• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5321روز قبل
اخلاق
امام باقر (ع) فرموده اند:شیعتنا من اطاع الله عزوجل؛ شیعه ما کسی است که بندگی خدا کند.بحارالانوار ج 65 باب حالات شیعهمکتب اسلام که جامع ترین مکتبهاست، به زندگی اجتماعی انسان و جمع گرایی او اهمیتی ویژه قائل شده و برای تحکیم بخشیدن به پیوندهای اجتماعی، راهکارهایی سازنده ارائه داده است؛ یکی از این راهکارها نماز جماعت است.در این باره که نماز جماعت چه فوایدی دارد؛ زانوی ادب را در محضر امام رضا(ع) بر زمین می نهیم و به سخنان حضرت گوش جان می سپاریم. امام رضا(ع) در بیانی برخی از فواید نماز جماعت را گوشزد نموده اند که عبارتند از:1)   نماز جماعت این زمینه را فراهم می آورد که این عمل عبادی آشکار و در منظر دیگران صورت پذیرد تا زمینه ای برای تبلیغ و ترویج ارزشهای اسلامی و شعائر الهی فراه آید.2)   برگزار شدن نماز جماعت موجب می شود تا بر انسانهای بی تفاوت و کم اعتنا به دستورات دین، حجت تمام شود و شخصیت پنهانی انسانهای دو چهره بر ملا شده و همگان به شخصیت قاب گرفته ی آنان آگاه گردند.3)   نماز جماعت مانند حج موجب می شود تا مسلمانان در حدی محدود با دیگر هم کیشان خود آشنا شده و از مشکلات یکدیگر آگاه گردند.4)   از آن رو که نماز از بارزترین و مهمترین مصادیق برّ و نیکی می باشد، هر کسی که به این فریضه اهمیت دهد و آن را به جماعت ادا کند به عنوان فردی نیک و نیک رفتار شناخته می شود و این باعث می شود تا در مواقعی که نیاز باشد، به خوبی و سلامت او گواهی دهد.حر عاملی، وسائل الشیعه، ج5 ص 372
چهارشنبه 23/9/1390 - 8:22
اخلاق
فكر مكروهآیت الله فهرى نقل مى كنند كه جناب شیخ به ایشان فرمودند: روزى براى انجام كارى روانه بازار شدم اندیشه مكروهى در مغزم گذشت ، ولى بلافاصله استغفار كردم . در ادامه راه شترهایى كه از بیرون هیزم مى آوردند، قطار وار از كنارم گذشتند، ناگاه یكى از شترها سنگى به سوى من انداخت كه اگر خود را كنار نكشیده بودم آسیب مى دیدم . به مسجد رفتم و این پرسش در ذهن من بود كه این رویداد از چه امرى سرچشمه مى گیرد و با اضطراب عرض كردم خدایا این چه بود؟ در عالم معنا به من گفتند: این نتیجه آن فكرت بود كه كردى . گفتم : گناهى كه انجام ندادم . گفتند كه : آن سنگ هم كه به تو نخورد.
چهارشنبه 23/9/1390 - 8:19
داستان و حکایت

كتاب"شاهزاده كوچولو « اثر اگزوپری » است که خلبان جنگیبود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیابا دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی بهنام لبخند گرد آوری كرده است . در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند وبه زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روزبعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همیندلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دستآنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست هایلرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانمنگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالاانداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش بهنگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر اینكه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگارنوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد ولبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به اولبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود .

داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به اونشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان دادودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایمهجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچههایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفیبزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جادهپشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیمتنهایم گذاشت و برگشتبی آنكه كلمه ای حرف بزند.

یكلبخند زندگی مرا نجات داد

بلهلبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاستما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی ،لایه موقعیت شغلی واین كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم . زیر همه اینلایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم منایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روحها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداختهخود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا میسازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما میشوند."

داستاناگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه كردنبه یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخندمی زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیمروی من طبیعی خود نكشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند میزند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.                                                        

 

چهارشنبه 26/5/1390 - 17:48
داستان و حکایت

کسى که پیوندش به دنیا محکم شدهباشد،در زمانى که دنیا مى‌خواهد از دستش برود، خیلى سخت حسرت مى‌خورد و به راستى هیچقدرتى به جز خدا نمى‌تواند اموال را از چنین افرادى بگیرد .

یکی از علما می گفت: در مشهد مقدس بهتحصیل علوم دینی اشتغال داشتم. یکی از طلبه ها که از دوستان من بود، بیمار شد و بیماریاش به قدری شدید شد که به حالت مرگ افتاد. در این هنگام ما او را تلقین می کردیم وبه او می گفتیم: بگو«لا اله الا الله»، «الله اکبر» و ... ؛ اما او در پاسخ میگفت: نشکن، نمی گویم! ما تعجب کردیم؛ زیرا او طلبه خوبی بود. راز این ماجرا چه بودکه پاسخ ما را نمی داد و به جای آن، سخن بی ربطی بر زبان می آورد؟ نمی دانستیم .تااین که لحظاتی حالش خوب شد. علت را از او پرسیدیم. گفت: اول آن ساعت مخصوص من را بیاوریدتا بشکنم و بعد ماجرا را برای شما تعریف می کنم. او گفت: من خیلی به این ساعتعلاقه دارم؛ هنگام احتضار شنیدم شما به من می گویی «لا اله الا الله» و شیطان دربرابرم ایستاده بود و همین ساعت مرا در دست داشت و در دست دیگرش چکشی بود و آن رابالای ساعت من نگه داشته بود، می خواستم جواب شما را بدهم؛ اما شیطان به من میگفت: اگر«لا اله الا الله» بگویی، ساعت تو را می شکنم. من هم چون آن ساعت را خیلیدوست داشتم، به او می گفتم: نشکن، نمی گویم.

چهارشنبه 26/5/1390 - 17:45
اخلاق

امام صادق (ع) فرموده اند:

محبوب ترین کارها نزد خداوند بزرگ نماز است و{مهمترین و}آخرین سفارش پیامبران است.

میزان الحکمه،ج11

نماز که در زندگی معنوی انسان نقشی بسزا دارد،در صورتی ایفای نقش می کند که در اول وقت ادا شود. امام رضا(ع) در اهمیت نماز اولقت می فرمایند: «شیطان همواره از مومن در حال ترس و وحشت است تا آنگاه که نمازهای پنجگانه ی خویش را در اول وقت به جای آورد، و اگر نماز را ضایع ساخته و آن را در وقتمخصوص خود نخواند، شیطان بر او جرات کرده و او را به گناهان بزرگ وا می دارد. »

امام رضا(ع) در تفسیر آیات «فویل للمصلینالذین هم عن صلاتهم ساهون» مصلین را به کسانی تفسیر نمودهاند که از نماز اول وقت غفلت کنند؛ ای عن وقتهم یتغافلون.

آن حضرت در توصیه به نماز اول وقت میفرمایند:«هر وقت در حال کسب و کار باشی و گاه نماز فرا رسد،کسبت تو را از نماز بازندارد؛چه این که خداوند گروهی را چنین ستایش نموده است: مردانی که نه تجارت و نههیچ معامله ای آنان را از یاد خدا باز ندارد،آنان گروهی بودند که به تجارتمیپرداختند ولی همین که زمان نماز فرا می رسید،تجارتشان را رها کرده و به نماز میایستادند.»

امید آن است که با استناد به این فرمایش امامرضا(ع) به یاد داشته باشیم که: در هنگام نماز،به نماز نگوییم کار دارم بلکه به کاربگوییم،وقت نماز است...

منبع : اشاره 11 مسابقات حرم رضوی
چهارشنبه 26/5/1390 - 17:35
داستان و حکایت


در بازار بغداد مردم گرد مرد کافری جمع می شدند و او بهآنها از آنچه در منزل داشتند یا در نیت خود می گرفتند خبر می داد این جریان را بهموسی بن جعفر (ع) عرض کردند حضرت به شکل ناشناس در آن محل حاضر شد و به یکی ازهمراهان خود فرمود چیزی در نیت بگیر .« در روایت دیگری است که موسی بن جعفر (ع)تخم پرنده ای را در دست خود گرفت و از آن مرد سوال کرد که در دستم چیست ؟ کافر گفت: در تمام عالم نظر انداختم؛ تنها آشیانه پرنده ای که دو تخم در آن بود تغییر کردهو یکی از تخم ها در لانه اش نیست ! »

مرد کافر از آنچه شخص همراه امام، در نیت گرفته بود، اطلاعداد. امام مرد کافر را به کناری برده و فرمود : به واسطه چه عملی این مقام را پیداکرده ای با اینکه این مقام، جزئی از مقام پیامبران است؟

کافر گفت : به این درجه نرسیدم مگر به واسطه مخالفت با خواهشو هوای نفس. حضرت فرمود اسلام را بر نفس خود عرض بدار؛ ببین چگونه میابی. عرض کرد :نفسم راضی به اسلام آوردن نیست. حضرت فرمود مگر نه این است که در اثر مخالفت نفسبه این مقام رسیده ای؟ پس اکنون با نفست مخالفت کن ! مرد تأملی کرد و ایمان آورد وایمانش بسیار نیکو شد پس از این جریان گهگاه به مجلس موسی بن جعفر (ع) حاضر می شدروزی یک نفر درخواست کرد که آن مرد کافر تازه مسلمان از نیتش خبر دهد؛ مرد هر چهفکر کرد، نتوانست چیزی بگوید. آنگاه به امام موسی بن جعفر عرض کرد : من وقتی کافربودم از امور پنهان اطلاع داشتم، حالا که مسلمانم چرا نمی توانم؟ حضرت فرمود :خداوند عمل هیچ بشری را بی پاداش نگذاشته و ضایع نمی کند؛ چون در آن موقع مخالفتبا نفس میکردی، خداوند جزای آن را در دنیا داد که همان قدرت اطلاع بر اسرار پنهانمردم بود؛ زیرا کافر در آخرت بهره ای ندارد امکنون که اسلام آوردی، خداوند پاداشآنرا برای آخرتت ذخیره کرده و جزای دنیا را قطع نمود!

منبع : داستان اخلاقی


چهارشنبه 26/5/1390 - 17:33
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته