح كردن او امتناع خواهد كرد.
معاویه (لعنة الله علیه ) گفت :
خیر الورى من بعد احمد حیدر |
یعنى : بهترین مردم بعد از رسول خدا حیدر است ، و مردمان زمینند وصى پیمبر آسمان است .
عمروعاص (علیه اللعنه ) گفت :
و هو الذى شهد العدو بفضله |
و الفضل ما شهدت به الاعداء |
یعنى : آن حضرت كسى است كه دشمنش شهادت به فضلش مى دهد، و فضیلت آن است كه دشمن به آن شهادت دهد.
سپس یزید (علیه اللعنة و العذاب ) گفت :
كملیحه شهدت بحسنها ضراوها |
و الحسن ما شهدت به الضراء |
یعنى مثل زن صاحب جمالى است كه هووى او شهادت دهد حسن او، و حسن آن است كه هوو به آن شهادت دهد. (19)لله در قائله :
من بعد موتى و تغسیلى و تكفینى |
وطینتى مزجت من قبل تكوینى |
بحب حیدر؛ كیف النار تكوینى |
قطعه فوق در مدح امیرالمؤ منین علیه السلام كه از نظر ادبى نیز بسیار ارجمند است ، از مجموعه خطى شماره 26/190 كتابخانه آیة الله العظمى گلپایگانى یادداشت گردید و براى درج در جلد سوم كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام به دوست بزرگوار، جناب آقاى شیخ على ربانى خلخالى هدیه شد.
سید مصطفى آرنگ (20) هشتم شوال 1420 هجرى قمرى
فرخنده روز میلاد حضرت امام حسن عسكرى علیه السلام
حدیث (من كنت مولاه ...) به روایت عمر بن عبدالعزیز
حافظ ابو نعیم اصفهانى و دیگران با ذكر سند از یزید بن عمر بن مورق نقل نموده كه گفت :
هنگامى كه عمر بن عبدالعزیز - خلیفه اموى - درشام به مردم بذل و بخشش مى كرد من حاضر بودم و به نزد او رفتم ، پس از من پرسید: تو از چه گروهى باشى ؟
گفتم : از قریش .
گفت : از كدام قبیله قریش ؟
گفتم : از بنى هاشم .
پس قدرى سكوت كرد و گفت : از كدام بنى هاشم ؟
گفتم : مولاى على - یعنى غلام آزاده شده على یا دوست على -.
گفت : على كیست ؟
پس من سكوت كردم ، آن گاه دستش را بر سینه خود گذارد و گفت : من هم والله مولاى على بن ابى طالب (كرم الله وجهه ) هستم .
سپس گفت : حدیث كردند مرا گروهى كه خود شنیده بودند كه پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم مى گوید: (من كنت مولاه فعلى مولاه ).
آن گاه از مزاحم - متصدى امور مالى اش - پرسید: به امثال این مرد چه اندازه داده مى شود؟ گفت : صدیا دویست درهم .
عمر بن عبدالعزیز گفت : به او پنجاه دینار عطا كن . و به روایت ابو داود گفت : به خاطر ولایتش نسبت به على بن ابى طالب شصت دینار بده .
سپس گفت : به شهر خود برگرد، به زودى همان اندازه كه به امثال تو داده مى شود به تو هم داده خواهد شد. (21)
اعتراف عمر بن عبدالعزیز به نشناختن زاهدتر از على علیه السلام
علامه خطیب خوارزمى با ذكر سند به واسطه حافظ ابن مردویه نقل از عمر بن عبدالعزیز كه گفت :
ما علمنا ان احدا كان فى هذه الامة بعد النبى صلى الله علیه و آله و سلم ازهد من على بن ابى طالب . (22)
ما در بین این امت بعد از پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم احدى را نشناختیم كه زاهدتر از على بن ابى طالب علیهما السلام باشد.
منبع: چهره های درخشان حضرت ابوالفضل العباس (ع)
دوشنبه 16/6/1388 - 17:48
دعا و زیارت
ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) با نهضت بزرگ اسلامى كه برادرش سرورآزادگان و سیدالشهداء امام حسین ( علیه السّلام ) آغاز كرد، همگام و همراه شد؛ نهضت عظیمى كه از بزرگترین نهضتهاى جهانى و پرثمرترین آنها براى ملتهاى روى زمین به شمار مى رود. این نهضت ، سیر تاریخ را دگرگون كرد، همه عالم را تكان داد، انسان مسلمان را آزاد نمود و گروههاى ملى مسلمان را به سرپیچى از حكومت ظلم و ظالم ستیزى ، برانگیخت .
قمر بنى هاشم و افتخار عدنان در این نهضت ، فعالانه شركت كرد و نقشى مثبت ایفا نمود، در تمام مراحل آن با برادرش حسین ( علیه السّلام ) همكارى كرد، تمام اهداف و خواسته هاى رحیمانه و خیرخواهانه اش را براى محرومان و ستمدیدگان ، دانست و به آنها ایمان آورد.
عباس ، برجسته ترین عضو این نهضت درخشان بود. مطیعانه ملازمت برادر را پى گرفت ، خواسته هاى او را برآورد، بازوى توانمند او گشت ، به گفته اش ایمان آورد، مواضع و آرمانهایش را تصدیق كرد و در سیر جاودانه اش از مدینه به مكه و سپس به سرزمین كرامت و شهادت ، از برادر جدا نشد. در هر موقف و موضعى از نهضت امام حسین ( علیه السّلام ) عباس همراه و شریك او بود.
در اینجا به اختصار از برخى فصلهاى تاریخى این نهضت بزرگ كه عباس چهره برجسته آن بود، سخن مى گوییم .
حسین (ع ) بیعت نمى كند
امام حسین ( علیه السّلام ) رسماً از بیعت كردن با یزید سر باز زد و آن هنگامى بود كه حاكم مدینه ((ولید بن عقبه )) حضرت را شبانه فراخواند. حضرت كه خواسته ولید را مى دانست بازوى توانمندش ، عباس و دیگر جوانان بنى هاشم را براى حمایت خود فراخواند و از آنان خواست بر در خانه ولید بایستند و همینكه صداى حضرت بلند شد، براى نجات حضرت ، داخل خانه شوند. امام وارد خانه ولید شد و مورد استقبال گرم او قرار گرفت . پس از آن ، ولید خبر مرگ معاویه را به حضرت داد و گفت كه یزید بیعت اهل مدینه عموماً و بیعت امام را خصوصاً خواستار شده است . امام تا صبح و تا آنكه مردم جمع شوند مهلت خواست . حضرت مى خواست در برابر آنان مخالفت كامل خود را با خلافت یزید اعلام كند و آنان را به سرپیچى از حكومت و قیام علیه آن دعوت كند. ((مروان بن حكم )) كه از سران منافقین و پایه هاى باطل بود، حضور داشت و براى آتش افروزى و فتنه انگیزى از جا جهید و بر ولید بانگ زد:
((اگر حسین اینك بدون بیعت از تو جدا شود، دیگر به چنین فرصتى دست نخواهى یافت ، مگر پس از كشته هاى بسیار میان شما، او را باز دار و بیعت بگیر و اگر مخالفت كرد، گردن او را بزن ...)).
نگهبان حرم نبوت ، امام حسین با تحقیر در چهره مروان خیره شد و فرمود:
((اى پسر زرقاء! آیا تو مرا مى كشى یا او؟ به خدا سوگند! دروغ گفتى و خوار شدى ...)).
سپس پدر آزادگان متوجه ولید گشت و عزم و تصمیم خود مبنى بر عدم بیعت با یزید را چنین اعلام كرد:
((اى امیر! ما اهل بیت نبوت ، معدن رسالت ، محل آمد و رفت ملائكه و جایگاه رحمت هستیم . خداوند نبوت را با ما آغاز كرد و با ما ختم كرد. اما یزید، مردى فاسق ، مى خواره ، كشنده نفس به ناروا و متجاهر به فسق است . كسى چون من با مثل او بیعت نمى كند؛ به زودى خواهیم دید و خواهید دید كه كدام یك از ما به خلافت و بیعت سزاوارتریم ...)).(54)
امام در دارالاماره و دژ قدرت حاكم ، بدون توجهى به آنان ، عدم بیعت خود را با یزید اعلام كرد. حضرت خود را آماده كرده بود تا براى رهایى مسلمانان از حكومت جبار و تروریستى یزید كه خوار كردن آنان را هدف خود كرده و واداشتن آنان را به آنچه نمى پسندند، وجهه نظر خود قرار داده بود، جانبازى و فداكارى كند.
امام به فسق و بى دینى یزید، دانا بود و اگر حكومت او را امضا مى كرد، مسلمانان را به ذلت بندگى دچارمى ساخت واعتقادات اسلامى را در درّه هاى عمیق گمراهى نهان مى كرد، لیكن حضرت سلام اللّه علیه در برابر طوفانها ایستاد، بر زندگى تمسخر زده ، به مرگ خندید و براى مسلمانان ، عزتى استوار و كرامتى والا به ارمغان گذاشت و پرچم توحید را در آسمان جهان به اهتزاز درآورد.
به سوى مكّه
سرور آزادگان تصمیم گرفت مدینه را ترك كند و به سوى مكه برود و آنجا را پایگاهى براى گسترش دعوت و تبیین اهداف نهضت خود قرار دهد و مسلمانان را به قیام علیه حكومت اموى كه جاهلیت را با تمام ابعاد پلید خود مجسم كرده بود، برانگیزد.
حضرت قبل از حركت نزد قبر جدش پیامبر اكرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) رفت و با صدایى اندوهباردرحالیكه بار مشكلات و بحرانها را بر دوش مبارك داشت ، به گفتگو با روح مطهر ایشان پرداخت و از فتنه هاى روزگار شكایت كرد. سپس براى آخرین دیدار نزد قبر مادر بزرگوار و برادرش امام حسن رفت و با آنان وداع كرد.
اینك كاروان حسینى با تمام افراد خانواده رهسپار مكه شده اند تا به خانه خدا كه باید براى همگان جاى امن باشد، پناهنده شوند. ابوالفضل سرپرستى تمام كارهاى امام و خاندان او را به عهده دارد و نیك از پس آنها برمى آید. عباس در كنار برادر، پرچم را به اهتزاز درآورده است و مصمم ، پیش مى رود. امام جاده عمومى را پیش گرفت ، یكى از همراهان به حضرت پیشنهاد نمود مانند ((ابن زبیر)) از بیراهه حركت كند و بدین ترتیب از تعقیب نیروهاى دولتى در امان ماند، لیكن حضرت با شجاعت و اعتماد به نفس پاسخ داد:
((به خدا سوگند! این راه را همچنان ادامه مى دهم ، تا آنكه خانه هاى مكه را ببینم ، تا خداوند در این باب آنچه را اراده كند و مرضىّ اوست ، انجام دهد...)).
كاروان امام ، شب جمعه سوم شعبان به مكه رسید و در خانه ((عباس بن عبدالمطلب )) فرود آمد. اهل مكه استقبال گرمى از حضرت به عمل آوردند و صبح و شام براى به دست آوردن احكام دین خود و احادیث پیامبرشان به دیدار حضرت مى شتافتند. حُجاج و دیگر زایران بیت اللّه از همه نقاط نیز براى زیارت امام نزد ایشان مى رفتند. حضرت براى نشر آگاهى دینى و سیاسى در میان بازدیدكنندگان خود چه مكّى و چه غیر آن لحظه اى فروگذار نمى كرد و آنان را به قیام علیه حكومت اموى كه قصد به بندكشیدن و خوار كردن آنان را داشت ، دعوت مى كرد.
هراس حاكم مكّه
قدرت محلى در مكه از آمدن امام به آنجا و تبدیل شهر به مركزى براى دعوت و اعلام نهضت خود، هراسان شد. حاكم مكه ((عمرو بن سعید اشدق )) طاغوتى كه خود شاهد ازدحام مسلمانان به گرد امام بود و گفته هاى آنان مبنى بر اولویت امام به خلافت و ناشایستگى خاندان ابوسفیان كه حرمتى براى خداوند قایل نبودند، مشاهده مى كرد شتابان نزد حضرت رفت و خشمگین گفت :
((چرا به بیت الحرام آمده اى ؟)).
گویى خانه خدا ملك بنى امیه است و نه متعلق به همه مسلمانان ! حضرت با آرامش و اعتماد به نفس ، پاسخ داد:
((من به خداوند و این خانه پناهنده شده ام )). آن طاغوت هم فوراً نامه اى به اربابش یزید نوشت و او را در جریان آمدن امام به مكه ، رفت و آمد مردم با ایشان و تجمع آنان به دور حضرت ، قرار داد و گوشزد كرد كه این مساءله خطرى جدّى براى حكومت یزید، دربردارد.
هنگامى كه یزید، نامه ((اشدق )) را خواند، به شدت هراسان شد و یادداشتى براى ((ابن عباس )) فرستاد و در آن ، حضرت امام حسین را به سبب تحركش تهدید كرد و از ابن عباس خواست براى بهبود امور و بازداشتن امام از ستیز با یزید، دخالت كند. ابن عباس در پاسخ ، نامه اى به یزید نوشت و در آن یزید را به عدم تعرض به امام نصیحت كرد و توضیح داد كه امام براى رهایى از قدرت محلى مدینه و عدم رعایت مكانت و مقام حضرت ، توسط آنان به مكه هجرت كرده است .
امام در مكه توقف كرد، مردم همچنان به دیدار حضرت مى رفتند و از ایشان مى خواستند تا علیه امویان قیام كند.
نیروهاى امنیّتى ، به شدت مراقب حضرت بودند، تمام تحركات و فعالیتهاى سیاسى ایشان را ثبت مى كردند، آنچه را میان ایشان و دیدار كنندگان مى گذشت ، مى نگاشتند و همه را براى یزید به دمشق مى فرستادند تا در جریان امور قرار گیرد.
تحرّك شیعیان كوفه
خبر هلاكت معاویه ، شیعیان كوفه را خشنود كرد و آنان شادمانى خود را از این واقعه ابراز كردند و كنفرانسى مردمى در خانه بزرگترین رهبر خود، ((سلیمان بن صرد خزاعى ))، تشكیل دادند و در آن با ایراد خطابه هاى حماسى به تفصیل ، رنج و محنت خود را در ایام حكومت معاویه برشمردند و متفقاً تصمیم گرفتند با امام حسین بیعت كرده و بیعت با یزید را رد كنند.
فوراً هیاءتى كه یكى از افراد آن ((عبداللّه بجلى )) بود، برگزیدند تا نزد امام رفته ایشان را به آمدن به كوفه و تشكیل حكومت در آن شهر تشویق كنند. آنان مى خواستند كه امام با حكومت خود، امنیت ، كرامت و آسایش از دست رفته شان در حكومت اموى را به آنان بازگرداند و شهرشان را همانطور كه در زمان امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) بود به پایتخت دولت اسلامى بدل كند.
هیاءت نمایندگى به سرعت به مكه رفته و شتابان به حضور امام ( علیه السّلام ) شرفیاب شده و خواسته هاى اهل كوفه را عرضه كرد ومصرّانه از حضرت درخواست نمود براى آمدن به كوفه بشتابد.
نامه هاى كوفیان
اهل كوفه به هیاءتى كه نزد امام فرستاده بودند، اكتفا نكردند، بلكه با ارسال هزاران نامه بر عزم خود نسبت به یارى امام تاءكید نموده و اعلام داشتند كه در كنار ایشان خواهند ایستاد و با جان و مال خود از حضرت دفاع خواهند كرد و مجدداً از حضرت خواستند براى آمدن به كوفه بشتابد تا حكومت اسلامى و قرآنى كه نهایت آرزوى آنان است ، تشكیل دهد. همچنین حضرت را در برابر خداوند اگر خواسته آنان را اجابت نكند مسؤ ول دانستند.
امام ( علیه السّلام ) دید كه حجت شرعى قائم شده و بر ایشان است كه پاسخ مثبتى به آنان دهد.
فرستادن مسلم به كوفه
هنگامى كه تعداد هیاءتها و نامه هاى تشویق آمیز كوفیان براى آمدن حضرت به شهرشان ، بسیار شد، ایشان ناگزیر از پذیرفتن خواسته شان گشت . پس حضرت ، فرد ثقه و مورد اعتماد و بزرگ خانواده و پسر عم خود، ((مسلم بن عقیل )) را كه در فضیلت و تقوا نمونه بود به نمایندگى خود به سوى كوفه فرستاد. ماءموریت مسلم ، مشخص و محدود بود، ایشان موظف بود كوفیان و خواسته آنان را ارزیابى كند و بنگرد كه آیا راست مى گویند و حقیقتاً خواستار حكومت امام هستند، تا در آن صورت امام راه شهر آنان را پیش بگیرد و در آنجا حكومت قرآن را برقرار سازد.
((مسلم )) به سرعت و بى درنگ به سوى كوفه حركت كرد و در خانه یكى از رهبران و رزم آوران شیعه ؛ یعنى ((مختار بن ابى عبیده ثقفى )) كه از آگاهى و بصیرتى تام در امور سیاسى و مسایل روانى و اجتماعى برخوردار بود و شجاعتى بسزا داشت ، فرود آمد. مختار درهاى خانه اش را بر مسلم گشود و آنجا به مركز سفارت حسینى بدل گشت .
شیعیان كه خبر ورود مسلم را دریافت كردند، نزد حضرت رفتند و به گرمى به ایشان خوشامد گفتند و انواع احترامات لازم را تقدیم داشتند و پشتیبانى خود را از ایشان اعلام كردند. آنان به گرد مسلم حلقه زدند و خواستار آن شدند تا با او به عنوان نماینده امام حسین ( علیه السّلام ) بیعت كنند.
مسلم خواسته آنان را پذیرفت و دفترى براى ثبت اسامى بیعت كنندگان تعیین كرد. در مدت كمى بیش از هجده هزار تن با حضرت به نیابت از امام ، بیعت كردند. تعداد بیعت كنندگان روز به روز افزایش مى یافت و با اصرار، از حضرت مسلم مى خواستند تا با امام مكاتبه كند و از ایشان بخواهد به سرعت بسوى كوفه بیاید و رهبرى امت را عهده دار شود.
ناگفته نماند كه قدرت محلى كوفه از تمامى رویدادهاى شهر و تحرك شیعیان باخبر بود، لیكن موضع بى طرفانه اتخاذ نموده و از هرگونه واكنشى علیه آنان خوددارى كرده بود.
علت این بى تفاوتى آن بود كه حاكم كوفه ، ((نعمان بن بشیر انصارى )) از ((یزید)) كه موضعى ضد انصار داشت ، روگردان بود. علاوه بر آن ، دختر نعمان ، همسر مختار میزبان و همگام مسلم به شمار مى رفت .
طبیعى بود كه مزدوران و وابستگان اموى ، موضع ملایمت آمیز و سهل انگارانه نعمان در قبال كوفه را نپسندند، آنان با دمشق تماس گرفتند، یزید را از مواضع نعمان آگاه كردند، بركنارى او را خواستار شدند و به جاى او تعیین حاكمى دوراندیش را كه بتواند قیام را سركوب كند و مردم را به زیر یوغ حكومت یزید بكشد، درخواست كردند. یزید از دریافت این اخبار هراسان شد و مشاور مخصوص خود، ((سرجون )) را كه دیپلماتى كارآزموده و مجرّب بود، فرا خواند و قضایا را با او در میان گذاشت . سپس از او خواست كسى را كه بتواند اوضاع انفجارآمیز كوفه را كنترل كند، به او معرفى كند. سرجون نیز ((عبیداللّه بن زیاد)) را كه در خونریزى و تهى بودن از هر خصلت انسانى چون پدرش بود، براى امارت كوفه مناسب دانست .
عبیداللّه در آن زمان حاكم بصره بود. یزید طى حكمى علاوه بر ولایت بصره ، امارت كوفه را نیز به ابن زیاد واگذار كرد و بدین گونه تمام عراق تحت سیطره او قرار گرفت . ابن زیاد دستورات اكیدى براى رسیدن فورى به كوفه صادر كرد تا بتواند قیام را سركوب كند و مسلم را از پاى درآورد.
سفر ابن زیاد به كوفه
همینكه ابن زیاد حكم امارت كوفه را دریافت ، به سرعت راه آن دیار را پیش گرفت و براى سبقت گرفتن از امام حسین در رسیدن به كوفه بدون كمترین درنگى تا نزدیكیهاى آن شهر تاخت . در آنجا براى آنكه به كوفیان وانمود كند كه امام حسین است ، لباسهاى خود را تغییر داد و لباس یمنى پوشید و عمامه اى سیاه بر سر گذاشت . این نیرنگ ، مؤ ثّر واقع شد و مردم به استقبال او شتافتند در حالى كه بانگ ((زنده باد)) سر مى دادند. ابن زیاد به شدت نگران شد، از ترس آنكه مبادا رازش آشكار شود و به قتل برسد، بر سرعت خود افزود تا به دارالاماره رسید. در آنجا درها را بسته دید، در را به صدا درآورد. نعمان از فراز دیوار آشكار شد و به گمان آنكه امام حسین پشت در است ، با ملایمت گفت :
((یابن رسول اللّه ! من امانتم را به تو تحویل نخواهم داد، علاقه اى هم به جنگ با تو ندارم )).
پسر مرجانه بر او بانگ زد: ((در را باز كن كه مى خواهم باز نكنى ! شبت دراز باد!)).
یكى از كسانى كه در پس او بود، او را شناخت و بر مردم بانگ زد: ((به خداوند كعبه ! او پسر مرجانه است )).
این سخن چون صاعقه براى آنان بود. همه آنان در حالى كه از هراس و ترس ، وجودشان پر شده بود، به طرف خانه هاى خود شتافتند. آن طاغوت وارد قصر شد، بر اموال و تسلیحات دست گذاشت و مزدوران اموى چون ((عمر بن سعد، شمر بن ذى الجوشن ، محمد بن اشعث )) و دیگر سران كوفه ، دور او را گرفتند و پس از بیان قیام و معرفى اعضاى برجسته آن ، به طرح نقشه هاى هولناك براى سركوب آن پرداختند.
فرداى آن روز، پسر مرجانه مردم را در مسجد اعظم شهر جمع كرد، آنان را از امارت خود بر كوفه آگاه كرد، مطیعان را به پاداش ، وعده داد و عاصیان را به كیفرهاى سخت ، تهدید كرد. سپس دست به گستردن وحشت و ترس میان مردم زد؛ گروهى را بازداشت كرد و بدون كمترین تحقیقى دستور اعدام آنان را صادر كرد و زندانها را از بازداشت شدگان پر كرد و از این وسیله براى تسلط بر شهر استفاده نمود.
هنگامى كه مسلم از آمدن ابن زیاد به كوفه و اعمال وحشیانه او با خبر شد، از خانه مختار به خانه بزرگ كوفیان و سرور مطاع آنان ، سردار بزرگ ، ((هانى بن عروة )) كه به دوستى اهل بیت مشهور بود منتقل شد.
((هانى )) به گرمى از ((مسلم )) استقبال كرد و درهاى خانه را بر شیعیان او گشود و در زمینه تصمیماتى كه براى استوارى و پشتیبانى نهضت و ستیز با دشمنان آن اتخاذ مى شد، همكارى كرد.
برنامه هاى هولناك
پسر مرجانه با طرح و اجراى برنامه هایى در زمینه هاى سیاسى ، پیروز شد و اوضاع شهر را كنترل كرد. كوفه پس از آنكه در اختیار مسلم بود، یكسره تغییر جهت داد و به طرف ابن زیاد روى آورد. از جمله طرحهاى اجرا شده ابن زیاد، موارد ذیل را مى توان نام برد:
1 شناسایى مسلم (ع ):
نخستین برنامه پسر مرجانه ، شناسایى فعالیتهاى سیاسى مسلم ، دستیابى به نقاط قوت و ضعف نهضت و آنچه در اطراف حضرت مى گذشت بود. براى انجام این ماءموریت ، ((معقل )) غلام ابن زیاد كه فردى زیرك ، باهوش و آگاه به سیاست نیرنگ بود، برگزیده شد. پسر مرجانه به او سه هزار درهم داده و دستور داد با اعضاى نهضت تماس بگیرد و خود را از موالى كه اكثر آنان به دوستى اهل بیت شهرت داشتند معرفى كند و بگوید كه بر اثر شنیدن خبر آمدن نماینده حسین ( علیه السّلام ) به كوفه براى گرفتن بیعت ، به این شهر پاگذاشته است و همراه خود پولى دارد كه مى خواهد آن را در اختیار مسلم بگذارد تا از آن براى پیروز شدن بر دشمن سود جوید.
((معقل )) در پى اجراى ماءموریت خود به راه افتاد و به كنكاش از كسى كه سفیر حسین را بشناسد، پرداخت . ((مسلم بن عوسجه )) را كه از بزرگان شیعه و از رهبران برجسته نهضت بود، به او معرفى كردند. معقل نزد او رفت و به دروغ ، خود را از محبان اهل بیت وانمود كرد و فریبكارانه عطش خود را براى دیدار سفیر امام ، مسلم ، نشان داد.
ابن عوسجه فریب سخنان معقل و شیفتگى دروغین او براى دیدن نماینده حسین را خورد و او را نزد مسلم بن عقیل برد. معقل با مسلم بیعت كرد، پولها را به او داد و از آن پس ، به رفت و آمد نزد ایشان پرداخت .
طبق گفته مورخان ، معقل زودتر از همه نزد مسلم مى آمد و دیرتر از همه خارج مى شد و بدین ترتیب به تمام مسایل و امور نهضت واقف شد؛ اعضا و طرفداران پرحرارت آن را شناخت ، از رویدادها با خبر گردید و تمام دیده و شنیده هاى خود را كلمه به كلمه به ابن زیاد منتقل كرد. این چنین بود كه پسر مرجانه از تمام مسایل مطلع گشت و چیزى بر او پوشیده نماند.
2 بازداشت هانى :
ابن زیاد دست به خطرناكترین عملیاتى زد كه پیروزى او را در اجراى طرحهایش ، تضمین كرد؛ دستور داد ((هانى بن عروه )) بزرگ كوفه و تنها رهبر قبایل ((مذحج )) را كه اكثریت قاطع ساكنین كوفه را تشكیل مى دادند دستگیر كنند. این حركت ، موجى از وحشت و هراس را در كوفیان ایجاد كرد و ضربه سخت و ویرانگرى به نهضت زد. ترس و خودباختگى بر یاران مسلم حاكم شد و آنان دچار شكست روحى شدیدى شدند.
به هر حال ، هنگامى كه هانى را نزد ابن زیاد آوردند، پسر مرجانه با خشونت و ددمنشى از او خواست فوراً مسلم ، میهمان خود را تسلیم كند.
هانى ، بودن مسلم در خانه اش را منكر شد؛ زیرا این مساءله در نهایت پنهانكارى و خفا بود. ابن زیاد دستور داد جاسوسش معقل را حاضر كنند و همین كه هانى او را دید، وارفت و سرش را به زیر انداخت ، لیكن به سرعت ، دلیرى او بر وضعیت مجلس ، پرتو افكند و چون شیرى شرزه غرید و ابن زیاد را مسخره كرد و او را تمرد نمود و از تحویل دادن میهمان بزرگوارش به شدت خوددارى كرد؛ زیرا با این كار، خوارى و ننگى براى خود ثبت مى كرد. آن طاغوت بر او شورید و بانگ زد و سپس به غلام خود ((مهران )) دستور داد تا او را نزدیك بیاورد، پس با عصاى خود به صورت مباركش زد تا آنكه بینى هانى را شكست ، گونه هاى او را پاره كرد و خون بر محاسن و لباسهایش سرازیر شد و این كار را آنقدر ادامه داد تا آنكه عصایش شكست و پس از آن دستور داد هانى را در یكى از اتاقهاى قصر زندانى كنند.
3 قیام مذحج :
همینكه خبر بازداشت هانى منتشر شد، قبایل مذحج به طرف قصر حكومتى سرازیر شدند. رهبرى آنان را فرصت طلب پست ، ((عمرو بن الحجّاج )) كه از وابستگان و حقیرترین مزدوران اموى بود، به عهده داشت . هنگامى كه به قصر رسیدند، عمرو با صداى بلندى كه ابن زیاد بشنود فریاد زد:
((من عمرو بن الحجّاج هستم و اینان سواران و بزرگان مذحج هستند، نه از پیمان طاعت خارج شده ایم و نه از جماعت جدا گشته ایم ...)).
در این سخنان اثرى از خشونت و درخواست آزادى هانى نبود، بلكه سراپا ذلت و نرمش در برابر قدرت و پشتیبانى ابن زباد بود؛ لذا ابن زیاد اهمیتى بدان نداد و به شریح قاضى كه از وعاظ السلاطین و پایه هاى حكومت اموى بود دستور داد، نزد هانى برود و سپس در برابر مذحجیان ظاهر شود و زنده بودن و سلامتى او را خبر دهد و دستور او را مبنى بر رفتن قبایل مذحج به خانه هایشان به آنان ابلاغ كند. شریح نیز نزد هانى رفت و همینكه هانى او را دید دادخواهانه فریاد زد:
((مسلمانان ! به دادم برسید. آیا عشیره ام هلاك شده اند؟ متدینین كجا هستند؟ اهل كوفه كجا هستند؟ آیا مرا با دشمنان خود تنها مى گذارند؟!...)).
سپس در حالى كه صداى افراد خاندان خود را شنیده بود، متوجه شریح شد و به او گفت :
((اى شریح ! گمان كنم این صداهاى مذحج و مسلمانان هواخواه من باشد. اگر ده تن بر من وارد شوند، مرا نجات خواهند داد...)).
شریح كه آخرت و وجدان خود را به پسر مرجانه فروخته بود، خارج شد و به مذحجیان گفت :
((یار شما را دیدم ، او زنده مى باشد و كشته نشده است )). عمرو بن الحجّاج مزدور و نوكر امویان ، فوراً در پاسخ ، با صداى بلندى كه مذحجیان بشنوند، گفت :
((اگر كشته نشده است ، پس الحمدللّه )).
قبایل مذحج با خوارى و خیانت عقب نشستند گویى از زندان ، آزاد شده باشند و پراكنده شدند.
به تحقیق شكست و عقب نشینى سریع مذحجیان بر اثر زد و بند مخفیانه ، میان رهبران آنان با پسر مرجانه براى از پادرآوردن هانى بود. و اگر چنین نبود، آنان به زندان حمله مى كردند و او را آزاد مى ساختند. مذحجیان در اوج قدرت خود در كوفه ، رهبرى را كه برایشان زحمت كشیده بود، در دست پسر مرجانه تروریست ، به اسارت رها كردند تا هر طور بخواهد او را مقهور و خوار كند. آنان به حقوق خود در برابر رهبرشان وفا نكردند.
4 قیام مسلم (ع ):
همینكه مسلم خبر بازداشت هانى و توهین به این عضو برجسته نهضت را دریافت كرد، تصمیم به آغاز قیام علیه ابن زیاد گرفت . پس به یكى از فرماندهان سپاه خود ((عبداللّه بن حازم )) دستور داد تا یاران خود را كه در خانه ها جمع شده بودند، فرا بخواند. نزدیك به چهار هزار رزمنده و به قولى چهل هزار تن در حالى كه شعار مسلمانان در جنگ بدر ((یا منصور امت ...)) را تكرار مى كردند، نداى حضرت را پاسخ دادند و آماده شدند.
مسلم به آرایش سپاه خود پرداخت ، محبّان و مُخلصان اهل بیت را به فرماندهى بخشهاى سپاه برگزید و با سپاه به طرف دارالاماره پیشروى كرد. ابن زیاد در آن هنگام در مسجد به خطابه پرداخته بود و مخالفان دولت و منكران بیعت یزید را تهدید مى كرد. همینكه خطابه او به پایان رسید، بانگ و فریاد انقلابیون را كه خواستار سقوطش بودند، شنید؛ وحشت زده از ماجرا پرسش كرد، به او گفتند كه مسلم بن عقیل در راءس جمعیت بسیارى از شیعیان خود به جنگ او مى آید. آن بزدل ، هراسان شد، از ترس ، رنگ خود را باخت ، دنیا بر او تنگ شد و چون سگى لَه لَه زنان به طرف قصر شتافت ؛ زیرا نیروى نظامى حمایت كننده اى در كنارش نبود، بلكه تنها سى تن از نیروى انتظامى و بیست تن از اشراف كوفه كه به مزدورى امویان معروف گشته ، همراه ابن زیاد بودند. بر تعداد سپاهیان مسلم همچنان افزوده مى شد، پرچمها را برافراشته و شمشیرها را بركشیده بودند. طبلهاى جنگ به صدا درآمد و آن طاغوت ، به هلاكت خود یقین كرد؛ زیرا به ركنى استوار پناهنده نشده بود.
5 جنگ اعصاب :
ابن زیاد به نزدیكترین و بهترین وسیله اى كه پیروزى او را تضمین كند، اندیشید و جز جنگ اعصاب و شایعه پراكنى كه به تاءثیر آن بر كوفیان آگاه بود، راهى نیافت ، پس به اشراف و بزرگان كوفه كه به مزدورى او تن داده بودند، دستور داد تا در صفوف سپاه مسلم رخنه كنند و بذر وحشت و هراس را بپراكنند. مزدوران نیز میان سپاه مسلم رفتند و به دروغ پردازى و شایعه پراكنى پرداختند. عمده تبلیغات آنان بر محورهاى ذیل مى گشت :
الف :
تهدید یاران مسلم به سپاه شام و اینكه اگر همچنان به پیروى از مسلم ادامه دهند، سپاه شام از آنان انتقام سختى خواهد گرفت .
ب :
حكومت ، به زودى حقوق آنان را قطع خواهد كرد و آنان را از تمام درآمدهاى اقتصادى شان محروم خواهد ساخت .
ج :
دولت ، آنان را به جنگ شامیان گرفتار خواهد كرد.
د:
امیر، به زودى حكومت نظامى برقرار خواهد كرد و سیاست زیاد بن ابیه را كه نشانه هاى مرگ و ویرانى را با خود دارد، درباره آنان به كار خواهد بست .
این شایعات در میان سپاه مسلم چون توپ صدا كرد، اعصاب آنان را متشنج ساخت ، دلهایشان هراسان و لرزان شد، به شدت ترسیدند و در حالى كه مى گفتند: ((ما را چه كار، به دخالت در امور سلاطین !)) پراكنده شدند. اندك زمانى نگذشته بود كه بخش اعظم آنان گریختند و مسلم با گروه كمى كه مانده بودند، راه مسجد اعظم را در پیش گرفت تا نماز مغرب و عشا را بخواند. باقیمانده سپاه نیز كه وباى ترس آنان را از پا انداخته و دلهایشان پریشان بود، میان نماز، حضرت را تنها گذاشته و فرار كردند و حتى یك تن ، باقى نماند تا به ایشان راه را نشان دهد و یا به ایشان پناه دهد.
كوفیان با این كار، لباس ننگ و عار را به تن نموده و ثابت كردند كه محبت آنان نسبت به اهل بیت ( علیهم السّلام ) احساسى زودگذر و در اعماق وجود آنان نفوذ نكرده و آنان پایبند پیمان و وفا نیستند.
مسلم ، افتخار بنى هاشم در كویهاى كوفه سرگردان شد و به دنبال خانه اى بود تا باقى مانده شب را در آن به سر برد، لیكن جایى نیافت . شهر از رهگذر تهى شده بود. گویى مقرّرات منع رفت و آمد برقرار شده بود. كوفیان درها را بر خود بسته بودند. مبادا جاسوسان ابن زیاد و نیروهاى امنیتى ، آنان را بشناسند و بدانند كه همراه مسلم بوده اند و در نتیجه ، آنان را بازداشت و شكنجه كنند.
6 در سراى طوعه :
پسر عقیل حیران بود و نمى دانست به كجا پناه ببرد. امواج غم و اندوه او را فراگرفته بود و قلبش از شدت طوفان درد، در آستانه انفجار قرار داشت . دریافت كه در شهر، مردى شریف كه او را حمایت و از او پذیرایى كند، یافت نمى شود. سرگردان ، كوچه ها را پشت سر مى گذاشت ، تا آنكه به بانوى بزرگوارى به نام ((طوعه )) رسید كه در انسانیت ، شرافت و نجابت سرامد همه شهر بود.
طوعه ، بر در خانه ، به انتظار آمدن پسرش ایستاده بود و از حوادث آن روز بر او بیمناك بود. همینكه مسلم او را دید به سویش رفت و بر او سلام كرد طوعه پاسخ داد. مسلم ایستاد، طوعه به سرعت پرسید:
((چه مى خواهى ؟!
كمى آب مى خواهم .
طوعه به درون خانه شتافت و با آب بازگشت . مسلم آب را نوشید و سپس نشست ، طوعه به ایشان شك كرد و پرسید:
آیا آب نخوردى ؟!
چرا...
پس به سوى خانواده ات راه بیفت كه نشستن تو شك برانگیز است )).
مسلم ساكت ماند. طوعه بار دیگر سخن خود را تكرار كرد و از او خواست آنجا را ترك كند، باز مسلم ساكت ماند. طوعه كه هراسان شده بود بر او بانگ زد:
((پناه بر خدا! من راضى نیستم بر در خانه من بنشینى )).
همینكه طوعه نشستن بر در خانه را بر مسلم حرام كرد، حضرت برخاست و با صدایى آرام و اندوه بار گفت :
((در این شهر، خانه و بستگانى ندارم . آیا خواهان نیكوكارى هستى ، امشب از من پذیرایى كنى ؟ چه بسا پس از این ، عمل تو را جبران كنم ...)).
زن دانست كه این مرد، غریب است و داراى مكانت و منزلت بالا. و اگر در حق او نیكى كند، در آینده جبران خواهد كرد. پس از او پرسید:
((اى بنده خدا، قضیه چیست ؟)).
مسلم با چشمانى اشكبار، گفت :
((من مسلم بن عقیل هستم ، این قوم به من دروغ گفتند و فریبم دادند...)).
آن بانو خود را باخت و با دهشت و بزرگداشت پرسید:
((تو مسلم بن عقیل هستى ؟!)).
((آرى ...)).
آن بانو با فروتنى به میهمان بزرگوارش اجازه داد تا به خانه درآید و بدین گونه شرافت و بزرگى را از آن خود كرد.
طوعه با بزرگداشت ، برگزیده بنى هاشم ، سفیر ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) را پناه داد و مسؤ ولیت پناه دادن به او را در قبال ابن زیاد به دوش گرفت .
طوعه ، مسلم را به اتاقى جز آنكه در آن مى زیست ، راهنمایى كرد و روشنایى و غذا براى ایشان آورد. حضرت از خوردن غذا امتناع كرد. رنج و اندوه ، قلب ایشان را پاره پاره نموده و به فاجعه اى كه انتظارش را داشت ، یقین پیدا كرده بود، به حوادثى كه به سراغش خواهد آمد، مى اندیشید و در فكر امام حسین (كه از او خواسته بود به كوفه بیاید،) غوطه ور بود؛ كوفیان با امام همان خواهند كرد كه با مسلم ...
اندك زمانى نگذشت كه ((بلال )) پسر طوعه وارد شد و دید كه مادرش به اتاقى كه مسلم در آن بود، براى خدمت كردن ، زیاد رفت و آمد مى كند. شگفت زده از مادر علت رفت و آمدش را به آنجا پرسش كرد، اما مادر از پاسخ دادن خوددارى نمود و پس از آنكه بلال بر سؤ الش پافشارى كرد، مادر با گرفتن سوگند و پیمان از پسر، براى راز نگهدارى ، ماجرا را به او گفت . آن پست فطرت از خوشحالى در پوست نمى گنجید و تمام شب را بیدار ماند تا بامداد، شتابان ، جایگاه مسلم را به حكومت نشان دهد و بدین وسیله به ابن زیاد تقرب جوید و جایزه اى دریافت كند.
این پلید، تمام عرفها، اخلاق و سنتهاى عربى در باب میهمان نوازى و دور داشتن هر گزندى از او را كه حتى در عصر جاهلیت حاكم بود زیر پا گذاشت و با حركت خود نشان داد از هر ارزش انسانى به دور است ؛ نه تنها او، كه اكثریت آن جامعه ، ارزشهاى انسانى را زیر پا، لگدمال كرده بودند.
به هر حال ، زاده هاشم و سفیر حسین آن شب را با اندوه ، اضطراب و تنش به سر برد. ایشان اكثر شب را به عبادت و تلاوت قرآن مشغول بود. یقین داشت كه آن شب آخرین شب زندگى اوست . در آن شب لحظه اى خواب او را درربود، در خواب ، عمّ خود امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) را دید كه به او خبر داد خیلى زود به پدر و عمویش ملحق خواهد شد؛ آنجا بود كه مسلم یقین كرد كه اجل حتمى ، نزدیك شده است .
7 نشان دادن جایگاه مسلم (ع ):
همینكه سپیده دمید، بلال با حالتى آشفته كه جلب توجه مى كرد، به سوى ((دارالامارة )) رهسپار شد تا جاى مسلم را نشان دهد. در آنجا نزد ((عبدالرحمن بن محمد بن اشعث )) رفت ؛ عبدالرحمن ، متعلق به خاندان فرصت طلبى بود كه شرف و نیكى را سه طلاقه كرده بودند. بلال ماجرا را با وى در میان گذاشت . عبدالرحمن از او خواست ساكت بماند تا دیگرى خبر را نزد ابن زیاد نبرد و جایزه را به خود اختصاص ندهد و خودش به سرعت نزد پدرش رفت و خبر بزرگ را به او داد. چهره محمد از خوشحالى برق زد و نشانه هاى خرسندى بر آن ظاهر شد. ابن زیاد به زیركى دریافت كه باید خبر مهمى كه مربوط به حكومت است او را چنین خوشحال كرده باشد، پس سؤ ال كرد:
((عبدالرحمن به تو چه گفت ؟)).
محمد سر از پا نشناخته پاسخ داد:
((امیر پاینده باد! مژده بزرگ ...)).
چه هست ؟ هیچ كس چون تو مژده نمى دهد...
پسرم به من خبر داده است كه مسلم در خانه طوعه است .
ابن زیاد از خوشحالى به پرواز درآمد و آمال و آرزوهاى خود را برآورده مى دید. او در آستانه دستیابى به برگزیده بنى هاشم بود تا وى را براى پیوند دروغین و نامشروع اموى خود، قربانى كند؛ شروع به وعده دادن مال و مقام به ((ابن اشعث )) كرد و گفت :
((برخیز و او را نزد من بیاور كه هرچه جایزه و نصیب كامل خواسته باشى ، به تو داده خواهد شد)).
ابن اشعث با دهانى آب افتاده از طمع به دنبال اجراى خواسته پست ابن زیاد و دستگیرى مسلم به راه افتاد.
8 هجوم به مسلم (ع ):
پسر مرجانه ، محمد بن اشعث و عمرو بن حریث مخزومى را براى جنگ با مسلم تعیین كرد و سیصد تن از سواران كوفه را در اختیار آنان گذاشت . این درندگان خونخوار كه بویى از شرافت و مردانگى نبرده بودند، به جنگ مسلم كه مى خواست آنان را از ذلت و بندگى و ظلم و ستم امویان برهاند، آمدند.
همینكه آنان به خانه طوعه نزدیك شدند، مسلم دریافت كه به جنگش آمده اند. پس به سرعت اسب خود را زین كرد و لگام زد، زره را بر تن كرد، شمشیر بر كمر بست و از طوعه به سبب میهمان نوازى خوبش تشكر نموده و به او خبر داد كه پسر ناجوانمردش جاى او را به ابن زیاد، گزارش كرده است .
دشمن به خانه ریخت تا مسلم را بگیرد، لیكن ایشان چون شیرى بر آنان تاخت و با ضربات شمشیر همه را كه از شدت ترس گیج شده بودند، فرارى داد. كمى بعد باز به طرف حضرت آمدند و ایشان با حمله دیگرى دشمنان را از خانه بیرون كرد و به دنبال آنان خارج شد، در حالى كه با شمشیرش ، سرها را درو مى كرد. در آن روز مسلم قهرمانیهایى از خود نشان داد كه در هیچ یك از مراحل تاریخى ، از كسى دیده نشده است ؛ به گفته برخى مورخان ، چهل و یك نفر را كشت و این تعداد غیر از زخمیها بود. از توانمندى حیرت آور ایشان آن بود كه هر گاه یكى از مهاجمان را مى گرفت چون پاره سنگى به بالاى بام پرتاب مى كرد.
به تاءكید مى گوییم ، در تاریخ انسانیت چنین قهرمانى و نیرومندى ، بى مانند بوده است . و البته این عجیب نیست ؛ زیرا عموى مسلم ، امام ، امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) نیرومندترین ، دلیرترین و استوارترین مردمان است .
بى سر و پاهاى كوفه كه از رویارویى مستقیم با حضرت ، ناتوان شده بودند پرتاب سنگ و گداخته هاى آتشین از روى بامهاى خانه هایشان به طرف مسلم را شروع كردند.
بدون شك اگر جنگ در فضاى باز و هموار ادامه پیدا مى كرد، مسلم آنان را از پا درمى آورد، لیكن این جنگ نابرابر در كوچه ها و خیابانها بود. با این همه ، مهاجمان پلید كوفه شكست خوردند و از مقابله با این قهرمان یكتا درمانده شدند. مرگ و نیستى در میان آنان گسترش مى یافت و ابن اشعث ناگزیر نزد اربابش ، پسر مرجانه رفت و از او نفرات بیشترى براى جنگ درخواست كرد؛ زیرا از مقابله با این قهرمان بزرگ ناتوان بود.
طاغوت كوفه حیرت زده از این درخواست ، رهبرى ابن اشعث را توبیخ كرد و گفت :
((پناه بر خدا! تو را فرستادیم تا یك نفر را براى ما بیاورى ، ولى این صدمات سنگین به افرادت وارد شده است !)).
این سرزنش ، بر ابن اشعث گران آمد، پس به ستایش قهرمانیهاى پسر عقیل پرداخت و گفت :
((تو گمان كرده اى مرا به جنگ بقالى از بقالان كوفه یا جرمقانى از جرامقه حیره (55) فرستاده اى ؟ در حقیقت مرا به جنگ شیرى شرزه و شمشیرى بران در دست قهرمانى بى مانند از خاندان بهترین مردمان فرستاده اى )).
ابن زیاد هم نیروى كمكى زیادى در اختیار او گذاشت و او را گسیل داشت .
مسلم ، قهرمان اسلام و فخر عدنان با نیروى تازه نفس به جنگ سختى پرداخت در حالى كه رجز ذیل را مى خواند:
((سوگند خورده ام ، جز به آزادگى تن به كشتن ندهم . اگرچه مرگ را ناخوشایند یافته ام . (در حال محاصره دشمن هرگاه اندكى بگذرد) شعاع خورشید مى تابد و آب سرد را گرم و تلخ مى كند (كار را بر من دشوار مى سازد) هركس روزى با ناخواسته ناپسندى مواجه خواهد شد.(56) مى ترسم از اینكه مرا دروغگو پنداشته (بگویند او ناتوان بود و دستگیر شد) یا او را به حیله گرفتیم )).
آه ! اى مسلم ! اى پسر عقیل ! تو سالار خویشتنداران و آزادگان بودى ، پرچم عزت و كرامت را برافراشتى و شعار آزادى سر دادى ، امّا دشمنانت ، بندگانى بودند كه به پستى و خوارى تن دادند و زیر بار بندگى و ذلت رفتند.
تو خواستى آزادشان كنى و زندگى آزاد و كریمانه را به آنان بازگردانى ، ولى آنان نپذیرفتند و با تو به جنگ برخاستند و بدین ترتیب ، انسانیت و بنیادهاى زندگى معنوى را از دست دادند.
ابن اشعث كه رجز مسلم مبنى بر مرگ آزادگان و شریفان را شنید، به قصد فریب به ایشان گفت :
((به تو دروغ نمى گوییم و فریبت نمى دهیم ، آنان عموزادگان تو هستند، نه تو را مى كشند و نه به تو آسیبى مى رسانند)).
مسلم بدون توجه به دروغهاى ابن اشعث ، به شدت پیكار خود را با دشمنان ادامه داده و به درو كردن سرهاى آنان پرداخت آنان از مقابل حضرت مى گریختند و به ایشان سنگ پرتاب مى كردند. مسلم این حركت ناجوانمردانه را توبیخ كرد و بر ایشان بانگ زد:
((واى بر شما! چرا مرا با سنگ مى زنید، آن طور كه كفار را مى زنند؟! در حالى كه از خاندان نیكان هستم واى بر شما! آیا حق رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) و فرزندان او را رعایت نمى كنید؟!)).
این دون همتان از همه ارزشها و سنتها به دور بودند و حق رسول اكرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) را كه آنان را از صحرانشینى به بالاترین مرحله تمدن بشرى رساند تا آنجا كه چشمها خیره شد این چنین ادا كردند كه فرزندان آن حضرت را به بدترین وجه بكشند و زجر دهند.
به هر حال ، سپاهیان ابن زیاد از مقاومت در برابر این قهرمان بزرگ ، ناتوان شدند و آثار شكست بر آنان ظاهر گشت . ابن اشعث درمانده شد، پس ناگزیر به مسلم نزدیك شد و با صداى بلند گفت :
((اى پسر عقیل ! خود را به كشتن مده ، تو در امانى و خونت به گردن من است ...)).
مسلم تحت تاءثیر گفته هاى او قرار نگرفت و به امان دادن او توجهى نكرد؛ زیرا مى دانست كه ابن اشعث به خاندانى تعلق دارد كه از مهر و وفا و پیمان ، جز نام نمى شناسند؛ لذا حضرت این چنین پاسخ داد:
((اى پسر اشعث ! تا قدرت جنگیدن دارم ، هرگز خود را تسلیم نخواهم كرد. نه ، این كار محال است )).
سپس مسلم چنان به او حمله ور شد كه آن بزدل ، چون سگى لَه لَه زنان گریخت ، تشنگى ، سختى ، حضرت را آزار مى داد تا آنكه ایشان گفتند:
((پروردگارا! تشنگى مرا از پا درآورد)).
سپاهیان با ترس و وحشت ، مسلم را محاصره كردند، لیكن نزدیك نمى شدند. ابن اشعث بر آنان بانگ زد:
((ننگ آور است كه شما از یك مرد، این چنین هراس داشته باشید، همگى با هم بر او حمله ببرید...)).
آن پلیدان بى شرم نیز به حضرت حمله كردند و با شمشیرها و نیزه هایشان ایشان را سخت مجروح كردند، ((بُكیر بن حَمران احمرى )) با شمشیر، ضربه اى به لب بالاى حضرت زد كه آن را شكافت و به لب زیرین رسید، ایشان نیز با ضربه اى آن ناجوانمرد را بر خاك افكند.
9 اسارت :
زخمهاى بسیار و خونریزى مداوم ، نیروى حضرت را تحلیل برد و دیگر نتوانست ایستادگى كند؛ مهاجمان بى سر و پا ایشان را به اسارت درآوردند و براى رساندن خبر اسارت رهبر بزرگى كه براى آزادى شهرشان و حاكمیت قرآن در آنجا و رهاندن آنان از ستم امویان ، به كوفه آمده بود؛ به پسر مرجانه بر یكدیگر پیشى مى گرفتند.
ابن زیاد از خوشحالى مى خواست پرواز كند، دشمنِ خود را در چنگ داشت و نهضت را سركوب كرده بود.
مسلم را نزد بنده و مزدور امویان آوردند، گروهى ازدحام كرده ، به صف تماشاچیان پیوسته بودند؛ آنان كسانى بودند كه با او (مسلم ) بیعت كرده و پیمانهاى وفادارى بسته بودند، ولى از در خیانت وارد شده و با حضرت جنگیدند.
مسلم را تا در قصر آورده بودند، تشنگى به شدت ایشان را مى آزرد، در آنجا كوزه آب سردى دیدند، پس متوجه اطرافیان شدند و گفتند:
((مرا از این آب بنوشانید)).
مزدور پست و لئیم امویان ، ((مسلم بن عمرو باهلى )) به سرعت گفت :
((مى بینى چقدر خنك است ! به خدا سوگند! از آن قطره اى نخواهى چشید تا آنكه در آتش دوزخ ((حمیم ))، آب جوشان بنوشى )).
این حركت و مانند آن ، كه از این مسخ شدگان صادر مى شد، نشان مى دهد كه آنان از هر ارزش انسانى به دور بودند.
به طور قطع این نشانه گویاى تمامى پلیدان بى حیثیت ، از قاتلان پیامبران و مصلحان است . مسلم شگفت زده از این انسان مسخ شده ، پرسید:
((تو كیستى ؟)).
((باهلى )) خود را از بندگان و دنباله هاى حكومت دانست و گفت :
((من آنم كه حق را شناخت ، زمانى كه تو آن را ترك كردى ، به خیرخواهى امت و امام پرداخت ، وقتى كه تو نیرنگ زدى . شنید و اطاعت كرد، هنگامى كه تو عصیان كردى ؛ من مسلم بن عمرو باهلى هستم )).
كدام حق را این احمق سبك سر شناخته بود! مگر نه اینكه او و اكثریت قاطع افراد جامعه اى كه در آن مى زیستند؛ در گرداب باطل و منكر دست و پا مى زدند. بالاترین افتخار این بى شرم ، آن است كه سرسپرده پسر مرجانه ، پلیدترین مخلوقى كه تاریخ بشرى ، شناخته است مى باشد.
مسلم بن عقیل با منطق نیرومند و فیاض خود، چنین پاسخ داد:
((مادرت به عزایت بنشیند! چقدر سنگدل ، خشن و جفاكارى ! تو اى پسر باهله ! به حمیم و خلود در آتش دوزخ ، سزاوارتر از من هستى )).
((عمارة بن عقبة )) كه در آنجا حاضر بود، از سنگدلى و پستى باهلى ، شرمنده شد، پس آب سردى خواست و آن را در قدحى ریخت و به مسلم داد. همینكه حضرت خواست آب را بنوشد، قدح ، پر از خون لبهاى ایشان شد. سه مرتبه آب را عوض كردند و هر بار، قدح پر از خون مى شد؛ سپس حضرت فرمود:
((اگر این آب روزى من بود آن را مى نوشیدم )).
منبع: زندگانی حضرت ابالفضل العباس (ع)
دوشنبه 16/6/1388 - 17:38
دانستنی های علمی
قطار مسافری از ایستگاه بولوگویه آه در مسیر خط راه آهن نیكولایوسكایا قرار دارد به حرآت در آمد. در یكی از واگنهای درجه دو آه
در آن آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و میش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنها دقایقی پیش غذای مختصری خورده « استعمال دخانیات »
.بودند و اآنون به پشتی نیمكتها یله داده و سعی دارند بخوابند. سكوت حكمفرماست
در باز میشود و اندامی بلند و چوبسان ، با آلاهی سرخ و پالتو شیك و پیكی آه انسان را به یاد شخصیتی از اپرت یا از آثار ژول ورن می اندازد
.وارد واگن میشود ،
اندام ، در وسط واگن می ایستد ، لحظه ای فس فس میكند ، چشمهای نیمه بسته اش را مدتی دراز به نیمكتها می دوزد و زیر لب من من
:آنان میگوید
! نه ، اینهم نیست! لعنت بر شیطان! آفر آدم در می آید
:یكی از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد می دوزد ، آنگاه با خوشحالی فریاد می زند
! ایوان آلكسی یویچ! شما هستید؟ چه عجب از این طرفها
ایوان آلكسی یویچ چوبسان یكه میخورد و نگاه عاری از هشیاری اش را به مسافر می دوزد ، او را به جای می آورد ، دستهایش را از سر
:خوشحالی به هم میمالد و میگوید
. ها! پتر پترویچ! پارسال دوست ، امسال آشنا! خبر نداشتم آه شما هم در این قطار تشریف دارید
حال و احوالتان چطور است؟
ای ، بدك نیستم ، فقط اشكال آارم این است آه ، پدر جان ، واگنم را گم آرده ام. و من ابله هر چه زور میزنم نمیتوانم پیدایش آنم. بنده
!مستحق آنم آه شلاقم بزنند
:آنگاه ایوان آلكسی یویچ چوبسان سرپا تاب میخورد و زیر لب میخندد و اضافه میكند
» : پیشامد است برادر ، پیشامد! زنگ دوم را آه زدند پیاده شدم تا با یك گیلاس آنیاك گلویی تر آنم ، و البته تر آردم. بعد به خودم گفتم
همین جور آه داشتم فكر میكردم و میخوردم ، یكهو زنگ سوم « حالا آه تا ایستگاه بعدی خیلی راه داریم خوب است گیلاس دیگری هم بزنم
را هم زدند … مثل دیوانه ها دویدم و در حالی آه قطار راه افتاده بود به یكی از واگنها پریدم. حالا بفرمایید آه بنده ، خل نیستم؟ سگ پدر
نیستم؟
:پتر پترویچ میگوید
! پیدا است آه آمی سرخوش و شنگول تشریف دارید ، بفرمایید بنشینید ؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهید! سرافرازمان آنید
! نه ، نه … باید واگن خودم را پیدا آنم! خدا حافظ
هوا تاریك است ، می ترسم از واگن پرت شوید. فعلاً بفرمایید همین جا بنشینید ، به ایستگاه بعدی آه برسیم واگن خودتان را پیدا میكنید .
.بفرمایید بنشینید
ایوان آلكسی یویچ آه میكشد و دو دل روبروی پتر پترویچ می نشیند. پیدا است آه ناراحت و مشوش است ، انگار آه روی سوزن نشسته
:است. پتر پترویچ می پرسد
عازم آجا هستید؟
من؟ عازم فضا! طوری قاطی آرده ام آه خودم هم نمی دانم مقصدم آجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و می بردم ، من هم دنبالش
راه افتاده ام. ها ها ها … دوست عزیز تا حالا برایتان اتفاق نیفتاده با دیوانه های خوشبخت روبرو شوید؟ نه؟ پس تماشاش آنید!
خوشبخت ترین موجود فانی روبروی شما نشسته است! بله! از قیافه ی من چیزی دستگیرتان نمیشود؟
… چرا … پیدا است آه … شما … یك ذره
حدس می زدم آه قیافه ام در این لحظه باید حالت خیلی احمقانه ای داشته باشد! حیف آینه ندارم وگرنه دك و پوزه ی خودم را به سیری
تماشا میكردم. آره پدر جان ، حس میكنم آه دارم به یك ابله مبدل میشوم. به شرفم قسم! ها ها ها … تصورش را بفرمایید ، بنده عازم
سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم میفرمایید آه بنده یك سگ پدر نیستم؟
شما؟ مگر زن گرفتید؟
! همین امروز ، دوست عزیز! همین آه مراسم عقد تمام شد یكراست پریدیم توی قطار
تبریكها و تهنیت گوییها شروع میشود و بارانی از سوالهای مختلف بر سر تازه داماد می بارد. پتر پترویچ خنده آنان میگوید:
به ، به! … پی بی جهت نیست آه اینقدر شیك و پیك آرده اید.
و حتی در تكمیل خودفریبی ام آلی هم عطر و گلاب به خودم پاشیده ام! تا خرخره خوشم و دوندگی میكنم! نه تشویشی ، نه دلهره ای ،
نه فكری … فقط احساس … احساسی آه نمیدانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نیكبختی؟ در همه ی عمرم اینقدر خوش نبوده ام!
چشمهایش را می بندد و سر تكان میدهد و اضافه میكند:
بیش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بكنید: الان آه به واگن خودم برگردم با موجودی روبرو خواهم شد آه آنار پنجره نشسته
است و سراپایش به من تعلق دارد. موبور … با آن دماغ آوچولو و انگشتهای ظریف … او جان من است! فرشته ی من است! عشق من است!
آفت جان من است! خدایا چه پاهای ظریفی! پای ظریف او آجا و پاهای گنده ی شماها آجا؟ پا آه نه ، مینیاتور بگو ، سحر و افسون بگو …
استعاره بگو! دلم میخواهد آن پاهای آوچولویش را بخورم! شمایی آه پابند ماتریالیسم هستید و آاری جز تجزیه و تحلیل بلد نیستید ، چه آار
خوب « ! یادت بخیر ، ایوان آلكسی یویچ » : به این حرفها دارید؟ عزب اقلی های یبس! اگر روزی زن گرفتید باید به یاد من بیفتید و بگویید
دوست عزیز ، من باید به واگن خودم برگردم. آنجا یك آسی با بی صبری منتظر من است … و دارد لذت دیدار را مزه مزه میكند … لبخندش در انتظار من است … می روم در آنارش می نشینم و با همین دو انگشتم ، چانه ی ظریفش را میگیرم...
سر می جنباند و با احساس خوشبختی می خندد و اضافه میكند:
بعد ، آله ام را میگذارم روی شانه ی نرمش و بازویم را دور آمرش حلقه میكنم. میدانید ، در چنین لحظه ای سكوت برقرار میشود … تاریك
روشنی شاعرانه … در این لحظه هاست آه حاضرم سراسر دنیا را در آغوش بگیرم. پتر پترویچ اجازه بفرمایید شما را بغل آنم!
خواهش میكنم.
:دو دوست در میان خنده ی مسافران واگن ، همدیگر را به آغوش میكشند. سپس تازه داماد خوشبخت ادامه میدهد
و اما آدم برای ابراز بلاهت بیشتر یا به قول رمان نویسها برای خودفریبی افزونتر ، به بوفه ی ایستگاه میرود و یك ضرب دو سه گیلاس آنیاك
بالا می اندازد و در چنین لحظه هاست آه در آله و در سینه اش اتفاقهایی رخ میدهد آه در داستانها هم قادر به نوشتنش نیستند. من آدم
!آوچك و بی قابلیتی هستم ولی به نظرم می آید آه هیچ حد و مرزی ندارم … تمام دنیا را در آغوش میگیرم
نشاط و سرخوشی این تازه داماد خوشبخت و شادان به سایر مسافران واگن نیز سرایت میكند و خواب از چشمشان می رباید ، و به زودی
بجای یك شنونده ، پنج شنونده پیدا میكند. مدام انگار آه روی سوزن نشسته باشد ، وول میخورد و آب دهانش را بیرون می پاشد و
.دستهایش را تكان میدهد و یكبند پرگویی میكند. آافیست بخندد تا دیگران قهقهه بزنند
آقایان مهم آن است آدم آمتر فكر آند! گور پدر تجزیه و تحلیل! … اگر هوس داری می بخوری بخور و در مضار و فواید می و میخوارگی هم
!فلسفه بافی نكن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسی
:در این هنگام بازرس قطار از آنار این عده میگذرد. تازه داماد خطاب به او میگوید
آقای عزیز به واگن شماره ی ٢٠٩ آه رسیدید لطفاً به خانمی آه روی آلاه خاآستری رنگش پرنده ی مصنوعی سنجاق شده است بگویید
!آه من اینجا هستم
! اطاعت میشود آقا. ولی قطار ما واگن شماره ی ٢٠٩ ندارد. ٢١٩ داریم
! ٢١٩ باشد! چه فرق میكند! به ایشان بگویید: شوهرتان صحیح و سالم است ، نگرانش نباشید
:سپس سر را بین دستها میگیرد و ناله وار ادامه میدهد
شوهر … خانم … خیلی وقت است؟ از آی تا حالا؟ شوهر … ها ها ها! … آخر تو هم شدی شوهر؟! تو سزاوار آنی آه شلاقت بزنند! تو
!ابلهی! ولی او! تا دیروز هنوز دوشیزه بود … حشره ی نازنازی آوچولو … اصلاً باورم نمیشود
:یكی از مسافرها میگوید
. در عصر ما دیدن یك آدم خوشبخت جزو عجایب روزگار است ، درست مثل آن است آه انسان فیل سفید رنگی ببیند
:ایوان آلكسی یویچ آه آفش پنجه باریك به پا دارد پاهای بلندش را دراز میكند و میگوید
شما صحیح میفرمایید ولی تقصیر آیست؟ اگر خوشبخت نباشید آسی جز خودتان را مقصر ندانید! بله ، پس خیال آرده اید آه چی؟
انسان آفریننده ی خوشبختی خود است. اگر بخواهید شما هم میتوانید خوشبخت شوید ، اما نمیخواهید ، لجوجانه از خوشبختی احتراز
.میكنید
اینهم شد حرف؟ آخر چه جوری؟
خیلی ساده! … طبیعت مقرر آرده است آه هر انسانی باید در دوره ی معینی یك آسی را دوست داشته باشد. همین آه این دوران
شروع میشود انسان باید با همه ی وجودش عشق بورزد ولی شماها از فرمان طبیعت سرپیچی میكنید و همه اش چشم به راه یك چیزهایی
هستید. و بعد … در قانون آمده آه هر آدم سالم و معمولی باید ازدواج آند … انسان تا ازدواج نكند خوشبخت نمیشود … وقت مساعد آه
برسد باید ازدواج آرد ، معطلی جایز نیست .. ولی شماها آه زن بگیر نیستید! … همه اش منتظر چیزهایی هستید! در آتاب آسمانی هم
آمده آه شراب ، قلب انسان را شاد میكند … اگر خوش باشی و بخواهی خوشتر شوی باید به بوفه بروی و چند گیلاس می بزنی. انسان
!بجای فلسفه بافی باید از روی الگو پخت و پز آند! زنده باد الگو
شما میفرمایید آه انسان خالق خوشبختی خود است. مرده شوی این خالق را ببرد آه آل خوشبختی اش با یك دندان درد ساده یا به
علت وجود یك مادرزن بدعنق ، معلق زنان به درك واصل میشود. الان اگر قطارمان تصادف آند مثل تصادفی آه چند سال پیش در ایستگاه
… آوآویوسكایا رخ داده بود مطمئن هستیم آه تغییر عقیده خواهید داد و بقول معروف ترانه ی دیگری سر خواهید داد
:تازه داماد در مقام اعتراض جواب میدهد
جفنگ میگویید! تصادف سالی یك دفعه اتفاق می افتد. من شخصاً از هیچ حادثه ای ترس و واهمه ندارم زیرا دلیلی برای وقوع حادثه نمی
بینم. به ندرت اتفاق می افتد آه دو قطار با هم تصادم آنند! تازه گور پدرش! حتی حرفش را هم نمیخواهم بشنوم. خوب آقایان ، انگار داریم به
.ایستگاه بعدی میرسیم
:پتر پترویچ می پرسد
! راستی نفرمودید مقصدتان آجاست. به مسكو تشریف می برید یا به طرفهای جنوب
صحت خواب! منی آه عازم شمال هستم چطور ممكن است از جنوب سر در بیاورم؟
! مسكو آه شمال نیست
:تازه داماد میگوید
. می دانم. ما هم آه داریم به طرف پتربورگ می رویم
! اختیار دارید! داریم به مسكو می رویم
:تازه داماد ، حیران و سرگشته می پرسد
به مسكو می رویم؟
عجیب است آقا … بلیتتان تا آدام شهر است؟
. پتربورگ
. در این صورت تبریك عرض میكنم! عوضی سوار شده اید
برای لحظه ای آوتاه سكوت حكمفرما میشود. تازه داماد بر می خیزد و نگاه عاری از هشیاری اش را به اطرافیان خود می دوزد. پتر پترویچ به
:عنوان یك توضیح میگوید
بله دوست عزیز ، در ایستگاه بولوگویه بجای قطار خودتان سوار قطار دیگر شدید. از قرار معلوم بعد از دو سه گیلاس آنیاك تدبیر آردید
قطاری را آه در جهت عكس مقصدتان حرآت میكرد انتخاب آنید؟
:رنگ از رخسار تازه داماد می پرد. سرش را بین دستها میگیرد ، با بی حوصلگی در واگن قدم میزند و میگوید
من آدم بدبختی هستم! حالا تكلیفم چیست؟ چه خاآی بر سر آنم؟
مسافرهای واگن دلداری اش میدهند آه
مهم نیست … برای خانمتان تلگرام بفرستید ، خودتان هم به اولین ایستگاهی آه می رسیم سعی آنید قطار سریع السیر بگیرید ، به این
ترتیب ممكن است بهش برسید.
است گریه آنان میگوید « خالق خوشبختی خویش » :تازه داماد آه
قطار سریع السیر! پولم آجا بود؟ آیف پولم پیش زنم مانده!
مسافرها خنده آنان و پچ پچ آنان ، بین خودشان پولی جمع میكنند و آن را در اختیار تازه داماد خوش اقبال میگذارند.
يکشنبه 15/6/1388 - 16:35
دانستنی های علمی
مغروق - یك صحنه ی آوچک
در خیابان ساحلی یك رودخانه ی بزرگ آشتی رو ، غلغله برپاست از نوع غلغله هایی آه معمولاً در نیمروز گرم تابستانی برپا میشود.
گرماگرم بارگیری و تخلیه ی آرجیها و بلمهاست. فش فش آشتیهای بخار و ناله و غژغژ جرثقیلها و انواع ناسزا به گوش میرسد.
هوا آآنده از بوی ماهی خشك و روغن قطران است … هیكلی آوتاه قد با چهره ای سخت پژمرده و پف آرده آه آتی پاره پوره و شلواری
آه همانجا در ساحل ، بر لب آب نشسته و چشم به راه صاحب بار « شچلكوپر » وصله دار و راه راه به تن دارد به آارگزار شرآت آشتیرانی
است نزدیك میشود. آلاه آهنه و مندرسی با لبه ی طبله آرده بر سر دارد آه از جای نشانش پیداست آه زمانی آلاه یك آارمند دولت بوده
است … آراواتش از یقه بیرون زده و بر سینه اش ول است … به شیوه ی نظامی ها ادای احترام میكند و با صدای گرفته اش خطاب به آارگزار
میگوید:
سلام و درود فراوان به جناب تاجر باشی! درود عرض شد! حضرت آقا خوش ندارند یك آسی را در حال غرق شدن ببینند؟ منظورم یك
مغروق است.
آارگزار آشتیرانی می گوید:
آدام مغروق ؟
در واقع مغروقی در آار نیست ولی بنده می توانم نقش یك مغروق را ایفا آنم. بنده خودم را در آب می اندازم و جنابعالی از تماشای منظره
ی غرق شدن یك آدم مستفیض میشوید! این نمایش بیش از آنكه غم انگیز باشد ، با توجه به ویژگیها و جنبه ی خنده آورش ، مسخره آمیز
است … جناب تاجر باشی ، حالا اجازه بفرمایید نمایش را شروع آنم!
من تاجر نیستم.
ببخشید … میل پاردون (به فرانسه: هزار بار معذرت) … این روزها تجار هم به لباس روشنفكرها در آمده اند بطوری آه حتی حضرت نوح هم
نمیتواند تمیز را از ناتمیز بشناسد. حالا آه جنابعالی روشنفكر تشریف دارید ، چه بهتر! … زبان یكدیگر را بهتر میفهمیم … بنده نجیب زاده
هستم … پدرم افسر ارتش بود ، خود من هم برای آارمندی دولت نامزد بودم … و حالا ، حضرت اجل ، این خادم عالم هنر ، در خدمت
شماست … یك شیرجه در آب و تصویری زنده از یك مغروق!
نه ، متشكرم …
اگر نگران جنبه ی مالی قضیه هستید باید از همین حالا خیالتان را آسوده آنم … با جنابعالی گران حساب نمیكنم … با چكمه دو روبل و بی
چكمه فقط یك روبل …
اینقدر تفاوت چرا ؟
به فرانسه: بنابراین) اجازه ) ergo ؛ برای اینكه چكمه گرانترین جزء پوشاك انسان را تشكیل میدهد ، خشك آردنش هم خیلی مشكل است
میفرمایید آاسبی ام را شروع آنم ؟
نه جانم ، من تاجر نیستم. از این جور صحنه های هیجان انگیز هم خوشم نمی آید …
هوم … اینطور استنباط میكنم آه احتمالاً جنابعالی از آم و آیف موضوع اطلاع درستی ندارید … شما تصور میفرمایید آه بنده قصد دارم شما
را به تماشای صحنه های ناهنجار خشونت بار دعوت آنم اما باور بفرمایید آنچه در انتظار شماست نمایشی خنده آور و هجو آمیز است …
نمایش بنده سبب آن میشود آه لبخند بر لب بیاورید … منظره ی آدمی آه لباس بر تن شنا میكند و با امواج رودخانه دست و پنجه نرم میكند
در واقع خیلی خنده آور است! در ضمن … پول مختصری هم گیر بنده می آید .
بجای آنكه از این نمایشها راه بندازید چرا به یك آار جدی نمی پردازید ؟
می فرمایید آار ؟ … آدام آار ؟ شغل در شأن یك نجیب زاده … گمان
میكنید انسان تا پارتی نداشته باشد میتواند آار پیدا آند؟ از طرف دیگر بنده هم به علت موقعیت خانوادگی ام نمیتوانم به آارهای معمولی از
قبیل عملگی و غیره تن بدهم.
چاره ی مشكل شما آن است آه موقعیت خانوادگی تان را فراموش آنید.
هیكل سر خود را متكبرانه بالا میگیرد ، پوزخندی تحویل مرد می دهد و می پرسد:
گفتید فراموشش آنم ؟ جایی آه حتی هیچ پرنده ای اصل و نسب خود را فراموش نمیكند توقع دارید آه نجیب زاده ای چون من موقعیت
خانوادگی اش را به بوته ی فراموشی بسپرد؟ گرچه بنده فقیر و ژنده پوش هستم ولی غر … و … ر دارم آقا! … به خون اصیلم افتخار میكنم!
در عجبم آه غرورتان مانع آن نمیشود آه این نمایشها را راه بندازید …
از این بابت شرمنده ام! تذآر جنابعالی در واقع بیانگر حقیقتی تلخ است. معلوم میشود آه مرد تحصیل آرده ای هستید. ولی به حرفهای
یك گناهكار ، پیش از آنكه سنگسارش آنند باید گوش بدهند … درست است آه بین ما آدمهایی پیدا میشوند آه عزت نفسشان را زیر پا
میگذارند و برای خوش آمد مشتی تاجر ارقه حاضر میشوند به سر و آله ی خود خردل بمالند یا مثلاً صورتشان را در حمام با دوده سیاه آنند تا
ادای شیطان را در آورده باشند و یا لباس زنانه بپوشند و هزار جور بیمزگی و جلفبازی در بیاورند اما بنده … بنده از اینگونه ادا و اطوارها احتراز
میجویم! بنده به هیچ قیمتی حاضر نیستم محض خوشایند و تفریح تاجر جماعت ، به سر و آله ام خردل و حتی چیزهای بهتر از خردل بمالم
ولی اجرای نقش یك مغروق را زشت و ناپسند نمیدانم … آب ماده ای سیال و تمیز. غوطه در آب ، جسم را پاآیزه میكند ، نه آلوده. علم
پزشكی هم مؤید نظر بنده است … در هر صورت با جنابعالی گران حساب نمیكنم … اجازه بفرمایید با چكمه ، فقط یك روبل …
نه جانم ، لازم نیست …
آخر چرا ؟
عرض آردم لازم نیست …
آاش می دیدید آب را چطور قورت می دهم و چطور غرق می شوم! … از این سر تا آن سر رودخانه را بگردید آسی را پیدا نمیكنید آه بتواند
بهتر از من غرق شود … وقتی قیافه ی مرده ها را به خودم میگیرم حتی آقایان دآترها هم به شك و شبهه می افتند. بسیار خوب آقا ، از شما
فقط ۶٠ آوپك میگیرم آنهم بخاطر آنكه هنوز دشت نكرده ام … از دیگران محال است آمتر از سه روبل بگیرم ولی از قیافه ی جنابعالی پیدا
است آه آدم خوبی هستید … بنده با دانشمندهایی چون شما ارزان حساب میكنم …
لطفاً راحتم بگذارید!
خود دانید! … صلاح خویش خسروان دانند … ولی می ترسم حتی به قیمت ده روبل هم نتوانید غرق شدن یك آدم را ببینید.
سپس هیكل ، همانجا در ساحل ، اندآی دورترك از آارگزار می نشیند و جیبهای آت و شلوار خود را فس فس آنان میكاود …
هوم … لعنت بر شیطان! … توتونم چه شد؟ انگار در بارانداز جاش گذاشتم … با افسری بحث سیاسی داشتم و قوطی سیگارم را در عالم
عصبانیت همانجا جا گذاشتم … آخر میدانید این روزها در انگلستان صحبت از تغییر آابینه است … مردم حرفهای عجیب و غریبی میزنند!
حضرت اجل ، سیگار خدمتتان هست؟
آارگزار سیگاری به هیكل تعارف میكند. در همین موقع تاجر صاحب بار مردی آه آارگزار منتظرش بود در ساحل نمایان میشود. هیكل
شتابان از جای خود میجهد ، سیگار را در آستین آتش پنهان میكند ، سلام نظامی میدهد و با صدای گرفته اش میگوید:
سلام و درود فراوان به حضرت اجل! درود عرض شد!
آارگزار رو میكند به تاجر و می گوید:
بالاخره آمدید ؟ مدتی است منتظرتان هستم! در غیاب شما ، این آدم سمج پدر مرا در آورد! با آن نمایشهایش دست از سر آچلم بر
نمیدارد! پیشنهاد میكند ۶٠ آوپك بگیرد و ادای آدمهای مغروق را در بیاورد …
شصت آوپك ؟ … می ترسم زیادت بكند داداش! مظنه ی شیرین اینجور آارها ٢۵ آوپك است! … همین دیروز سی تا آدم بطور دستجمعی
غرق شدن مسافرهای یك آشتی را نمایش دادند و فقط ۵٠ آوپك گرفتند … آقا را! … شصت آوپك! من بیشتر از ٣٠ آوپك نمیدهم.
هیكل ، باد به لپ های خود می اندازد و پوزخند می زند و می گوید:
پس فراموشش آن … حال و حوصله ات را ندارم …
باشد … امروز دشت نكرده ام وگرنه … فقط خواهش میكنم به آسی نگویید آه ٣٠ آوپك گرفته ام.
هیكل چكمه ها را در می آورد ، اخم میكند ، چانه اش را متكبرانه بالا میگیرد ، به طرف رودخانه میرود و ناشیانه شیرجه میزند … صدای سقوط
جسم سنگینی به درون آب شنیده میشود … لحظه ای بعد ، هیكل روی آب می آید ، ناشیانه دست و پا میزند و میكوشد قیافه ی آدمهای
وحشت زده را به خود بگیرد … اما بجای وحشت از شدت سرما میلرزد …
مرد تاجر فریاد میكشد:
غرق شو! غرق شو! چقدر شنا میكنی؟ … حالا دیگر غرق شو! …
، « غرق شدن » هیكل چشمكی میزند و بازوانش را از هم میگشاید و در آب غوطه ور میشود. همه ی نمایشش همین است! سپس ، بعد از
از رودخانه بیرون می آید ، ٣٠ آوپك خود را میگیرد و خیس و لرزان از سرما در امتداد ساحل به راه خود ادامه میدهد.
٣٠ آوپك ؟ … می فرمایید قیمت یك آله آلم بابت غرق شدن ؟! … خیلی چرب است آقا! …
يکشنبه 15/6/1388 - 16:23
طنز و سرگرمی
نظر به عزم راسخی که برای اقدام به یک ازدواج کاملاً قانونی دارم ، و با توجه به این نکته که هیچ ازدواجی بدون مشارکت جنس مونث امکانپذیر نیست، خاضعانه در نهایت افتخار و خوشوقتی و احساس رضایت کامل از کلیه بیوه گان و دوشیزه گان محترمه استدعا می شود، لطف بفرمایند مراتب ذیل را مورد عنایت قرار دهند:
نخست اینکه اینجانب یک مرد می باشم.
این امر مسلماً برای خانم ها پر اهمیت می باشد.
قدم دو آرشین و هشت ورشوک [ ١٧۶ سانتی متر ] است .
جوان هستم .
هنوز تا ایام کهولت زیاد فاصله دارم ، درست به اندازه فاصله مرغ پاچله از عید پطرس.
زیبا نیستم ، اما خیلی زشت هم نمی باشم. عدم زشتی ام به حدی است که بارها در تاریکی مطلق با اشخاص بسیار زیبا عوضی گرفته
شده ام . چشم هایم میشی است . روى گونه هایم ( افسوس!) چال نمى افتد. از دندان های آسیابم دو تایش خراب است. از عهده
خوشامدگویی های ظریف بر نمی آیم اما به تنابنده ای هم اجاره نمی دهم در استحکام عضلاتم شک کند. نمره دستکشم هفت و سه
چهارم می باشد . بجز پدر و مادری فقیر ولی نجیب چیزی ندارم .اما آینده ام کاملاً درخشان است. به همه چیز اعتقاد دارم . توفیقم در مقوله ادبیات به حدی است که از مطالعه ستون صندوق پست مجله
بندرت گریه ام می گیرد . خیال دارم در آینده رمانی به رشته تحریر درآورم در شبانه روز دوازده ساعت می خوابم . بربروار پرخورم . آشنایان خوبی
به تعلیم ابناء بشر مشغولند . « روسکایا گازتا » دارم دوتاشان ادیبند یکیشان شاعر یکیشان مفتخور ، که از طریق صفحات جریده شریفه
شاعران محبوبم عبارتند از پوشکاریف و گاهی هم خودم . عاشق پیشه ام اما حسود نیستم . قصد دارم طبق شرایطی که خود و طلبکارانم
.می دانیم ازدواج کنم
:این بود مشخصات اینجانب . و اما مشخصات همسر آینده ام
زیر سی ساله و بالای پانزده ساله . کاتولیک نباشد ، یعنى به یقین
چرا یک خط در »: بداند که در این دنیا آدم مصون از گناه وجود ندارد . یهودی هم پذیرفته نمى شود . چشم آبی و ( لطفاً در صورت امکان) ابرومشکی . نه رنگ پریده باشد نه سرخرو ، نه چاق باشد نه لاغر ،
برو باشد . سرش تراشیده نباشد ، وراج نباشد و مدام کنج خانه ننشیند. به مجلاتی که با آنها همکارى دارم علاقه داشته باشد و رویه آنها را سرمشق خود قرار دهد
» متاثر نشود و از خواندن سر مقالات « نامه های مسکو » را نخواند و از سرمقاله های « نانا » و « تازه هاى روز » و « تفریح » مجلات
هم غش و ضعف نکند « . ساحل
باید بتواند بنویسد ، بپزد ، بریان کند ، بلبل زبانی کند ، شیرمال بپزد ، براى شوهر جانش پول قرض
. بگیرد . با استفاده از امکانات شخصی خوش سر و لباس باشد ، و کاملاً و از هر نظر مطیع باشد
نباید جیغ بکشد ، فریاد بزند ، گاز بگیرد ، دندان نشان بدهد ، ظرف و ظروف بشکند یا در خانه براى دوستان پشت چشم نازک کند.بداند که شاخ زیبنده آدم نیست و هر چه کوتاهتر باشد بهتر است و برای کسی که در ازاء دریافت وجوهات زیر بار اینجور امور مى رود خطرش کمتر است.
اسمش نباید ماترُینا یا آکولینا یا آودوتیا یا اسمهاى اُملی دیگری از این قماش باشد. اصلا بهتر است اسم با اصل و نسب دارتری داشته باشد مثل اولیا ، لنوچکا ، ماروسکا ، کاتیا ، لیپا و غیره.
میان او و مادرش که همانا مادر زن مکرمه اینجانب است به اندازه اینجا تا پشت کوه قاف فاصله باشد ( در غیر اینصورت اینجانب هیچ تضمینی نخواهم داد) داشتن حداقل ٢٠٠٠٠٠ روبل نقره از اهم واجبات است.
ناگفته نماند که در صورت موافقت طلبکاران اینجانب ، می توان در ماده اخیر اصلاحاتی به عمل آورد.
آنتوان چخوف سال ١٨٨٠
يکشنبه 15/6/1388 - 16:18