به تو عادت کرده بودم
رفتی و دل و شکوندی
با چشام شدی غریبه
خاطره هامونو سوزوندی
عاشقه عشق تو بودم
با چه احساس قشنگی
فقط فقط با تو بودم
توی دنیای دو رنگی
زندگی صحنه کشتزارهاست
هر کسی دانه خود کارد و از کشت رود
خرم آنی که در آن دانه نیک نهاد
شعر از احسان محمودی
می توان چون یک
در ضرب و تقسیم و توان
حاصلی پیوسته یکسان داشت
شعر از : احسان محمودی
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه نا پیداست
من دگر به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست