برادرانم زندگى دنيا بازيچهاى بيش نبوده و زندگى حقيقى سراى آخرت است. انسان در زندگى پست دنيا وظيفهاى جز آماده شدن براى زندگى آخرت، پيمودن راه نزديكى به خداوند، پيشه كردن بندگى و تواضع در مقابل خدا ندارد. حجابى بين او و پروردگارش نيست. و چارهاى جز ايستادن در پيشگاه خداوند نمىباشد.
بنابراين انسان بايد در جايگاه نياز ايستاده و علامت بندگى را در خود آشكار نمايد، به پروردگار عزّت روى نموده و متوجه ساحت بزرگى و عظمت او شود و با نامها و صفات نيكوى او و بوسيله دعا به او نزديكى جويد، و با مراقبت در روزها و شبهاى مختلف و ماهها و سالها به او متوسل و خود را در مسير وزش بادهاى انس و نسيمهاى قدس او قرار دهد. چنانكه فرمود صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: در طول زندگانى شما نسيمهايى از رحمتهاى پروردگار مىوزد، بهوش باشيد به آن رو كنيد و به آن پشت نكنيد.
بجان خودم سوگند، روش گذشتگان مقرّب و روندگان راه بندگى، يعنى محمّد و آل پاك او و ساير پيامبران، راستگويان، شهدا و صالحين همين بوده است. و آنان چه همراهان خوبى هستند.
بخشی از مقدمه علامه طباطبایی راجع به كتاب المراقابات
بر گرفته از وبلاگ علوم اسلامي آيا فلاسفه اسلامي هويتي مستقل از متكلمين دارند؟
مسئله اى است كه امروز هم شايع است و سئوالمى شود كه فيلسوفان اسلامى، از فارابى گرفته تا ابن سينا، ملاصدرا و علامه طباطبايى، با متكلمان كه در باب مسائل اعتقادى اسلامى، قلم فرسايى كردهاند و سخنگفته اند چه فرقى دارند؟ آيا فيلسوف اسلامى همان متكلم اسلامى است يا متكلمين بافلاسفه فرق دارند؟ اين مسئله خيلى مهمى است.
آنهايى كه بيشتر با فلسفهغربى آشنايى دارند، مى گويند كه ما فلسفه اسلامى نداريم و ابن سينا و ديگران همه متكلم بودهاند. ميگويند اينها بيشتر مسلمانبودند و چون عقايد اسلامى دارند، پس پيش فرض خواهند داشت يعنى از پيش عقايدى دارند ومىخواهند اين عقايد را از راه برهان فلسفى اثبات كنند و اين همان كارى است كه متكلمين مى كنند. متكلمين عقايد از پيش تعيين شده اى دارند و سعى مى كنند دليل عقلى براى آنبياورند.
پاسخى كه به اين شبهه داده ميشود اين است كه بله فيلسوفان مسلمان مامعمولاً متكلم هم هستند؛ يعنى مسائل كلامى هم در دستشان است. در عين حال ما متكلميناسلامى هم فراوان داريم كه ممكن است مشرب فبسفي نداشته باشند. اما معنى اين حرف اين نيست كه فيلسوفان اسلامى مثل ابن سينافقط متكلم باشند، براى اينكه ما فرق فيلسوف و متكلم را به نحوعلمى آشكار كنيم، بايد ببينيم علوم و رشته هاى معرفتى چگونه از يكديگر متفاوتند. مثلاً فيزيك و شيمى چه تفاوتى با هم دارد؟ يا فقه با اصول چه تفاوتى دارد؟ چرا نحو وصرف دو تا علم است؟ و يك سئوال هم اين است كه فلسفه و كلام دو علم هستند و يايكى؟ چرا دو تا هستند؟
جواب علمى اش اين است كه تمايز علوم دو طريق دارد. قدمامى گفتند اين تمايز به موضوع بر مي گردد. مثلاً علم صرف و نحو هر دو از كلمه و كلام بحث مى كنندمنتها علم صرف به جهت اعتلال و مشتقات و علم نحو به لحاظ اينكه معرباست يا مبنى. در نتيجه دو علم مى شود. نظر ديگر اين است كه تمايز علوم بهلحاظ اغراض است. يعني بسته به اين است كه شما از اين علم چه غرضى داريد. فرضا از علم شيمى يكغرضى منظر است و از علم كلام غرضى ديگر. و از فلسفه يك غرض سوم. نظر ديگر اين استكه تفاوت، در روش است؛ يعنى اينكه روش چيست، تجربى استقرايى است يا روشاستدلالى قياسى؟ بسته به اين روش، علوم متفاوت مىشوند. نظر چهارمى ظاهراً گفته نشده است. با اين سه ميزانى كه در دست داريمببينيم كه علم فلسفه با كلام تفاوت دارد يا نه.
شايد از نظر موضوع در عين تفاوت بتوان شباهتهايي را يافت، ولى از نظر غرض و روش خير. اما از نظر غرض چه تفاوتى دارند؟ متكلم از اولغرضش اثبات عقايد دينى است. خودشان گفته اند كه به هر قيمتى بايد اين را اثبات كنيمو طرف مقابل را محكوم كنيم و هر چه كه در اين راه نافع باشد را به كارمى بردند. حتى يك جا غزالى مى گويد اگر براى محكوم كردن لازم باشد كه دروغ بگويى، واجب است كه دروغ بگويى. اين فتواى غزالى است. غرضش اثباتعقايد است و بيرون كردن دشمن. اما فيلسوف هدفش كشف حقايق و حل مسائل هستى است. اگر موضوع فلسفه را هستى بدانيم، غرضش حل مسائل هستى است و پاسخ به سؤال هايى است كهدرباره هستى مى شود. البته بسته به اينكه فلسفه را چه تعريف كنيم.
از نظر روش هممتفاوت هستند. متكلم چون غرضش اثبات عقايد و برداشتن دشمن از پيش راه است، از هرروشى استفاده مى كند. اگر براى برهان مغالطه لازم شد، مغالطه مى كند اگر جدل لازم شدجدل مى كند. او حتى سفسطه هم مى كند. برهان بر اساس قياس استدلال مىكند كه بر موادعقلانى يقينى استوار است. در جدل، مشهورات و مسلّمات طرف مقابل مطرح است؛ ولى فيلسوفنه بر مشهورات تكيه مى كند و نه بر مسلّمات عندالخصم. مى تواند طرفش را محكوم كندولى از اين راه وارد نمى شود، چون هدفش محكوم كردن طرف نيست، بلكه غرض او كشف حقايق است وصرفاً به برهان متكى مى شود. اين حرفى است كه ابن سينا مرتب بيان كرده و طبق يكىاز مواد برهان كه متواترات است بحث مى كند كه متواترات با مشهورات چه فرقى دارد ومى خواهد بگويد كه من جدل نمى كنم. ابن سينا در هيچ مبحثى جدل نمى كند و سعى مى كندبرهان واقعى به كار ببرد. بنابراين اگر كسى برهان واقعى در استدلالش به كار برد، فيلسوف است. در عين حال ممكن است عقيده داشته باشد و عقيده داشتن مانع از فيلسوفشدن نيست. بعضى فكر مى كنند كه اگر كسى عقيدهاى داشت نمىتواندفيلسوف باشد و حتماً بايد لامذهب باشد تا بتوان او را فيلسوف ناميد! نه! لزوماً يك فيلسوفلامذهب نيست. جالب اينجاست كه لامذهب هم موضع دارد. اينها فكر مى كنند آدم هيچ موضعى نبايد داشته باشد!اصلاً شما آدم بى موضع در عالم پيدا نمى كنيد. ملحدين هم موضع الحادى دارندبنابراين موضع داشتن مهم نيست بلكه مهم اين است كه فيلسوف بتواند از موضعش فاصلهبگيرد. اين فاصله گرفتن يعنى چه؟ يعنى يك لحظه مى گويد من به عقيده اى باور دارم ولىباورم را كناري مىنهم تا ببينم حق چيست؟ اگر كسى بتواند از عقايدشفاصله بگيرد، (فاصله گرفتن نه به معناى ترك گفتن) و از ماوراى عقيدة خودش، مسئله را ببيند اين مى شودفيلسوف. حال مىخواهد ملحد باشد يا مؤمن. اما اگر در قيد عقايدش بود و نتوانست ازعقايدش فاصله بگيرد -چه ايمانى و چه الحادى- او متكلم است. متكلمين ما نمى خواستند ازعقايدشان فاصله بگيرند و سعى مى كردند به هر قيمتى اينها را اثبات كنند امافيلسوفان ما كه ابن سينا يكى از آنها است و يك مسلمان تمام عيار هم است، سعى مى كندعقايدش را دخالت ندهد. ممكن است كسانى بگويند كه نمى شود آدم عقيده داشته باشد ولىدخالت ندهد اين اشكال را وارد مى دانند. ولى آيا ملحدين عقيده به الحاد ندارند؟ممكن است كه كسى هيچ عقيده اى نداشته باشد آگنوستيك باشد. ولى آن هم خيلى سخت استكه يك آدمى هيچ موضعى در عالم نداشته باشد يعنى حتى او هم روى همان اگنوستيك بودنش يعنىلاأدرى گرىاش تعصب مى ورزد. ولي در يك نگاه كلي مى توان معتقد بود و يك لحظه آن رادر تعليق قرار داد و انسان هاى بزرگ كسانى هستند كه قدرت دارند به امري معتقد باشند ولي در لحظاتي از آن فاصله بگيرند وحقايق را آن چنان كه هست ببينند و ابن سينا و امثال او اينچنين بودهاند. دليل آن هم اين استكه در بسيارى از آثار بوعلي مطالبي آمده كه متشرعين نمى پسندند، مثلاً در معاد جسمانىيك جاهايى كاملاً در مقابل نظر آنهاست. در شفا گفته راهى براى عقل نيست يعني براي من از لحاظ عقلي اين امر پذيرفتني نيست و از موضع يك فيلسوف نمي توان آن را قبول داشته باشم. اما خارج از اين فضا و بعنوان يك مسلمان و از باب تبعيت و به عنوان يك امر تعبدي مي پذيرم[1]. غزالى او را سر همين مسئله تكفير كرد. پس اگر بنابود هر چيزى را به هر قيمتى بگويد كه اينها را نمى گفت. يعني آنجايي كه توانسته تعقل كند و به نتيجه برسد هم اعتقاد داشته و هم از طريق فلسفه به آن رسيده است. سؤالي كه اينجا بايد از ايراد كنندگان پرسيد اين است كه مگر يك فيلسوف نمى تواند به آنچه كه اعتقاد دارد برسد؟ فيلسوف اگر عقايد قبلى اش نامعقول شناخته شد، آن را كنارمى گذارد. دوگونه نامعقول داريم، يكى اينكه نمى فهميم و يكى اينكه مى فهميم كهنامعقول است. من مى فهمم كه اجتماع نقيضين باطل است يا باطل نيست. بين نفهميدن وفهميدن به امتناع، فرق است. اگر فيلسوف بفهمد كه اين حرف متناقض است كه ديگرنمى تواند باور داشته باشد.
اين بحث خيلى مطرح است كه فلاسفه اسلامى متكلمبوده اند و نه فيلسوف. ابن سينا در سه مسئله تكفير شد؛ يكى در مسئله معاد جسمانى،يكى علم به جزئيات باريتعالي و يكى حدوث عالم. چون حدوث ذاتى را باور داشته نه حدوث زمانى را. خباين خلاف عقيده متكلمين است. اما او جرأت كرده و گفته و چوبش را هم خورده است. ابن سينا از فيلسوف بودن هيچ چيز كم ندارد. غرضش فلسفى است موضوع علمش هم فلسفىاست، روش فلسفى هم دارد. روش جدلى و مغالطه به كار نمى برد و سعى مى كند از مغالطهو جدل و سفسطه پرهيز كند و اگر روش جدل به كار مى برد متكلم بود مثل غزالى. ابن سينا در اينجا به عنوان نمونهاي از اين جريان مطرح شد.
اگرچه در مورد اين موضوع بحث هاي بسياري صورت گرفته است، اما ما در اينجا به همين ميزان بسنده مي كنيم.
[1] البته نكته قابل توجه در اين جا اين است كه همين رويكرد ابن سينا هم جنبه تعقلي دارد. بحث مفصل راجع به اين در قسمت حجيت عقل و در بخش اصول فقه خواهد آمد.