به كتاب فروشی كه رسید باز هم ایستاد و به جعبه مداد رنگی درون ویترین خیره شد.
نگاهی به عکس خودش که در شیشه ی مغازه منعکس شده بود انداخت.
نگاهش و حواسش را مداد رنگی ها برده بودند.
رنگ سرخ به رنگ گونه هایش.رنگ کبود به رنگ انگشتان سرما زده اش.و رنگ زرد-به سفیدی که نمی شود گفت-به زردی چشمانش.
نگاهش و حواسش را از مداد رنگی کند و راه افتاد.در را باز کرد و سلامی به مادر. پول خردها را روی طاقچه گذاشت.
-"شام چی داریم؟"
-با لبخندی مادرانه جواب داد:"جوجه کباب."
- اه بازم.من شام نمی خورم.خسته ام.می روم بخوابم.
و مادر با چشمانی سرخ و پر از اشک تخم مرغ ها را برای فردا شب نگه داشت.