چهارشنبه 24 تير 1405 - 27 محرم 1448 - 15 ژولاي 2026
تبیان، دستیار زندگی
در حال بار گزاری ....
مشکی
سفید
سبز
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
طلایی
همه
متن
فیلم
صدا
تصویر
دانلود
Persian
Persian
کوردی
العربیة
اردو
Türkçe
Русский
English
Français
مرور بخشها
دین
زندگی
جامعه
فرهنگ
صفحه اصلی تبیان
شبکه اجتماعی
مشاوره
آموزش
فیلم
صوت
تصاویر
حوزه
کتابخانه
دانلود
وبلاگ
فروشگاه اینترنتی
bagearezoha
آخرین مطلب
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6160روز قبل
ادبی هنری
وصال
بلبلی روی گلی نشسته بود
و چهچهه می زد و از چهچهه اش هم ،
همه می سوختند .
نوای عندلیب و شور قمری داستان ها ساخت
نمی دانم چرا در طایری دیگر نمی گنجد !
شخصی گفت :
آقای بلبل ! شما در زمستان که چهچهه می زدی ،
حق داشتی ، زیرا از جدایی گل می سوختی و دائماً می گفتی :
گل ! گل ! حالا که بهار است
و به گل رسیده ای و روی شاخه اش نشسته ای ،
چرا باز هم می سوزی ؟
بلبل گفت :می دانی چرا ؟
چون من درد جدایی کشیده ام
و اکنون به وصال گل رسیده ام .
می ترسم به جدایی گل دوباره گرفتار شوم ،
از این رو اینقدر می خوانم و داد می زنم
که دل گل بسوزد و مرا به فراقش مبتلا نکند .
سه شنبه 10/6/1388 - 15:17
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
1
گزارش محتوا
محتوای مخالف با موازین شرعی
محتوای مخالف با مصالح نظام جمهوری اسلامی
محتوای نقض کننده حریم شخصی من
محتوای مخالف با موازین اخلاقی
مورد توجه ترین های هفته اخیر
لینک ها
جستجو در مطالب روزانه
ثبت مطلب جدید
مطالب روزانه اعضا
فعالان مطالب روزانه
مطالب من
نظرات مطالب من
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته