• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 6355روز قبل
کنکور
درس معلم گر بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

 

 

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد
و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت
که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست.
البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت.
مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود
به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت،
با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود
و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت
به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد
تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود:
"تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است.
تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود:
"تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند
ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است
دچار مشکل روحى است."

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود:
"مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند
 ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد.
اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود:
"تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد.
دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که
دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.
تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند.
هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود،
بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد.
وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود
و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.
این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد
و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد
و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد
تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت:
"خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید."

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى،
داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد.
از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم،
به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت
و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد.
هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد.
به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد
و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد،
 امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود
شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید.
او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است.
و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود
با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از
 دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که
خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید.
این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته
به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است.
باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود.
امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود:

"دکتر تئودور استودارد"

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید.
تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند.
او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون
خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا،
در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند.
خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟
او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن،
یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر
در آغوش فشرد و در گوشش گفت:
"خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم.
به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم.
و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم."

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد:
"تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم.
من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم."

بد نیست بدانید که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته
پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.

 

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

جمعه 18/11/1387 - 13:18
دعا و زیارت
سالک واقعی ، کسی نیست که شاگردان بسیاری دارد
بلکه کسی ست که سالک بیشتری تربیت میکند.

 

رهبر واقعی ، کسی نیست که بیشترین طرفدار را دارد
بلکه کسی ست که بیشترین رهبرها را بوجود می اورد .

معلم واقعی ، کسی نیست که بالاترین دانش را دارد
بلکه کسی ست که سبب میشود بیشترین نفرات ، دانش کسب کنند .

و خدای منان دوست ندارد بیشترین بنده را داشته باشد
بلکه دوست دارد بندگانش در تعدادی هر چه بالاتر و بی شمارتر خدای گونه رفتار و عمل کنند .

چون این ، هم هدف و هم جلال ایزدی ست که بندگانش نه در تعداد بیشمار باشند
و نه اینکه خداوند را به عنوان چیز غیر قابل دسترس تلقی کنند
بلکه به عنوان آن چه که نمی توان از او دوری جست بشناسند.

"نیل دونالد والش"

جمعه 18/11/1387 - 13:15
خانواده

 

سلام مطلبی رو خوندم گفتم جالبه بقیه دوستان هم بخونند .
برای انسان های بزرگ بن بست وجود ندارد ، چون بر این باورند که : یا راهی
خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت .  بسیاری در پیچ وخم یک راه
مانده اند و همواره از خویشتن می پرسند : ما چرا ناتوان از ادامه راهیم .
بدانها باید گفت می دانی در کجا مانده ای؟ همانجای که خود را پرمایه
دانسته ای.

دست هایی که "کمک" می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که "دعا"
می کنند.آدمی فقط در یك صورت حق دارد به دیگری از بالا نگاه كند:و آن
هنگامیست كه بخواهد دست دیگری كه بر زمین افتاده بگیرد تا اورا بلند كند.

جمعه 18/11/1387 - 13:12
خانواده
از سوسک می ترسیم................از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم
 از عنکبوت میترسیم................از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم
از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی میترسیم................از سرخ شدن آدما از خجالت نمیترسیم
از سرما خوردگی میترسیم................از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم
 از شکستن لیوان میترسیم................از شکستن دل آدما نمیترسیم
 از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم................از خیانت به دیگران نمیترسیم
جمعه 18/11/1387 - 13:8
دعا و زیارت
هنگامی صفر دارای ارزش و اهمیت می شود که عدد یک در کنار آن قرار بگیرد
دنیا تماما" صفر است و تنها خداست که دارای ارزش و اهمیت است
وبه خاطر ارزش و اهمیت اوست که هر چیز دیگری ارزشمند جلوه می کند

 

"ساتیا سایی بابا"

گل آفتابگردان روبه نور می چرخد و آدمی رو به خدا


ما همه آفتابگردانیم اگر آفتابگردان به خاك خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگران نیست
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می كردم كه خورشید كوچكی بود
در زمین كه هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .
آفتابگردان به من گفت:
وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می كارد مطمئن است كه او خورشید را پیدا خواهد كرد.
آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد.
اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را می داند.
او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید كاری ندارد.
او همه زندگیش را وقف نور می كند.
در نور به دنیا می آید و در نور می میرد نـــــــــور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.

آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد و بدون خدا، انسان.
 
آفتابگردان گفت:
روزی كه آفتابگردان به آفتاب پیوندد دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند
و روزی كه تو به خدا برسی؛
دیگر ((تویی)) نمی ماند و گفت من فاصله هایم را با نور پر می كنم.
تو فاصله ها را چگونه پر می كنی؟
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زیرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوییدمش بوی خورشید می داد.
تب داشت و عاشق بود خدا حافظی كردم داشتم می رفتم كه نسیمی رد شد و گفت:
نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد .

نام انسان آیا كسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...

پنج شنبه 17/11/1387 - 17:28
دانستنی های علمی
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از آن گناهی نیست

 

"حافظ"

 

در میان داستانهای حکمت امیز هندی ، داستانی هست درباره یک راهب پیر هندو
که کنار رودخانه ای در سکوت نشسته بود و مانترای خود را تکرار میکرد .
روی درختی در نزدیکی او ، عقربی حرکت میکرد که ناگهان از روی شاخه به رودخانه افتاد.
همین که راهب خم شد و عقرب را که در آب دست و پا میزد از رودخانه خارج کرد ،جانور او را گزید.
راهب اعتنایی نکرد و به تکرار مانترای خود پرداخت.کمی بعد عقرب باز به آب افتاد
و راهب مانند بار قبل او را از آب در آورد و روی شاخه درخت گذاشت و باز نیش عقرب را چشید.
این صحنه چندین بار تکرار شد و هر بار که راهب ، عقرب را نجات میداد نیش آنرا بر دست خود حس میکرد.
در همان حال یک روستایی بی خبر از اندیشه ها و نحوه زندگی مردان ِ مقدس ،
که برای بردن آب به لب رودخانه آمده بود با دیدن ماجرا ، کنترل خود را از دست داد
و با اندکی عصبانیت گفت:
" استاد ، من دیدم که تو چندین بار آن عقرب احمق را از آب نجات دادی ولی هر دفعه تو را گزید.
چرا رهایش نمی کنی جانور رذل را ؟"
راهب پاسخ داد :" برادر ، این حیوان که دست ِ خودش نیست ، گزیدن ، طبیعت اوست."
روستایی گفت: " درست است ولی تو که اینرا میدانی چرا طرفش میروی؟"
راهب پاسخ داد :
" ای برادر ، خوب من هم دست خودم نیست ، من انسان هستم ، رهانیدن ، طبیعت من است."

 


پیر و مرادم می گوید :

تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی

پنج شنبه 17/11/1387 - 17:23
محبت و عاطفه

عمیق ترین  انگیزه برای مردن ، نبودن دلی که در آن خانه ی برای خود با پلاک عشق بنا کرد. ولی هر دلی لایق بنا کردن خانه عشق را ندارد پس برای پیداکردن خانه دل باید مایه از خود گذاشت .  تا مشعوق همانند خار که از گل مراقبت می کند از بلایی روزگار از خانه تو محافظت کند

پنج شنبه 17/11/1387 - 17:22
خواستگاری و نامزدی

در سال 1968 مسابقات المپیك در شهر مكزیكوسیتی برگزار شد.
در آن سال مسابقه دوی ماراتن یكی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود.
دوی ماراتن در تمام المپیكها مورد توجه همگان است
و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیك.
این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش میشود.
كیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیكی با هم داشتند،
نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 كیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند.
دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود.
هر بیننده ای دلش میخواست كه این اندازه استقامت و توان داشته باشد.
دوندگان، قسمت آخر جاده را طی كردند و یكی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.
استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق كردند.
رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود.
دونده ها تلاش میكردند تا زودتر به خط پایان برسند
و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره كرد.
استادیوم سراپا تشویق شد.
فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یكی یكی
از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم
جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند.
اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد.
نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال
دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند.
در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد كه دویدند،
از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند.
به نظر میرسید كه آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است.
داوران و مسئولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان
را جمع آوری كنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترك میكنند. اما....
بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میكند كه خط پایان را ترك نكنند
گزارش رسیده كه هنوز یك دونده دیگر باقی مانده.
همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میكشند.
دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میكنند.
از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند "جان استفن آكواری" است
دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، كه ظاهرا برایش مشكلی پیش آمده،
لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود. 20 كیلومتر تا خط پایان فاصله داشت
و احتمال این كه از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود.
نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد
ولی دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد.
چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند
ولی او با دست آنها را كنار می زند و به راه خود ادامه میدهد.
داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترك كنند.
جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترك نمی كند.
جان هنوز مسیر مسابقه را ترك نكرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد.
خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند
و جمعیت هم به جای اینكه كم شود زیادتر میشود!
جان استفن با دست های گره كرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار،
همچنان به حركت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند كیلومتری
با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟
خورشید در مكزیكوسیتی غروب میكند و هوا رو به تاریكی میرود.
بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شركت كننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیك میشود،
با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم
شروع به تشویق میكنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از كف زدن حركت میكند
و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.
40یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود
و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلك هایش را فشار می دهد نفس میگیرد
و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حركت میكند.
شدت كف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع كرده اند
وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت.
نزدیك و نزدیكتر میشود و از خط پایان میگذرد.
خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن كرده است
انگار نه انگار كه دیگر شب شده بود.
مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او كه دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.

آن شب مكزیكوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید.

جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتیجه بود.
او یك لحظه به این فكر نكرد كه نفر آخر است.
به این فكر نكرد كه برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران
به خاطر آخر بودن میدان را خالی كند.
او تصمیم گرفته بود كه این مسیر را طی كند،
اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد
تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه كنند ارزشی كه احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت.
فردای مسابقه مشخص شد كه جان از همان شروع مسابقه
به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.

او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری كه پرسیده بود،
چرا با آن وضع و در حالی كه نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟
ابتدا فقط گفت:" برای شما قابل درك نیست!"
و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:

" مردم كشورم مرا 5000 مایل تا مكزیكوسیتی نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم،
مرا فرستاده اند كه آن را به پایان برسانم."

داستان "جان استفن آكواری" از آن پس در میان تمام ورزشكاران سینه به سینه نقل شد.
حالا آیا یادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه كسی بود؟

بقیه اینگونه سوالات را درباره این داستان به ذهن خودتان میسپاریم...



یاحق...

پنج شنبه 17/11/1387 - 17:21
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته