در بعضى از كتب معتبره از دربان ابن زیاد روایت كرده اند كه گفت: از عقب آن ملعون داخل قصر او شدم، آتشى در روى او مشتعل شد و مضطرب گردید و رو به سوى من گردانید و گفت: دیدى؟ گفتم: بلى، گفت: به دیگرى نقل مكن. ایضا از كعب الاحبار نقل كرده اند كه در زمان عمر از كتب متقدمه نقل مى كرد وقایعى را كه در این امت واقع خواهد شد و فتنه هائى كه حادث خواهد گردید، پس گفت: از همه فتنه ها عظیم تر و از همه مصیبتها شدیدتر، قتل سید الشهدا حسین بن على علیه السّلام خواهد بود، و این است فسادى كه حق تعالى در قرآن یاد كرده است كه (ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ایدى الناس) و اول فسادهاى عالم، كشتن هابیل بود، و آخر فسادها كشتن آن حضرت است، و در روز شهادت آن حضرت درهاى آسمان را خواهند گشود و از آسمانها بر آن حضرت خون خواهند گریست، چون ببینید كه سرخى در جانب آسمان بلند شد بدانید كه او شهید شده است. گفتند: اى كعب چرا آسمان بر كشتن پیغمبران نگریست و بر كشتن آن حضرت مى گرید؟! گفت: واى بر شما! كشتن حسین امرى است عظیم، و او فرزند برگزیده سید المرسلین است و پاره تن آن حضرت است، و از آب دهان او تربیت یافته است، و او را علانیه به جور و ستم و عدوان خواهند كشت و وصیت جد او حضرت رسالت صلى الله علیه و آله را در حق او رعایت نخواهند كرد سوگند یاد مى كنم به حق آن خداوندى كه جان كعب در دست اوست كه بر او خواهند گریست گروهى از ملائكه آسمان هاى هفت گانه كه تا قیامت گریه ایشان منقطع نخواهد شد، و آن بقعه كه در آن مدفون مى شد بهترین بقعه هاست، و هیچ پیغمبرى نبوده است مگر آنكه به زیارت آن بقعه رفته است و بر مصیبت آن حضرت گریسته است، و هر روز فوج هاى ملائكه و جنیان به زیارت آن مكان شریف مى روند، چون شب جمعه مى شود، نود هزار ملك در آنجا نازل مى شوند و بر آن امام مظلوم مى گریند و فضایل او را ذكر مى كنند، و در آسمان او را حسین مذبوح مى گویند و در زمین او را ابو عبدالله مقتول مى گویند و در دریاها او را فرزند منور مظلوم مى نامند، و در روز شهادت آن حضرت آفتاب خواهد گرفت، در شب آن، ماه خواهد گرفت، و تا سه روز جهان در نظر مردم تاریك خواهد بود، و آسمان خواهد گریست، و كوهها از هم خواهد پاشید، و دریاها به خروش خواهند آمد، و اگر باقیمانده ذریت او و جمعى از شیعیان او بر روى زمین نمى بودند، هر آینه خدا آتش از آسمان بر مردم مى بارید. پس كعب گفت: اى گروه تعجب نكنید از آنچه من در باب حسین مى گویم، به خدا سوگند كه حق تعالى چیزى نگذاشت از آنچه بوده و خواهد بود مگر آنكه براى حضرت موسى علیه السّلام بیان كرد، و هر بنده اى كه مخلوق شده و مى شود همه را در عالم ذر بر حضرت آدم علیه السّلام عرضه كرد، و احوال ایشان و اختلافات و منازعات ایشان را براى دنیا بر آن حضرت ظاهر گردانید پس آدم گفت: پروردگارا در امت آخر الزمان كه بهترین امتهایند چرا اینقدر اختلاف به هم رسیده است؟ حق تعالى فرمود: اى آدم چون ایشان اختلاف كردند، دلهاى ایشان مختلف گردید، و ایشان فسادى در زمین خواهند كرد مانند فساد كشتن هابیل، و خواهند كشت جگر گوشه حبیب من محمد مصطفى صلى الله علیه و آله را پس حق تعالى واقعه كربلا را به آدم نمود، و قاتلان آن حضرت را روسیاه مشاهده كرد، پس آدم علیه السّلام گریست و گفت: خداوندا تو انتقام خود را بكش از ایشان چنانچه فرزند پیغمبر بزرگوار تو را شهید خواهند كرد. ایضا از سعید بن مسیب روایت كرده است كه چون حضرت امام حسین علیه السّلام شهید شد، در سال دیگر من متوجه حج شدم كه به خدمت حضرت امام زین العابدین علیه السّلام مشرف شدم، پس روزى بر در كعبه طواف مى كردم ناگاه مردى را دیدم كه دستهاى او بریده بود و روى او مانند شب تار سیاه و تیره بود، به پرده كعبه چسبیده بود و مى گفت: خداوندا به حق این خانه كه گناه مرا بیامرز، و مى دانم كه نخواهى آمرزید؛ من گفتم: واى بر تو چه گناه كرده اى كه چنین نا امید از رحمت خدا گردیده اى؟ گفت: من جمال امام حسین علیه السّلام بودم در هنگامى كه متوجه كربلا گرید، چون آن حضرت را شهید كردند، پنهان شدم كه بعضى از جامه هاى آن حضرت را بربایم، و در كار برهنه كردن حضرت بودم. در شب ناگاه شنیدم كه خروش عظیم از آن صحرا بلند شد، و صداى گریه و نوحه بسیار شنیدم و كسى را نمى دیدم، و در میان آنها صدائى مى شنیدم كه مى گفت: اى فرزند شهید من، واى حسین غریب من، تو را كشتند و حق تو را نشناختند و آب را از تو منع كردند، از استماع این اصوات موحشه، مدهوش گردیدم و خود را در میان كشتگان افكندم، و در آن حال مشاهده كردم سه مرد و یك زن را كه ایستاده اند و بر دور ایشان ملائكه بسیار احاطه كرده اند، یكى از ایشان مى گوید كه: اى فرزند بزرگوار واى حسین مقتول به سیف اشرا، فداى تو باد جد و پدر و مادر و برادر تو. ناگاه دیدم كه حضرت امام حسین علیه السّلام نشست و گفت: لبیك یا جداه و یا رسول الله و یا ابتاه و یا امیرالمؤمنین و یا اماه یا فاطمه الزهرا و یا اخاه، اى برادر مقتول به زهر جانگداز، بر شما باد از من سلام، پس فرمود: یا جداه كشتند مردان ما را، یا جداه اسیر كردند زنان ما را، یا جداه غارت كردند اموال ما را، یا جداه كشتند اطفال ما را، ناگاه دیدم كه همه خروش بر آوردند و گریستند، حضرت فاطمه زهرا علیه السّلام از همه بیشتر مى گریست. پس حضرت فاطمه علیه السّلام گفت: اى پدر بزرگوار ببین كه چكار كردند با این نور دیده من این امت جفا كار، اى پدر مرا رخصت بده كه خون فرزند خود را بر سر و روى خود بمالم، چون خدا را ملاقات كنم با خون او آلوده باشم، پس همه بزرگواران خون آن حضرت را برداشتند و بر سر و روى خود مالیدند، پس شنیدم كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله مى گفت كه: فداى تو شوم اى حسین كه تو را سر بریده مى بینم و در خون خود غلطیده مى بینم، اى فرزند گرامى، كه جامه هاى تو را كند؟ حضرت امام حسین علیه السّلام فرمود كه: اى جد بزرگوار شتردارى كه با من بود و با او نیكی هاى بسیار كرده بودم، او به جزاى آن نیكی ها مرا عریان كرد! پس حضرت رسالت صلى الله علیه و آله به نزد من آمد و گفت: از خدا اندیشه نكردى و از من شرم نكردى كه جگر گوشه مرا عریان كردى، خدا روى تو را سیاه كند در دنیا و آخرتت و دست هاى تو را قطع كند، پس در همان ساعت روى من سیاه شده و دست هاى من افتاد، و براى این دعا مى كنم و مى دانم كه نفرین حضرت رسول خدا صلى الله علیه و آله رد نمى شود، و من آمرزیده نخواهم شد. ایضا روایت كرده است كه مرد خدادى(آهنگرى) در كوفه بود، چون لشكر عمر بن سعد به جنگ سید الشهداء مى رفتند، از آهن بسیارى برداشت و با لشكر ایشان رفت، و نیزه هاى ایشان را درست مى كرد و میخ هاى خیمه هاى ایشان را مى ساخت و شمشیر و خنجر ایشان را اصلاح مى كرد، آن حداد گفت: من نوزده روز با ایشان بودم و اعانت ایشان مى نمودم تا آنكه آن حضرت را شهید كردند. چون برگشتم شبى در خانه خود خوابیده بودم، در خواب دیدم كه قیامت بر پا شده است و مردم از زبانهایشان آویخته است و آفتاب نزدیك سر مردم ایستاده است و من از شدت عطش و حرارت مدهوش بودم، آنگاه دیدم كه سواره اى پیدا شد در نهایت حسن و جمال و در غایت مهابت و جلال، و چندین هزار پیغمبران و اوصیاى ایشان و صدیقان و شهیدان در خدمت او مى آمدند، و جمیع محشر از نور خورشید جمال او منور گردیده، و به سرعت گذشت، بعد از ساعتى سوار دیگر پیدا شد مانند ماه تابان، عرصه قیامت را به نور جمال خود روشن كرد و چندین هزار كس در ركاب سعادت انتساب او مى آمدند، و هر حكمى مى فرمود اطاعت مى كردند چون به نزدیك من رسید، عنان مركب كشید و فرمود: بگیرید این را. ناگه دیدم كه یكى از آنها كه در ركاب او بودند بازوى مرا گرفت و چنان كشید كه گمان كردم كتفم جدا شد، گفتم: به حق آن كه تو را به بردن من مامور گردانید تو را سوگند مى دهم كه بگوئى او كیست؟ گفت: احمد مختار بود، گفتم: آنانكه بر دور او بودند چه جماعت بودند؟ گفت: پیغمبران و صدیقان و شهیدان و صالحان گفتم: شما چه جماعتید كه بر دور این مرد بر آمده اید و هر چه مى فرماید اطاعت مى كنید گفت ما ملائكه پروردگار عالمیانیم و ما را در فرمان او كرده است، گفتم: مرا چرا فرمود بگیرید؟ گفت: حال تو مانند حال آن جماعت است چون نظر كردم عمر بن سعد را دیدم با لشكرى كه همراه بودند، و جمعى را نمى شناختم و زنجیرى از آتش در گردن عمر بود و آتش از دیده ها و گوش هاى او شعله مى كشید و جمعى دیگر كه با او بودند پاره اى در زنجیرهاى آتش بودند، و پاره اى غلهاى آتش در گردن داشتند، و بعضى مانند من ملائكه به بازوهاى ایشان چسبیده بودند. چون پاره اى راه ما را بردند، دیدم كه حضرت رسالت صلى الله علیه و آله بر كرسى رفیعى نشسته است و دو مرد نورانى در جانب راست او ایستاده اند، از ملك پرسیدم كه: این دو مرد كیستند؟ گفت: یكى نوح علیه السّلام است و دیگرى ابراهیم علیه السّلام، پس حضرت رسول صلى الله علیه و آله گفت: چه كردى یا على؟ فرمود: احدى از قاتلان حسین را نگذاشتم مگر آنكه همه را جمع كردم و به خدمت تو آوردم، پس حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: نزدیك بیاورید ایشان را. چون ایشان را نزدیك بردند، حضرت از هر یك از ایشان سؤال مى كرد كه چه كردى با فرزند من حسین و مى گریست، و همه اهل محشر از گریه او مى گریستند، پس یكى از ایشان مى گفتم كه: من آب بر روى او بستم، و دیگرى مى گفت: من تیر به سوى او افكندم، و دیگرى مى گفت: من سر او را جدا كردم، و دیگرى مى گفت: من فرزند او را شهید كردم، پس حضرت رسالت صلى الله علیه و آله فریاد بر آورد: اى فرزندان غریب بى یاور من، اى اهل بیت مطهر من، بعد از من با شما چنین كردند؟ پس خطاب كرد به پیغمبران كه: اى پدرم آدم و اى برادر من نوح و اى پدر من ابراهیم، ببینید كه چگونه امت من با ذریت من سلوك كرده اند؟ پس خروش از انبیا و اوصیا و جمیع اهل محشر بر آمد پس امر كرد حضرت زبانیه جهنم را كه: بكشید ایشان را به سوى جهنم، پس یك یك ایشان را مى كشیدند به سوى جهنم مى بردند، تا آنكه مردى را آوردند، حضرت از او پرسید كه: تو چه كردى؟ گفت: من تیرى و نیزه نینداختم و شمشیرى نزدم نجار بودم، و با آن اشرار همراه بودم، روزى عمود خیمه حصین بن نمیر شكست و آن را اصلاح كردم، حضرت فرمود: آخر نه در آن لشكر داخل بوده اى، و سیاهى لشكر ایشان را زیاده كرده اى، و قاتلان فرزندان مرا یارى كرده اى، ببرید او را به سوى جهنم، پس اهل محشر فریاد بر آوردند كه: حكمى نیست امروز مگر براى خدا و رسول خدا و وصى او. چون مرا پیش بردند و احوال خود را گفتم، همان جواب را به من فرمود و امر كرد مرا به سوى آتش برند، پس از دهشت آن حال بیدار شدم و زبان من و نصف بدن من خشك شده بود، و همه كس از من بیزارى جسته اند و مرا لعنت مى كنند، و به بدترین احوال گذارنید تا به جهنم واصل شد.
منبع: كتاب لهوف