با خوندن بعضی از مطالبم اشک تو
چشام جمع شد
با بعضیاشون تلخ خندیدم
با نگاه کردن به تاریخ ثبت مطالب
آهی از ته دل کشیدم
سال 1387 ...یعنی درست 6 سال پیش
آره درست 6 سال پیش امیرحسین دست
منو گرفت و وارد این خونه کرد
از همون موقع بود که من شدم
سیمونه
چقدر امروز دلم هوای دوستای
مجازی رو کرده
امیرحسین .. عسل..امیر ..حتی آنا
دلم تا صبح بیدار موندن میخواد
بی هیچ دغدغه ای
اینقدر ننوشتم که نمیدونم چجور
باید احساسمو بگم
فقط یه خواهشی دارم هرکدوم از
بچه هایی که منو میشناسه اگر اینجا اومد حتما بگه.. یه پیغامی ..نشونی
یـــــــــــاحق __ ســــــــــــیمونه
زنـ ـدگـ ـی فقط یَعنی: مثل ِ یه مُهره بازی کَرده شُدَن..
چَندین شبانه روز است به مَوارد ِ تعیین کننده ی ارزش ها می اندیشَم،
گیریم بسیار دوستَش میدارَد..
گیریم بسیار برایَش مهم می باشَد..
گیریم جانَش در می روَد برایَش..
همه ی ِ این ها یعنی چَشم و گوش بسته چَشم ؟!
هَر آدمی با رفتارهایَش،حرف هایَش و اعتقاداتَش هست که معنا پیدا میکند
اگر نگویَد حرف هایَش را ..
اگر ابراز نکُند مخالفت هایَش را..
نگویَد نظراتَش را..
مَـ ـن ِ او چه می شود؟
می شود تو..
علت و مَعلول به مانند ِ همان عِترت و قرآن است
که با هم هستند و از هم جدا نمی شوند ..
هر حَرفی ،هَر حرکتی علتی دارَد برای ِ خودش
بفَهم ..
سیمونه
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم!
افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یکنفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را
هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !
ای سرنوشت، از تو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد برده ام
یکدم مرا به گوشۀ راحت رها مکن
من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز !
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ زبندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را
_فریدون مشیــری_
-------------------------
برای او سخت دلتنگم ،برای وجودش و برای دلگرمی هایش ، حرفهای زیبایش و برای اشعاری که در پاسخ به من می گفت،برای مصداق هایش، برای همه چیز دلتنگم ،برای شب های دو سال گذشته ،برای ماه رمضان سال گذشته و سال پیشینش، برای بیدار ماندن با هم تا سحر،برای بی خیالی های کودکانه ،برای دفتر خاطراتم ،کاغذهای پنهان شده در زیر باران ، برا ی گربه ی نازنینم ،درد دل کردن با.. ،آه...چه زود تمام شدم و چه آسان تهی میشوم ،و اکنون برای غزال بی صبرم ،بی صبر دیدارش ،کاش لحظات اخر کنارت بودم شاید اینک درک رفتنت اسان تر می نمود.. آه نمی دانی ساناز در فراقت بغل بغل گریه می کند و عدالت خدا را ز من گلایه میکند و من چه دارم برای او جز نگاهانی مات و مبهوت به آنجایی که خیال هم پر نتواند زد منی که اکنون از همه چیز گسسته ام از خودم از دنیا و از خدا ....منی که به دنبال عدالت خدا فانوس بدست ،کور مال کور مال در ظلمات پیش میروم و انسانهایی را می بینم که در لجن زار دروغ گویی ،بی عاطفه گی ، و ...دست و پا میزنند و در مقابل آدمهایی را میبینم که در فقر و سادگی و مهربانی روزگار به سر میبرند.از که بپرسم هزاران سوالی را که در ذهنم پرورانده است روزگار ،صدایت را نخواهند شنید فریاد نزن ...انتظار کمک بیهوده است ،برای رویا دلتنگم ، برای سکوتش و برای چشمان زیبایش،دستانم را ببین در جستجوی تو اند،و چشمانم بی هدف دو دو میزنند، برای آسمان بی قرارم ،از برای چه با آسمان قهر کرده ای؟؟برای شعر خواندن در پشت بام منزلمان، برای همه چیز دلتنگم ،برای او سخت دلتنگم ....آری برای او...
تقدیم به او که فهمید اما...نخواست بفهمد
یـــاحــــق___ســـــــــــیمونه