• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 6429روز قبل
شعر و قطعات ادبی
من

ماه را

درجستجوی تو

شبها شناختم

گاه که دربرابراندوه یک سکوت

خم میشوم به سوی تماشای لحظه ها

بانگ هزار کبک سحر درخرام توست

دربیشه زارهای فلق

گرگی عاشقم.

           پروژ آکره یی

چهارشنبه 13/9/1387 - 11:49
شعر و قطعات ادبی

ده آباد کجاست

لذت هستی را کودکی با خود برد

بعد از آن آسایش خفت

و در بستر مردهمه شوقم این بود

از درخت کج همسایه هلوئی بکنم  

 یا که خود را از بامروی انباشته برفی فکنم  

    چه سرور پاکی!   

    مثل بازی دردشت      

        مثل دیدار طلوع    

           مثل بوئیدن یاسی درشبصف به صف چلچله ها   

        لب پاشورهء حوض دستهء شاپرک ها   

   روی برگ گل سرخشادی بلبل مست 

      روی هر شاخ درختخنده میزد همه جا 

     به رخ غنچهء بخت       

            چه سرور پاکی!

همه دردم این بود؛

که چرا گالشم از گالش همبازی من زبرتر استکه چرا خانهء پرداخته از بالش من    

                       اندکی از دگری خردتر است   

          چه غم شیرینی!

مثل بیداری شبمثل سوزاندن عشقمثل فریاد پدر    

                  چه غم شیرینی! 

من چه میدانستم زندگی رنگ و ریائی دارد

من چه میدانستم،که بهار یک عشق   

           خالی از پول خزان می گردد.من چه می دانستم     

         که به یک نَه گفتن   

      سیل خون از بدن شهر روان می گردد

دیگر آن غنچهء زیبای صداقت پژمرد

دیگر آن چلچله از حوض کسی آب نخورد  

     دل من غمگین است          

      به کجا باید رفت؟         

         به چه کس باید گفت؟        

               ده آباد کجاست؟که زمینش پر بار 

               مردمانش هشیارسفر ه هایش پر نانچشمه هایش جوشان    

      آهوانش آزادباغ هایش پر آواز قناری باشد.به کجا باید رفت  

      که در آن؛    

   صحبت از « ما» باشدسخن از شستن غم؛   

 از همه دلها باشددلم از دوری پرواز پرستو افسرد

گلم از مردن همدردی مردم پژمرد چه کسی می آید؟ 

   چه کسی دست مرا می گیرد

  که مرا تا حرم سبز خدا      

                        خواهد برد؟

چهارشنبه 13/9/1387 - 11:39
دانستنی های علمی
خوندن مطلب زیر رو بهتون پیشنهاد میكنم ... در کتاب کیفر کردار جلد دوم خوندم : رابعه عدویه می گوید : دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد عجیب فرد هرزه و گناهکاری شده بود که همه از دستش ناراحت بودند یک روز که برای دیدن او به خانه اش رفتم ناگهان او را دیدم که در سجاده عبادتش ایستاده نماز می خواند وغرق در زهد  و تقوی و ورع و عبادت و نماز و طاعت است عجب  نمازبا حال و با خضوع و خشوع و گریان و نالانی بود از حالش متعجب و حیران شدم ! با خود گفتم : آن حال گناه ومعصیت چه بود ؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه چیست؟! چطور شده که عتبت بن علام عوض شده ؟! صبرکردم تا نمازش را تمام کرد بعد گفتم  : ابن علام خودتی ؟! تو آن کسی نبودی که همه اش در هوی و هوس و  عیش و نوش وغرق در عاصی و گناه وخلاف و عشق و شراب بودی چطور شده به طرف خدا آمدی ؟ با خدا آشتی کردی ؟ و چگونه از گناهانت    بر گشتی ؟! عتبه گفت: اگر یادت باشد من در اوایل جوانیم خیلی معصیت کار بودم و به  خیلی ها علاقه داشتم و در این کار حریص بودم همانطور که می دانی بیش از هزاران در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادی داشتم یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جز چشمهایش چیزی پیدا نبود و حجاب کاملی داشت . شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشی برافروخته شد دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمی داد و هر چه با او صحبت می کردم اعتنایی به من نمی کرد . نزدیکش رفتم و گفتم : وای بر تو مرا نمی شناسی ؟! من عتبه هستم که اکثر زنهای بصره عاشق و دلباخته من هستند... با تو حرف می زنم ، به من بی اعتنایی می کنی ؟گفت از من چه می خواهی ؟ گفتم مرا مهمانی کن . گفت : ای مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست داری و نسبت به من اظهارعلاقه می کنی ؟ گفتم : من همان دو چشمهای قشنگ و زیبای تو را دوست دارم که مرا فریب داده .گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل بودم اگر از من دست  بر نمی داری بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد ، من هم داخل شدم وقتی که داخل منزلش شدم دیدم چیزی در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه نداری ؟ گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم . گفتم کجا ؟ گفت مگر قرآن نخوانده ای که خداوند می فرماید : این سرای دائمی و با عظمت را فقط به افرادی اختصاص می دهیم که در نظر ندارند در زمین برتری جوئی و فساد نمایند وعاقبت نیک برای افراد نیک و پرهیزگار خواهد بود . بله ما هرچه داشتیم برای آخرت جاوید فرستادیم دنیا باقی ماندنی نیست . اکنون ای مرد بیا و از این کار درگذر و حذر کن از اینکه بهشت همیشگی را به دنیای فانی بفروشی و حوران را به زنان . گفتم : از این پرهیزگاری درگذرو حاجت مرا روا کن . خیلی مرا نصیحت کرد دید فایده ای ندارد گفت : حال که از این کار نمی گذری آیا ناگزیرو ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!گفتم : آری .دیدم رفت در اتاق و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنی در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم . آب آوردند و او وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند . من همینطور در فکر بودم که اینجا کجاست و اینها که هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقی برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد .بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادی زد و گفت : " انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم " . من وحشت زده پریدم و دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد درآورده و روی پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتی آن پیرزن آن طبق را به سوی من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حرکت بود . پیرزن که ناراحت شده و رنگ از صورتش پریده بود ، گفت : آنچه را که عاشق بودی و دوست داشتی بگیر . خدا آنها را برایت مبارک نکند . تو ما را حیران کردی ، خدا تو را حیران کند . طبق را جلوی من گذاشت . من که وحشت کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چه کاری بود که آن دختر انجام داد . پیرزن با حالت گریه گفت : ما ده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمی رفتیم و خرید این خانه را این دختر می کرد و برای ما چیزی می آورد ولی تو ما را سرگردان و افسرده کردی خوب شد؟! این چشمهائی که تو به آنها علاقه مند شده بودی ، بگیر. همین که سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتی بیهوش شدم . وقتی که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم بر گذشته هایم تاسف خوردم . گفتم : وای به حال من یک عمر دارم ، گناه می کنم هیچ ناراحت نبودم ولی این دختر با این کار خود مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم . رفتار و کردار و کار آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمایم.
چهارشنبه 13/9/1387 - 11:36
طنز و سرگرمی
اندر فواید سیگار کشیدن !!!

1- سیگار كشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی به امید خدا خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدیدی رو كسب كنید.

2- وقتی سیگار بكشین یه سرفه هایی میكنین به خدا همچین سر تون حال میاد انگار قولنج ریه تون رو گرفته باشن یعنی ششتون حال میاد.

3- اونایی كه سیگاری هستن بعد از یه مدت متوجه میشن كه روابط عاطفی عمیقی با چای و نسكافه پیدا كردن.

4- اگه سیگاری بشین برای مواقع بیكاری، بیعاری، بیخوابی، بیداری، بیزاری، بیذاتی، بیماری، سیرابی، لیوانی، خوشحالی، ناراحتی و سایر مواقع بهترین امكان رو در اختیار دارین.

5- اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین و میتونین دوستان جدید و زیادی از نوع خفن پیدا كنین.

6- وقتی شما جزء خریداران سیگار باشین دوستانی رو پیدا میكنین كه از بس دوستتون دارن شما رو به شكل شیرینی میبینن و درك نوع دوستی به شما بسیار عمیقتر خواهد بود.

7- اگه سیگاری بشین توی محیط های سربسته و عمومی از دست سیگاری ها حرص نمیخورین و این خودش باعث میشه آرامش اعصاب داشته باشین.

8- وقتی سیگاری بشین، میتونین توی مسابقه جهانی ترك سیگار شركت كنین و كلی پول به جیب بزنین.

9- اگه سیگاری بشین، وقتی با اقوام و دوستان به پیك نیك میرین موقع روشن كردن آتیش میتونین روش روشن كردن كبریت در میان باد و بوران رو به اونا نشون بدین و خودتون رو به عنوان یك قهرمان ملی معرفی كنید.

10- اگه سیگاری بشین با سوپری سر كوچتون بیشتر رفیق میشین طوری كه اگه یه روز نرین سراغش دلش براتون تنگ میشه.
چهارشنبه 13/9/1387 - 11:30
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته