--------------------------------------------------------------------------------------------------
دلشان طاقت نیاورد. بالاخره رفتند او را لو دادند. داد می زد می گفت : «آدم فروش ها ! برگردم حال همتان را می گیرم» فرمانده زد پس كله اش و گفت: «بچه برو. كافیه» سوار آمبولانسش كردند و بردند. تركش خورده بود و به كسی نمی گفت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
فردریك مجتبی رفته بود... فرمانده گردان آورده بودش. از مشهد. همین طورى بدون پرونده . اسمش فردریك بود. مسیحی. از گردنبند و صلیبش پیدا بود. آمده بود اهواز جنس بخرد. شنیده بود ارزانی است.
مجتبی ! خودش اسمش را عوض كرد. یك بار بعد از اینكه مداح روضه امام حسن (ع) را خوانده بود گفت :«من را هم صدا كنید مجتبی.» این طوری فردریك شد مجتبی.
بعد از عملیات كربلای 8. سرشماری: - انجوی؟ - حاضر - محسن؟ - حاضر - مجتبی؟ - ... سكوت. محسن گفت : «اول تیر بعد مین.چیزی ازش نماند.» مجتبی رفته بود.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
مسجد را گذاشته بودند روی سرشان بچه ها. رضا كوچولوهای محله را جمع كرده بود و برایشان كلاس های جور واجور می گذاشت. سید باقر.خادم مسجد. گفت:«باز شما این شیطانك ها را آوردید مسجد؟» رضا به بچه ها اشاره كرد آرام باشند. سید باقر آرام می گفت: «لا اله الا الله!»
مسجد را گذاشته بودند روی سرشان مردم. شلوغ بود. معلوم نبود پدر مادرها همراه بچه هایشان آمده بودند یا بچه ها همراه پدر مادرشان.جمع شذه بودند رضا را بدرقه كنند تا قطعه شهدا. سید باقر چشمهایش خیس خیس بود. اسفند دود می كرد و آرام می گفت: «لا اله الا الله!»