• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 21
تعداد نظرات : 35
زمان آخرین مطلب : 5732روز قبل
سخنان ماندگار

 

 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد.. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ؟
                                                                                                  دکتر شریعتی 

 

 

 

پنج شنبه 29/7/1389 - 21:40
شعر و قطعات ادبی

  
آرام
آن تن لش را تكان می دهد
و از رختخوابی كه بوی تند خواب های نفرین شده اش
مشام را می آزارد، كنده می شود.
از كوچه كه می گذرد
بوی گند اسكناس و اختلاس
رد عبورش را نشان می دهد.

 

 

دست های جن زده اش را
به طرف هر گلی كه دراز می كند،
 فاتحه اش را بایدخواند،
بیچاره!
اگر پولهایش را روی هم بگذارد
از برج میلاد هم بالاتر می روند،

 

 

اما
برای اینكه پنج تومان كمتر پول میوه بدهد
از قیطریه تا رباط كریم را پیاده می رود.

 

 

او
آن قدر پول چاپیده است
كه یكجا می تواند حوزه خلیج فارس را
با همه شیخ نشین ها و شاهزاده هایش بخرد
اما  آب از آب تكان نخورد.

 

 

همه ثروت «شهرام جزایری»
پول یك انگشتری برلیان اوست
كه در یك مناقصه ی ایتالیایی برنده شده است

 

 

با این حال
وقتی او را در صف نماز می بینی كه شكمش
 از لای دكمه های پیراهن کهنه اش
بیرون زده است
دلت به حالش می سوزد

 

 

 و دعا می كنی، هر چه زودتر كمیته امداد به داد او برسد!

*

از روزی كه یك كلمن به جبهه اهدا كرده است
از همه ملت طلب كار است
و انتظار دارد كه «روایت فتح»
از ایثارگری هایش تمجید كند.

 

 

***

چقدر دلم هوای بهمن درولی را كرده است

 

همان كه وصیت كرد روی سیمان قبرش
با انگشت بنویسند:

پر كاهی تقدیم به آستان قدس الهی

 

we.jpg

 

یاد سید علی بخیر!
وقتی یك سوزن ته گرد از اداره به لباسش مانده بود
 تا صبح خواب نداشت.
 
 
غلامعلی وقتی شهید شد
فهمیدیم
همه پولهایش را
به نام حزب الله به جبهه داده است.
 
 
***
 
 
چقدر هوای اینجا مه گرفته است
 
بوی گند اسكناس
كوچه را برداشته است...

 

 

پنج شنبه 11/6/1389 - 12:4
شهدا و دفاع مقدس

 

دلیل غربتشان ، اهل خاک بودن ماست

                    نه بی مزار شدن ها ، نه بی پلاکی ها

                                 به آسمان که رسیدند ، رو به ما گفتند :

                                                 زمین چقدر حقیر است ، ای خاکی ها!

جمعه 6/6/1388 - 23:14
دانستنی های علمی

 

انسان رو از روی رنگ پوست و ظاهرش قضاوت نکن ، با محبت در چشم های آنها بنگر و انعکاس روح خودت را در آنان مشاهده کن. بدان که ارمغان تنهایی شناخت خودمان و فهمیدن رسالتمان در این دنیاست..


خوشبختی چیست ؟

خوشبختی در آغوش گرفتن انسان ها ، لبخند زدن به هم نوعان ، بیدار شدن در نیمه شب و دیدن منظره ی زیبای نفس کشیدن یه کودک ، قدم زدن در یک روز بارانی ، نشستن روی یک نیمکت پارک در کنار یک دوست و بودن در لحظه ی اکنون است.


یه جمله س که میگه : هرگز لبخند رو ترک نکن ، حتی وقتی که ناراحتی ، زیرا ممکن است کسی عاشق لبخند تو شود.

زیاده از حد خودت رو تحت فشار نگذار ، بهترین چیز ها زمانی اتفاق میوفته که اصلا انتظارشو نداری.


زندگی خیلی کوتاهه دست از گله و شکایت بردار ، شتاب نکن ، شروع کن به زندگی کردن ، نفس عمیق کشیدن ، در آغوش گرفتن دیگران ، خندیدن ، محبت کردن به خودت و دیگران تا احساس زنده بودن رو درک کنی.


یک دقیقه وقت بگیر و به تمام داشته هایت فکر کن و آنها رو روی کاغذ بنویس و ببین که چقدر خوشبختی .


زندگی ات را جشن بگیر و با تمام وجود از آن لذت ببر...
زیرا زندگی به تو همان چیزی رو هدیه میکند که تو انتظارش را داری و در جستجوی آن هستی.


2n8xwuw.jpg

 

چهارشنبه 21/5/1388 - 21:41
دانستنی های علمی

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل

و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و

تاریک راه می رفت

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : این مشعل و سطل آب را

کجا می بری ؟

فرشته جواب داد : می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم

و با این سطل آب ؛ آتش های جهنم را خاموش کنم . آن وقت

ببینم چه کسی واقعا" خدا را دوست دارد

 

يکشنبه 31/3/1388 - 13:49
شهدا و دفاع مقدس

 

خطبه عقد او و همسرش را که خواندند ، برای اولین بار میخواست همسرش را از تهران به اصفهان ببرد .

به جای بردن همسرش به جاهای دیدنی ، یک راست رفتند به گلزار شهدا ، سر مزار دوستان شهیدش .

وقتی با اعتراض خواهرش روبه رو شد که این کار بر روحیه همسرت اثر منفی دارد .

گفت : اشتباه تو همین جاست. من از بردن او به گلزار شهدا هدفی داشتم . او یک رزمنده است و باید بداند راهی را که من انتخاب کرده ام ، به کجا میرسد.
راه من راه شهادت است . گلزار شهدا را به او نشان دادم که به او بگویم خود را برای چنین لحظه ای آماده کند . اگر مرا انتخاب کرده ، باید مرا در این راه یاری کند..


شهید محمد جعفر نصر فرمانده تیپ یکم لشکر پیاده ثامن الائمه ارتش بود که در 19 آبان 1375 بر اثر عارضه شیمیایی ، به دیدار یارانش شتافت و جاوید شد...!

روحش شاد

 

دوشنبه 31/1/1388 - 20:35
دعا و زیارت


پرده بر دار از رخ ، چهره گشا ، ناز بس است

                                               عاشق دل سوخته را دیدن رویت هوس است

 

دست از دامنت ای دوست ، نخواهم برداشت

                                              تا من دلشده را یک رمق و یک نفس است

 

همه خوبان بر زیبایی ات ای مایه حسن

                                            فی المثل در بر دریای خروشان چو خس است

 

مرغ پر سوخته را نیست نصیبی ز بهار

                                            عرصه جولانگه زاغ است و نوای مگس است

 

داد خواهم ، غم دل را به کجا عرضه کنم

                                           که چو من دادستان است و چو فریاد رس است

 

این همه غلغله و غوغا که در آفاق بود

                                         سوی دلدار روان و همه بانگ جرس است

 

( دیوان امام خمینی / اردیبهشت 1366 )

 

 

شنبه 15/1/1388 - 11:30
شهدا و دفاع مقدس

بد جوری عاشق شده بود. ..

 

سعی می كرد كسی نفهمد اما از حرف ها و كارهایش فهمیده بودم

كه گرفتار كسی شده است.

محمد هم فهمیده بود، به حالش تاسف می خورد و می گفت:

«بیچاره ناصر، ببین به چه روزی افتاده»

بعضی وقت ها ناصر می آمد پیش من و می نشستیم و دوتایی كلی حرف می زدیم،

وقتی حرف هایمان به عشق می رسید می گفت:

«عاشقی عالمی داره، هر كی نچشیده نمی دونه، نمی فهمه...»

و بعد هم چشم هایش پر از اشك می شد.

خیلی عاشق بود،

اما هیچ وقت فكر نمی كردم كه  به خاطر عشقش حاضر باشد جانش را هم از دست بدهد ...

این آخرین یادداشت ناصر است:

 

«تو چه می دانی كه عشق چیست؟...

ما را به جرم عشق مواخذه می کنند گویا نمی دانند که عشق گناه نیست.

اما کدام عشق؟ خداوندا! معبودا!

وقتی فهمیدم که عشق به تو پایدار است و دیگر عشق ها دروغین است

به عشق تو دل بستم.

بعد از چندی که با تو معاشقه کردم 

یکباره به خود آمدم و دیدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم.

فهمیدم که در این مدت که فکر می کردم عاشق تو هستم اشتباه می کرده ام.

این تو بوده ای که عاشق بنده ات بوده ای


و هرگاه او صید شیطان شده، تو دام او را پاره کرده ای ...
 

 

 

 

آری،

 تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار می کردی

و به انتظار یک صدا از جانب معشوقت می نشستی.


اما من بدبخت ناز می کردم و شب خلوت را از دست می دادم و می خوابیدم.

اما تو دست بر نداشتی و این قدر به این کار ادامه دادی

تا سرانجام من گریزپای را به چنگ آوردی و من فکر می کردم با پای خود آمده ام.

وه چه خیال باطلی!

این کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود.

مرا که به چنگ آوردی به صحنه جهادم آوردی تا به دور از هر گونه هیاهو نرد عشق ببازی.

کمند عشق را محکم تر  کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی

و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود

و من هنوز از لذت آن شراب مستم.

اولین جرعه آن را که نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه ای دیگر کردم،

اما این بار تو بودی که ناز می کردی و مرا سر می گرداندی
.

پیاله ام را به طرفت دراز کردم و تقاضای جرعه ای دیگر کردم اما پیاله ام را شکستی.

هر چه التماس کردم که جامی دیگر بده تا از حجاب جسمانی بیاسایم ندادی و

زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی .

اکنون من خمارم

و پیاله به دست هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر می برم .

ای عاشق من! ای واله ی من! پیاله ام را پر کن و مرا در خماری مگذار. 

تو که یک عمر به انتظار نشسته بودی، حال که به من رسیده ای چرا  کام دل بر نمی گیری؟

تو که از عشق دم می زدی چرا هم اکنون مرا در انتظار گذاشته ای؟

اگر بدانم که خریدار متاعم نیستی و اگر بدانم که پیاله ام را پر نمی کنی

پیاله را خود می شکنم و متاعم را به آتش می کشم تا در آتش حسرت بسوزی ...»

چند روز بعد خبر آوردند كه دانشجوی ۱۹ساله،

ناصرالدین باغانی در تاریخ ۱۱اسفند ۶۵در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسیده است...

«و تو چه می دانی كه عشق چیست؟»

يکشنبه 9/1/1388 - 15:20
دانستنی های علمی

 



پنج شنبه 22/12/1387 - 11:37
ادبی هنری

 

خودم را هفت مرتبه ملامت کردم :

 

مرتبه ی نخست : وقتی که سعی کردم از راه دور رویی به بزرگی برسم .

مرتبه ی دوم : وقتی در مقابل افلیجان لنگیدم .

مرتبه سوم : وقتی که میان سخت و آسان  آسانتر را انتخاب کردم .

مرتبه چهارم : وقتی که اشتباه کردم و خودم را با اشتباه دیگران دلداری دادم .

مرتبه پنجم : وقتی که از ضعف سست شده بودم و سستی خود را به توانمندی تبدیل کردم .

مرتبه ششم : وقتی که دنباله های خود را از کثافت های دنیا جمع کردم .

مرتبه هفتم : وقتی که در مقابل خداوند به مناجات و راز و نیاز ایستادم
و فکر کردم که دعا فضیلتی در خور اوست

" جبران خلیل جبران "

دوشنبه 19/12/1387 - 20:49
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته