• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 25
تعداد نظرات : 36
زمان آخرین مطلب : 5328روز قبل
اخلاق

 بسم الرب الحسین

نشسته ام و در سکوتی ذلت بار فرو رفته...پیشنهاد گناه می دهد به دور و بری هایش. لب از لب باز نمی‏کنم.اصرار می ورزد. من کماکان چون مجسمه‏ای سنگی...صمم بکم عمی نشسته و انگار نه انگار...

روی اطرافیان کم کم باز می‏شود. پرده‏ های حیا و شرم و حرمت رفته رفته فرو می‏افتند. مقدمات گناه و معصیت به سادگی فراهم می شود. هم چنان در خویشِ بی ‏وجدان خود غرقه و مستم. گویی نه صدایی از برون می‏شنوم و نه صدایی از درون. مگر پیش از این بارها بر من علم و حجت آشکار نیامده بود؟!

چرا؟! این همه ضعف و درنگ و تزلزل از برای چیست که دور‏و‏برم شیاطین به هر گونه که پسندشان آید می‏نوازند و می‏زنند و می‏رقصانند...و مرا زنجیر کرده، برای شکنجه شدن به میهمانی کذایی خویش دعوت نموده اند تا از این همه بزدلی و بی‏ عرضگی و عجز من سرشار از لذت شوند.

 

آه خدایا! محرم فرا رسیده و دل من چه خوش است به سوگواری و گریستن بر آن حسین مظلومِ معروف. که از اسباب شهادت جانگدازش همین سکوت و ضعف نشان دادن برابر گناه و پرده‏ دری خدانشناسان بود.

 

چه حسین‏ها که هر روز در قلب و روحمان شهیدشان می‏کنیم. گویا هرگز حکایت کربلا و عبرت‏ هایش بر ما نرسیده و جانمان با معرفت گوهربار عاشورای حسینی سیراب نگشته. چه تلخ است قصه‏ ی عادت. چه حسین ها که شهید نمی‏شوند هر روز، هر ساعت، هر لحظه در قلب من و تو! و چه شادمانی‏ها که نمی‏کند ابلیس از بی‏ تفاوتی رقت‏ انگیزمان در برابر معصیت‏های ریز و درشت هم‏نوعان.

ندای حسینِ درون، هر روز در جان ما طنین انداز است...از سوی وجدان و نفس هوشیار که: یاری‏ گر من کجاست؟ تاسف که به راحتی کشتن یک پشه این ندا را خفه کرده و لشگر لشگر از نفس طغیانگر و بدخواهمان را به سوی این حسینِ مظلومِ درون، روانه می‏سازیم. وجدانِ ما، روح حق ‏خواهی ما و عباسِ جان ما علم حق به دست، چه راحت و بی‏ دردسر و بی‏صدا، در نینوای جدال عقل و نفس، تیرباران شده بر خاک می‏افتند...

آنجا جایی است که همه‏ ی کوفه‏ ی جان، یک صدا در برابر وظیفه‏ ی امر‏به‏ معروف و نهی‏ از‏منکر خفگی پیشه کرده ‏اند و به روی هر حادثه‏ ی شوم، شانه بالا می‏اندازند.

چه مسلم ها که هر روز اشارت‏ وار بر قلب من و تو می‏گذرند و کوفه‏ ی تنگ قلب ما، به جای یاری و تایید او، روانه ی اسارت‏گاه شیاطینِ درون می سازندش. به راستی در وجود هر یک از ما گاهِ تصمیمات...گاهِ انتخاب برای پافشاری بر حرف حق یا فریاد علیه یک ظلم و گناه، لشگریان ابن زیاد پیروزند یا سپاهی بیشمار از یاران حسینی؟

 

عجب از آنکه فرمانروایی دل در دست طاغوتیان و یزیدیان و شمریانِ نفس اماره است و خون حسین‏ها و عباس‏ها در جای جای قلبمان ریخته، آنگاه چشم طمع بر شفاعت آن سالار مظلوم داریم! قطره های اشک را شمرده و نشمرده جاری می‏سازیم...اسم مبارکش را ورد زبان می‏کنیم  و بر سینه و شانه می کوبیم...و با هر حسین حسین گفتن ما، یزیدیان درون چه دیوانه‏ وار قهقهه می‏زنند و هلهله می‏کشند!

 

پس با این حساب که هر مؤمن و بلکه هر انسان در درون سرزمینِ جانِ خویش نینوایی دارد و کوفه و شامی، حسینی دارد و مسلمی و عباسی، و یزیدی و شمری و زیادی، هر روز و هر ثانیه، میلیون ها میلیون حسین در ارواح آدمیان مظلومانه به شهادت می‏رسند و شهید ترس ها و تردیدها و سستی‏ های عقل می‏گردند.

 

آری!

 هر روز در هر دلی کربلایی بر پا می‏شود و چه اندکند گریه کنندگان بر این حسین های مهجور و مغفول مانده و بی یاور.

 

دلا بسورز که هر روز عاشورایی ست و در هر جان کربلایی.

سه شنبه 8/9/1390 - 14:7
موفقیت و مدیریت
گوش شیطون کر چشمش کور زبونش لال...

من "حقیقتا" "خوشبخت"م. خوشبخت محض...خوشبخت مطلق...
به خاطر همه چیز. زنده بودن...اندیشیدن...نیازمند بودن...خواستن...رنج بردن

به خاطر هم توانستن و هم نتوانستن
هم دانستن و هم ندانستن
هم داشتن و هم نداشتن
هم پیروزی و هم شکست
هم اندوه و هم شادی
چه برای رسیدن،چه برای نرسیدن
خوشبختم به خاطر دو موهبت عظیم: "درد انسانی" و "لذت انسانی"
بله. چون انسانم. انسان بودن و فرصت داشتن...

خوشبختم چون "حقیقتی" هست و من خواهان آنم،به دنبالشم و شوقش را دارم.
به خاطرحقیقت حیات.زندگی با تمام زیباییها و سختیهایش. به خاطر اویی که حیات بخشیده است.
خوشبختم چون خدایی برای پرستیدن است. چون "عشق" و "ایمان" و "پرستش" هست.
چون می خواهدم، می خواهمش...به یادم هست و یادم می آورد که یادش باشم.
خوشبختم چون نمی توانم "شکر" این خوشبختی را بجا آورم و زار می زنم، و آن موقع است که خداوند به من لبخند می زند!

چون خدا دعاها به من آموخته است: رب زدنی علما و عملا و الحقنی بالصالحین! ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخره حسنه و قنا عذاب النار!
برای قرآن عظیم،بخاطر "جوشن کبیر" ونعمت دعای روز عرفه!
....
چون پیامبری به نام "محمد" دارم. فاطمه وعلی و حسن و حسینی و...برای "مهدی" که حجت او بر من است{ای که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد/حیف از آن که تو باشی و مرا غم ببرد}(سلام ابدی او بر شما)

***تا خدا هست "امید خوشبختی" نیز هست. خوشبختم چون خدا همیشه هست***

بله و من معتقدم کل عالم از این خوشبختی سهم دارد...
عالم،چون پروردگاری دارد که معبود است. معبودی دارد که مطلوب است. مطلوبی که محمود است. محمودی که محبوب است. محبوبی که حنان است. حنانی که رحمان است. رحمانی که غفار است. غفاری که تواب است. توابی که رحیم است. رحیمی که هیچ مثل او نیست و همه چیز از اوست...

عالم انسان:عالمی که معلوم است. معلومی که مخلوق است. مخلوقی که مسئول است. مسئولی که مهدی(هدایت شده) است. مهدی ای که مجبور است. مجبوری که مختار است. مختاری که معلول است. معلولی که متمول است.متمولی که مرحوم است. مرحومی که مغفور است.مغفوری که مغلوب است. مغلوبی که منصور است. منصوری که محبوب است.(وای محبوب است!) محبوبی که مسجود است وای مسجود است!
و این مفعولیت می تواند خود فاعل خیلی چیزها باشد...

می تواند "عاشق" باشد!!!!!!!!!!

خب میبینی؟ دلایل برای خوشبخت بودن چه بسیار است! بیشمار است!
و اما...
همه ی اینها==="""خوشبخت بودن""" است!
""""خوشبخت شدن"""" خود قصه ی دیگری ست!!
و اینها همه "نیمی از خوشبختی" است که خداوند بر ما به عطیه داده است.
خوشبختیم چون می توانیم "نیم باقیمانده تا رستگاری" را خود بدست آوریم.
می توانیم خوشبخت بشویم چون* مالک اعمال خویش هستیم* و در واقع:
فقط،
فقط مالک،
فقط مالک اعمال،
فقط مالک اعمال خویش،
فقط مالک اعمال خویش هستیم.
...
وای...
چقدر حفظ کردن ارزش این نیم از خوشبختی، و به دست آوردن آن نیم دیگر سخت است!!!!!!!!1
.....
با این حال...
*از خوشبخت بودن تا خوشبخت شدن فاصله ای نیست*
باور نمی کنید، شاهد بیاورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه موقع احساسش  می کنم؟
-باید بگویم: همه ی لحظات.......
اما امان از غفلت! به هر حال از آن روز که "حسین(ع) را شناختم. معنی اش را فهمیدم .شیرینی اش را چشیدم...
و هر وقت قرآن،جوشن کبیر،دعای روز عرفه و... می خوانم با تمام وجود و بنیادم حسش می کنم و در آغوشش میکشم!(چه همرهی و قرینی عجیبی دارد با اشک...اشک های مقدس!...)
هر وقت می خواهم از اوج درد بمیرم یا از شدت لذت بیهوش شوم به وجودش در دل سوگند یاد میکنم و می گویم:

آری...حقیقتا من خوشبخت هستم.

يکشنبه 21/6/1389 - 23:37
خاطرات و روز نوشت

فقط...

شب قدر یادتون نره...حتما حتما حتما منو دعا کنید...من حتما همتون رو...تک تکتون رو دعا می کنم.

منتظرم ها!

خداحافظ همه تبیانی های عزیز!

سه شنبه 26/6/1387 - 18:42
شهدا و دفاع مقدس

این دیگه آخرین مطلب منه...من از خدامه که بازهم بیام اما متاسفانه از مهر به بعد دیگر فرصت نمی کنم. در ضمن از تبیان گله دارم...چرا مسئول مطالب اعضا به مطالب کاربران نظر نمی دند؟فقط اعضا باید نظر بدند؟

می خواهید بدانید شب قدر شهید چمران چگونه گذشت؟؟ از زبان خودش در کتاب دست نوشته های خودش"خدا بود و دگر هیچ نبود"

چه فرخنده شبی بود شب قدر من. شبی که تا به صبح اشک می ریختم و تا اعلی علیین صعود می کردم. از شب تا به صبح می راندم و تو در کنارم نشسته بودی....

از حیات من جز نور...عشق ...سوز و غم چیزی دیده نمی شد. زبانم گویا شده بود. گویا جملاتی زیبا و عمیق از اعماق روحم به من وحی می شد. همچون شاعری توانا تجلیات روح خود را به عالی ترین وجه بیان می کردم. در حالی که سیلابه اشک بر رخسارم می چکید.همه قیدها و بندها را پاره کرده بود.افسار اختیار را به دست دل سپرده بودم و بدون ترس و خجالت آنچه در وجودم موج می زد بیرون می ریختم. از عشق خود و از غم خود.از خوبی و بدی خود. از گناهان کوچک و بزرگ. از وابستگی ها و دلهره ها.سوز و گدازها و جهش های روح و سوزش های دل. از همه چیز خود صحبت می کردم....

چه فرخنده شبی بود شب قدر من. شب معراج من به آسمان ها.

چیزی که در آن شب مهم بود. این بود که وجود من روح شده بود و روح من آتشفشان کرده بود. می خواست...همچون نور از زمین خاکی جدا شود و به کهکشانها پرواز کند.آنگاه آتش عشق به کمک آمده بود و جسم خاکیم را سوزانده بود و از من فقط دود مانده بود و این دود همراه من تا آسمانها اوج می گرفت...

شبی که سلول های وجودم در آتش عشق تغییر ماهیت داده بودند و من چیزی جز عشق گویا نبودم.

دل من کعبه عالم شده بود. می سوخت...نور می داد و وحی الهی بر آن نازل می شد و مقدس ترین پرستشگاه خدا شده بود.

ایکاش می توانستم همه خاطرات الهام بخش این شب قدر را به یاد آورم.نوری بود که در آن شب مقدس بر قلبم تابید...بر زبانم جاری شد و به صورت اشک بر رخسارم چکید. من همه زندگی خود را به یک شب قدر نمی فروشم و به خاطر شبهای قدر زنده ام. و تعالای شب قدر عبادت من و کمال من و هدف حیات من است

(با اندکی تخلیص- امیدوارم استفاده لازم را ببرید)

خدا حافظ!

سه شنبه 26/6/1387 - 18:9
محبت و عاطفه
 شاید این آخرین مطلب من باشد: 
دوستان شما همیشه به یاد خودتان هستید...گاهی 
به یاد دوستان می افتید
و هنگام نیایش نیز در یاد خداوند هستید
تنها همین لحظه...فقط همین الان به یاد من باشید 
و دعا کنید...ملتمسم...!!!!

عشق به انسانها بسیار زیباست

اما عشق به خداوند از آن هم زیباتر است

با عشق ورزیدن به انسانها عاشق خدا می شویم و

عشق او ما را به انسانها نزدیکتر می کند...

پس چقدر زندگی ما زیباست...

بیایید عاشق شویم!

دوشنبه 25/6/1387 - 23:42
دانستنی های علمی
پیشنهاد می کنم این کتاب را حتما مطالعه بفرمایید
نام کتاب:" دختران راهی دیگر"
سرنوشت زنان آمریکایی که اسلام را پذیرفتند.
نویسنده"کارول ال آنوی"
مترجمان:محمد عرب مازار یزدی_ناهید ایران منش
این کتاب به قلم یک مادر مسیحی آمریکایی که دخترش
در ازدواج با یک دانشجوی ایرانی مسلمان شده.
نگارش یافته است.
نویسنده سعی کرده است تا با مراجعه به عده دیگری
از دختران آمریکایی مسلمان شده. 
تحقیق کند که آنها چرا و چگونه به اسلام روی آوردند.
دوشنبه 25/6/1387 - 19:30
طنز و سرگرمی

دو دلیل پیشرفت نکردن فوتبال بانوان:

1- عمرا یازده تا خانوم لباس یک جور بپوشند.

2- اگر هم پوشیدند عمرا برای بازی بعدی همون لباس ها رو بپوشند!

دوشنبه 25/6/1387 - 19:19
طنز و سرگرمی

عشق مثل ساندویچ می مونه

تو و عشقت...

از دو طرف گازش میزنید...

به هم میرسید...تموم می شه!!

دوشنبه 25/6/1387 - 16:39
خاطرات و روز نوشت

 گفتم یه حرف خوب و قشنگ بزنم...اما:

ای بابا حرفای خوب تو دنیا خیلی زیاده...همه بلدن حرفای قشنگ بزنن

هنر اینه که کار قشنگ بکنی.

 یا علی...

منتظر چی هستی؟

دوشنبه 25/6/1387 - 16:30
محبت و عاطفه
  پرسید اشک:خواهی گریست؟گفتم: بی تو هرگز!لبخند گفت:خواهی خندید؟گفتم:بی تو هرگز!شرم آمد و پرسید: حیا می کنی؟گفتم: بی تو هرگز!آنگاه عشق از راه رسید.گفت:حال تو را چه آید؟گفتم:بی تو هرگز دلداده نخواهم شد!بارید...شکوفه زد...ونشست...در آخرش عشق...قلبم را شکست!
دوشنبه 25/6/1387 - 16:15
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته