• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6160روز قبل
ادبی هنری
بلبلی روی گلی نشسته بود

 
 و چهچهه می زد و از چهچهه اش هم ،

 
 همه می سوختند .

 
نوای عندلیب و شور قمری داستان ها ساخت

 
                                                    نمی دانم چرا در طایری دیگر نمی گنجد !

 
شخصی گفت :

 
آقای بلبل ! شما در زمستان که چهچهه می زدی ،

 
حق داشتی ، زیرا از جدایی گل می سوختی و دائماً می گفتی :

 
 گل ! گل ! حالا که بهار است

 
و به گل رسیده ای و روی شاخه اش نشسته ای ،

 
چرا باز هم می سوزی ؟‏

 
بلبل گفت :‏می دانی چرا ؟‏

 
چون من درد جدایی کشیده ام

 
و اکنون به وصال گل رسیده ام .

 
می ترسم به جدایی گل دوباره گرفتار شوم ،

 
 از این رو اینقدر می خوانم و داد می زنم

 
 که دل گل بسوزد و مرا به فراقش مبتلا نکند .
سه شنبه 10/6/1388 - 15:17
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته