• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 7
زمان آخرین مطلب : 6104روز قبل
شهدا و دفاع مقدس

                            بسم رب الشهدا و الصدیقین

محنت ها و رنج ها نباشد، انسان تباه می شود.                                                                                          شهید مطهری

شادی ارواح طیبه شهدا صلوات.

شیرینی دوستی با شهدا نصیبتان باد. ان شاالله تعالی

جمعه 1/8/1388 - 22:25
شهدا و دفاع مقدس

                     بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

خدایا خسته و وامانده ام، دیگر رمقی ندارم،صبر و حوصله ام پایان یافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است.می خواهم از همه فرار کنم ، میخواهم به کنج عزلت بگریزم. اوه دلم گرفت، در زیر بار فشار خرد شده ام . خدایا، به سوی تومی آیم و از تو کمک می خواهم.جز تو دادرس و پناهگاهی ندارم.بگذار فقط تو بدانی ، فقط تو از ضمیر من آگاه باشی اشک دیدگان خود را به تو تسلیم میکنم .خدایا، کمکم کن، ماه هاست که کمتر به سوی تو آمده ام، بیش تر اوقاتم برای دیگران صرف شده است .

خدایا ، عفوم کن. از علم و دانش کار و کوشش از دنیا و مافیها، از همه دوستان از معلم و مدرسه، از زمین و آسمان خسته و سیر شده ام. خدایا، خوش دارم مدتی در گوشه ی خلوتی فقط باتو بگذرانم، فقط اشک بریزم ، فقط ناله کنم و فشارها و عقده های درونی خود را خالی کنم. (نیایش ها در آمریکا/12 جولای 1961)    

 

شادی ارواح طیبه شهدا صلوات

 

شیرینی دوستی با شهدا نصیبتان باد.ان شاالله تعالی

 

 

منبع: نیایش ها  / دکتر چمران

چهارشنبه 29/7/1388 - 8:21
شهدا و دفاع مقدس

                                      بسم رب الشهدا و الصدیقین

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم.مادرش میگفت:خرازی!پاشو برو ببین چی شده این بچه؟ زندهس؟ مرده س؟

میگفتم:کجا برم دنبالش آخه؟کارو زندگی دارم خانوم.جبهه که یه وجب دو وجب نیس.از کجا پیداش کنم؟

رفته بودیم نماز جمعه.حاج آقا آخر خطبه ها گفت:حسین خرازی را دعا کنید.آمدم خانه به مادرش گفتم.گفت:حسین مارو میگفت؟

گفتم چی شده که امام جمعه هم میشناسدش؟

نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

 

 

 ###

داییش تلفن کرد گفت:حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده شما همینطور نشستین؟

گفتم:نه خودش تلفن کرد.گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته . پانسمان می کنه میاد.گفت شما نمی خواد بیاین.خیلی هم سرحال بود.

گفت:چی رو پانسمان میکنه؟دستش قطع شده.

همان شب رفتیم یزد،بیمارستان.

به دستش نگاه میکردم.گفتم خراش کوچیک.

خندید.گفت دستم قطع شده سرم که قطع نشده.

 

 

###

 

 

پست نگه بانی ما شب بود.کنار اروند قدم میزدیم.

یکی رد شد،گفت:چطورین بچه ها؟ خسته نباشید دست تکان داد و رفت.

پرسیدم کی بود؟

گفت: فرمانده لشکر.

گفتم؟برو!این وقت شب؟بدون محافظ؟

 

 

 

###

 

 

تعریف میکرد و میخندید:یه نفر داشت تو خیابون شهرک سیگار میکشید،اونجا سیگار کشیدن ممنوعه.نگه داشتم بهش گفتم یه دقیقه بیا اینجا.گفت بتو چه.می خوام بکشم.تو که کوچیکی،خود خرازی رو هم بیاری بازم می کشم.گفتم می کشی؟گفت آره.هیچ کاری هم نمی تونی بکنی.

میگفت:دلم نیومد بگم من خرازی ام.رفتم یه دور زدم برگشتم.نمی دونم چطور شد.این دفعه تا منو دید فرار کرد.حتی کفش هاش از پاش در اوم، بر نگشت برشون داره.

 

 

###

 

 

  حاج حسین از خط تماس گرفته بود.از من میپرسید:حاج آقا ما اینجا کمبود آب داریم.تکلیفمون چیه؟ آب رو بخوریم با برا وضو نگه داریم؟

 

###

 

 

 

گفت: من امشب اینجا بخوابم؟

گفتم:بخواب ولی پتو نداریم.

یک برزنت گوشه ی سنگر بود :گفت اون مال کیه؟

گفتم مال هیشکی بردار بخواب؟

همان را برداشت کشید روش.دم در خوابید.

صبح فردا سر نماز بچه ها بهش میگفتند:حاج حسین شما جلو بایستید.

 

 

###

 

 

نصفه شبه چشم چشمو نمی دید سوار تانک ، وسط دشت.

کنار برجک نشسته یودم.دیدم یکی پیاده میاد.به تانک ها نزدیک می شد دور میشد.سمت ما هم اومد.دستشو دور پایم حلقه کرد.پایم را بوسید.گفت:بخدا سپردمتون

گفتم:حاج حسین؟

گفت:هیس،اسم نیار.

رفت طرف تانک بعدی.

 

 

###

قبل از عملیات قران که می خواندیم.حاجی گریه می کرد.دوست داشت.

بعد از کربلای 4 هم قران خواندیمو حاجی گریه کرد.بیشتر از دفعه های قبل.خیلی بیشتر.

 

###

 

 

 

نشسته بود زانو هاشو گرفته بود توی بغلش.

هیچ وقت اینطوری ندیده بودمش.ساکت شده بود.ناراحت بودم.دلم می خواست مثل همیشه باشد.وقتی میدیمش غصه هامان از یادمان می رفت.

گفتم:چقدر مظلوم شده ای حاجی.

سرش  را برگرداند،فقط لبخند زد.

 

 

 

###

 

قرار بود خط را به بچه های لشکر 17 تحویل بدهیم،بکشیم عقب.

گفت:برو فرمانده های گردانو توجیه کن،چطور جابجا بشن. رفت توی سنگر

نیم ساعت خوابیدم.فقط نیم ساعت.بیدار شدم هرکس یک طرف نشسته بود،گریه میکرد. هنوزم فکر میکنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.

###

 

 

بی سیم صدا می کنه: محمد،محمد،حسین ... محمد،محمد،حسین.

اسم حاج حسین 6 سال کد فرمان دهی لشکر بود حالا هم که حاجی شهید شده،کد را عوض نکردند.ولی صدا دیگر صدای حاج حسین نیست. میزنم زیر گریه.حسن آقایی میگوید:چرا گریه میکنی؟ گوشی رو بردار.

 

                                 شادی ارواح طیبه شهدا صلوات 

        

               شیرینی دوستی با شهدا نصیبتان باد.ان شاالله تعالی 

منبع:کتاب یادگاران/شهیدخرازی

  

دوشنبه 27/7/1388 - 8:28
شهدا و دفاع مقدس

بسم رب الشهدا و الصدیقین

             

عجب از ما واماندگان زمین گیر، که در جستجوی شهدا به قبرستانها می آئیم. این خود دلیلی است بر آن که از حقیقت عالم هیچ نمی دانیم. مرده آن است که نصیبی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر چنین است از ما مرده تر کیست ؟ شهدا، شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند. پس براستی این عجیب نیست که واماندگان در جست و جوی شهدا به قبرستانها می آئیم؟    سید مرتضی آوینی

 

 

 هدیه به روح مطهر شهید سیدحسین گلریز(لشکر25کربلای مازندران-شهرستان بابل)

شیرینی دوستی با شهدا نصیبتان باد.ان شاالله تعالی

دوشنبه 20/7/1388 - 20:12
شهدا و دفاع مقدس
                                               بسم رب الشهدا و الصدیقین
                                                  
 بیچاره ایمو خسته ایم،درمونده وُ وامونده ایم  
  بی شهدا زنده ایم،زنده که نه مرده ایم 
 قاب عکس شهدا،از رو دیوار خونه ها             
    خالی شده بچه ها، چرا؟ 
 تا اینجا قصه خوش ،قصه ی خوش ناخوش        
    غصه ی اصلی قصه ی ما اینه 
 تفنگا رو زمینه 
 حالا میگی، تفنگ چیه، تفنگ کجاست؟   
 گذشته وقتای جنگ ، دیگه اثر نیست از تفنگ 
 برات بگم تفنگ چیه؟ 
 تفنگ ، فکرشهداست 
 تفنگ ، راه شهداست 
 
 گفتی، گذشته وقت جنگ 
 دیگه اثرنیست از تفنگ 
 اما....اما 
 ببین افتاده راه ، یه جنگ نرم 
 نه جنگِ ماشه ، هفت تیر و تفنگ 
 این جنگ ، پُر از حرفای قشنگ 
 زندیگیای رنگارنگ 
 ازهمه رنگ از همه رنگ 
 جنگِ خشونت طلبی،جنگِ ریا 
 جنگِ ربا،جنگِ تو وُ همسایه ها 
 آخر که نه، اولشم جنگ با خدا 
 راستی! 
 پیروز این جنگا کیه؟ 
 آهان 
 ببین اسلحه تو دست کیه؟ 
 نه اون ماشه ، هفت تیرو فشنگ 
 نه اون تفنگ ، همین تفنگ 
 همین که فکر شهداست ، همین که راه شهداست 
 همین که سالهاست رو خاکهاست 
 جای اونا میدونی کجاست؟ 
 توی دلهاست ، توی دلهاست 
 بیا با هم عهدی کنیم ، باهم دیگه شرطی کنیم 
 بریم سراغ شهدا،سراغ فکر شهدا،سراغ راه شهدا 
 روشنی فکرشنو چراغ راهمون کنیم 
 کنارشون ما بشینیم ، 
  خنده کنیم ،  
 گریه کنیم، 
  این دلارو زنده کنیم. 

تقدیم به روح مطهر شهید سید حسین گلریز  شهید گلریز ، در سال 1338 در شهرستان بابل دیده به جهان گشود.ایشان در سال 4/3/1358 به عضویت سپاه در آمد و در تاریخ 10/2/1351 با مسئولیت جانشین گردان در لشکر 25کربلا مازندران به شهادت رسید. پیکر مطهر شهید در گلزار شهدای آرامگاه معتمدی بابل قطعه 400 به خاک سپرده شده است. خاطره ای از شهید گلریزو که میدونم براتون مینویسم :روزی شهید داخل سنگر بود وقتی دوستش وارد سنگر شد فضای سنگر را عطرآگین یافت.بویی که مست کننده بود.از حسین آقا پرسید چه کسی اینجا بود؟ این بوی خوش از چیه؟.شهید انکار میکرد و جواب درستی نمی داد.تا اینکه با اصرار و پافشاری دوستش، حسین آقا به او گفت: که لحظاتی پیش در خواب در محضر مبارک  امام زمان(عج) بودم و سینه در سینه ایشان گذاشته بودم و این بوی خوش از آن است. شهید به دوستش گفت تا وقتی من زنده ام راضی نیستم این مسئله برای کسی بازگوکنی.روحش شاد.                                                                    

 [شیرینی دوستی با  شهدا نصیب تان باد.ان شالله تعالی.]  

دوشنبه 13/7/1388 - 21:22
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته