• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 5686روز قبل
اهل بیت

بسم الله الرحمن الرحیم

 السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 السلام علیک یا صاحب الزمان 

  سلام

 

 

 به نام عشق

«این  صدای  تپش  قلبم  نیست

درحسینهء دل سینه زنی ست»

     و این بحر طویل است...

 

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

 

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

 

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

جمعه 26/9/1389 - 11:43
دانستنی های علمی

 

پنجره رابازکن!

پشت شیشه های چفت شده چمباتمه زده ای که چه؟

چشمانت را به آغوش آبی آسمان بسپار وقطره قطره باران را تنفس کن!

بوی خاک خیس ونمناک باغچه را مشام بکش!

لجبازی نکن!

ببین!

صدای پای باران که  می آیدرودخانه بی قرار ترمی شود وموج هایش درهیاهوی قطرات می شکند!

ببین !

فواره برای درآغوش کشیدنش دست نیاز به سوی آسمان برداشته...!

می بینی رقص شمعدانی زیر نوازش قطراتش  چقدر دیدنیست؟!!

ببین !

اوحتی ازسوراخ سقف آلاچیق هم می گذرد تا گلدان یاس را از تنهایی درآورد!

اِ...پنجره که هنوز بسته است...!

ببین! قطرات باران سرزده پشت شیشه  بخارگرفته ی اتاقت  جاخوش می کنند

 وبا کنجکاوی  به خلوت تو سرک می کشند!

پنجره را باز کن

 وبه قطرات نرم باران فرصت بده تا طراوتشان را با کلبه ی خاک گرفته ی ذهنت شریک شوند!

تنهائی ات را فراموش کن وهمگام با قطرات باران نرم نرمک پایین بیا!

بیا وهمراه او به صورت لطیف غنچه ها بوسه بزن وگل هاراازخواب بیدار کن و...

سرانجام در گوشه ی پنجره ی خانه ی مادربزرگ بنشین ومثل او به خلوت خانه اش سرک بکش!

نترس . . .

بگذار پرنده ی خیالت زیر باران کمی خیس بشود. . .

بگذار زیرباران پرواز کردن را بیاموزد!

آن وقت است که می توانی کمی آنطرف ترازخورشید را ببینی . . .

روی خانه ی نرم ابر ها پاورچین پاورچین راه بروی وسکوت تلخ ستاره رابشکنی . . .

باور کن...

                    اگرپنجره راباز کنی...

                                        رنگین کمان دور از دسترس نخواهدبود. . .

جمعه 25/10/1388 - 23:50
محبت و عاطفه

نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم

 و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز،

 خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها

 و رنجور ازبی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم

 و برایت سخنان شیرین بنویسم.

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد.

 اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن

ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی.

 می دانم تو هستی و تو می بینی

 و می شنوی.

 می دانم که تو در کنار منی.

 شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لااقل آنقدر که ... .

اصلا مهم نیست کافی است لبخندی از تو

 و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم.

 می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است

 که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.

جمعه 25/10/1388 - 23:47
خانواده
عشق؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ عجب کلمه ی عجیبی! به کی میگن عاشق؟؟ به چی میگن عشق؟؟ اگه دختر همکلاسیت رو ببینی که بین اون همه پسر با حجب حیا رفتار می کنه و بین اون همه مزه پرونی خودتو بچه ها سر کلاس مثل خیلی های دیگه تیکه نمی ندازه و بلند نمی خنده یعنی عاشقش شدی؟  اگه به دختری که تو چت باهاش آشنا شدی وباهاش تلفنی حرف زدی براش از سختیهای زندگی-کنکور-آدمای این دنیا گفتی اگه بهش بگی دوسش داری یعنی عاشقش شدی؟؟؟ اگه ببینی چه دخترعمه ی خوب-نجیب-یه جورایی هم قشنگ داری یعنی عاشقش شدی؟؟؟؟؟؟؟؟ یه ساعت که با خودم خلوت کردم دیدم عشق اینقدر با ارزشه که واقعا بی انصافی که بخوای به این احساست بگی عشق و به خودت بگی عاشق!! شاید دفعه ی بعد نوشتم که به چی میگم عشق و چه زمانی به یه نفر میگم عاشق! شایدم بازم زدم تو خط یگان ویژه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منتظر نظرتون هستم............
چهارشنبه 25/9/1388 - 22:39
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته