ملاقاتهای پنهانی محمدرضا
از دیگر خاطرات درون نخستوزیری قوامالسلطنه كه قابل ذكر است، ملاقاتهای مخفیانهای است كه میان محمدرضا و برخی فعالین سیاسی صورت میگرفت، در این ملاقاتها من نقش رابط محمدرضا را به عهده داشتم.
روزی محمدرضا به من گفت كه سنجابی را بیاور ولی به نحوی كه ورود او را كسی نبیند. او را به نزد محمدرضا آوردم. سرشب بود و تاریك و حدود دو ساعت با هم صحبت كردند. من در صحبتها حضور نداشتم، ولی محمدرضا گفت كه همین جاها باش تا ایشان را برسانی. این ملاقات ادامه یافت و دفعه دیگر او را با دو نفر دیگر آوردم و باز بدون حضور من صحبت كردند. آن دو نفر را نمیشناختم. پنج یا شش بار دیگر، دو یا سه نفری را میآوردم و بعد از ملاقات میرساندم. برخورد محمدرضا با این افراد بسیار دوستانه بود.
همزمان، محمدرضا دستور داد كه به همان ترتیب و مخفیانه دكتر فریدون كشاورز را بیاورم. او را آوردم و صحبت كردند. من در ملاقات حضور نداشتم ولی برخوردشان بسیار صمیمانه بود. این ملاقاتها هم 5 ـ 6 بار تكرار شد و دفعات بعد كشاورز دو نفر دیگر را همراه خود میآورد. از دو نفری كه كشاورز با خودش آورد، یكی را به من معرفی كرد كه دكتر مرتضی یزدی بود. محمدرضا به كشاورز علاقه زیاد پیدا كرده بود و حتی یكبار به من گفت كه به منزلش بروم و او را از طرف ایشان احوالپرسی كنم. رفتم و كشاورز هم در جواب از شاه تمجید كرد و گفت كه فرد فهمیدهای است و او را دوست میدارم و نفع ایشان در همكاری با ماست و نتیجهاش را خواهند دید.
نحوه این ملاقاتها بدین شكل بود كه آنها را برمیداشتم و با اتومبیل وارد محوطه كاخ میشدم و نزدیك نگهبان در، كمی سرشان را خم میكردند كه شناخته نشوند. در مورد كشاورز برحسب آدرسی كه او داده بود به خانه و مطبش (مقابل دانشگاه تهران، در خیابان شاهرضا سابق) میرفتم و او همیشه اصرار داشت حدود یك ساعت زودتر در منزلش باشم. منظورش این بود كه درست سرموقع به كاخ برسم. یزدی را همیشه سر راه (محلی كه با كشاورز قرار گذاشته بود) برمیداشتیم و به خاطر ندارم كه به خانه كشاورز آمده باشد. كلیه ملاقاتها بدون استثناء در كاخ اختصاصی انجام میشد. به در كاخ كه میرسیدیم نگهبان به من احترام میگذارد و من با سرعت وارد محوطه كاخ میشدم و آنها نیز در لحظه عبور از مقابل نگهبان سر خود را خم میكردند، مانند اینكه میخواهند بند كفش خود را ببندند. هیچ ملاقاتی در درون ساختمان و در روشنایی كاخ انجام نشد و كلیه ملاقاتها در صحن شمالی كاخ بود. در منطقه چمن، كه نور كم بود، قدم میزدند. همیشه ملاقاتها در همان چمن و در همان منطقه از چمن و بدون استثناء در حال قدم زدن بود. هیچگاه ننشستند ولی گاه توقف میكردند كه رودررو صحبت كنند. ملاقاتها بین یك تا دو ساعت به طول میانجامید و من در ضلعی از چمن ایستاده و مراقب بودم كه مبادا فردی از گارد یا از خدمه به محل ملاقات نزدیك شود. در كلیه ملاقاتها هوا بسیار مناسب بود و حتی سرد هم نبود. پس از خاتمه ملاقات، به همان ترتیبی كه وارد محوطه كاخ شده بودیم خارج میشدیم. وسط راه یزدی پیاده میشد و من كشاورز را به خانهاش میرساندم. 2 یا 3 بار دعوت كرد كه مدتی در خانهاش رفع خستگی كنم و من هم قبول كردم. منزل زیبایی داشت و چند طبقه بود، آیا همان طبقه متعلق به او بود یا كلیه ساختمان، اطلاعی ندارم. در این چندبار كه به خانهاش رفتم به وفور از شاه تعریف كرد و چنین فهماند كه كاملاً در اختیار اوست. كشاورز كه طی این چند ملاقات به من خیلی نزدیك شده بود یك كلمه از مطالبی كه بین آن دو و محمدرضا رد و بدل میشد به من نگفت و مسلماً تصور میكرد كه اگر لازم باشد من بدانم شاه خواهد گفت. محمدرضا هم هیچ حرفی درباره این مذاكرات به من نگفت، حال آنكه در آن دوران خیلی نزدیك بودیم.
به هر حال، چندی بعد سه نفر رهبران حزب توده (كشاورز، اسكندری، یزدی) عضو كابینه قوامالسلطنه شدند و ملاقاتها هم خاتمه پذیرفت. دكتر یزدی پس از 28 مرداد دستگیر و محكوم شد، ولی پس از چندی مورد عفو شاه قرار گرفت و آزاد شد و به كار خود كه طبابت بود ادامه داد. او آسایشگاهی داشت كه باغ بسیار بزرگی نزدیك نیاوران بود.
*ترور هژیر و "فدائیان اسلام "
هژیر از مهرههای مورد اعتماد كامل انگلیسیها بود. پدرش سابقه سیاسی نداشت ولی خود او را گویا از جوانی نشان كرده و مأمور نموده بودند. همیشه مشاغل مهمی داشت و پس از شهریور 20 چندین بار وزیر شد و پس از سقوط كابینه قوام در سال 1327 چند ماه نخستوزیر بود. نخستوزیری او به علت مخالفت مردم دوامی نیاورد و پس از آن به دستور شاه وزیر دربار شد و در همین سمت توسط "فدائیان اسلام " كشته شد. هژیر متأهل نبود و فرزندی از خود به جای نگذارد.
روز جمعهای بود و محمدرضا به اتفاق عدهای در فرحآباد بود. من هم بودم. بعدازظهر خبر رسید كه هژیر را ترور كردهاند. محمدرضا به من گفت، بیا با هم به بیمارستان برویم. هژیر در بیمارستان شماره 2 ارتش بستری بود، كه بعداً نامش به بیمارستان هدایت تغییر یافت. جراح آن بیمارستان، سرهنگ لطیفی بود كه بعدها سرتیپ شد و نصیری او را از شهربانی با خود به ساواك برد و رئیس بهداری ساواك نمود. به اتفاق محمدرضا به بیمارستان رفتم. شاه وارد اتاق هژیر شد و من هم به دنبالش. هژیر كاملاً هوشیار بود و خواست كه ادای احترام كند، ولی محمدرضا نگذارد و گفت، نه، شما زخمی هستید استراحت كنید. سرهنگ لطیفی نیز آمد. او كه بسیار چاخان بود، گفت كه بحمدالله تا حال كه وضعشان خوب است. محمدرضا با هژیر صحبت میكرد و هژیر هم به آرامی پاسخ میداد، من نیز از لطیفی وضع هژیر را پرسیدم. گفت، هر تلاشی كه ممكن بود شده و احتمالاً زنده میماند. شاه مدتی نشست و چون دید حال هژیر خوب است بیمارستان را ترك كرد. ولی شب (5 ـ 6 ساعت پس از ملاقات فوق) خبر رسید كه هژیر فوت كرده است. فردای آن روز در محافل سیاسی بالا شایع شد كه ترور هژیر كار رزمآرا است. در آن زمان رزمآرا قدرتی بود و بهشدت برای كسب مقام نخستوزیری زد و بند میكرد. شایعة فوق به گوش محمدرضا رسید، ولی رزمآرا كه زرنگ بود و شایعه را شنیده بود به محمدرضا اصرار كرد كه فرمود مورد اعتمادی به ملاقات ضارب برود و تحقیق كند. محمدرضا مرا تعیین كرد و به رزمآرا گفت كه به فلانی اعتماد دارم و هر چه ضارب بگوید عیناً به من خواهد گفت و مانند این است كه خودم رفتهام. رزمآرا از این پیشنهاد استقبال كرد. تقریباً ساعت یك بعد از نیمه شب، محمدرضا به من گفت كه به منزل رزمآرا برو و او را ملاقات كن. به منزل رزمآرا رفتم. خواب بود و با پیژاما بیرون آمد. گفتم كه شاه دستور داده بیایم و شما را ببینم، موضوع چیست؟ گفت: "ضارب هژیر در زندان دژبان است، به ملاقاتش بروید و بپرسید كه چه كسی دستور ترور هژیر را داده و وعده دهید كه اگر راستش را بگوید آزاد خواهد شد! "
من همان موقع به زندان دژبان كه در خیابان سوم اسفند واقع بود و در اختیار رزمآرا قرار داشت، رفتم. رئیسم دژبان مرا به سلول ضارب (سیدحسین امامی) برد و در گوش من گفت: "چون ممكن است قویهیكل و سالم، نشسته بود و تسبیح میانداخت و دعا میخواند. او تا مرا دید به نماز ایستاد. نمیدانم چه نمازی بود كه فوقالعاده طولانی شد. حدود سه ربع ساعت در گوشه اتاق روی صندلی نشستم و او اصلاً متوجه من نبود و مرتب راز و نیاز میكرد و به محض اینكه نمازش تمام میشد نماز دیگر را شروع میكرد. دیدم كه با این وضع نمیشود. زمانی كه نمازش تمام شد، اشاره كردم و گفتم، این كارها را كنار بگذار من عجله دارم. پذیرفت و روی تخت چوبی نشست و به دیوار تكیه زد و پایش را بالا گذارد و به تسبیح انداختن پرداخت. او پرسید: "چه میخواهی؟ " گفتم: "مرا میشناسی؟ " گفت: "میشناسم. تو فردوست و دوست شاه هستی! " از او سؤال كردم: "چه كسی به شما دستور داد كه هژیر را ترور كنی؟ اگر حقیقت را بگویی بخشوده و آزاد میشوی و اگر این قول را قبول نداری من خود ضامن شما میشوم و میآیم اینجا كنار شما مینشینم، جای شما مینشینم تا شما را آزاد كنند! " جواب داد: "البته محمدرضا میتواند این كار را بكند، ولی من صریحاً میگویم كه وظیفه شرعی خود را انجام دادم و از كسی درخواستی ندارم. خوشحالم كه این وظیفه را انجام دادم و مجازاتم هر چه باشد ـ كه اعدام است ـ قبول دارم! " از او پرسیدم: "آیا رزمآرا به شما دستور نداده كه این كار را بكنید؟ " پرسید: "رزمآرا كیست؟! " گفتم: "یعنی او را نمیشناسی؟ " با تمسخر پاسخ داد: "میشناسم، سپهبد است، رئیس ستاد ارتش است، ولی همین مانده كه من دستور رزمآرا را اجرا كنم! این حرفها چیست كه میگویید! " من گفتم: "حالا شب است و دیر وقت و ممكن است شما خسته باشید. اگر اجازه دهید فردا مجدداً به دیدارتان میآیم. " پاسخ داد: "آمدن شما اشكالی ندارد، ولی بیخود وقتتان را تلف نكنید، شما اگر 10 ساعت هم بنشینید پاسخ من همین است. " و مجدداً برخاست و به نماز ایستاد. با كمال تعجب برخاستم و در را باز كردم. مشاهده كردم كه رزمآرا با لباس سپهبدی ایستاده و پشتسرش رئیس دژبان و سایر افسران ایستادهاند. رزمآرا پرسید: "این فرد چه گفت؟ " گفتم: "پیشنهاد را قبول نكرد. " گفت: "دیدید من بیتقصیرم. سریعاً موضوع را به شاه بگویید و نتیجه را به من تلفن بزنید! "
اكنون ساعت 4 صبح بود. محمدرضا گفته بود كه هر ساعتی كه كار به پایان رسید، مرا بیدار كن و نتیجه را بگو. من به پیشخدمتش گفتم و او را بیدار كرد. به داخل اتاق رفتم و جریان را گفتم و گفتم كه با ضارب مجدداً یك قرار برای فردا صبح گذاردهام. شاه گفت: "فردا صبح برو، اشكالی ندارد. ولی این رزمآرا نیست و شایعات دروغ است. " راجع به تلفن به رزمآرا سؤال كردم، گفت: "به او بگو بسیار خوب، همین! "
به هر حال، صبح روز بعد مجدداً به زندان رفتم و دیدم كه ضارب مشغول دعا و نماز است و حالش هم خوب است. مجدداً مطلب را تكرار كردم. او پاسخ داد: "اگر صد دفعه هم بیایی پاسخ من همان است. وظیفه دینی من حكم میكرد كه هژیر را به قتل برسانم و هیچ درخواستی هم ندارم! " از اتاق خارج شدم و نزد محمدرضا رفتم و گفتم كه چیزی نمیگوید و همان صحبتهای شب قبل را تكرار میكند.
پس از این جریان به سرعت ترتیب محاكمه ضارب داده شد و مدت كوتاهی بعد، در ساعت 2 بعد از نیمه شب، با یك گردان دژبان به میدان سپه برده و دار زده شد.