• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6386روز قبل
محبت و عاطفه
پسرک ترازو وزن کشی و پول خردها را جمع کرد و با شتاب به سمت خانه روانه شد.هوا سرد بود و بارانی.چیزی كه تنش بود از كت احمدی ن‍ژاد هم مندرستر و نازكتر بود.

 

به كتاب فروشی كه رسید  باز هم ایستاد و به جعبه مداد رنگی درون ویترین خیره شد.

نگاهی به عکس خودش که در شیشه ی مغازه منعکس شده بود انداخت.

نگاهش و حواسش را مداد رنگی ها برده بودند.

رنگ سرخ به رنگ گونه هایش.رنگ کبود به رنگ انگشتان سرما زده اش.و رنگ زرد-به سفیدی که نمی شود گفت-به زردی چشمانش.

نگاهش و حواسش را از مداد رنگی کند و راه افتاد.در را باز کرد و سلامی به مادر.  پول خردها را روی طاقچه گذاشت.

-"شام چی داریم؟"

-با لبخندی مادرانه جواب داد:"جوجه کباب."

- اه بازم.من شام نمی خورم.خسته ام.می روم بخوابم.

و مادر با چشمانی سرخ و پر از اشک تخم مرغ ها را برای فردا شب نگه داشت.

يکشنبه 29/10/1387 - 19:41
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته