بنام خداوند بخشنده مهربان
«بلن کلر»زن نابینا و کرولالی بود که با استعداد خود دنیا را به تحسین و اعجاب او واداشت.
او همه ی مراحل تحصیل را با رنجی وصف ناشدنی پیمود تا در بیست و چهار سالگی به اخذ درجه ی لیسانس از دانشگاه نایل امد.
وی چندین کتاب نوشت که یکی از ان ها درباره ی زندگانی خود اوست و در ان نشان می دهد که نقص جسمی به هیچ وجه مانع پرورش قوای روحی و فکری نیست.
اینک خلاصه ای از زندگی او را از زبان خودش می خوانید:
من در تابستان سال1880میلادی در ایالت«آلاباما»متولدشدم.تا هنگام ناخوشی که مرا از بینایی و شنوایی محروم کرد،و در خانه کوچکی زندگی می کردم که دیوارهای از شاخ های عشقه و گل سرخ و پیچک پوشیده بود.ابتدا زندگی من مانند دیگران بسیار ساده بود،در شش ماهگی توانسته ام بالکنت زبان بگویم:«حال شما».یک ساله بودم که به راه افتادم اما ان روز های خوش دیری نپایید.بهاری زودگذر،تابستانی پر از گل و میوه و خزانی زرین به سرعت سپری شدند.سپس در زمستان ملال انگیز همان ناخوشی که چشمان و گوش های مرا بست،فرا رسید مرا در عالم بی خبری طفل نوزادی قرار داد.پس از بهبود،هیچکس-حتی پزشک-نمی دانست که من دیگر نمی توانم ببینم و نمی توانم بشنوم.تدریجاً به سکوت و ظلمتی که مرا فراخوانده بود،عادت کردم و فراموش کردم که دنیای دیگری هم هست.
یادم نیست که در ماه های اول بعد از ناخوشی چه وقایعی رخ داد؛فقط می دانم دست هایم همه چیز را حس می کردم و هر حرکتی را می دید.احساس می کردم که برای گفت و گو با دیگران محتاج وسیله ای هستم و به این منظور،اشاره هایی می کردم ولی فهمیده بود که دیگران مانند من با اشاره حرف نمی زنند،بلکه با دهانشان تکلم می کنند.گاهی لب های ایشان را هنگام حرف زدن لمس می کردم اما چیزی نمی فهمیدم.لب هایم را بیهوده می جنباندم و دیوانه وار با سرو دست اشاره می کردم.این کار مرا بسیار خشمگین می کرد و ان قدر فریاد می کشیدم و لگد می زدم که از حال می رفتم.والدینم سخت مغموم بودند؛زیرا تردید داشتند که من قابل تعلیم و تربیت باشم.از طرف دیگر خانه ی ما هم از مدارس نابینایان یا لال ها بسیار دور بود.سرانجام معلم شایسته ای برای من پیدا کردند.مهم ترین روز زندگی من که همیشه ان را به یاد دارم،روزی است که معلم نزد من امد.این روز سه ماه پیش از جشن هفت سالگی ام بود.
بامداد روز بعد معلم مرا به اتاقش برد عروسکی به من داد.پس از ان که مدتی با این عروسک بازی کردم،او کلمه ی «عروسک» را در دستم هجی کرد و من که از این بازی خوشم امده بود،کوشش کردم از وی تقلید کنم.وقتی موفق شدم حرف عروسک را درست با انگشتان هجی کنم،از شادی و غروری کودکانه به هیجان امدم.روزهای بعد،از همین طریق لغات بسیاری را یاد گرفتم.روزی معلم مرا به گردش برد و دستم را زیر شیر اب قرار داد.همان طور که مایع خنک روی دستم می ریخت،کلمه ی «آب»را روی دست دیگرم هجی کرد.از آن هنگام حس کردم از تاریکی و بی خبری بیرون امده ام و رفته رفته همه چیز را در روشنایی خاصی می بینم.
چون بهار فرا می رسید،معلم دستم را می گرفت و به سوی مزارع می برد و روی علف های گرم،درس خود را درباره ی طبیعت اغاز کرد.من اموختم که چگونه پرندگان از مواهب طبیعت برخوردار می شوند و خورشید و باران چگونه درختان را می رویانند.به این ترتیب،کم کم کلید زبان را در دست گرفتم و ان را با اشتیاق به کار انداختم.هرچه معلوماتم افزوده می شد،و هرچه بیشتر لغت می اموختم،دامنه ی کنجکاوی و تحقیقاتم وسیع تر می گشت.معلم جمله ها را در دستم هجی می کرد و در شناختن اشیا کمکم می کرد.این جریان چندین سال ادامه داشت؛زیرا طفل کرولال یا نابینا به سختی می تواند مفاهیم مختلف را از سخن دیگران دریابد حال حدس بزنید که برای که طفلی که هم کرولال و هم نا بیناسات،این اشکال تا چه حد است.چنین کودکی نمی تواند اهنگ صدا را تشخیس دهد و نه می تواند حالات چهره گوینده را ببیند.
قدم دوم تحصیلات من خواندن بود.همین که توانستم چند لغت را هجی کنم،معلم کارت هایی به من داد که با حروف برجسته کلمه هایی بر ان ها نوشته بود.لوحی داشتم که بر ان می توانستم به کمک حروف،جملات کوتاهی را کنار هم بچینم.همه چیز به اندازه ی این بازی مرا شاد نمی کرد.پس از ان،کتاب قرائت ابتدایی را گرفتم و به دنبال لغت های اشنا گشتم.از این کار لذت می بردم.معلم استعداد خاصی در اموزش نابینایان داشت.هرگز با پرسش های خشک خود مرا خسته نمی کرد.بلکه مطالب علمی را نیز اهسته اهسته در نظرم زنده و حقیقی می ساخت.کلاس درس ما بیشتر در هوای ازاد بود و درختان،گل ها،میوه،شبنم،باد،باران،افتاب،پرندگان، همه موضوعات جالبی برای درس من بودند.واقعه ی مهمی که در هشت سالگی برایم پیش امد،مسافرتم به «بستون»بود.دیگر من ان طفل بد خو و بی قرار نبودم که از همه متوقع باشم که سرم را گرم کنند.در قطار کنار معلم به ارامی می نشستم و منتظر می ماندم تا ان چه را از پنجره ی قطار می بیند،برایم شرح دهد.در شهر بوستون به مدرسه ی نابینایان رفتم وب سیار زود با اطفال ان جا اشنا شدم و چه قدر لذت بردم وقتی دریافتم که الفبای ان ها عیناً مانند الفبای من است.کودکان نابینا ان قدر شاد و راضی بودند،که من درد خود را در لذت مصاحبت انان از یاد بردم.
در ده سالگی حرف زدن را اموختم.قبلاً صداهایی از خود در می آوردم.اما مصمم شدم که سخن گفتن را بیاموزم؛معلم تازه ای برایم اوردند.روش معلم ان بود که دستم را به نرمی به صورت خود می کشید ومی گذاشت حرکات و وضع زبان و لب هایش را هنگام سخن گفتن احساس کنم.هرگز شادی ولذتی را که از گفتن اولین جمله به من دست داد،فراموش نمی کنم.این جمله این بود:«هوا گرم است».بدین طریق در زندان خاموشی من شکسته شد اما نباید تصور شود که در مدت کم توانستم مکالمه کنم.سال ها شب و روز کوشیدم و همیشه به کمک معلم نیازمند بودم.
گاهی در میان تحصلاتم به سفر می پرداختم.یک بار به دیدن ابشار نیاگارا رفتم.شاید،هیچکس باور نکند که من تا چه حد زیبایی های ابشار را احساس کرده ام.بار دیگر به اتفاق الکساندر گراهام بل و معلمم به نمایشگاه بین المللی رفتم.دکتر بل هرچه را جالب بود،برایم توضیح می داد؛مانند:الکتریسیته،تلفن،گرامافون،این سفر ها و بازدیدها دامنه ی معلومات مرا وسیع کرد و مرا به درک دنیای واقعی وا می داشت.
دو سال در مدرسه ی کرولاها درس خواندم.علاوه بر خواندن لبی و تربیت صدا به خواندن،حساب،جغرافیا،علوم طبیعی و زبان المانی و فرانسه پرداختم.معلمان این مدرسه می کوشیدند که همه ی مزایایی را که مردم شنوا از ان برخوردارند،برای من فراهم کنند.
در شانزده سالگی وارد مدرسه ی دخترانه ای شدم تا خود را برای ورود به دانشگاه اماده کنم.با شور بسیار شروع به کار کردم.معلم خصوصی من هر روز با من به مدرسه می امد و با صبر و حوصله ی بی پایان ان چه معلم ها می گفتند،در دستم هجی می کرد.در ساعت های مطالعه ناچار بود که لغت ها را از کتاب لغت پیدا کند و در دستم هجی کند.رنج معلم در این کاراز قوه ی تصور خارج است.
پس از سه سال تحصیل در این مدرسه،امتحانات نهایی فرا رسید.اشکال کار فراوان بود اما با سختی و کوشش بسیار همه موانع را از سر راه برداشتم تا سرانجام ارزویم برای رفتن به دانشگاه تحقق یافت.البته در دانشگاه هم با اشکالات سابق مواجه بودم.روزهایی می رسید که سختی و کار زیاد روح مرا افسرده می کرد اما به زودی امید خود را باز می یافتم و دردم را فراموش می کردم؛زیرا کسی که می خواهد به دانش حقیقی برسد،باید از بلندی های دشوار به تنهایی بالابرود.من در این راه بارها به عقب می لغزیدم،می افتادم،کمی به جلو می رفتم،سپس امیدوار می شدم و بالاتر می رفتم،تا کم ک افقی نامحدود در برابرم نمایان می شد.یکی از فنونی که در حسین تحصیل اموختم.فن بردباری بود.تحصیل باید فراغ بال و تانی انجام گیرد.امتحانات بزرگترین دیوهای وحشتناک زندگی دانشگاهی من بودند اما من پیوسته پشت این دیوها را به خاک می رساندم.
تا حال نگفته ام که تا چه حد به خواندن کتاب علاقه مند بوده ام.کتاب در تحصیل و تربیت من بسیار موثر بوده است.کتاب برای من مانند نور خورشید بود و ادبیات بهشت موعود.هرگز نقایص جسمی،مرا از هم نشینی دل پذیر دوستانم-یعنی کتاب هایم-باز نداشته است.ان چه خود اموخته ام و ان چه دیگران به من اموخته اند،در مقابل جذبه ای که کتاب به من منبع سرور است.از گردش در طبیعت وقایق رانی بسیار لذت می برم.به نظر من در هر یک از ما به نحوی استعداد ادراک زیبایی ها نهفته است.هر یک از ما خاطراتی ناپیدا از زمین،سبزه وزمزمه ی اب داریم که نابینایی و ناشنوایی نمی تواند این حس را از ما برباید.این یک حس روانی است که در ان واحد هم می بیند،هم می شنود و هم احساس می کند.
از خواننده ی محترم در خواست می کنم لطفا نظر خود را بیان کنید تا اگر مشکلی هم در متن وجود دارد رفع کنم.از همکاری شما سپاسگزارم.بازم می گم نظر یادتون نره.ممنون.
اگر خوب دقت کنید ، هنگامی که بحث به موضوع این راز و قدرت ذهن ما و قدرت نیات ما در زندگی روزمره می رسد ، همه چیز در دیدمان است .تنها باید چشمانمان را خوب باز کنیم و نگاه کنیم .
شما می توانید مصداق قانون جاذبه را در جامعه ی پیرامونتان خوب ببینید .
وقتی که می بینید کسی بیشتر از بیماری حرف می زند ، خودش بیمار است .
وقتی می بینید کسی که بیشتر از ثروت حرف می زند ثروتمند است .
قانون جاذبه همه جا پیرامون شما وجود دارد. تنها باید آن را بشناسید .
در واقع بیشتر آن چیزی که شما تجربه می کنید به خاطر وجود این قانون قدرتمنده .
فیزیک کوانتوم کم کم به این یافته می رسد که :
شما نمی توانید جهانی را داشته باشید ؛ بدون اینکه ذهن را با آن تلفیق کنید و این که در واقع ذهن است که هر چیزی را که ما می بینیم به آن شکل می دهد .
حالا اگر شما این را درک نمی کنید به این معنی نیست که حتما باید ردش کنید . ( عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود )
بیشتر مواقع وقتی مردم این راز بزرگ را درک می کنند ، به خاطر افکار منفی که دارند ، وحشت وجودشان را فرا می گیرد .
دو چیز هست که این افراد باید از آن مطلع باشند .
*امروزه به صورت علمی ثابت شده که یک فکر مثبت صد ها بار قوی تر از یک فکر منفی است .پس همین تا حدودی می تواند آن نگرانی را برطرف سازد .
*شما در دنیایی زندگی می کنید که یک فاصله ی زمانی در آن حکم فرماست و این واقعا به نفع شماست . شما واقعا نمی خواهید در محیطی باشید که افکارتان سریعا پدیدار بشوند.
خب پس باید سعی کنید که از افکارتان آگاهی داشته باشید . باید افکارتان را به دقت انتخاب کنید و باید از این کار لذت ببرید.
برای این که شما شاهکار زندگی خودتان هستید . مجسمه ای که شما دارید می سازید خودتان هستید . و این کار را با افکارتان انجام می دهید .
رهبران و رئسایی که در گذشه این راز را می دانستند ، می خواستند قدرت را حفظ کنند و آن را تقسیم ننمایند . به همین خاطر مردم را بی اطلاع از این راز نگه می داشتند . مردم سر کارشان می رفتند و کارشان را انجام می دادند و به خانه می آمدند.
ما در جهانی زندگی می کنیم که پر از قانون هاست مانند قانون گرانش زمین . اگر شما از یک ساختمان بلند بیفتید ، اصلا مهم نیست که شما آدم خوبی هستید یا نه.. حتما می خورید زمین.
تمام چیز هایی که الآن در زندگی شما قرار گرفته و حتی چیز هایی که از آن ها شکایت دارید ؛ خودتان به وجود آورده اید .
در اولین برخورد شما خواهید گفت : من آن تصادف اوتوموبیل را جذب نکردم . من این مشتری خاص را جذب نکردم . من هرگز این بدهکاری را جذب نکردم. در واقع تمام چیز هایی که شما از آن شکایت دارید خواهید گفت که شما جذب نکردید.
(رازقسمت3)
کاینات بر پایه ی جاذبه ساخته شده.
قانون جاذبه در همه حال در حال فعالیت است ..... چه شما آن را بفهمید و چه آن را نفهمید.
ممکن است شما به گذشته فکر کنید یا به حال یا به آینده ؛ ولی چه شما به خاطر بیاورید ، چه ببینید و چه تصور کنید ، به هر حال با این کارتان دارید افکار را فعال می کنید ...
و قانون جاذبه که قدرتمند ترین قانون کاینات است ، به فکر شما پاسخ خواهد داد....
"قانون جاذبه درواقع هر چیزی را که فکر می کنید ، به شما می دهد... در واقع شما اگر به چیزی که نمی خواهید! فکر کنید ، قانون جاذبه چیزی بیشتر از آن چیز را به شما می دهد"
بیل هریس - روانشناس - می گوید:
"من یک شاگردی داشتم به نام رابرت. رابرت خیلی افسرده بود و توی دوره ی آموزشی اینترنتی من شرکت کرده بود. که ارتباط با من از طریق ایمیل هم بخشی از آن بود. اون تمام واقعیت های تلخ زندگیش را بار ها و بار ها بازگو می کرد. تو محل کارش همه برای آزار اون دست به یکی کرده بودند. به خاطر رفتار بدی که داشتند تمام وقت تحت فشار بود . خودش می گفت سر هر خیابانی که راه می ره سر هر چهار راه با افراد مزاحمی روبرو می شده که می خواستن به طریقی آزارش بدن . اون همیشه می خواست که مجری یک برنامه ی کمدی باشه و وقتی که به روی صحنه می رفت تا یک برنامه ی کمدی اجرا کنه همه تحقیرش می کردن. من سعی کردم که بهش یاد بدم –اون داره روی چیزی تمرکز می کنه که نمی خواهد رخ بده. ازش خواستم که یک نگاهی به نامه هایی که واسه ی من فرستاده بندازه و بهش گفتم : یه بار دیگه بخونش ببین چه قدر چیز هایی هست که تو نمی خوای و من مطمئنم که تو در این مورد خیلی احساساتی می شی ... وقتی که روی چیزی با احساسات شدید متمرکز می شی باعث می شه که اون چیز سریع تر از این رخ بده . و از این جا بود که او شروع کرد به جدی گرفتن این موضوع یعنی تمرکز روی چیزی که می خواهد..... چیزی که حدود 6 هفته ی بعد اتفاق افتاد بدون شک یک معجزه بود . اون می گفت که تمام افرادی که در محل کارش آزارش می دادند.یا به بخش دیگه منتقل شدند یا از کار برای شرکت برکنار شدند. یا این که کاملا دست از سرش برداشتند . و حالا دیگه از شغلش خوشش می اومد .وقتی داشت توی خیابون قدم می زد دیگه هیچ کسی جلوی راهش را نمی گرفت . تمام زندگی اش متحول شد برای اینکه او تمرکز فکریش را از چیز هایی که نمی خواست و چیز هایی که ازش می ترسید و چیزاییی که ازش دوری می کرد گرفت به چیز هایی داد که واقعا می خواست ."
پس اون چیزی که شما به طرف خودتان جذب می کنید افکار برجسته هستند چه آگاهانه باشه و چه ناخودآگاهانه .....قانونش همین بود.
(رازقسمت2)
قانون جاذبه : به هر چیزی که فکر می کنید ، آن چیز به سمت شما جذب می شود...
در واقع تمام چیزی هایی که در ذهن شما می گذرد را شما به سمت خودتان جذب می کنید. .....
ساده ترین ذهنیتی که می توان از قانون جاذبه داشت ، این است که خودمان را به شکل یک آهن ربا فرض کنیم. ومی دانید که می توانید چیز های دیگر را می توان با نیروی خودتان جذب کنید.
نقش هر کسی به عنوان یک انسان ، پایبندی به افکارمان در مورد چیز هایی است که می خواهیم و باید در ذهنمان مشخص کنیم که چه چیزی می خواهیم....
و از این جا ما شروع به احضار یکی از بزرگترین قوانین کاینات می کنیم.
و اون قانون جاذبست . شما چیزی را که بیشتر به آن فکر می کنید جذب می کنید .
این اصل را می توان به صورت خلاصه در 3 عبارت ساده بیان کرد:
1-افکار
2- تبدیل می شوند به
3-اجسام
چیزی که بیشتر مردم از آن اطلاع ندارند این است که هر فکر فرکانس خاص خودش را دارد. هر فکری یک فرکانس دارد...ما می توانیم یک فکر را اندازه بگیریم. به همین خاطر اگر یک فکر را بار ها و بار ها در ذهنتان بیاورید مثل خریدن ماشین آخرین مدل – تاسیس یک شرکت- پیدا کردن نیمه ی گمشدتون و .... آن موقع شما داریر آن فرکانس را به صورت پیوسته منتشر می کنید.... در واقع تلپاتی از را می توان از همین قانون توجیه کرد....
افکار در حال فرستادن سیگنال های مقناطیسی هستند که امثالشان را به طرف خود جذب کنند.
خودتان را ببینید که در وفور نعمت زندگی می کنید...آن وقت است که جذبش می کنید ..( اما فقط جذبش می کنید ولی ممکن است هنوز به دست نیاورده باشید.)
همیشه همین طور است و همیشه برای هرکس جواب می دهد .
اما مشکل اینجاست::::::::
بیشتر مردم به این فکر می که چه چیز هایی را نمی خواهند و تعجب میکنند که چرا برایشان بار ها و بار ها رخ می دهد.
در واقع قانون جاذبه هیچ اهمیتی نمی دهد که شما چه چیزی را خوب و چه چیزی را بد به ذهنتان می آورید... و این که شما آن چیر را می خواهید یا نمی خواهید . جاذبه به افکار شما پاسخ می دهد...
پس :
اگر شما یک جا نشسته اید و به کوهی از بدهکاری ها نگاه می کنید ، و احساس بسیار بدی دارید ، این همان سیگنالی است که دارید به کاینات ارزه می دارید . و این چیزی است که بیشر بدست خواهید آورد.
در موقعی که در ذهنتان چیزی را نمی خواهید و در درونتان فریاد عقب راندن آن چیز را می زنید ، در واقع آن را عقب نمی رانید ! بلکه آن را به سمت خود می کشید.......
شما فکر آن چیزی را که نمی خواهید را فعال می کنید و حالا قانون جاذبه چیز هایی از همین قبیل را سر راه شما قرار می دهد.
نگاهی به زندگانى حضرت ابوالفضلالعباس علیه السلام
ایكنا: پیش از پرداختن به زندگی حضرت ابوالفضل العباس(ع) به اختصار از دودمان تابناك ایشان كه در ساخت شخصیت و سلوك درخشان و زندگى سراسر حماسه ایشان اثرى ژرف داشتند، سخن مىگوییم.
حسب و نسبى والاتر و درخشانتر از نسب حضرت، در دنیاى حسب و نسب وجود ندارد. عباس از بطن خاندان علوى برخاسته است، یكى از والاترین و شریفترین خاندانهایى كه بشریت در طول تاریخ خود شناخته است، خاندانى تناور و ریشهدار در بزرگى و شرافت كه با قربانى دادن در راه نیكى و سود رسانى به مردم، دنیاى عربى و اسلامى را یارى كرد و الگوهایى از فضیلت و شرف براى همگان بجا گذاشت و زندگى عامه را با روح تقوا و ایمان منور ساخت. در این جا اشارهاى كوتاه به ریشههاى گرانقدرى كه «قمر بنى هاشم» و «افتخار عدنان» از آنها بوجود آمد، مىكنیم.
پدر بزرگوار حضرت عباس(ع) امیرالمؤمنین وصى رسول خدا(ص) در مدینه علم نبوت، اولین ایمان آورنده به پروردگار و مصدق رسولش، همسر دخت پیامبرش، همپایه «هارون» براى «موسى» نزد حضرت ختمى مرتبت، قهرمان اسلام و نخستین مدافع كلمه توحید است كه براى گسترش رسالت اسلامى و تحقق اهداف بزرگ آن با نزدیكان و بیگانگان جنگید.
تمام فضیلتهاى دنیا در برابر عظمت او ناچیزند و در فضیلت و عمل، كسى را یاراى رقابت با او نیست. مسلمانان به اجماع او را پس از پیامبر اكرم(ص) داناترین، فقیهترین و فرزانهترین كسى مىدانند. آوازه بزرگیش در همه جهان پیچیده است و دیگر نیازى به تعریف و توصیف ندارد. عباس را همین سرافرازى و سربلندى بس كه برخاسته از درخت امامت و برادر دو سبط پیامبر اكرم(ص) است.
مادر گرامى و بزرگوار ابوالفضل العباس(ع) بانوى پاك فاطمه دخت حزام بن خالد است. حزام از استوانههاى شرافت در میان عرب به شمار مىرفت و در بخشش، مهماننوازى، دلاورى و رادمردى مشهور بود. خاندان این بانو از خاندانهاى ریشهدار و جلیلالقدر بود كه به دلیرى و دستگیرى معروف بودند.
هنگامى كه امام امیرالمؤمنین(ع) به سوگ پاره تن و ریحانه پیامبر اكرم(ص) و بانوى زنان عالمیان، فاطمه زهرا(س) نشست، برادرش عقیل را كه از عالمان به انساب عرب بود فراخواند و از او خواست برایش همسرى برگزیند كه زاده دلاوران باشد تا پسر دلیرى به عرصه وجود برساند و سالار شهیدان را در كربلا یارى كند. عقیل، بانو امالبنین از خاندان بنىكلاب را كه در شجاعت بىمانند بود، براى حضرت انتخاب كرد. بنىكلاب در شجاعت و دلاورى در میان عرب زبانزد بودند.
امام این انتخاب را پسندید و عقیل را به خواستگارى نزد پدر امالبنین فرستاد. پدر خشنود از این وصلت مبارك، نزد دختر شتافت و او با سربلندى و افتخار، پاسخ مثبت داد و پیوندى همیشگى با مولاى متقیان، امیرمؤمنان(ع) بست. حضرت در همسرش، خردى نیرومند، ایمانى استوار، آدابى والا و صفاتى نیكو مشاهده كرد و او را گرامى داشت و از صمیم قلب در حفظ او كوشید.
ام البنین بر آن بود تا جاى مادر را در دل نوادگان پیامبر اكرم و ریحانه رسول خدا و آقایان جوانان بهشت، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) پر كند؛ مادرى كه در اوج شكوفایى پژمرده شد و آتش به جان فرزندان نوپاى خود زد. فرزندان رسول خدا در وجود این بانوى پارسا، مادر خود را مىدیدند و از فقدان مادر، كمتر رنج مىبردند. امالبنین فرزندان دخت گرامى پیامبر اكرم(ص) را بر فرزندان خود كه نمونههاى والاى كمال بودند مقدم مىدانست و عمده محبت و علاقه خود را متوجه آنان مىكرد، لیكن، ام البنین توجه به فرزندان پیامبر را فریضهاى دینى مىشمرد؛ زیرا خداوند متعال در كتاب خود به محبت آنان دستور داده بود و آنان امانت و ریحانه پیامبر بودند؛ امالبنین با درك عظمت آنان به خدمتشان قیام كرد و حق آنان را ادا كرد.
محبت بىشائبه امالبنین در حق فرزندان پیامبر و فداكاریهاى فرزندان او در راه سیدالشهدا(ع) بىپاسخ نماند، بلكه اهل بیت عصمت و طهارت(ع) در احترام و بزرگداشت آنان كوشیدند و از قدردانى نسبت به آنان چیزى فرو گذار نكردند. رفتن نواده پیامبر اكرم، شریك نهضت حسینى و قلب تپنده قیام حسین، زینب كبرى، نزد امالبنین و تسلیت گفتن شهادت فرزندان برومندش، نشاندهنده منزلت والاى امالبنین نزد اهل بیت(ع) است.
این بانوى بزرگوار، جایگاهى ویژه نزد مسلمانان دارد و بسیارى معتقدند او را نزد خداوند، منزلتى والاست و اگر دردمندى او را واسطه خود نزد حضرت بارى تعالى قرار دهد، غم و اندوهش برطرف خواهد شد، لذا به هنگام سختیها و درماندگى این مادر فداكار را شفیع خود قرار مىدهند، البته بسیار طبیعى است كه امالبنین نزد پروردگار مقرب باشد؛ زیرا در راه خدا و استوارى دین حق، فرزندان و پارههاى جگر خود را خالصانه تقدیم داشت.
نخستین فرزند پاك بانو امالبنین، علمدار كربلا ابوالفضل العباس(ع) بود كه با تولدش، مدینه به گل نشست، دنیا پر فروغ گشت و موج شادى، خاندان علوى را فرا گرفت. قمرى تابناك به این خاندان افزوده شده بود و مىرفت كه با فضایل و خون خود، نقشى جاودانه بر صفحه گیتى بنگارد. هنگامىكه مژده ولادت عباس به امیرالمؤمنین(ع) داده شد، به خانه شتافت او را در برگرفت، باران بوسه بر او فرو ریخت و مراسم شرعى تولد را درباره او اجرا كرد. برخى از محققان برآنند كه حضرت ابوالفضل العباس(ع) در روز چهارم ماه شعبان سال 26 هجرى دیده به جهان گشود.
امیرالمؤمنین(ع) از پس پردههاى غیب، جنگاورى و دلیرى فرزند را در عرصههاى پیكار دریافته بود و مىدانست كه او یكى از قهرمانان اسلام خواهد بود، لذا او را عباس (دژم: شیربیشه) نامید؛ زیرا در برابر كژیها و باطل، ترشرو و پر آژنگ بود و در مقابل نیكى، خندان و چهره گشوده. همانگونه كه پدر دریافته بود، فرزندش در میادین رزم و جنگهایى كه به وسیله دشمنان اهل بیت(ع) به وجود مىآمد، چون شیرى خشمگین مىغرید، گردان و دلیران سپاه كفر را درهم مىكوفت و در میدان كربلا تمامى سپاه دشمن را دچار هراس مرگآورى كرد.
كنیههای حضرت
1- ابوالفضل: از آنجا كه حضرت را فرزندى به نام «فضل» بود، او را به «ابوالفضل» كنیه داده بودند. شاعرى در سوگ ایشان مىگوید: «اى ابوالفضل! اى بنیانگذار فضیلت و خویشتندارى! «فضیلت» جز تو را به پدرى نپذیرفت»
این كنیه با حقیقت وجودى حضرت هماهنگ است و او اگر به فرض فرزندى به نام فضل نداشت، باز به راستى ابوالفضل (منبع فضیلت) بود و سرچشمه جوشان هر فضیلتى به شمار مىرفت؛ زیرا در زندگى خود با تمام هستى به دفاع از فضایل و ارزشها پرداخت و خون پاكش را در راه خدا بخشید. حضرت پس از شهادت، پناهگاه دردمندان شد و هر كس با ضمیرى صاف او را نزد خداوند شفیع قرار داد، پروردگار رنج و اندوهش را برطرف ساخت.
2- ابوالقاسم: حضرت را فرزند دیگرى بود به نام «قاسم»، لذا ایشان را «ابوالقاسم» كنیه داده بودند. برخى از مورخان معتقدند قاسم همراه پدر و در راه دفاع از ریحانه رسول اكرم در سرزمین كربلا به شهادت رسید و پدر، او را در راه خدا فدا كرد.
القاب حضرت
معمولا القاب، ویژگیهاى نیك و بد آدمى را مشخص مىسازد و هر كس را براساس خصوصیتى كه دارد لقبى مىدهند.
1- قمر بنىهاشم: حضرت عباس با رخسار نیكو و تلألو چهره، یكى از آیات كمال و جمال به شمار مىرفت، لذا او را قمر بنىهاشم لقب داده بودند. در حقیقت نه تنها قمر خاندان گرامى علوى بود، بلكه قمرى درخشان در جهان اسلام به شمار مىرفت كه بر راه شهادت پرتو افشانى مىكرد و مقاصد آنرا براى همه مسلمانان آشكار میكرد.
2- سقا: از بزرگترین و بهترین القاب حضرت كه بیش از دیگر القاب مورد علاقهاش بود، سقا است. پس از بستن راه آبرسانى به تشنگان اهل بیت(ع) به وسیله نیروهاى فرزند مرجانه، جهت از پا درآوردن فرزندان رسول خدا(ص) قهرمان اسلام بارها صفوف دشمن را شكافت و خود را به فرات رساند و تشنگان اهل بیت(ع) و اصحاب امام را سیراب كرد.
3- قهرمان علقمه: «علقمه» نام رودى بود كه حضرت بر كناره آن به شهادت رسید و به وسیله صفوف به هم فشرده سپاه فرزند مرجانه، محافظت مىشد تا كسى از یاران حضرت اباعبدالله را یاراى دستیابى به آب نباشد و همراهان امام و اهل بیت(ع) ایشان تشنه بمانند. حضرت عباس با عزمى نیرومند و قهرمانى بىنظیر خود توانست بارها به نگهبانان پلید علقمى حمله كند، آنان را درهم شكند و متوارى سازد و پس از برداشتن آب، سربلند باز گردد. در آخرین بار حضرت در كنار همین رود به شهادت رسید، لذا او را «قهرمان علقمه» لقب دادند.
4- پرچمدار: از القاب مشهور حضرت، پرچمدار (حاملاللواء) است؛ زیرا ایشان ارزندهترین پرچمها؛ پرچم پدر آزادگان؛ امام حسین(ع) را در دست داشتند.
حضرت به دلیل مشاهده تواناییهاى نظامى فوقالعاده در برابر خود، پرچم را تنها به ایشان سپردند و از میان اهل بیت(ع) و اصحاب، او را نامزد این مقام كردند؛ زیرا در آن هنگام سپردن پرچم سپاه از بزرگترین مقامهاى حساس در سپاه به شمار مىرفت و تنها دلاوران و كارآمدان، بدین امتیاز مفتخر مىگشتند. حضرت عباس(ع) نیز پرچم را با دستانى پولادین برفراز سر برادر بزرگوارش به اهتزاز درآورد و از هنگام خروج از مدینه تا كربلا همچنان در دست داشت. پرچم از دست حضرت به زمین نیفتاد مگر پس از آنكه دو دست خود را فدا كرد و در كنار رود علقمه به خاك افتاد.
5- كبش الكتیبه: لقبى است كه به بالاترین رده فرماندهى سپاه به سبب حسن تدبیر و دلاورى كه از خود نشان مىدهد و نیروهاى تحت امر خود را حفظ مىكند، داده مىشود. این نشان دلیرى، به دلیل رشادت بىمانند حضرت عباس(ع) در روز عاشورا و حمایت بىدریغ از لشكر امام حسین(ع) به او داده شده است. ابوالفضل در این روز، نیرویى كوبنده در سپاه برادر و صاعقهاى هولناك بر دشمنان اسلام و پیروان باطل بود.
6- سپهسالار: لقبى است كه به بزرگترین شخصیت فرماندهى و ستاد نظامى داده مىشود و حضرت را به سبب آنكه فرمانده نیروهاى مسلح برادر در روز عاشورا بود و رهبرى نظامى لشكر امام(ع) را بر عهده داشت، این گونه لقب دادهاند.
7- حامى بانوان: از القاب مشهور حضرت ابوالفضل «حامى بانوان» (حامىالظعینه) است. «سیدجعفر حلى» در قصیده استوار و زیباى خود در سوگ حضرت به این نكته چنین اشاره مىكند: «حامى الظعینه كجا، ربیعه كجا، پدر حامى الظعینه، امام متقیان كجا و مكدم كجا». بهدلیل نقش حساس حضرت در حمایت از بانوان حرم و اهل بیت نبوت، چنین لقبى به حضرت داده شده است. ایشان تمام تلاش خود را مصروف بانوان رسالت و مخدرات اهل بیت(ع) كرد و فرود آوردن از هودجها یا سوار كردن به آنها را به عهده داشت و در طى سفر به كربلا این وظیفه دشوار را بهخوبى انجام داد.
8- باب الحوائج: یكى از مشهورترین و آشناترین لقبهاى ابوالفضل(ع) در میان مردم باب الحوائج است.
آنان به این مطلب یقین دارند كه دردمند و نیازمندى قصد حضرت را نمىكند، مگر آنكه خداوند حاجت او را بر آورده و درد و اندوهش را برطرف مىسازد و گره مشكلات او را مىگشاید. پسرم «محمد حسین» نیز قصد در خانه حضرت كرد و رفع مشكلاتش را از او خواستار شد كه دعایش برآورده شد و خداوند رنج و اندوهش را برطرف ساخت.
ابوالفضل نسیمى از رحمتهاى الهى، در رحمتى از درهایش و وسیلهاى از وسایل اوست و او را نزد خداوند منزلتى والاست. این موقعیت نتیجه جهاد خالصانه در راه خدا و دفاع از آرمانها و اعتقادات اسلامى و پشتیبانى از سالار شهیدان در سختترین شرایط است. دفاع از ریحانه رسول خدا تا آخرین مرحله و جانبازى در راه اهداف مقدسش. اینها برخى از لقبهاى حضرت است كه ویژگیهاى شخصیت بزرگ و صفات نیك و مكارم اخلاق او را بازگو مىكند.*