• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 4
زمان آخرین مطلب : 5891روز قبل
آموزش و تحقيقات
 گروه علمی تحقیقاتی نفت تایمز:مدیریت فرآیند به کارگیری مؤثر و کارآمد منابع مادی و انسانی در سازماندهی و بسیج منابع و امکانات و هدایت و کنترل آنها است که برای دست یابی به هدف های سازمان و براساس نظام ارزشی مورد قبول، صورت می گیرد. بخشی از مدیریت را می توان ازطریق آموزش و بخش دیگر را هنگام کار باید آموخت. علم مدیریت آموختنی است و هنر آن، به کار بستن اندوخته ها در شرایط گوناگون، دانستن و توانستن.
لازمه مدیریت، خلاقیت است. خلاقیت یعنی به کارگیری توانایی های ذهنی برای ایجاد یک فکر یا مفهوم جدید. تداوم حیات سازمان ها به بازسازی آنها بستگی دارد. بازسازی سازمان ها ازطریق هماهنگ کردن هدف ها با وضعیت روز و اصلاح و بهبود روش های دست یابی به این هدف ها انجام می شود. نیازهای یک مدیر عبارتند از:

۱- چشم انداز
۲- برنامه ریزی
۳- سازماندهی
۴- مشاوران مجرب

۱- چشم اندازچشم انداز، «وضعیت مطلوب» یک سازمان است که به طور معمول با چشم انداز بلند مدت توسعه کشور هماهنگ و عمل آن درجهت تحقق هدف های بلندمدت است.۲- برنامه ریزیبرای دست یافتن به هدف موردنظر باید پیش از تلاش فیزیکی یا اقدام به انجام کار، تلاش ذهنی یا برنامه ریزی کافی صورت گیرد. برنامه ریزی، شالوده مدیریت را تشکیل می دهد. برنامه ریزی متضمن تعهد به عمل بر مبنای اندیشه، تفکر و عزم راسخ به برنامه ریزی منظم و مداوم است که بخش جدایی ناپذیر مدیریت است. ضرورت برنامه ریزی برای رسیدن به جزیی ترین هدف های یک واقعیت ناشدنی است و محیط همه نهادها، محیطی متحول و محیط متحول نیازمند برنامه ریزی برای کسب هدف های کوتاه مدت و بلند مدت است. هدف های کوتاه مدت و خود مقدمه رسیدن به هدف های بلندمدت هستند. ۳- سازماندهیسازماندهی فرآیندی است که در آن تقسیم کار میان افراد و گروه های کاری و هماهنگی میان آنان، به منظور کسب هدف ها صورت می گیرد. درسازماندهی باید نیاز افراد مدنظر قرارگیرد، دانشمندان علم مدیریت نیاز انسان درسازمان را به چندین گروه تقسیم کرده اند: نیازهای فیزیولوژی، ایمنی، اجتماعی، احترام، دانش اندوزی، زیبایی شناختی و خودشکوفایی که هریک از اینها باید به گونه ای همگون برآورد شوند و ارتقا یابند.۴- مشاوران مجربدر انجام امور، یک مدیر (موفق یا مؤثر) نیاز به داشتن و به کارگیری مشاوران مجرب در زمینه های مدیریت، روان شناسی، جامعه شناسی، علوم سیاسی، اقتصاد، مردم شناسی، مهندسی و … دارد تا گام های رسیدن به هدف های سازمان را کوتاه تر و مؤثرتر، بردارد.مدیریت استراژیکمدیریت راهبردی  به معنای به نظم و قاعده درآوردن (فرموله کردن)، به اجرا درآوردن و ارزیابی کردن کلیه اقدام ها و عملیاتی است که سازمان را قادر می سازد آینده را دقیق تر و روشن تر ترسیم کند تا بتواند هدف های خود را تحقق بخشد. فرآیند مدیریت راهبردی شامل چند گام پیاپی است:۱- پایه گذاری جهت گیری ها و هدف های کلی سازمان
۲- تجزیه و تحلیل راهبردی محیطی، عمومی و عملیاتی
۳- تعیین و تدوین راهبرد
۴- بسترسازی وزمینه سازی و اجرای راهبرد
۵- کنترل و ارزیابی راهبرد
«
راهبرد عبارت است از یک طرح واحد، همه جانبه و تلفیقی که قوت ها و ضعف های سازمان را با فرصت ها و تهدیدهای محیطی مربوط و دست یابی به هدف اصلی سازمان را شدنی می کند. مزیت های مدیریت راهبرد- سطوح مختلف مدیریت سازمان را درتعیین هدف ها ، هدایت و راهنمایی می کند.
-
شناسایی و پاسخ گویی به موج تغییرات، فرصت های جدید و تهدیدهای درحال ظهور را آسان می کند.
-
کلیه تصیم گیری ها را درزمینه راهبرد هماهنگ می کند.
-
از همه مهم تر سازمان را قادر می سازدکه موقعیت واکنشی خود را به وضعیت کنشی و آینده ساز تبدیل کند.تفکر راهبردیراهبردهای هوشمندانه دراصل زاییده تفکر راهبردی دریک سازمان است. تفکر راهبردی یک تفکر کل نگراست که نیازمند تفکر براساس فرآیندها به جای رویدادهاست. بنابراین تفکر راهبردی نیازمند رویکردی دو وجهی است: ازیک سو حساسیت به تعاملات دقیق میان بخش های مختلف سازمان و درک علت های ساختاری رفتار و اثرهای آنها بر دیگر بخش های سازمان است و ازسوی دیگر، ارتباط و وابستگی و تأثیرهای متقابل سیستم های خارج از سازمان بر سازمان موردتوجه است. تفکر راهبردی خود را در دوسطح متفاوت نمایان می سازد: سطح فردی و سطح سازمانی. در رفتار افراد درسازمان ها دو پدیده دیده می شود: خود فرد و فرد به عنوان نماینده مجموعه سازمانی؛ بنابراین فرد نه تنها ازطرف سازمان فعالیت می کند بلکه وقتی ارزش ها، اعتقادها و هدف های مجموعه را به همراه دارد، به عنوان خودسازمان عمل می کند.
تفکر راهبردی درسطح فرد عبارت است از:درک کلی از سازمان و محیط آن، خلاقیت و نوآوری، تحول پذیری و چشم اندازی برآینده سازمان. تفکر راهبردی درسطح سازمانی زمینه ای را فراهم می کند که درآن بتوان از تفکر راهبردی فردی برخوردار بود. تفکر راهبردی درسطح سازمان به کمک افراد به گفتمان های راهبردی ارتقا می یابد.مدیریت نفتصنعت نفت علاوه بر سرمایه گذاری درزمینه اکتشاف، تولید و پالایش در سراسر جهان، درحال تغییر پایگاه های جغرافیایی خود است و این نکته را فراگرفته است که درمناطق پیچیده، درکشورهایی درحال گذار و در بازارهای درحال شکل گیری چگونه عمل کند؟ مدیریت نفت باید تشخیص دهد که درمدیریت ریسک یک سرمایه گذاری دراز مدت، نکته مهم، همکاری با کشورهایی است که با آنها تعامل دارند. برای توسعه سرمایه گذاری و آموزش باید با کشورهای صاحب سرمایه وفناوری مدرن همکاری کند تا به توان استفاده کامل از نیروهای صنعت دراختیار برسد. نظام مدیریت نفتی کشورهای دارنده منابع عظیم نفت، باید توان بهره گیری از فرصت های پیش آمده برای به روزکردن صنایع بالادستی و پایین دستی صنعت نفت و توان مدیریت ریسک را داشته باشد، هرچند این مهم به پشتیبانی همه قوای مملکتی نیاز دارد. زیرا نفت نه تنها دارایی راهبردی است که سیاستی راهبردی نیز است.مدیرنفتی باید با نحوه و چگونگی همکاری با شرکت های نفتی و شرکت های دولتی و خود دولت ها آشنا باشد.امنیت و مدیریت

تأمین انرژی در دنیا، نیازمند امنیت است، بحث امنیت انرژی بیشتر درچارچوب آنچه دولت ها می توانند انجام دهند، مطرح است. دولت ها، باید زمینه های لازم برای سرمایه گذاری درحوزه های مختلف نفت وانرژی را به وجود آورند تا انگیزه های لازم را ایجادکنند. علاوه بربحث تأمین انرژی ازسوی کشورهای تولیدکننده، یک جهت قضیه به سمت کشورهای مصرف کننده عمده بازمی گردد که باید تعامل منطقی صورت گیرد. برای مثال در قبال انتظار تأمین انرژی ازسوی کشورهای تولیدکننده نفت، در اختیار گذاردن سرمایه برای سرمایه گذاری دربخش پالایش و فناوری های مدرن و پایه ای برای این کشورها صورت گیرد تا در این میان با چالش های زیست محیطی نیز بتوانند مقابله کنند. نباید فراموش کرد که دولت ها به تنهایی نمی توانند امنیت را برقرارکنند، بلکه شرکت ها و تحول های عظیم نفتی نیز درآن دخیل هستند. تأمین امنیت انرژی به سه شکل می تواند صورت گیرد:

1- دراختیار داشتن صنعت وفناوری بالا دراین بخش
۲- اصل ایمان به پیشرفت وکردار همسو با این اعتقاد
۳- توان مدیریتی درسطح مدیریت مؤثرمدیر موفق و مدیرمؤثر

کسب هدف های سازمانی کار یک مدیرموفق است، ولی مدیر مؤثر کسی است که علاوه برکسب هدف های سازمانی چیزی بیش ازآن را به دست آورد. دنیای امروز، دنیای مدیریت دانش است، کوششی هماهنگ برای تصرف دانش حیاتی سازمان، اشتراک دانش میان یک سازمان و برجسته کردن درحافظه جمعی سازمانی برای بهبود تصمیم گیری، افزایش بهره برداری و نوآوری است. اگر مدیریت نفتی دراین جهان و این روند قرار نگیرد، دربهترین حالت داشتن منابع عظیم و غنی هیدروکربوری، توان پاسخ گویی به نیاز دنیای امروز را نخواهد داشت و از پروسه و جریان جهان سرمایه، سیاست و اقتصاد نفت رانده خواهد شد.
صنعت نفت نیازمند تصرف مدیریت دانش برآن است تا نه تنها درصنایع بالادستی توان ارتقا یابد بلکه درصنایع پایین دستی بتواند کشور را درمرحله صعود قرار دهد. مدیریت صنعت نفت نباید قائم به فرد باشد. شکل گیری یک مدیریت پویا، درنگرش سیستمی به آن است. درعملکرد مدیریت نفتی گاهی مدیران جای کارشناسان عمل می کنند. یعنی کار را کارشناسی می کنند نه مدیریت. یک سازمان باید بداند که بر اساس چه اصولی باید حرکت کند وتغییر مدیران نباید در عملکرد زیرمجموعه ها تأثیر منفی بگذارد.

دوشنبه 3/3/1389 - 7:31
آموزش و تحقيقات
سلول خورشیدی (Solar cell): جزء اصلی مولد تولید جریان در هر سیستم خورشیدی است كه ماده اولیه تشكیل دهنده آن (SiO2) می باشد، سلولهای خورشیدی با جذب انرژی خورشید وظیفه تولید جریان DC را بعهده دارند. اصطلاح PV مخفف Photo Voltaic به معنی تولید الكتریسیته از نور است.
پانل خورشیدی(Solar Pannell) : هر پانل خورشیدی مجموعه ای از سلولهای خورشیدی است كه بصورت سری و موازی در كنار هم قرار گرفته اند. توان و ولتاژ تولیدی هر پانل به میزان سلولهای خورشیدی تشكیل دهنده آن می باشد.
باتری (Battery) : انرژی تولید شده از پانل خورشیدی در باتری هایی كه بصورت پارالل در كنار هم قرار می گیرند جهت استفاده  وسائل مصرف كننده برقی ذخیره می شود.
مبدل DC به AC (Inverter): اكثر وسائل الكتریكی با جریان AC و ولتاژ (220-120) كار می نمایند، وظیفه Inverter در هر سیستم فتوولتاتیك تبدیل جریان DC ذخیره شده در باتری به جریان AC در خروجی از اینورتر جهت استفاده در وسائل الكتریكی می باشد.
كنترل كننده شارژ باتری((Charger Control: جهت جلوگیری از شارژ اضافه باتری ذخیره كننده و همچنین جهت جلوگیری از خالی شدن باتری ذخیره كننده هنگام شب در پانل خورشیدی.
بار (Load) : محل كاربرد انرژی ذخیره شده بار نامیده می شود كه می تواند تلویزیون، كامپیوتر، روشنایی و پمپ آب و ... باشد.سولار پلار:
سولارپلار اولین تولید کننده در زمینه ی آبگرمکن های خورشیدی در مقیاس انبوه و به طور تخصصی در زمینه سیستمهای گرمایش اجباری خورشیدی (صنعتی) بوده است. کیفیت بالا و خدمات پس از فروش این شرکت را در رده بهترین تولید کنندگان سیستمهای خورشیدی قرار داده است.
الف. مشخصات فنی سیستمهای ترموسیفون سولارپلار:عدم نیاز به هیچ گونه انرژی خارجی مانند برق و گاز جهت گرمایش و چرخش آب در سیستم استفاده از ورقst37 با ضخامت 3mm  و انجام عملیات گالوانایز پس از جوشکاری، مقاومت تانک را در مقابل عوامل خورنده فلز بالا برده است. استفاده از عایق پلی یورتان با ضخامت 50mm و دانسیته 340kg/m  موجب کمترین پرت حرارتی از منبع ذخیره ی آب گرم حتی در دمای  30ºc درجه محیط شده است. استفاده از عایق پشم و شیشه با دانسیته 312kg/m در ساخت کلکتورها راندمان صفحات جاذب را به بالاترین حد خود رسانده است.کلیه مدلهای آب گرمکن خورشیدی پلار مجهز به المنت برقی با توان مناسب و ترموستات قابل تنظیم می باشد که مصرف کننده می تواند حتی در روزهای ابری و بارانی آب گرم با دمای مناسب دریافت نماید.استفاده از بهترین مواد لحیم کاری و تست کلکتورها با فشار 150psiباعث اطمینان از عدم نشت سیال جاذب حرارت به خارج از صفحات شده است همچنین کلکتورها به بهترین نحو در مقابل نفوذ آب باران به داخل آن عایق بندی شده است صفحات جاذب کلکتورها ساخت کشور سوئد و با ضریب جذب 96% می باشد که مطابق جدید ترین تکنولوژی ساخت صفحات جاذب خورشیدی تهیه شده است.بر روی تانک یک عدد شیر اطمینان (Safty value) و همچنین المنت های تعبیه شده مجهز به کلید ایمن قطع جریان برق جهت جلوگیری از برق گرفتگی احتمالی می باشد.ب. مشخصات فنی سیستم آبگرمکن خورشیدی:
وزن کل
kg Weight
پایه ها
support
کلکتور (Collector) تانک (Tank) مدل
پر خالی وزن
kg
فشار تست
PSI
وزن
Kg
مساحت جذب
m2
تعداد ابعاد
cm
فشار تست
psi
وزن
Kg
ابعاد
Cm
434 234 37 150 77 02/3 2 200×94×9/5 150 110 150×66 200 lit
343 143 30 150 5/38 51/1 1 200×94×9/5 150 70 139×66 120 lit
يکشنبه 8/10/1387 - 8:41
طنز و سرگرمی
تابلو نوشته ها (قسمت اول)
گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود. در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با هم می خوانیم: 1- لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!2- لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر) (سنگر نوشته است و خطابش موشها و سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند.)3- مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.4- مسافر بغداد (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)5- معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل (کلاه و سربند نوشته)6- ورود اکیدا ممنوع حتی شما برادر عزیز (در اوایل میادین مین می نوشتند و خالی از مطایبه نبود.)7- ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیدا ممنوع8-ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسک نوشته بود)9- ورود هر نوع ترکش خمی از 60،81،120 و کاتی به دست و پا و سر و گردن و شکم ممنوع می باشد.10- مرگ بر صدام موجی 
تابلو نوشته ها (قسمت دوم)
گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود. در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با هم می خوانیم:11-لبخندهای شما را خریداریم. 12- لطفا پس از رفع حاجت آب بریزید تا کاخ صدام تمیز باشد. 13- ورود برادر ترکش به منطقه ممنوع 14- لطفا وارد میدان مین نشوید. 15- مرگ بر هزاردام این که صدام است. 16- مزرعه نمونه سیب زمینی (تابلو ورودی میادین مین گذاری شده) 17- مشک آهنی (تانکر آب نوشته) 18- من خندانم قاه قاه قاه (این جمله با خط درشت پشت پیراهن شهید مهدی خندان جمعی گردان عمار لشکر 27 نوشته شده بود) 19- من مرد جنگم (الکی من خالی بندم) 20- مواظب باش ترکش کمپوت نخوری (تابلویی بود جلوی در تدارکات در منطقه)
تابلو نوشته ها (قسمت سوم)
گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگرنوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود. در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با هم می خوانیم:31- لطفا تک نزنید (روی کفش نوشته شده بود) 32- لطفا خالی نبندید (داخل چادر نوشته شده بود) 33- مسافرکش کربلا (لباس نوشته راننده مینی بوس در خط) 34- می خواهیم بریم کربلا...منم میام...جا نداریم... با تاکسی بیا میدان مین 35- وایسا که اومدم (سینه لباس نوشته ای که پشت آن نوشته بود: بدو که می رسی!) 36- ورود اشیاء داغ مخصوصا ترکش ممنوع (لباس نوشته) 37- ورود پاهای متفرقه اکیدا ممنوع (پوتین نوشته پای شهید) 38- هرکس می خواهد حوری های بهشت را ببیند از این طرف برود (تابلویی بود که فلش آن جهت حرکت به خط مقدم را نشان می داد.) 39- هر که زجرش بیش، اجرش بیشتر. 40- همه از من می ترسند، من از لندکروز (روی تریلی نوشته شده بود)  
می روم حلیم بخرم
آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا مخورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!
جمعه 29/9/1387 - 14:14
آموزش و تحقيقات

هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است..مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد.تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در  عملکرد چشم میشود.     وقتی گوجه فرنگی رو از وسط دو نیم میکنید چها تا خونه میبینید که قرمزه و دقیقا مثل قلب هستش که اون هم قرمزه و چها تا بخش مجزا داره.تحقیقات نشون داده که گوجه فرنگی خون رو تصفیه میکنه...
   حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.    گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی ها و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد.   تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین ..درسته ..شبیه کلیه انسان هستش ..تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.

   ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره.چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه. 

   آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت سرویکس و رحم درخانمها بسیار موثر میباشد.امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند.جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه..

   انجیر پر از دونه هستش که وقتی که رشد میکنه بصورت دوتایی رو درخت آویزونه(تا حالا دقت نکردم ).انجیر باعث افزایش تعداد و حرکت اسپرم مرد و همچنین جلوگیری از عقیم شدن میشود.

Sweet potatoes    (نمیدونم فارسیش چی میشه )شبیه لوزلمعده هستش که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود.
   زیتون به سلامت و عملکرد تخمدان کمک میکند.
 
   کریپ فروت و پرتقال و انواع مرکبات شبیه غده های شیری هستند و در سلامت سینه و جنبش غدد لنفاوی در سینه موثر است.
   پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد.امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست.و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد

دوشنبه 25/9/1387 - 8:40
شهدا و دفاع مقدس
کی با حسین کار داشت؟
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
«مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسانهای گناهکار، به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسؤول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذله شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هر چی مهمات داشتند سر مای بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار «کربلا، کربلا، ما داریم می آییم» را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نعره خری از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت.» (ص 20)
پا خروسی!
با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد.اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش می طلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد. اسمش «ولی» بود. عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لحظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود. تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما. تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی! آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟» داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!» فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»
-          آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!
-         زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.
ایرانی مزدوز!
اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب. وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟» رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند. _ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند. عزیز ناله کنان گفت:«  هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!» 
حاجی مهیاری
حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود. لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست. کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟» آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود. یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود. سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک های اسکاتلندی بود! هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.- لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت. به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان. حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد. اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!» سلیمانی همچنان می خندید. حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.» من هم نوشتم. یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد. همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده. حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!» بعد محکم و با اراده راه افتاد. سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!» حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟» سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری! *حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال 80 به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. او هفت سال در جبهه بود!
يکشنبه 24/9/1387 - 9:41
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته