• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 6184روز قبل
شعر و قطعات ادبی

حکم اعدام به بی رحمی مان

حکم اعدام به جان سختی مان

حکم اعدام که بد روزی بود

روز فرسایش دل رحمی مان




حکم اعدام به رسوایی مان

حکم اعدام به بی باکی مان

حکم اعدام که حس را کشتیم

بگریزیم ز دل تنگی مان




حکم اعدام به احساس کثیف

حکم اعدام به ایمان خفیف

حکم اعدام که زندان کردیم

عطش محکم بی قیدی مان




حکم اعدام به هر خندیدن

به تلاش الکی ، بد دیدن

حکم اعدام که بردیم ز یاد

مهلت کوچک خوش بینی مان




حکم اعدام به تشویش درون

به خرافات به بخت و به شگون

حکم اعدام که غافل ماندیم ز چه ؟

از غافله ی هستی مان




حکم اعدام به خودخواه ، به پست

حکم اعدام به رزمایش دست

حکم اعدام که خشکید ز ما

نوگل ساده ی خوشبختی مان




حکم اعدام به قول و به قرار

حکم اعدام به نیرنگ و فرار

حکم اعدام که قهر است خدا

با سبُک عقلی و بد ببینی مان





بهاره عامل نوغانی
دوشنبه 12/5/1388 - 20:42
شعر و قطعات ادبی

چرا کسی به من نگفت که از تو دور می شوم 

تو نیستی و من ز جور روزگار خموش و بی کس و صبور می شوم

چرا کسی به من نگفت تمام هستی ام تباه می شود

در این سکوت سهمگین بدون خنده های گرم و دلنشین تو

تمام عمر من گذر به اشک و آه می شود

چرا کسی به من نگفت برای خصم کودکانه ای کتاب اعتقاد من

به زیر بار زور می رود

و آرزوی این دل شکسته ام

- که سال های سال در پی رسیدنش چه صادقانه آبرو فروختم -

به قعر گور می رود

چرا کسی به من نگفت دامن روح پر طراوت مرا مصیبتی

به عمق درد نیستی لکه دار می کند و این میانه موجی از دروغ و ترس را به ساحل همیشه غم گرفته ی نگاه من آشکار می کند

چرا کسی به من نگفت دلم برای دیدنت دوباره تنگ می شود

تمام شیشه ی خیال بافی ام اسیر سنگ می شود

چرا کسی به من نگفت تو می روی و باز هم دلت وفا نمی کند

نبوده ای ببینی ام مرا سوال های این چنین رها نمی کند

تو را به خاطر خدا !

بگو چرا ؟

چرا کسی به من نگفت . . . ؟

 

سیما صفریان

دوشنبه 12/5/1388 - 20:30
ادبی هنری
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!




عرفان نظرآهاری
دوشنبه 12/5/1388 - 20:13
شعر و قطعات ادبی

اریش فرید  (شاعر معاصر اتریش) (1988 ـ‌ 1921) Erich Fried
این شاعر، نویسنده و مترجم بزرگ و یهودی اتریش در سال‌ِ 1921 به دنیا آمد و از آنجایی كه كشورش در همان اوان‌ِ لشكر‌كشی هیتلر، به تصرف‌ِ آلمان درآمد، به سبب‌ِ مذهب‌ِ خویش یعنی یهودی‍ّت كه به مذاق‌ِ ناسیونال سوسیالیستها خوش نمی‌آمد، به ناچار در سال 1938 به كشور انگلستان مهاجرت نمود و تا پایان عمریعنی سال 1988 در سن 67 سالگی در آن كشور در شهر لندن زندگی كرد.
این شاعر‌ِ سیاسی و اجتماعی معاصر‌ِ آلمانی ‌زبان از شاعران و كاشفان‌ِ برتر‌ِ شعر آلمان به شمار می‌رود..

 رؤیای روزانه
آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتی تشنه‌ام
با چشمهای بسته
فنجان را كج می‌كنم
و آب می‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشایم
فنجانی آنجا نیست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بیفتم
تا برای‌ِ خود چای آماده سازم (كنم)
آن‌چنان بیدارم
 سخنانت را می‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن می‌گویم
و بیدارتر از آن‍َم
كه چشم بگشایم
و بخواهم تو را ببینم
و ببینم
كه تو نیستی
در كنارم.

Tagtraum
Ich bin so müde
Dass ich
Wenn ich durstig bin
Mit geschlo ssenen Augen
Die Tasse neige
Und trinke
Denn wenn ich die Augen
Aufmache
Ist sie nicht da
und ich bin Zu müde
Um zu gehen
Und Tee zu Kochen
 Ich bin so wach
Dass ich dich küsse
Und streichle
Und dass ich dich höre
Nach jedem Schluck
Zu dir spreche
Und ich bin zu wach
Um die Augen zu öffnen
Und dich sehen zu wollen
Und zu sehen
Dass du
Nicht da bist.

جهان بانو
به
دنیا آمده‌ام
وینك سرانجام
به آن حد‌ّ رسیده‌ام
كه غریو بر می‌كشم:
«چه‌ گونه می‌شود
كه من به سوی‌ِ دنیا می‌آیم.»
دنیا بانو می‌آید
و آهسته می‌گوید:
«تو نمی‌آیی
تو در حال‌ِ رفتنی.»
Frau welt
Ich bin
Zur welt gekommen
Und bin nun endlich
So weit
Laut zu fragen
Wie ich dazukomme
Zu ihr zu kommen
Sie kommt
Und sagt leise:
Du kommst nicht
Du bist schon im gehen.
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
سه شنبه 15/11/1387 - 16:18
محبت و عاطفه
تو را با شیشه ی عشقم میان مرمر قلبم تراشیدم
چهارشنبه 13/9/1387 - 16:15
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته