باباجون سلام.باز فرصتی یافتم تا با تو درد دل کنم،خیلی
دلم برایت تنگ شده...یاد سلام کردن های صبح و شبت،یاد لبخندهای ملیحت،یاد
کار و کوشش فراوانت،یاد صدای گرم و آرامش بخشت.یاد حضورت در خانه،یاد
مشاوره های فراوانت و یاد مظلومیتت.
آرام می آمدی،آرام می نشستی،آرام می خوردی،آرام می خوابیدی و آرام بلند می شدی.
هنوز فکر می کنم مأموریت رفتی و می آیی،و بارها با صدای ماشین فکر کردم تویی و زود در را برایت باز کردم.
روز
دومت در ادیمی به مصطفی گفتم با ماشین شما کی میاد زاهدان جا دارین منم با
شما بیام؟گفت:آره منم و مامان و خانمت و بابا؛دلم برای داداشم سوخت؛خب
سخته منم هنوز باورم نشده که رفتی و دیگه نمیای.
خودت گفتی
عروسیم روز عید غدیر باشه!
همکارانم از عقد من باخبر بودن و شیرینی می خواستن اما آماده که می شدم تا برم و بخرم می گفتی نه!هنوز زوده!
شب
رفتنت به مأموریت بهت گفتم کیا رو دعوت کنیم،گفتی شما کیا رو می خوای
دعوت کنی؟گفتم از ادارمون سی نفر.گفتی نه،گفتم چرا؟گفتی ما باید اونایی رو
دعوت کنیم که تو مرگ و زنده شون دعوتمون کرده باشن.کمی فکر کردم و گفتم
جدیداً که ما کسی رو از دست ندادیم که بخوایم دعوتشون کنیم و نیان!اون
موقع نگام کردی و چیزی نگفتی!
یک
ساعت مونده بود که بری گفتی جعفر سیدی موسیقی عید غدیر که مال مراسمت هست
رو بیا بگیر دستت باشه،گفتم دست خودتون باشه دست من شاید گم بشه،گفتی اگه
گم شد که دست یکی دیگه از بچه ها هست ازش می گیریم و من گفتم باشه پس
میزارم روی میز کامپیوتر.
من
از روز شنبه بدنم درد می کرد روز یکشنبه به مسئول واحدمون گفتم می خوام
برم مرخصی،گفت: چرا؟گفتم بدنم درد می کنه؟(نفهمیدم چرا اینو بهش
گفتم)گفت:باشه دوشنبه رو حالا برو تا بعد؛دوشنبه رو تو خونه که استراحت
کردم دیدم حالم بهتر شده پس سه شنبه رو رفتم اداره،باز بدنم شروع به درد
گرفتن کرد ساعتای ده خانمم باهام تماس گرفت حرفاو که زد دید که بی حالم،گفت
چی شده حالت خوب نیست:گفتم نه بدنم درد می کنه؟گفت:حتما دیشب خوب
نخوابیدی؟گفتم:نه خوب خوابیدم.گفت:پس چه کارته؟گفتم نمی دونم فقط می دونم
که بدنم درد میکنه(اون موقع نمی دونستم که به خاطر فراق تو و جدایی روح من و
تو بدنم درد میکنه)
مامان خیلی سعی میکنه جای خالی تو رو برام پر کنه اما نمی تونه،و من برای اینکه او را نرنجونم خود را راضی و خوشنود نشون می دهم.
مامان هر روز پنهان از نگاه من،وقتی سجاده اش رو پهن میکنه چنو لحظه روبروی عکس تو می ایسته وبا چشمانی خیس به تو خیره میشهبا
تو راز و نیاز میکنه،اگه از کسی ناراحت باشه گلایه و شکایت میکنه میگه می
دونم مثل همیشه حرفامو گوش میدی،یک بار خودم شاهد بودم یواشکی گوش می
دادم آنم ساعات پایانی شب بود.(منظورم وقتیه که خونه خلوته و وقت نماز
شبه) ،دلم
برای مامان می سوزه می دونم با همون گریه های شبانه خودش رو آروم میکنه
چون او از دوری تو رنج می بره اما سعی می کنه بیشتروقتا بر زبان نیاره که
مبادا من دلتنگ بشم...
هنوز لباسهای نظامی و شخصی تو روی جالباسی ست.
در بیرون از منزل عدم حضورت بیشتر احساس میشه چرا که هرکسی با تماس و یا حضوری،شهادتت را تسلیت میگه،اصلا نگاه های مردم تغییر کرده!
از
طرفی رشادت های تو را می بینم و می خوانم به خود می بالم، که چنین پدری
داشتم،البته گاهی دل تنگ می شوم که چرا زودتر نشناختمت!صبح رفتن هایت با
خودت بود و بازگشتن هاین با خدا؛گاهی بعد ظهر،بیشتر وقتها ساعات پایانی شب و
گاهی اصلا وقت نمی کردی شب به خونه بیای و در همون محل کار استراحت می
کردی.
روز تشییع پیکر پاکت در زاهدان و زابل بیشتر دوست دارانت بودند اما همه نه؛با خدا باش پادشاهی کن یعنی این.
چه زیباست باباجون روز شهادتت روز شهادت جوادالائمه و دقیقا سومین یادواره شهدای وحدت استان بود؛ روز هفتمت روز عرفه و چهلم تو مصادف با روز بسیج و عاشورا گشته است.
خوش به حالت،این سعادتی ست که نصیب هر کسی نمی شود.
تو که عاشق بسیج و ادامه دهنده راه شهدا بودی تقدیر بر آن بود که روز چهلمت اینچنین روزی باشد.
بارها بهت می گفتیم از این همه کار خسته نمیشی می گفتی من خودم رو وقف اسلام کردم.
آفرین بر تو؛تو خستگی رو خسته کرده بودی.
هر
وقت احساس دلتنگی می کنم عکست را می نگرم و به آن زل می زنم،آرامش پیدا
می کنم.و این قول آخر من؛ از ادامه دادن راهت دست بر نمی دارم.
روحت شاد و یادت گرامی باد.

زندگینامه سردارسرتیپ پاسدارشهید حاج حبیب لک زایی (1342-1391)
حبیب لک زایی 18 شهریور سال 1342 در خانواده ای روحانی دیده به جهان گشود.
پدرش روحانی و از مبارزان دوران ستم شاهی بود و این روح مبارزاتی از
کودکی در وجود حبیب ریشه دواند و از او فرد شجاعی ساخت که در دوران کودکی و
نوجوانی، خواب آرام را از چشمان ضد انقلاب به کابوس بدل کرد و پاسداری شد
که اهالی سیستان و بلوچستان زیر سایه صلابت او آرامش مییافتند.
حاج حبیب لک زایی، در دوران انقلاب،
علیرغم اینکه دانشآموز بود، اما با اقداماتی همچون پاره کردن عکس خاندان
منحوس پهلوی از کتابهای درسی و تدریس قرآن و توزیع عکس و رساله امام خمینی (ره) در بین انقلابیون و نوشتن شعار بر دیوارهای روستا و مدرسه، در صف نخست مبارزان انقلابی زابل جای گرفت.
وی بعد از پیروزی انقلاب، علاوه بر ایفای نقش فعال و تأثیرگذار در
محرومیت زدایی از منطقه زابل و شرکت در برنامههای فرهنگی، به جهادسازندگی
پیوست.
همچنین وی در 8 تیرماه 60 به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در دوران جنگ تحمیلی نیز در قالب لشکر 41 ثارالله چندین بار در جنگ حضور پیدا کرد.
حبیب لک زایی در شرایطی به جنگ می رفت که فرماندهان تمایل بیشتری به
حضور او در پشت جبهه و تلاش برای تقویت نیروهای اعزامی داشتند و بارها پس
از ورودش به جبهه به دستور فرماندهان به عقب باز می گشت.
وی در سال 67 در منطقه شلمچه به شدت مجروح شد، به طوری که 4 روز در بی
هوشی به سر برد، ایشان در اثر این مجروحیتها جانباز 77 درصد شد و
ترکشهایی(63 ترکش) در ناحیه سر و گردن و چشم و قفسه سینه و دیگر نقاط
بدنش، سالها همنشین این سردار پرتلاش بودهاند.
سردار لک زایی از ابتدای جنگ تا لحظه شهادت، مسئولیتهای زیادی را برعهده داشت؛ از جمله:
- تک تیرانداز گردان کمیل لشکر 41 ثارالله در دشت عباس
- حضور در جبهه با سپاه حضرت رسول (ص)
- تلاش فراوان برای جذب و اعزام نیرو به جبهه
- تک تیرانداز گردان 409 لشکر 41 ثارالله در جنوب اهواز
- مسئول اکیپ گشت پایگاه زابل
- مسئول بسیج پایگاه زابل در سال 61
- فرمانده حوزه مقاومت نجف اشرف بخش مرکزی زابل در سال 63
- مسئول ستاد گردان لشکر 41 ثارالله در جنوب شلمچه در سال 66
- کمک فراوان به سیلزدگان زابل در سالهای 69 و 70
- نقش تعیینکننده در عملیات نصر 3 در مقابله با اشراری که اموال عمومی سنگین را در سال 70 از منطقه دزدیده بودند
- فرمانده سپاه زابل از سال 69 تا 79
- معاون هماهنگ کننده منطقه مقاومت سیستان و بلوچستان از سال 79 تا 86
- جانشین فرمانده منطقه مقاومت و جانشین فرمانده سپاه سلمان از سال 87 تا هنگام شهادت.
- استاد دانشگاه در شهرهای زابل،زاهدان،چابهار
- مدیرعامل بنیاد مهدویت استان
- دبیر ستاد احیاء امر به معروف و نهی از منکر استان
- مسئول مؤسسه امدادگران عاشورا در استان
- مدیر هیئت امناء گلزار شهداء حضرت رسول اکرم شهرستان نیمروز
- نماینده مجلس شورای ایثارگران کشور
سردار شهید حبیب لکزایی، بعد از شهادت شهید محمدزاده مدتی سرپرست سپاه
سلمان بوده است. وی همچنین مدیر عامل بنیاد فرهنگی مهدی موعود استان سیستان
و بلوچستان، دبیر ستاد امر به معروف و نهی از منکر استان، ریاست هیئت
مدیره مؤسسه خیریه امدادگران عاشورای استان، رییس هیئت مدیره گلزار شهدای
حضرت رسول (ص)، عضو هیئت امنای هیئت رزمندگان کشور و نماینده ایثارگران
استان در مجلس ایثارگران کشور را نیز در کارنامه خود داشت.
این سردار سربلند سپاه اسلام که مدال جانباز نمونه کشور در زمینه
مبارزه با تهاجم فرهنگی را نیز بر سینه داشت، در سال 1370 به پاس تلاش در
حراست از مرزهای کشور از سوی مقام معظم رهبری تقدیر شد.
علاوه بر این، در طول حیاتش بارها توسط فرماندهان عالی رتبه نیروهای
مسلح تشویق و تقدیر شد که از آن جمله میتوان به تقدیر از سوی ستاد
فرماندهی کل قوا و فرماندهی کل سپاه، فرمانده نیروی زمینی و معاونتهای
مختلف سپاه و نیروی انتظامی اشاره کرد.
سردار شهید حاج حبیب لک زایی که خطیبی توانا و زبر دست بود، قلمی روان هم داشت و مقالات فراوانی از وی به یادگار مانده است.
در ششمین اجلاس سراسری نماز به عنوان نگارنده مقاله برتر و در تابستان
سال 1391 نیز به عنوان فعال نمونه مهدوی در هشتمین همایش بینالمللی دکترین
مهدویت مورد تجلیل قرار گرفت.
سردار بی ادعا و گمنام زمین و نام آَشنای آسمانیها، در 25 مهر ماه 1391
در مأموریت کاری و در لباس سبز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در بیمارستان
بعثت نیروی هوایی ارتش مصادف با سالروز شهادت حضرت امام جواد (ع) و در
سومین سالگرد شهادت سرداران شهید نورعلی شوشتری و شهید رجبعلی محمدزاده که
به تعبیر سردار شهید لک زایی شهدای وحدت، امنیت و خدمت بودند، به فیض
شهادت نائل شد و در سایه سپیدارهای ملکوت آرمید.روحش شاد و یادش گرامی باد.