من ماه را
درجستجوی تو
شبها شناختم
گاه که دربرابراندوه یک سکوت
خم میشوم به سوی تماشای لحظه ها
بانگ هزار کبک سحر درخرام توست
دربیشه زارهای فلق
گرگی عاشقم.
پروژ آکره یی
ده آباد کجاست
لذت هستی را کودکی با خود برد
بعد از آن آسایش خفت
و در بستر مردهمه شوقم این بود
از درخت کج همسایه هلوئی بکنم
یا که خود را از بامروی انباشته برفی فکنم
چه سرور پاکی!
مثل بازی دردشت
مثل دیدار طلوع
مثل بوئیدن یاسی درشبصف به صف چلچله ها
لب پاشورهء حوض دستهء شاپرک ها
روی برگ گل سرخشادی بلبل مست
روی هر شاخ درختخنده میزد همه جا
به رخ غنچهء بخت
چه سرور پاکی!
همه دردم این بود؛
که چرا گالشم از گالش همبازی من زبرتر استکه چرا خانهء پرداخته از بالش من
اندکی از دگری خردتر است
چه غم شیرینی!
مثل بیداری شبمثل سوزاندن عشقمثل فریاد پدر
چه غم شیرینی!
من چه میدانستم زندگی رنگ و ریائی دارد
من چه میدانستم،که بهار یک عشق
خالی از پول خزان می گردد.من چه می دانستم
که به یک نَه گفتن
سیل خون از بدن شهر روان می گردد
دیگر آن غنچهء زیبای صداقت پژمرد
دیگر آن چلچله از حوض کسی آب نخورد
دل من غمگین است
به کجا باید رفت؟
به چه کس باید گفت؟
ده آباد کجاست؟که زمینش پر بار
مردمانش هشیارسفر ه هایش پر نانچشمه هایش جوشان
آهوانش آزادباغ هایش پر آواز قناری باشد.به کجا باید رفت
که در آن؛
صحبت از « ما» باشدسخن از شستن غم؛
از همه دلها باشددلم از دوری پرواز پرستو افسرد
گلم از مردن همدردی مردم پژمرد چه کسی می آید؟
چه کسی دست مرا می گیرد
که مرا تا حرم سبز خدا
خواهد برد؟