باسلام خواستم برای اولین بار با یک داستان قشنک شروع کنم
درزمان قدیم خداوند طوطیو وکلاغ زشت سیاه افرید یک روزی طوطیی میره پیش خداوند به خداوند میکه چرامنو زشت افریدی من میخوام زیبا باشم خداوند خواهشش میپذیره اون زیبا میکنه طوطیم بعداز زیبا شدن میره پیش کلاغ میکه توهم برو پیش خداوند تورو هم زیبا کنه میدونی کلاغ چی میکه.اون کلاغ میکه هرچه ازدوست رسد خوشست
طوطیی چون اون روز از خداخواست زیبا باشد امروزه اون تو قفس میزارن ولی کلاغ همیشه ازاد تو اسمون پرواز می کنه