| همنشینی گفت ای شیخ کبار |
| خیز و این وسواس را غسلی بر آر |
| شیخ گفتش امشب از خون جگر |
| کرده ام صد غسل بیش، ای بی خبر |
| آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست؟ |
| کی شود کار تو بی تسبیح راست؟ |
| گفت تسبیحم بیفکندم ز دست |
| تا توانم برمیان زنّار بست |
| آن دگر یک گفتش ای پیر کهن |
| گر خطایی رفت بر تو، توبه کن |
| گفت توبه کردم از ناموس و حال |
| تا رهم، از شیخی و حال محال |
| آن دگر یک گفت ای دریای راز |
| خیز و خود را جمع گردان در نماز |
| گفت: کو محراب روی آن نگار؟ |
| تا نباشد جز نمازم هیچ کار |
| آن دگر یک گفت تا کی زین سخن؟ |
| خیز و در خلوت خدا را سجده کن |
| گفت اگر بت روی من آنجاستی |
| سجده پیش روی او زیباستی |
| آن دگر گفتش پشیمانیت نیست |
| یک نفس درد مسلمانیت نیست؟ |
| گفت کسی نبود پشیمان بیش از این |
| تا چرا عاشق نبودم پیش از این |
| آن دگر گفتش که هرک آگاه شد |
| گویدت: این پیر چون گمراه شد؟ |
| گفت من بس فارغم از نام و ننگ |
| شیشه سالوس بشکستم به سنگ |
| آن دگر گفتش که یاران قدیم |
| از تو رنجورند و دل گشته دو نیم |
| گفت اگر ترسابچه خوشدل بود |
| دل ز رنج این و آن غافل بود |
| آن دگر گفت این زمان کن عزم راه |
| در حرم بنشین و عذر خود بخواه |
| گفت سر بر آستان آن نگار |
| عذر خواهم خواست، دست از من بدار |
| آن دگر گفتش که دوزخ در ره است |
| مرد دوزخ نیست هر کاو آگه است |
| گفت اگر دوزخ شود همراه من |
| هفت دوزخ سوزد از یک آه من |
| آن دگر گفتش به امید بهشت |
| باز گرد و توبه کن زین کار زشت |
| گفت چون یار بهشتی روی هست |
| گر بهشتی بایدم این کوی هست |
| آن دگر گفتش که از خود شرم دار |
| حق تعالی را به حق آزرم دار |
| گفت این آتش چو حق در من فکند |
| من به خود نتوانم از گردن فکند |
| آن دگر گفتش برو ساکن بباش |
| باز ایمان آور و مومن بباش |
| گفت جز کفر از من حیران مخواه |
| هر که کافر شد از او ایمان مخواه |
| آن چه بر من رفت معذورم در این |
| حق چو می داند، نپرسد از من این |