• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 24
تعداد نظرات : 7
زمان آخرین مطلب : 6280روز قبل
دعا و زیارت
امام رضا علیه السلام مریض را به حرم خواهر مى فرستد


آقای حیدرى كاشانى مى گوید: بعد از یك دهه سخنرانى در مسجد گوهرشاد, خانمى پیش من آمد و گفت: پسر جوان مریضى داشتم كه شبى امام رضا علیه السلام را در خواب دیدم, حضرت فرمودند: یكى از دو مریضى جوانت را شفا دادم, مریضى دوم (او را خواهرم در قم شفا خواهد داد) به نزد خواهرم در قم برو. حال كه شما عازم قم هستید این شصت تومان را داخل ضریح حضرت بینداز; من چند روز دیگر به قم خواهم آمد. من به او گفتم: شما موقع آمدنتان به مشهد به قم نرفتید؟ گفت: نه.

گفتم: این فرمایش حضرت گلایه اى بوده از شما كه چرا در طول راه مسافرت به مشهد به زیارت خواهر ایشان نرفته اید؟ (كرامات نقل شده از آقاى حیدرى كاشانى ضبط صوتى و تصویرى و در واحد سمعی, بصرى آستانه مقدسه موجود است.)

مصطفی قزوینیان

سه شنبه 1/2/1388 - 22:17
دعا و زیارت
اسب نقره فام


نیمه هاى شب بود و برف همچنان مى بارید. تاریكى مطلق، عالم را فرا گرفته بود، اماسپیدى برف، دهكده شوط را مى نمایاند. باد تندى از بالاى قله هاى غربى دهكده سرازیر و با شدت به دیوارهاى منازل پله اى شكل برخورد مى كرد و از لابلاى در و پنجره با فشار وارد اتاقها مى شد. دود تیره رنگى از دودكش خانه ها خارج و اندكى بعد در مسیر باد قرار گرفته و ناپدید مى شد.

سراسر دهكده به قبرستانى مى ماند كه تنها نفس مرگ از آنجا برمى خاست! و از فاصله اى نه چندان دور صداى سگها و زوزه گرگهاى گرسنه به گوش مى رسید و كوه با قامتى برافراشته دهكده و دره و دشت را احاطه كرده و بر او عرض اندام مى كرد! غولى كه مورچه اى را در زیر پاى خود نگهداشته بود!! مردم همه در خواب بودند، و نور لرزان فانوس ها از پنجره تا شعاع كمى به بیرون سرایت مى كرد... در بالاترین نقطه دهكده و دامنه كوه منزل عین الله واقع شده بود. كه در آن موقع از شب، چراغ گردسوز خانه اش روشن بود. همسرش با خستگى مفرط اما با عشق سرشار مادرى كنار دخترك جوانش نشسته بود و حوله خیس شده را روى پیشانى اش مى نهاد و یا پاشورش مى كرد. پدر كنار اجاق كه با تفاله حیوانات مى سوخت و بوى بدى را در فضاى متراكم پراكنده مى كرد، به دیوار تكیه داده و لحاف كهنه و زمختى را تا دو طرف دوشش كشیده و با چشمانى متورم و حسى غریب و متفكرانه به رقیه نگاه مى كرد. به صورت دختر جوانى كه كمتر از دو ماه از بیمارى اش نمى گذشت كه تمام شادابى و سلامتى خویش را از دست داده بود و چشمان آسمانى رنگش در كاسه سر، جا خوش كرده بود و قد و قواره اش از هم پاشیده و استخوان جنبنده اى شده بود كه اكثر شبها، و زمانى كه مردم از سرماى سوزناك جان به لب مى شدند در آتش تب و شدت لرز مى سوخت و مى ساخت ....

رقیه با آغاز زمستان دچار سرماخوردگى شده بود و به دنبال آن سردرد و تب هم به سراغش رفتند و در ناباورى، اما آرام و آهسته مریضى و درد همچون تار عنكبوتى وجودش را در برگرفت. پدر براى نجات فرزند كه در روزهاى اول بیمارى اش چندان حساسیتى نشان نمى داد هر آنچه لازم بود و هر كجا ممكن شد برایش مهیا و او را برده بود. پزشكان ماكو، تبریز، ارومیه، از درمان دخترك مانده بودند. و پدر هر چه بیشتر در یافتن راه نجات فرزندش مى كوشید كمتر و كمتر به نتیجه مى رسید تا جایى كه درد جانكاهى عضلات دخترك را در برگرفت. در نتیجه چیزى نگذشت كه از ناحیه دو پا ناتوان و پس از مدت كمى عملا فلج شد. پزشكان انقباض عضلانى و تحلیل و نابودى سیستم عضلانى او را مطرح مى كردند و هر آزمایش و دارویى كه ممكن بود رقیه را بهبود بخشد به او خوراندند اما توفیرى نكرد. كسى از اهالى و یا اهل فامیل باور نمى كرد كه رقیه شاداب و همیشه متبسم كه الگوى پاكى و حیا و صمیمیت براى دیگر دختران محل بود با مریضى پیش پا افتاده اى آنگونه از پا بیفتد. والدینش و همه آنانى كه از صمیم قلب او را دوست مى داشتند دعا مى كردند. والدین تمام مكانهاى مقدس منطقه را دخیل بسته و براى نجات عزیزشان نذر كرده بودند، تا به لطف الهى و دعاى معصومین(ع) تنها دختر یادگار عمرشان زنده بماند. در یكى از شبهاى ماه مبارك رمضان جمعى از فامیلان و ریش سفیدان محل در منزل عین الله گرد هم آمدند تا شاید با شور و مشورت و روح تعاون و همدردى كه در جوامع كنونى كمتر از آن خبرى هست ولى در چنان محیطى حاكم است چاره اى براى درد و بیمارى مربى قرآن فرزندانشان بیندیشند و سرانجام قرار پیگیرى معالجه رقیه در تهران، گذارده شد ...

این بار هم بى نتیجه بود و پزشكان تهران نیز از درمان او عاجز مانده بودند و مراحلى را كه پزشكان تبریز و ارومیه براى نجات دخترك طى كرده بودند و در پرونده پزشكى او گویا و روشن بود را تایید و عملا اظهار عجز و ناتوانى كردند. حتى با وسایل پیشرفته هم نتوانستند عوامل ایجاد چنین بحرانى را بیابند. از همه بیشتر پدر و مادر دخترك جوان بودند كه یقین به فراق كرده و پایان نامه عزیزشان را خوانده بودند! و تلاش آنها تنها به خاطر نهاد گره خورده انس و الفت پدرى و مادرى بود كه گاه تا به صبح براى فرونشاندن تب و درد بى خوابى مى كشیدند و همچون پروانه عاشقى بودند كه در شب تاریكى به دور شمع و ملجا قلبى خود مى گردیدند و غم جانكاه در جانشان لانه مى كرد، كه شب همچنان باقى بود و شمع تا سحر صبح نمى كرد ...

دیگر تا فرا رسیدن سال نو فرصتى باقى نمانده بود و برف همچون جامه اى سپید بر قامت كوه شوط و منطقه خودنمایى مى كرد. اولین آفتاب زمستانى پس از یكدوره طولانى از پس كوه سر برآورده بود. دهكده جان دوباره اى گرفته بود آنگونه كه بیمارى جان رقیه را مى ستاند! بچه هاى دهكده شادى كنان در حیاط منازل خود كه بام خانه دیگرى نیز محسوب مى شد جمع مى شدند و به برف بازى و یا ساختن آدم برفى مى پرداختند. دور تا دور سقف خانه ها را قندیل هاى یخى گرفته بود انگار دانه هاى درشت الماس و زیورآلات بود كه بر گردن زنى آویزان است! و برفها و یخ ها به آرامى و با گذشت روزها آب مى شد قندیل ها قطره قطره به زمین مى افتادند و دخترك درون اتاق تاریكش به این منظره چشم مى دوخت و خود را همانند قندیل هاى یخى مى انگاشت كه آتش درد و فوران بیماریها قطره قطره از وجودش را آب مى كردند! اگر چه مثل گذشته رمق و حال درستى داشت قرآن مى خواند ولى نهادش همواره در جنگ و ستیز بود. باور جدایى برایش دشوار بود به گذشته ها و آرزوهایش مى اندیشید و به حال كنونى خود مى نگریست. دردى فراتر از بیمارى در وجودش رخنه مى كرد، و هر آنچه دوستان او، گرداگردش جمع مى شدند و امیدوارى مى دادند تاثیرى در روحیه او نداشت و هم چنان روزها را با درد جسمى و روانى پشت سر مى گذاشت. با فرا رسیدن بهار، یخ ها آب شدند و زمین با ولعى سیرى ناپذیر اظهار وجود كرده بود و سپیدى طبیعت به آرامى جایش را به سیاهى و اندكى بعد به سرسبزى و طراوت داده بود. گله گوسفندان و دیگر حیوانات بعد از مدتى طولانى از طویله ها و آغل ها بیرون آمده و با علاقه در چراگاه به بازى و چرا كردن مى پرداختند. رقیه، دلتنگ و آرزومند كنار پنجره كوچك اتاق مى نشست و به تماشاى زیبایى ها و تداعى خاطرات گذشته اش مى پرداخت. یك روز بهارى دوستان دخترك جوان با اصرار از پدرش خواستند تا او را براى هواخورى به كنار چشمه ببرند اما پدر قبول نكرد. مادر هم به نوبه خود اصرار ورزید ولى پدر نپذیرفت تا اینكه رقیه به او گفت: باباجون خودم مى خوام كه منو ببرند كنار چشمه، تو این اتاق و خونه دلم گرفته و احساس مى كنم خفه شدم. من هیچى ام نمى شه اجازه بده برم .... و بالاخره قبول كرد. برادر و زن داداشش او را با احتیاط و زحمت سوار جیپى كرده و تا محل مورد نظر بردند دختران محل زیر درخت بلند بالاى بلوط را كه چند قدمى بیشتر با چشمه فاصله نداشت فرش كردند و رقیه به درخت تكیه داد و از كمره تپه به تماشاى چراگاه و دشت و كوهساران مشغول شد.

دانه هاى اشك همچون شبنم نشسته به روى گلهاى شقایق و آلاله از چشمان به گرد نشسته اش سرازیر شد، گویا او به گذشته هاى نه چندان دور سفر كرده بود. تعدادى از دوستان به سختى توانستند جلوى او را بگیرند تا ناراحتى نكند. آب سرد و گوارا از دل تپه بیرون مى پرید و راه دشت و دره را در پیش مى گرفت. نسیم خنك بهارى از غرب مى وزید و برگهاى تازه را به این سو و آن سو تكان مى داد. گنجشكان روى درخت با سرور و خوشحالى به این طرف و آن طرف مى پریدند. چوپان زیر درخت گلابى وحشى كه كنار تخته سنگ بزرگى قرار داشت نشسته بود و نى مى نواخت صداى نى او تا آن سوى دره هم به گوش مى رسید. صداى كودكان و بچه ها كه درون دهكده هروله بازى مى كردند تا كنار چشمه شنیده مى شد و رقیه غرق در تماشاى مناظر گوناگون آرام آرام تبسم بر لبانش نقش بست. اگر چه تبسم دردآلودى بود ولى دوستانش بسسیار از كار خود راضى بودند آنها تا عصر با رقیه در آنجا ماندند و روز خاطره انگیزى را باقى گذاردند و رقیه نیز با دنیایى از خوشحالى دوباره به اتاق كوچك خود برگشت. و آن روز هم به جمع روزهاى سلامتى او پیوست ...

چیزى به ایام حج نمانده بود فرصتى كه پدر و مادرش پس از سالیان دراز انتظارش را مى كشیدند. آن سال آنها مى بایست به مكه مى رفتند اما به خاطر مریضى دخترك متزلزل بودند برادر عین الله و تعدادى از بستگان اصرارشان براى رفتن به حج بى نتیجه بود، ولى اهالى محل نیز به نوبه خود از آنها خواستند كه حتما این سفر را بروند. و همه قول دادند تا برگشتن شان هر چه در توان دارند از رقیه مواظبت كنند. البته مدتى بود كه رقیه حساسیت «آنژین » پیدا كرده بود ولى از درد جانسوز دیگر خبرى نبود و با همان وضع باقى مانده بود. رقیه بیاد دستان و پاهاى ترك خورده والدینش افتاد كه از سالها پیش و پس از ثبت نام حج چقدر انتظار مى كشیدند و چه اشتیاق و علاقه اى داشتند كه به مكه سفر كنند. یك روز صبح كه همه اهل خانه دور سفره صبحانه نشسته بودند رو به والدینش كرد و گفت: دلم مى خواد شما این سفر رو برید اونجا برام دعا بكنید شاید خدا به احترام حضرت زهرا(س) جوابم رو داده و گریه و سرفه امانش را برید مادر بى طاقت دخترش را در آغوش كشید و همه از صمیم قلب گریه كردند عین الله و همسرش مصمم شدند كه این سفر را بروند ....

چیزى به پایان مراسم حج نمانده بود و رقیه سخت چشم انتظار والدینش بود. هر روز صبح كنار پنجره مى نشست و جاده دهكده را نگاه مى كرد مى دانست كه به زودى عزیزترین كسانش از همان راه خواهند آمد ... شب یازدهم ذیحجه بود كه رقیه كنار اجاق كه گرماى ملایمى را به اتاق مى بخشید خوابیده بود. صداى موذن دهكده بلند شد و اذان صبح با طنین الله اكبر دشت شوط را عطرآگین كرده بود رقیه سراسیمه از خواب بیدار شد و عرق روى سر و صورتش نشست، مات و مبهوت به خوابش مى اندیشید ولى چیزى نمى فهمید. در فكر خوابى بود كه برایش رخ داده بود و در همان حال به خواب فرو رفت ... تمام آن روز را در فكر و خیال بود. روزى كه بار دیگر درد به سراغش آمده بود، آن شب حالش بهم خورد و تب شدیدى وجودش را فرا گرفت و تا نیمه هاى شب به طول انجامید. امان الله عموى رقیه و برادرش قرار گذاشتند كه دو روز بعد او را به تبریز یا تهران ببرند تا قولى را كه به حاج عین الله داده بودند عملى نمایند; آن شب رقیه رؤیاى شب گذشته را بار دیگر در خواب دید و باز سراسیمه و نگران از خواب بیدار شد.

با روشن شدن هوا رقیه از برادرش خواست تا به عمو خبر بدهد كه به دیدنش بیاید و چیزى نگذشت كه عمو در كنار برادرزاده اش نشست متعجب بود كه رقیه چه كارى با او دارد. برادران و خواهرانش هم متحیر بودند و رقیه گفت: عموجون مى خوام یه چیزى رو فقط به تو و دادش بگم و دیگر اعضاى خانواده از اتاق بیرون رفتند. رقیه با گلویى بغض كرده ادامه داد: عموجون من دیشب و پریشب خوابى رو دیدم كه بایستى بهتون بگم و در حالى كه كتاب عربى سال دوم نظرى اش را ورق مى زد و اشك در چشمانش حلقه خورد گفت:

خانم سبزپوشى را به همراه تعدادى از خانمهاى با عفاف كه سوار بر اسبهاى نقره فام بودند دیدم كه از كنار خانه ما مى گذشتند سلام كردم و با خوشرویى جوابم دادند. معلوم بود خانم با جلال و شوكتى است كه بقیه خانمها گرد او مى گردیدند و احترام مى كردند. آن خانم رو به من كرد و گفت دخترم رقیه، دواى دردت پیش منه بیا قم، شفا مى گیرى، عمو و برادر دخترك سر به زیر انداخته به شدت به گریه افتادند و رقیه هم چنان كه كتابش را ورق مى زد گرمى اشكش را روى دل دردمند خود حس مى كرد. عمو لحظاتى گذشت تا قدرى آرام گرفت و گفت: عزیز عمو، این موضوع رو به كسى نگو بعد رو كرد به برادرزاده اش و گفت محسن جون بى آنكه كسى بفهمد براى رفتن به قم تا عصر خودتو آماده مى كنى. بى بى معصومه(س) رقیه رو طلب كرده و گریه نگذاشت ادامه بدهد. عصر بود و آفتاب كم جانى در آسمان آبى شوط راه مى پیمود و نسیم خنك بهارى ابرهاى سپیدى را كه تكه تكه بودند به طرف شرق مى دواند به طورى كه سایه اش نیز از روى خانه ها و تپه ها مى گذشت. آنان راه ماكو را در پیش گرفتند و روز بعد ساعت ده صبح پنج شنبه قدم به قم نهادند در بدو ورود گلدسته هاى حرم را دیدند كه ایستاده اند و منتظر قدمهایشان هستند تا به آنها خوش آمد بگویند. از دور سلامى به بى بى(س) دادند و به منزل یكى از آشنایان رفتند ولى موضوع را با كسى در میان نگذاشتند. هنگام اذان مغرب رقیه را به حرم بردند و خانم هاشم زاده كه همسر یكى از آشنایان بود با رقیه همراه شد. شب جمعه بود و عمو و برادر هر دو انتطار اعجاز شگفتى را مى كشیدند ولى ساعت نیمه هاى شب را نشان مى داد ولى خبرى نشد. رقیه دلش گرفت و با دلتنگى به خانه برگشتند. رقیه خاموش و ساكت بود و فكر مى كرد كه عمو و برادرش احساس مى كنند او به آنها دروغ گفته است با خود كلنجار مى رفت كه به خدا من راست مى گم خودش به من گفت بیا قم. ولى حضرت معصومه من اومدم پس ... و گریه مى كرد روز جمعه چهاردهم ذیحجه بود به جز خانم هاشم زاده بقیه به نماز جمعه رفتند. شب هنگام و براى بار دوم به حرم رفتند رقیه كنار خانم هاشم زاده روبه روى ضریح به ستونى تكیه داد. زنان و زائران با دیدن او برایش دعا مى كردند ولى او در عالم دیگرى سیر مى كرد نمازش را نشسته خواند بعد هم زیارت نامه را آغاز كرد باز اشك بود كه از عمق وجود با اخلاص او سرچشمه مى گرفت و از دیدگان زجر كشیده و فرو رفته اش فوران مى زد، حرم شلوغ بود شلوغ تر از شب قبل. زائران از بهشت زهرا آمده بودند تا از زیارت حضرت معصومه محروم نمانند. امان الله و برادر دخترك و دو سه نفر از آشنایان در صحن امام مشغول نماز و نیایش بودند امان الله بیشتر از همه و مانند رقیه حال خوشى داشت رقیه نیز بى توجه به اطراف به ضریح مقدسه چشم دوخته بود یا فاطمة اشفعى لى فى الجنة فان لك عندالله شانا من الشان به یكباره رنگ صورت رقیه تغییر كرد و به چپ و راست مى نگریست به خانم هاشم زاده گفت: خاله، خاله، خاله جون همان صداست مى شنوى، خانم هاشم زاده مات و مبهوت به او نگاه مى كرد گمان مى برد كه او هذیان مى گوید و حرفى نزد. اندكى بعد رقیه به همان حالت دچار شد. خانم هاشم زاده ترسید كه نكند حالش بهم خورد. از جاى برخاست تا امان الله و برادر دخترك را خبر كند. به سختى از میان زائران گذشت و خود را به آنها رساند موضوع را به آنها گفت. رقیه براى بار سوم رنگش تغییر كرد صدایى در گوشش زمزمه مى كرد رقیه عزیزم، بلند شو شفایت دادم و شفایت دادم در ذهن او بارها و بارها تكرار مى شد. ناخودآگاه از جا بلند شد. آرى آرى بلند شد. ناباورانه هم بلند شد. دستى به پاهایش كشید نه همانند گذشته هاست. بدنش را لحظه اى در خاطر حسى خویش گذراند آرى سالم است بهتر از گذشته. امان الله به اتفاق پسر برادر و خانم هاشم زاده به درب قسمت خواهران رسیدند. مات و مبهوت ایستادند و رقیه را دیدند كه متحیرانه به خودش نگاه مى كند سر و صداو ناله زائران صحن و سرا را پر كرده بود امان الله نگاهى به برادرزاده و خانم هاشم زاده كرد، گویا آنها تازه فهیمده بودند كه چه اتفاقى افتاده است; اشك و بغض گلویشان را مى فشرد. رقیه قدرى به خود و مقدارى به ضریح نگاه مى كرد. عمو امان الله به سختى لب گشود و با صدایى بلند كه در قسمت اعظمى از صحن امام به گوش رسید گفت: رقیه. عموجون، و رقیه برگشت و به عمو نگاه كرد چشمان دخترك پر بود از قطرات درشت اشك شكر و شوق، گویا زبانش بند آمده و قدرت تكلم از او سلب شده بود. زائران به امان الله و رقیه و حالتى كه بینشان حكم فرما بود نگاه مى كردند سكوت نسبى فضاى صحن را فرا گرفته بود و همه به این منظره چشم دوخته بودند اما نمى دانستند چه اتفاقى افتاده، رقیه به زحمت لب باز كرد: عمو ... عموجون ... عموجون دیدى دعاى بابا و مامان در بقیع چه كرد! مى بینى عمو فاطمه زهرا(س) به دخترش نیابت داده، خوب مى بینى داداش جون من دیگه خوب شدم دیگه شبها برام بى خوابى نمى كشید. خاله، خاله جون من ... من شفا گرفتم و صداى گریه اش بلند شد و با فریاد یا زهرا(س) و یا معصومه(س) به طرف ضریح رفت عمو نیز با یاالله و الله اكبر به طرف برادرزاده اش دوید تا او را از دست زائران كه به تازگى دریافته بودند چه معجزه شگفتى رخ داده نجات دهد و اشك شوق و ارادت بود كه به همراه یا زهرا یا فاطمة المعصومه تا عرش راه مى پیمود و صداى صلوات و تكبیر حرم و قم را عطرآگین كرده بود. نقاره ها به صدا درآمد و گوش جان شاهدان و شنوندگان به وجد آمد و دستها به سوى خدا بلند شد و اللهم صل على محمد و آل محمد

مصطفی قزوینیان

سه شنبه 1/2/1388 - 22:15
دعا و زیارت
ارشاد زائر




مرحوم حیدر آقا تهرانی ، متخلّص به " معجزه " متوفّای 1418 هـ . از شاعران شایسته و زاهدان وارسته و صاحب دیوان ارزشمندی در مدایح و مراثی کریمه اهلبیت ، که به عنوان " لمعات عشق " منتشر شده ، در ایّام اقامتش در حوزه علمیّه قم به چلّه نشینی پرداخته ، مراتب ترک حیوانی را سپری کرده ،  اوقات فراغت خود را با اذکار و اوراد واصله از خاندان عصمت و طهارت پر کرده ، تا شبی در حجره خود واقع بین مدرسه فیضیّه و دارالشّفا دچار تب و لرز شدیدی شده ، تعادل خود را از دست داده ، خود را در چند قدمی مرگ احساس نموده ، به حضرت معصومه علیها السلام توسّل جسته ، در عالم رویا جام آبی دریافت کرده ، سلامتی خود را بازیافته و همچنان به اذکار و اوراد روی آورده ، تا شبی در عالم رویا به محضر مقدّس حضرت معصومه علیها السلام شرفیاب شده ، کریمه اهلبیت او را از ادامه دادن به اذکار و اوارد نهی کرده و فرموده : " اگر رضای خدا را خواستاری ، فقط واجبات را رعایت کن و دیگر دست از مستحبّات بردار " .

خود مرحوم معجزه در این رابطه می گوید : بدین لحاظ است که سالها بر من می گذرد که از اوراد و اذکار دست برداشته ، به واجبات خود ادامه می دهم ، زنهار ، زنهار ، هرچه شارع مقدّس فرموده ، آنرا از دست ندهید ، زیرا اینگونه اوراد و اذکار برای تذکیه قلب و صفای دل در راه حبّ پروردگار ، تا به جایی مفید است ، که به جسم زیانی نرسد و روح را فرسوده نسازد .

در مورد سیر و سلوک و سوء استفاده شیطان احیاناً از اوراد و اذکار ، مطلب ارزشمندی از مرحوم آیت الله حاج سید موسی زر آبادی به دست ما رسیده ، در شرح حال ایشان آورده ایم ، به آنجا مراجعه شود .

مصطفی قزوینیان 

سه شنبه 1/2/1388 - 22:13
دعا و زیارت
ارجاع امام رضا علیه السلام به حضرت معصومه


 
حجّه الاسلام والمسلمین آقای قاضی زاهدی شاهد یکی از کرامتهای حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ در بیست سال قبل بودند که متن آن به شرح زیر است :

می فرمودند : در حدود بیست سال قبل شبی در حرم مطهّر دعای توسّل برقرار بود و من در دعای توسّل شرکت نموده بودم ، در وسط دعای توسّل برق قطع شد و مدّتی حرم تاریک بود ، تا چراغها روشن شد احساس کردم مردم به نقطه خاصّی در حرم مطهّر _ همانجا که قبر شاه عباس هست _ متوجّه می باشند ، من نیز به آن نقطه کشیده شدم ، دیدم یک دختر 17 _ 18 ساله ای را در میان گرفته اند و همه متوّجه او هستند ، معلوم شد که این دختر از ده سال پیش به دنبال یک بیماری حادّ و مزمن زبانش گنگ شده بود و برای طلب شفا او را به مشهد مقدّس برده اند و آنجا متوسّل شده اند ، حضرت امام رضا علیه السلام در عالم رویا فرموده : او را به قم ببرید و اینک او را به قم آورده اند و از عنایات حضرت معصومنه علیهاالسلام زبانش گویا شده و شفای کامل یافته است .

مصطفی قزوینیان

سه شنبه 1/2/1388 - 22:11
دعا و زیارت
اداى دین و گشایش در زندگى


حاج آقا تقى كمالى، از خدام آستانه مقدسه مى گوید: «در سال 1302 ه . ق . در آستانه مقدسه متحصن شده و پناهنده به آن بانوى معظم بودم و در یكى از حجرات صحن نو منزل داشتم، روزگارم به تلخى و سختى سپرى مى شد و كاملا تحت فشار بى پولى و ندارى قرار گرفته بودم؛ زندگانى را با قرض از كسبه اطراف حرم مى گذراندم، تا این كه یك روز بعد از اداى فریضه صبح به حرم بى بى مشرف شدم و وضع خود را به عرض رساندم .

در این حال دیدم كیسه پولى روى دامنم افتاد، مدتى صبر كردم، به خیال این كه شاید این كیسه پول مال زوار محترم باشد تا به صاحبش رد نمایم؛ دیدم خبرى نشد، فهمیدم كه مرحمتى خانم است؛ به حجره خود برگشتم؛ وقتى كیسه را باز كردم، مبلغ چهار تومان در آن بود؛ ابتدا بدهی‌هایم را پرداختم و به مدت چهارده ماه خرج كردم و تمام نمى شد تا این كه روزى حضرت حجة الاسلام حرم پناهى تشریف آوردند و از وضع زندگى من جویا شدند، من موضوع را اظهار نمودم. در همان ایام به آن عطیه خاتمه داده شد.
»

مصطفی قزوینیان

سه شنبه 1/2/1388 - 22:9
دعا و زیارت
آن ها شبى می آیند




قاسم وقتى صداى سوت قطار را شنید دست از كار كشید و به سمت ایستگاه دوید. سركارگر كه متوجه رفتن او شده بود، فریاد كشید:

- برگرد قاسم كجا دارى مى رى؟ الآن كامیون مى یاد. باید سنگارو خالى كنیم.

- مى خوام سربازارو ببینم اوستا، زود برمى گردم. ایستگاه راه آهن شلوغ بود. قطار توقف كرده بود و سربازان متفقین از آن پیاده مى شدند. قاسم در امتداد واگنها حركت مى كرد و داخل كوپه ها را نگاه مى كرد. كوپه ها پر از سرباز بود. یكى از سربازان كه از پنجره بیرون را نگاه مى كرد، با دیدن قاسم دستش را تكان داد و به او اشاره كرد كه نزدیك شود اما قاسم توجهى نكرد و به راه خود ادامه داد. واگنهاى روباز آخرى پر از مهمات جنگى و عراده هاى توپ بودند. صداى سوت قطار دوباره بلند شد. سربازانى كه پیاده شده بودند با عجله سوار مى شدند. قاسم به محل كارش برگشت. كامیون آمده بود و كارگرهاء;ء سنگها را تخلیه مى كردند. آنها مشغول ساختن یكى از ساختمانهاى ادارى راه آهن بودند. قاسم به آنها پیوست. سركارگر با دیدن او چهره اش را درهم كشید و گفت:

- سیر و سیاحت تموم شد شازده!

او چیزى نگفت و به كار خود ادامه داد. سنگها كه تخلیه شد، كامیون هم آماده حركت شد. در همین موقع قطار متفقین هم از ایستگاه خارج شد. قاسم پشت كامیون ایستاده بود و دور شدن قطار را نگاه مى كرد. راننده، كامیون را روشن كرد و كمى عقب رفت. قاسم كه ششدانگ حواسش متوجه قطار بود با سر، روى زمین افتاد. چرخ كامیون از روى پایش گذشت و آن را له كرد. قاسم بیهوش شد. كارگرها دویدند و او را به كنارى كشیدند. بعد هم با سرعت وسیله اى تهیه كردند و او را به بیمارستان فاطمى منتقل كردند. وقتى قاسم چشم باز كرد، خودش را روى تخت بیمارستان دید. مادرش كنار تخت ایستاده بود و گریه مى كرد. او لبهایش را به هم گزید و از شدت درد نعره كشید. در همین موقع دكتر مدرسى و دكتر سیفى وارد اتاق شدند. بالاى سر قاسم رفتند و پارچه سفید را از روى پایش كنار زدند.

مادر ملتمسانه گفت- دستم به دامنتون یه كارى بكنید. خدا عوضتون بده.

دكترها كه رفتند. مادر نزدیك شد. صورت پسرش را بوسید و در گوشش گفت:

- غصه نخور مادر، ان شاءالله پات خوب مى شه. من مى رم حرم حضرت معصومه به بى بى متوسل مى شم. تو هم دعا كن.

روزها از پى هم مى گذشت. درد شدید پا امان قاسم را بریده بود. گاه چنان فریادهایى مى كشید كه تمام فضاى اتاقها و سالنهاى بیمارستان را پر مى كرد. در یكى از همین روزها پسركى را به بیمارستان آوردند و كنار تخت قاسم بسترى كردند. پرستارها مى گفتند تیر به پایش خورده و زخمش خیلى عمیق است. یكبار كه دكترها براى معاینه پاى پسرك آمده بودند قاسم با كنجكاوى به آنها خیره شد. زخم پاى پسرك وحشتناك بود. شدت جراحت به اندازه اى بود كه زخم به خوره و جذام تبدیل شده بود. حال پسرك خیلى خراب بود. روى تخت دراز كشیده بود و اصلا تكان نمى خورد. قاسم گاهى وقتها صداى ناله ضعیف او را مى شنید كه خیلى زود قطع مى شد.

پرستارانى كه براى معاینه و مراقبت او مى آمدند، آهسته از هم مى پرسیدند:

- هنوز تموم نكرده؟

گویا هر لحظه انتظار مرگ او را مى كشیدند. قاسم هم بكلى ناامید شده بود. دلش مى خواست بمیرد و از این درد كشنده راحت شود. افكار شومى به مغزش خطور كرده بود. به خودكشى فكر مى كرد. عصر هنگام مادر به دیدنش آمد. خورشید به آرامى در حال غروب كردن بود و پنجاهمین شب اقامت قاسم در بیمارستان از راه مى رسید. او تصمیم خودش را گرفته بود. اگر امشب بهبود نمى یافت خودش را مى كشت چون طاقتش تمام شده بود. با دیدن مادر مایوسانه گفت:

- اگر امشب شفاى مرا از بى بى گرفتى كه هیچ وگرنه صبح جنازه مرا روى این تختخواب خواهى دید.

مادر چیزى نگفت و سراسیمه از اتاق بیرون دوید و به سمت حرم حضرت معصومه رفت. هنگام اذان مغرب بود. مادر وارد حرم شد. به سمت ضریح رفت. دستان چروك خورده اش را به آن گره زد و به قبر مطهر بى بى خیره شد. مى خواست گریه كند اما كاسه چشمانش خشك شده بود. زیر لب زمزمه كرد:

- بى بى شفاى بچمو از تو مى خوام. منو پیش قاسم رو سفید كن. به حق قاسم امام حسن قسمت مى دم; دختر موسى بن جعفر!

آن شب، قاسم حال عجیبى داشت. شبى بین مرگ و زندگى. برعكس شبهاى پیش خوابش گرفته بود. چشمانش را بست و به خواب رفت.

در اتاق به سمت باغى بزرگ و سرسبز باز مى شد. در این هنگام سه بانوى مجلله و نورانى از آن در وارد اتاق شدند و به سمت تخت پسربچه رفتند. قاسم مى خواست آنها را صدا كند. اما زبانش بند آمده بود. بانویى كه جلوتر از بقیه حركت مى كرد حضرت فاطمه(س) بود، دومى هم حضرت زینب(س) و سومین نفر هم حضرت معصومه(س) بود. آنها كنار تخت ایستادند. پسرك چشمانش را باز كرد. حضرت فاطمه به پسرك اشاره كردند:

- بلند شو!

- نمى توانم!

- بلند شو، تو خوب شدى پسرك بلند شد و نشست. قاسم انتظار داشت به او هم توجهى بكنند. ولى برخلاف انتظارش، آنها بدون توجه به او به آرامى از آنجا دور شدند. قاسم از خواب پرید. با ناراحتى نگاهى به اطراف انداخت. خیلى اراحت بود. با خودش فكر كرد: شاید به بركت آمدن آنها من هم شفا پیدا كرده باشم. دستش را روى پایش گذاشت. اصلا درد نمى كرد. پایش را حركت داد. مثل روز اول شده بود. به خوبى حركت مى كرد. صبح پرستارها آمدند. یكى از آنها گفت:

- بچه در چه حال است؟

قاسم با شادمانى گفت:

- بچه خوب شده.

و چون نگاه پرسشگر پرستار را دید دیگر چیزى نگفت.

پرستار باند و پنبه را طبق معمول از روى پاى قاسم برداشت تا آن را تعویض كند. ورم پا به كلى تمام شده بود. فاصله اى بین پنبه ها و پا بود. گویى اصلا زخم و جراحتى وجود نداشته است. پرستار با تعجب به قاسم نگاه كرد و بعد سراسیمه به سمت تخت پسرك برگشت. پارچه را از روى او كنار زد. هیچ اثرى از زخم در پاى پسرك پیدا نبود.

لحظه اى بعد در اتاق، جاى سوزن انداختن نبود. دكترها، پرستارها و مریضها همه آمده بودند. قاسم در میان سیل جمعیت مادرش را دید كه با چشمهاى قرمز و ورم كرده به طرفش مى آمد!

بازنویسى از كتاب داستانهاى شگفت، نوشته شهید محراب آیت الله دستغیب

مصطفی قزوینیان

سه شنبه 1/2/1388 - 22:6
دعا و زیارت
آزاد شدن اسیر جنگی




حضرت حجه الاسلام و المسلمین آقای ابن الرّضا از حاج آقای کشفی از خدمتگزاران بلند پایه حرم حضرت معصومه علیها السلام نقل کردند که در ایام جنگ، شبی از شبها گروهی از اسرای عراقی را به حرم مطهّر کریمه اهلبیت آورده بودند ، در طرف بالای سر حضرت میله هایی نهاده شده بود که اسرا در داخل میله ها و دیگر زائران در بیرون میله ها مشغول زیارت بودند . یکمرتبه دیدیم که زنی از میان تماشاگران جیغ کشید و بلافاصله یکی از اسرا نیز جیغی کشید .

معلوم شد که این اسیر از شیعیان عراقی بوده ، به خدمت سربازی رفته ، توسّط ارتش عراقی او را اجباراً به جبهه برده اند و آنجا به اسارت نیروهای ایرانی درآمده است .

مادرش نیز به جرم شیعه بودن از عراق اخراج شده ، به ایران آمده ، در قم اسکان داده شده ، و به کلّی از سرنوشت پسرش بی خبر مانده است .

این مادر بیچاره ، هر شب به حرم مطهّر حضرت معصومه علیها السلام مشرّف می شده ، به خدمت بی بی عرض می کرده : بی بی جان من پسرم را از تو می خواهم .

آن شب نیز چون شبهای دیگر به حرم مشرّف شده ، برای پسرش دعا کرده ، به حضرت معصومه علیها السلام متوسّل شده است که یکمرتبه پسرش را در میان اسیران دیده ، بی اختیار جیغ کشیده ، پسرش نیز متوجّه مادر شده ، متقابلاً جیغ کشیده و اینگونه از عنایات حضرت معصومه علیها السلام پس از سالها جدایی ، چشم مادر با دیدن میوه دلش روشن گردیده است .

پس از این رخداد جالب ، توسّط سازمان بین المللی ترتیبی داده شد که این پسر از اسارت آزاد شده به کانون گرم خانواده برگردد .

شنبه 15/1/1388 - 14:10
دعا و زیارت
اهانت به خدّام حرم




یکی از خدّام به نام علی عبدی روزی مشاهده می کند که خانمی در کنار قبری نشسته و مواظب حجاب خود نیست ، جلو می رود و می گوید : خواهر حجابت را رعایت کن ، اینجا حرم حضرت معصومه _ سلام الله علیها _ است و حرمت دارد .

زن اخم کرده ، به نزد شوهرش رفت . شوهرش سرهنگ تمام بود ، پس از سعایت زن ، جناب سرهنگ با غرور نظامی به سوی آقای عبدی آمد و گفت : چیه ، چکار کردی ؟

وی در پاسخ گفت : هیچی ، به خانم گفتم سر و صورتش را بپوشاند .

سرهنگ گفت : به تو چه ، مگر تو فضولی ؟!

آنگاه دست سرهنگ بالا رفت و سیلی محکمی بر صورت خادم حضرت نواخته شد و سرهنگ به طرف زنش بازگشت و زنش دوباره به طرف آن قبر رفت .

اشک در چشمان آقای عبدی حلقه زد ، بدون اینکه با کسی حرف بزند به سوی ضریح بی بی رفت و خطاب به کریمه اهلبیت گفت :

بی بی ! من به احترام شما امر به معروف کردم و سیلی خوردم . آنگاه بغض گلویش را گرفت و با صدای بلند شروع به گریه کرد .

در همان حال صدای داد و هوار زن به هوا رفت ، معلوم شد که عقرب پایش را گزیده است .

سرهنگ عقرب را زیر چکمه هایش له کرد ، ولی زن به خود می پیچید و فریاد می کشید و سرهنگ سراسیمه به این سو و آن سو می رفت و از مردم کمک می طلبید .

خادم سیلی خورده با یکی از خدّام بیرون دویدند و درشکه ای را تهیّه کردند و به داخل صحن آوردند و زن را در قالیچه ای پیچیده ، سوار درشکه کردند و به بیمارستان فاطمی بردند .

سرهنگ گریه کنان به دنبال درشکه می دوید .

دکترها پس از دیدن پای سیاه شده زن گفتند : اگر سم به بقیّه قسمتهای بدن سرایت کرده باشد مرگش حتمی است .

پزشکان مشغول معالجه شدند و پای زن را با تیغ بردند تا زهر بیرون بیاید و سرهنگ نیز با خادم سیلی خورده به سوی حرم بازگشت .

سرهنگ کنار ضریح رفت و در حال گریه می گفت : بی بی معذرت می خواهم ، نفهمیدم ، غلط کردم ، زنم مرا تحریک کرد .

زن آن شب را در بیمارستان سپری کرد ، صبح با پای باند پیچ شده به حرم آمد ، از حضرت معصومه پوزش طلبید و سراغ آقای عبدی را گرفت و به او گفت : مرا ببخش ، من نفهمیدم .

سرهنگ آدرس خادم را گرفت و به سوی تهران بازگشت ، تا 15 سال هرماه 15 تومان به آن خادم می فرستاد و بعد از 15 سال درگذشت . (38)

قزوینیان

شنبه 15/1/1388 - 14:7
دعا و زیارت
پژوهشى در زیارتنامه فاطمه معصومه


قم حرم و حریم اهل بیت(علیهم السلام)مدینه فقه و فقاهت شیعه وشهر قیام و انقلاب در قلب خویش گوهر گرانبهایى دارد كه چشم ودل دلدادگان آل رسول صلوات لله علیهم اجمعین را به خودجلب كرده است. بى تردید، بارگاه و حرم الهى كریمه اهل بیت(علیهم السلام) فاطمه معصومه(س) اصلى ترین سبب رونق واعتبار دیرینه این دیار و ساكنان آن بوده و هست. كریمه مهمان نوازى كه از سفره روحانیت و كرامتش مشتاقان و دردمندان به بهره هاى عالى و غیرقابل توصیف رسیده و مى رسند.

در این نوشته كوتاه به نكاتى از زیارتنامه حضرت فاطمه معصومه(س) پرداخته شده كه امید است زائران را معرفت و بصیرت افزاید.البته آنچه مایه دلگرمى و جرئت برچنین جسارتى است، كرم این خاندان به ویژه شهرت این بزرگوار به كریمه اهل بیت است كه سلیمان وار هر هدیه را، هرچند ران ملخى باشد، از هركسى حتى مورى خرد و ناچیز مى پذیرد. انگیزه اصلى این نوشتار ابراز ادب و اظهار ارادت به ساحت و بارگاه ملكوتى این یادگار موسوى(ع)است و گرنه این نكات از دید تیزبین اهل قلم و محققان معارف اهل بیت(علیهم السلام) پوشیده نیست.

بعد از جناب عباس بن على (علیهماالسلام) و على اكبر(ع) فاطمه معصومه(س) شاید تنها امامزاده اى است كه زیارتنامه ویژه دارد.علامه مجلسى در بحار از امام هشتم(ع) نقل كرده كه حضرت به سعدفرمود: نزد شما قمى ها از ما اهل بیت قبرى است. سعد پرسید: قبرفاطمه دختر موسى(ع) را مى فرمایى ؟

فرمود: آرى، هركس او را زیارت كند و عارف به شان و حق وى باشد، بهشت پاداشش خواهد بود. هنگامى كه كنار قبر آمدى، نزدسرمقدس، روى به قبله بایست و پس از 34 مرتبه الله اكبر و33مرتبه سبحان الله و33 مرتبه الحمد الله، بگو: السلام على آدم صفوه الله، السلام على نوح نبى الله و... (1)

در این زیارت كه درمفاتیح الجنان نقل شده، از نظر سند و متن، نكاتى در خور تامل است.

سند این روایت

1- علامه مجلسى

مرحوم مجلسى منبع روایت را نقل نكرده، تنها مى فرماید: "رایت فى بعض كتب الزیارات" در برخى از كتابهاى مشتمل بر زیارتهاچنین دیده ام.

البته اعتبار علامه مجلسى به نقل او نیز اعتبار مى بخشد; ولى عدم ذكر منبع، به لحاظ تحقیقى و نكته سنجى در حد خود، نقطه ضعفى است.

2- راویان حدیث

على بن ابراهیم صاحب تفسیر، از چهره هاى مقبول در رجال روایات شیعه است. در كتابهاى رجال مى خوانیم:

"ثقه فى الحدیث ثبت معتمد صحیح المذهب." (2)

در نقل حدیث موردوثوق است، در نقلها دقیق و مورد اعتماد است و مذهب صحیح اثناعشرى دارد.

پدرش ابراهیم بن هاشم قمى نیز از چهره هاى مقبول است و به تعبیر علامه بزرگوار خویى در «معجم الرجال » در وثاقت وى جاى تردیدى نیست. (3)

در مورد سعد كه راوى از امام هشتم(ع) است وابراهیم بن هاشم از او نقل كرده، باید گفت: اگر مراد سعدبن عبدالله اشعرى قمى باشد، و ثاقتش مسلم است. و به تعبیر نجاشى شیخ هذه الطائفه و فقیهها و وجهها; (4) بزرگ طائفه شیعه و فقیه وچهره برجسته آنان است. ولى پرسشهایى به ذهن مى آید

در موردروایت ابراهیم بن هاشم ابراهیم بن هاشم از سعد پرسشهاى به ذهن مى آید.

1- در طبقات راویان، ابراهیم بن هاشم طبقه هفتم و سعد بن عبدالله اشعرى طبقه هشتم است. طبق قاعده، سعد باید از ابراهیم حدیث نقل كند. برهمین اساس، در كتب چهارگانه روایى ما حدود 20مورد دیده مى شود كه سعد از ابراهیم روایت نقل كرده است. (5) تنهادر یك مورد ابراهیم بن هاشم از سعد بن عبدالله نقل كرده است; (6)

و البته همان یك مورد نیز موید خوبى است كه نشان مى دهدابراهیم از سعد حدیث نقل مى كند. شاید چندان هم دور از انتظارو اعتبار نباشد كه، در كنار موارد متعدد نقل سعد از ابراهیم،یكى دو مورد ابراهیم از سعد نقل كرده باشد.

2- در كتابهاى معتبر حدیث شیعه، سعد بن عبدالله هیچ روایتى از امام هشتم(ع) ندارد. احادیث او از صادقین (علیهماالسلام)است. (7)

پس مورد زیارتنامه را باید یك استثنا به شمار آرود.افزون بر این، به اتفاق همه مورخان سال شهادت امام هشتم(ع)203 ه ق است و سال وفات سعد بن عبدالله 299 یا 301 ه ق. این نقل در صورتى درست است كه سعد تنها پس از شهادت حضرت رضا(ع)حدود 100 سال عمر كرده باشد. بدین ترتیب، درك محضر حضرت رضا(ع) واسطه مستقیم محتواى زیارتنامه شدن سعد بسیار دورمى نماید.

اگر مراد از سعد در این سند سعد بن سعد بن احوص اشعرى قمى باشد، شیخ طوسى(ره) در رجال وى را توثیق فرموده، مشكل نقل ازامام هشتم(ع) بر طرف مى شود; زیرا او از اصحاب امام هشتم(ع)است و از حضرت حدیث نقل كرده است. ولى در این فرض، اشكال دیگرى پیش مى آید و آن اینكه:

در كتب معتبر روایى ما ابراهیم بن هاشم، حتى یك روایت از سعدبن احوص ندارد.

البته ممكن است سعد مذكور در سند، سعد دیگرى جز این دو باشد كه در آن صورت تعیین وى و اثبات و ثاقتش به سادگى ممكن نیست.

به هر حال تعیین دقیق شخصیت و وثاقت سعدمذكور در سند زیارتنامه مشكل است.

متن زیارتنامه

زیارتنامه، از نظر محتوا، نقاط قوت و مضامین عالى دارد.چنانكه جناب على اكبر مهدى پور در كتاب ارزشمند «كریمه اهل بیت(علیهم السلام ») (از صفحه 161 به بعد) به بخوبى بدان پرداخته و به فرازهاى پرسش بر انگیز آن پاسخهایى فى الجمله قابل قبول داده است; ولى با این همه در پایان زیارتنامه عدولهاى خطابى كوتاه و سریعى دیده مى شود، براى مثال از خطاب به حضرت معصومه(س) به پیامبر اكرم(ص) خطاب شده; آن هم تنها بایك جمله: «نطلب بذالك وجهك یاسیدى » بعد بلا فاصله عدول یك جمله اى به ذات ربوبى دیده مى شود:«اللهم و رضاك و الدارالاخره »، و دیگر بار در خواستى از حضرت معصومه (س) و سپس در خواستهاى خطابى ارزشمندى از ذات اقدس ربوبى.

شاید بتوان عدولهایى چنین كوتاه و سریع را نوعى اضطراب در متن به شمار آورد.

با توجه به تمامى این موارد سندى و متنى، شایداحتمال مرحوم علامه مجلسى(ره) در كتاب «تحفه الزائر» قوى وپسندیده باشد. او مى فرماید: ممكن است، بر فرض صحت سند و صدورصدر روایت، ذیل آن كه متن زیارتنامه است، دنباله حدیث نبوده،به و سیله علما و بزرگان تالیف شده باشد. (8) مانند زیارتنامه حضرت زینب كبرى(س) و عبدالعظیم حسنى(ع) و برخى امامزادگان بزرگوار دیگر.

سخن نهایى

بى تردید خواندن این زیارتنامه، به امید صدور از معصوم و باتوجه به مضامین صحیح و متینى كه دارد، مطلوب و مقبول است;زیرا دقت و مناقشه در درستى اسناد دعاها و مستحبات، تنها جنبه علمى و تحقیقى دارد نه عملى; مرحوم میرزا جواد آقا ملكى تبریزى مانند بسیارى دیگر از بزرگان ما، در كتاب ارزشمند«المراقبات » مى فرماید: «و لا یناقش فى عدم صحه الاسنادلوجهین احدهما ان هذه الاخبار مظنون الصدور والثانى ما وردت فى اخبار كثیره موثقه ان من سمع شیئا من الثواب على عمل فعمله التماس ذلك الثواب اعطاه الله ذلك و ان لم یكن كما سمعه فهذه الاخبار المعتبره قطع الاعذار من جهه اسناد الاخبار.» (9)

به دودلیل نباید در اسناد مستحبات مناقشه كرد:

1- وقتى ثواب و پاداشهاى آنها در این حد از ارزش باشد، ازدیدگاه عقلا، تنها احتمال 50 درصد صدق و صدور كافى است، چه رسدبه این كه مانند این اخبار صدورش ظنى باشد; یعنى 70 تا 80درصد احتمال دارد از معصوم صادر شده باشد.

2- روایات فراوان و مورد اعتمادى در دست داریم كه مى گوید:اگر كسى ثوابى را بر عملى بشنود و آن عمل را به امید به دست آوردن آن ثواب انجام دهد، خداوند آن پاداش را به وى خواهدداد. اگر چه شنیده اش با واقع مطابق نباشد. با وجود این اخبارمورد اطمینان، عذرها از ناحیه سند منقطع است.

در صدر روایت زیارتنامه حضرت معصومه(س) به زائرى كه عارف به شان و مقام آن بانوى بهشتى باشد، وعده بهشت برین الهى داده شده است. این پاداشى بسیار گرانبهاست و حتى اگر چند در صداحتمال دست یابى بدین پاداش وجود داشته باشد، نباید آن را ازدست داد.

زیارتنامه اى دیگر

مرحوم مجلسى در بحار، زیارتى از «مصباح الزائر» على بن موسى(ابن طاوس) براى همه امامزادگان جلیل القدر و بزرگوار مانندحضرت اباالفضل و على اكبر (علیهماالسلام) نقل كرده كه، به فرموده بزرگى از اهل نظر، مى توان آن را با تغییر ضمیرها وكلمات، در زیارت حضرت معصومه(س) به كار برد. اگر كسى به هردلیل بخواهد زیارت دیگرى هم در عرض ادب به ساحت آن بانوى گرانقدر بخواند، این زیارت مناسب است. البته این زیارت به معصومان (علیهم السلام) مستند نیست. و اصولا كتاب «مصباح الزائر» سید، همانند كتاب «لهوف » وى، مشتمل بر اسناد واسرار نیست. به نوشته محدث نورى، سید زیارت ها و دعاهاى كتاب «مصباح الزائر» را از كتاب «مزار قدیم » نقل كرده كه به نظر وى، مولفش قطب راوندى است; زیرا، هم از نظر نقل سید از وى ممكن است و هم بزرگان كتاب «المزار» را در شمار آثار قطب ذكر كرده اند. قطب راوندى آن زیارت ها را از كتاب «مزار» محمدبن مشهدى نقل مى كند. (10)

مجلسى كتاب «مزار» ابن مشهدى را «مزاركبیر) و مورد اعتماد بزرگان شیعه دانسته است. (11)

به هر تقدیر،كتاب «مصباح الزائر» مشتمل بر اسناد نیست; شاید بدان جهت كه سید آن را در آغاز تكلیف و نویسندگى اش تالیف فرموده است. اوخود مى نویسد:

...مما الفت فى بدایه التكلیف من غیر ذكرالاسرار و التكشیف كتاب مصباح الزائر و جناح المسافر ثلاث مجلدات...از آنچه در نوجوانى و بدون ذكر اسرار و مكشوفات تالیف كرده ام، كتاب سه جلدى «مصباح الزائر» است.

محدث نورى، پس از این سخن، مى افزاید:

ومنه یظهر وجه عدم مشابهته كاللهوف لسایر مولفاته من ذكرالاسانید و الاسرار. (12)

از این نوشته و اعتراف سید علت تفاوت و عدم مشابهت كتاب «مصباح » و «لهوف » با دیگر مولفات و نوشته هایش آشكار مى شود. در آن دو كتاب سندها و اسرار ذكر نشده است. بااین همه، جلالت قدر سیدبن طاوس و ارتباط محكم وى با حضرت بقیه الله (ارواحنافداه) گفته ها و نوشته هایش را اعتبارى خاص مى بخشد هرگونه احتمال خلاف را نفى مى كند. محدث نورى در باره سید تعبیر عجیب و عمیقى دارد. او مى فرماید:

و یظهر من مواضع من كتبه خصوصا كتاب كشف المحجه ان باب لقائه ایاه صلوات الله علیه كان له مفتوحا قد ذكرنا بعض كلماته فیهافى رسالتنا جنه الماوى.» (13)

در كتابهایش، بویژه، «كشف المحجه »، از موارد متعددى به دست مى آید كه باب ملاقات ودیدارش با وجود مقدس ولى عصر(عج) گشوده بود و هر زمان كه مى خواست، امكان تشرف داشت. ما برخى از آن موارد را در رساله «جنه الماوى » آورده ایم.

همچنین محدث نورى در «نجم الثاقب » و علامه اریلى در (كشف الغمه » در جریان شفا یافتن اسماعیل بن حسن هرقلى چنان نگاشته اند كه حضرت ولى عصر (ارواحنا له الفداه) سید بن طاوس رافرزند خود خوانده است.

چنین شرف و افتخارهایى را، در طول غیبت كبرى، براى هیچ كس جزاو نخوانده و نشنیده ایم.پس این زیارتنامه مورد اعتماد است و از زیارتهاى معتبر درزیارت حضرت معصومه(س) و هر امامزاده دیگرى است; بویژه كه به نقل علامه مجلسى(ره) در بحار، شیخ مفید(ره) نیز این زیارتنامه را در كتاب «المزار» خویش آورده است. (14)

البته در نسخه اى ازكتاب «المزار» شیخ مفید(ره) كه اكنون در اختیار است اثرى ازاین زیارتنامه به چشم نمى خورد. شاید، چنانكه محقق بزرگوارآقاى سید محمد باقر ابطحى اصفهانى در مقدمه كتاب «المزار»شهید اول(ره) احتمال داده، نسخه دیگرى از «المزار» مفید نزدعلامه مجلسى(ره) بوده كه به دست ما نرسیده است. (15) و در آن، این زیارتنامه ذكر شده بود.

متن اصلى زیارتنامه

«السلام علیك ایهاالسید الزكى الطاهر الولى و الداعى الحفى اشهد انك قلت حقا و نطقت حقا و صدقا و دعوت الى مولاى و مولاك علانیه و سرا فاز متبعك و نجا مصدقك و خاب و خسر مكذبك والمتخلف عنك اشهدلى بهذه الشهاده لاكون من الفائزین بمعرفتك وطاعتك و تصدیقك واتباعك والسلام علیك یا سیدى وابن سیدى انت باب الله الموتى منه والماخوذ عنه اتیتك زائرا و حاجاتى لك مستودعا وهاانا ذا استودعك دینى و امانتى و خواتیم عملى وجوامع املى الى منتهى اجلى و السلام علیك و رحمه الله وبركاته.»

همین زیارتنامه با تغییر ضمیرها و كلمات و متناسب با زیارت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)

السلام علیك ایتهاالسیده الزكیه الطاهره الولیه و الدعیه الحفیه اشهد انك قلت حقا و نطقت حقا و صدقا و دعوت الى مولاى و مولاك علانیه و سرافازمتبعك و نجا مصدقك و خاب و خسر مكذبك والمتخلف عنك اشهدى لى بهذه الشهاده لاكون من الفائزین بمعرفتك و طاعتك و تصدیقك وابناعك والسلام علیك یا سیدتى و بنت سیدى انت باب الله الموتى منه و الماخوذ عنه اتیتك زائرا و حاجاتى لك مستودعا و هااناذا استودعك دینى و امانتى و خواتیم عملى و جوامع املى الى منتهى اجلى والسلام علیك و رحمه الله و بركاته.

در پایان خالصانه ترین سلام و تحیت ها و والاترین ارادت و محبت هاو ژرف ترین عواطف و اخلاص هاى خویش را به ساحت مقدس كریمه اهل بیت(سلام الله علیها) نثار مى كنیم. بانوى والا مقامى كه حرم باصفایش و قدر و منزلت والایش یاد آور قدر و منزلت قبر گم شده عصمت كبراى حق فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است. و پناه بردن صادقانه به حریم كرمش، گره گشاى هر مشكل و بر طرف كننده همه گرفتاریهاست.

والسلام على فاطمه المعصومه بنت الكاظم علیه السلام و اخت الرضاعلیه السلام و عمه الجواد علیه السلام و على بنات رسول الله المدفونات فى بقعتهاالشریفه و رحمه الله و بركاته

مصطفی قزوینیان  

پاورقی

1- مجلسى، بحار، ج 102، ص 265.

2- ابو العباس نجاشى، رجال نجاشى، ص 183.

3- خوئى، معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 317.

4- ابو العباس نجاشى، همان، ص 126.

5- خویى، همان، از ص 321 تا 468.

6- همان، ص 466.

7- همان، ج 8، ص 402.

8- مجلسى، تحفة الزائر، چاپ سنگى، اواخر كتاب پس از نقل زیارت.

9-ملكى، میرزا جواد آقا، المراقبات، ص 57.

10- نورى، مستدرك الوسائل، ج 3، ص 368 و 370.

11- شیخ عباس قمى، فوائد الرضویة، ص 449.

12- نورى، همان، ص 471.

13- همان، ص 468.

14- مجلسى، همان، ص 273.

15- شهید اول، المزار، ص 7.

16- مجلسى، همان، ص 272.
دوشنبه 3/1/1388 - 16:55
دعا و زیارت

 

تشرف اسماعیل هرقلى

در حلّه، شخصى به نام اسماعیلبن حسن هرقلى بود (هرقل نام روستایى است) . پسر او شمس الدین فرمود: پدرم نقل كرد: در زمـان جوانى در ران چپم دملى كه آن را توثه مىگویند، به اندازه دست یك انسان ظاهر شد.

در هـر فـصـل بـهـار مىتركید و از آن خون و چرك خارج مىشد. این ناراحتى مرا از هر كارى باز مىداشت .

به حله آمدم و به خدمت رضى الدین على، سیدبن طاووس رسیده و از این ناراحتى شكایت نمودم .

سـیـد جـراحـان حـله را حاضر نمود.

ایشان مرا معاینه كردند و همگى گفتند: این دمل روى رگ حـساسى است و علاج آن جز بریدن نیست .

اگر این را ببریم شاید رگ بریده شود و در این صورت اسماعیل زنده نخواهد ماند، لذا به جهت وجود این خطر عظیم دست به چنین كارى نمىزنیم .

سـیـدبـن طـاووس فرمود: من به بغداد مىروم، در حله باش تا تو را همراه خود ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم، شاید ایشان علاجى بنمایند.

بـا هـم بـه بغداد رفتیم . سید اطباء را خواست و آنها همان تشخیص را دادند و از معالجه من ناامید شدند.

آنـگـاه سـیـدبـن طـاووس به من فرمود: در شریعت اسلام، امثال تو مىتوانند با این لباسها نماز بخوانند، ولى سعى كن خودت را از خون پاك كنى .

بعد از آن عرض كردم: حال كه تا بغداد آمدهام، بهتر است به زیارت عسكریین علیهماالسلام در سامرا مشرف شوم و از آن جا به حله برگردم .

وقـتـى سیدبن طاووس این سخن را شنید، پسندید. من هم لباسها و پولى كه همراه داشتم، به او سپردم و روانه شدم .

چون به سامرا رسیدم، داخل حرم عسكریین علیهماالسلام شده، زیارت كردم و بعد به سرداب مقدس مشرف گـردیـدم .

به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالىفرجه الشریف را شفیع خود قرار دادم.

مقدارى از شب را در آن جا به سر بردم و تا روز پنج شنبه در سامرا ماندم .

آن روز به دجله رفته، غسل كردم و لباس پاكیزهاى براى زیارت پوشیدم و آفتابهاى كه همراهم بود، پر از آب كرده برگشتم، تا به در حصار شهر سامرا رسیدم .

نـاگـاه، چـهـار نفر سواره مشاهده كردم كه از حصار بیرون آمدند.

گمان من آن بود كه ایشان از شرفاء و بزرگان اعرابند كه صاحبان گوسفند هستند و گله ایشان در آن حوالى مىباشد.

وقـتـى بـه نـزدیك آنها رسیدم، دیدم دو نفر از ایشان جوان و یكى پیرمرد است كه نقاب انداخته و دیگرى بسیار با هیبت و فرجیه به تن داشت (لباس مخصوصى است كه در آن زمانها روى لباسها مىپوشیدند) و در آن شمشیرى حمایل كرده بود. آن سوارها نیز شمشیر به همراه داشتند.

پیرمرد نقاب دار، نیزهاى در دست داشت و در سمت راست راه ایستاده بود و آن دو جوان در سمت چپ ایستاده بودند.

صاحب فرجیه، وسط راه ایستاد. سوارها سلام كردند و من جواب سلام ایشان را دادم .

آنگاه صاحب فرجیه به من فرمود: فردا به نزد اهل و عیال خود خواهى رفت؟ عرض كردم: بلى.

فرمود: پیش بیا تا آن چیزى كه تو را به درد و الم وا مىدارد، ببینم .

من از این كه به بدنم دست بزند كراهت داشتم، زیرا تازه از آب بیرون آمده بودم و پیراهنم هنوز تر بود.

با این احوال اطاعت كرده، نزد او رفتم .

چـون بـه نزد او رسیدم، آن سوار (صاحب فرجیه) خم شد و دوش مرا گرفت و دست خود را روى زخم گذاشت و فشار داد، به طورى كه به درد آمد و بعد روى اسب نشست .

آن پیرمرد گفت: رستگار شدى اى اسماعیل .

گفتم: ما و شما ان شاءاللّه همه رستگاریم .

و از این كه پیرمرد اسم مرا مىداند تعجب كردم! بعد از آن پیرمرد گفت: این بزرگوار امام عصر تو است .

مـن پـیـش او رفـتـم و پـاهاى مباركش را بوسیدم .

حضرت اسب خود را راند و من نیز در ركابش مىرفتم .

فرمود: برگرد.

عرض كردم : هرگز از حضورتان جدا نمىشوم .

فرمود: مصلحت در آن است كه برگردى .

باز عرض كردم : از شما جدا نمىشوم .

در این جا آن پیرمرد گفت: اى اسماعیل آیا شرم ندارى كه امام زمانت دو مرتبه فرمود برگرد و تو فرمان او را مخالفت مىكنى؟ پـس از ایـن سخن ایستادم و آن حضرت چند گامى دور شدند و به من التفاتى كردند و فرمودند: زمانى كه به بغداد رسیدى، ابوجعفر خلیفه، كه اسم او مستنصر است، تو را مىطلبد.

وقتى كه نزد او حـاضر شدى و به تو چیزى داد، قبول نكن و به پسر ما كه علىبن طاووس است، بگو نامهاى در خصوص تو به على بن عوض بنویسد.

من هم به او مىسپارم كه هر چه مىخواهى به تو بدهد.

بـعد هم با اصحاب خود تشریف بردند تا از نظرم غایب شدند.

من در آن حال از جدایى ایشان تاسف خوردم و ساعتى متحیر ماندم و بر زمین نشستم .

بعد از آن به حرم عسكریین علیهماالسلام مراجعت نمودم .

خدام، اطراف من جمع شدند و مرا دگرگون دیدند.

گفتند: چه اتفاقى افتاده است؟ آیا كسى با تو جنگ و نزاعى كرده است؟ گفتم: نه، آیا آن سوارهایى كه بر حصار بودند شناختید؟ گفتند: آنها شرفاء و صاحبان گوسفندانند.

گفتم: نه، بلكه یكى از آنها امام عصر (عج) بود.

گفتند: آن پیرمرد یا كسى كه فرجیه به تن داشت امام عصر (عج) بود؟ گفتم: آن كه فرجیه به تن داشت .

گفتند: جراحت خود را به او نشان دادهاى؟ گـفـتـم: آن بزرگوار به دست مباركش آن را گرفت و فشار داد، به طورى كه به درد آمد و پاى خـود را بـیـرون آوردم كـه آن محل را به ایشان نشان دهم، دیدم از دمل و جراحت اثرى نیست .

از كثرت تعجب و حیرت، شك كردم كه دمل در كدام پاى من بود.

پاى دیگرم را نیز بیرون آوردم، باز هم اثرى نبود.

چـون مـردم ایـن مـطلب را مشاهده كردند، به من هجوم آوردند و لباسم را قطعه قطعه كردند و جـهـت تبرك بردند و به طورى ازدحام كردند كه نزدیك بود پایمال شوم .

در آن حال خدام مرا به خزانه بردند.

نـاظـر حـرم مـطهر عسكریین علیهماالسلام داخل خزانه شد و مرا دید.

سؤال كرد: چند وقت است از بغداد خارج شدهاى؟ گفتم: یك هفته .

او رفت و من آن شب را در سامرا به سر بردم .

بعد از اداى نماز صبح وداع نموده و بیرون آمدم و اهل آن جا مرا مشایعت كردند.

FONT بـه راه افـتـادم و شـب را بـیـن راه در منزلى خوابیدم .

صبح عازم بغداد شدم، وقتى كه به پل قدیم رسیدم، دیدم مردم جمع شده و هر كه مىگذرد، از نام و نسب او سؤال مىنمایند.

وقتى رسیدم از مـن نـیـز سؤال كردند.

تا نام و نسب خود را گفتم، ناگاه بر من هجوم آوردند و لباسهاى مرا پاره پاره نمودند و خیلى خستهام كردند.

پاسبان محل در این باره نامهاى به بغداد نوشت .

مـرا از آن جا حركت داده به بغداد بردند.

مردم آن جا نیز به سرم هجوم آورده، لباسهاى مرا بردند و نزدیك بود كه از كثرت ازدحام هلاك شوم .

وزیر خلیفه كه اهل قم و از شیعیان بود، سیدبن طاووس را طلبید تا این حكایت را از او بپرسد.

وقـتى ابن طاووس در بین راه مرا دید، همراهیان او مردم را از اطراف من متفرق كردند.

ایشان به من فرمود: آیا این حكایت مربوط به تو است؟ گفتم: آرى .

از مركبش فرود آمد و ران مرا برهنه نمود و اثرى از آن جراحت ندید و در این هنگام از حال رفت و بیهوش شد.

وقـتـى بـهـوش آمـد، دسـت مـرا گـرفت و گریه كنان نزد وزیر برد و گفت: این شخص برادر و عزیزترین مردم نزد من است .

وزیـر از قـصـهام پرسید.

من هم حكایت را نقل كردم .

سپس او اطبایى كه جراحت مرا دیده بودند، احضار نمود و گفت: جراحت این مرد را معالجه و مداوا نمایید.

گفتند: جز بریدن معالجه دیگرى ندارد و اگر بریده شود مىمیرد.

وزیر گفت: اگر بریده شود و نمیرد، چه مدت لازم است كه گوشت در جایش بروید؟ گفتند: دو ماه طول خواهد كشید، اما جاى بریدگى گود مىماند و مو نمىروید.

وزیر گفت: جراحت او را كى دیدهاید؟ گفتند: ده روز قبل .

وزیر پاى مرا به اطباء نشان داد.

آنها دیدند كه مانند پاى دیگرم، صحیح و سالم است و هیچ اثرى از جراحت در آن نیست .

یكى از آنها فریاد زد: این كار، كار عیسى بن مریم (ع) است .

وزیر گفت: وقتى كه كار شما نباشد، ما خود مىدانیم كار كیست .

بعد از آن، وزیر مرا به نزد خلیفه، كه مستنصر بود، برد.

خلیفه كیفیت را پرسید.

مـن هـم قـضـیـه را نقل كردم .

بعد دستور داد تا هزار دینار براى من بیاورند و گفت: این مبلغ را هزینه سفر خویش قرار ده .

گفتم: جرات ندارم كه ذرهاى از آن را بردارم .

گفت: از كه مىترسى؟ گـفـتـم: از كسى كه این معامله را با من نمود و مرا شفا داد، زیرا به من فرمود: از ابوجعفر چیزى قبول نكن .

خلیفه از این گفتهام، گریست و ناراحت شد و من هم از او چیزى قبول نكرده، خارج شدم .

نظیر قضیه اسماعیل هرقلى، توسلى است كه به حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام شده است، لذا ما این توسل را هم ذكر مىكنیم .

آقا میرزا احمد على هندى فرمود: مـدتـى بـالاى زانوى من دملى ایجاد شده بود كه مرا بسیار اذیت مىكرد. هر چه به اطباء مراجعه نمودم فایدهاى نداشت . بالاخره آنها اقرار كردند كه آن دمل علاج ناپذیر است .

پـدرم بـا آن كه از اطباء هند فهمیدهتر بود، جمعى از آنان را از اطراف و اكناف هند احضار كرد.

هر كدام از آنها كه دمل را دید، به عجز از درمان آن اعتراف نمود، تا آن كه طبیبى فرنگى آورد. او دمل را دید و میلهاى در آن فرو برد و بیرون آورد و گفت: این دمل را غیر از عیسى بن مریم (ع) كسى نـمـىتواند علاج كند و زخم آن به فلان پرده سرایت مىكند، وقتى كه به آن جا رسید، تو را هلاك خواهد كرد و امروز یا فردا است كه به آن پرده برسد.

چون این مطلب را از طبیب شنیدم، بسیار مضطرب شدم و تا شب به این حال بودم .

شـب كـه خـوابـیـدم، در عالم رؤیا دیدم، حضرت علىبن موسى الرضا علیه السلام از روبروى من تشریف مـىآورنـد، در حـالـى كـه نور از صورت مباركشان به آسمان بالا مىرود.

حضرت مرا صدا زدند و فرمودند: اى احمد على به طرف من بیا.

عرض كردم: مولاى من مىدانید كه مریضم و قادر بر آمدن نیستم .

آن بزرگوار اعتنایى به من ننمودند و دوباره فرمودند: به سوى من بیا.

من امتثال امر آن حضرت را نموده و خود را به حضور مباركش رساندم .

آن بزرگوار دست مباركشان را به زانوى من كه دمل داشت، مالیدند.

عرضه داشتم: مولاى من، بسیار مشتاق زیارت قبر شما مىباشم .

حضرت فرمودند: ان شاءاللّه .

از خـواب بـیـدار شـدم، چـون بـه زانوى خود نگاه كردم، اثرى از آن زخم و دمل ندیدم .

جرات هم نـداشـتـم كـه ایـن جریان را براى افرادى كه حال مرا مىدانستند اظهار نمایم، زیرا كه آنها قبول نمىكردند.

تا آن كه قضیه شفا یافتن من، منتشر شد و به سلطان هند رسید.

سلطان مرا احضار نموده و بعد از مطلع شدن از كیفیت خواب، مرا اكرام و احترام نمود و یك مقررى برایم تعیین كرد كه هر ساله به من مىرسید.

ناقل قضیه مىگوید: آن مقررى در زمان مجاورتش در كربلاى معلى هم به او مىرسید.

 

منبع:

كتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است كه جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسك الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مىباشد.

دوشنبه 2/10/1387 - 16:57
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته