سازی بزن ای ساز گار مارا به غم دمسازکن
از سوز عشقت ای نگار عقل و دل ما سازکن
بازآ تو باز این باز را از این قفس آزاد کن
راه نجاتم ده نشان،درب قفس را باز کن
بازی که از بازی این زندان به آزار آمده
رازیست اندر این قفس آگه مرا زین راز کن
شمع هستی و پروانگان گرد رخت غرق طواف
سوزاندن پروانگان از نار عشق آغاز کن
ایزد زنازت نازدو عالم خریدار تو گل
ای نازنین روزگار پس هر چه خواهی ناز کن
سلام دوستان من الان در حرم آقا علی بن موسی الرضا هستم ،سلام همتون رو به آقا میرسونم
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی فرشته ای که به پابوس آمده
انگار بین رفتن و ماندن مردد است
چشامو دادم که روش عکستو نقاشی کنن
تا جلو چشام باشی همیشه تا نگات کنم
گفته بودی دیگه اسمت رو رو لبهاگم نیارم
این دفعه می خوام عزیزم بادلم نگات کنم
همه زندگیم بدون بسته به یک نگاهته
چشاتو ببند که تا زندگیمم فدات کنم
خورشید دلم رو به افول است
یک مشت مرا غم که حصول است
مستانه زنم دم زتو دلبر
پیمانه ام از عشق تو فول است