گر كسی لاف از غم دوری زند
یا دم از سیمای هر حوری زند
یا چو مه از صورتش نوری زند
در پی هر طعمه ای توری زند
دیدگانش حرفی از كوری زند
بشنو و باور مكن او عاشق است!
ای كه از كوی خرابات آمدی
خوابی یا راه خیالات آمدی
یا كه در رویای شامات آمدی
شاه دل پس داده و مات آمدی
در جواب این سوالات آمدی
هر كه اینها را بداند عاشق است؟
تا ابد در عشق دلبر سوختن
چشم دل در راه دلبر دوختن
آتش از اعماق دل افروختن
گنج دیدارش به دل اندوختن
ذكر نامش را به دل آموختن
این كه گفتم در سرای عاشق است
آن كه دارد در دلش رویای عشق
یا كه دارد در نی اش آوای عشق
او كه دارد در دی اش فردای عشق
یا كه دارد در می اش پروای عشق
هر كه دارد در پی اش جا پای عشق
می توان گفتا كه او هم عاشق است
با می و پیمانه در می خانه ها
بت پرستی با بت ،بت خانه ها
غنچه بودن در ید پروانه ها
اندرون هر صدف دردانه ها
جوجه ی بی بال و پر لانه ها
این همه از آیه های عاشق است
دل كجا و آتش هجران كجا
مه كجا و قطره ی باران كجا
غم كجا و دوری یاران كجا
غو كجا و نعره ی شیران كجا
چه كجا و چهچه ساران كجا
خود قضاوت كن كدامش عاشق است؟
هر كه داند معنی دلداگی
یا كه افتد در ره افتادگی
آن كه گوید با زبان سادگی
یا رود در كوچه ی آزادگی
هر كه باشد تشنه جاندادگی
می دهد دل را زیرا عاشق است
مشنو از نی چون شكایت می كند
بشنو از دل چون حكایت می كند
بر شو بر پا چون روایت می كند
كم شو از دل چون فدایت می كند
پر شو از جان چون هوایت می كند
با همانم آن كه گوید عاشق است!
از غم دوران بنالد چندكی
تا بگوید شرح حالش اندكی
آن كه دارد بر لبانش خندكی
یا كه دارد در دهانش قندكی
از كسی می گیرد آیا پندكی؟
آن كه هی زد لاف عاشق، عاشق است؟
با دعای خیر جانانت برو
قطره اشكی به چشمانت برو
حلقه ی وصلی به دستانت برو
گر رسی تا مرز پایانت ، برو
از برای كشف سامانت برو
تا بگویندت كه او هم عاشق است
روز و شب با یاد او دلشاد باش
عمر خود با عشق او بنیاد باش
گر كه شیرینت بود فرهاد باش
یا به نای عاشقی فریاد باش
در مسیر زندگی نوزاد باش
جان به كف بنهاده هر كاو عاشق است
چشم دل در عالم جان باز كن
جان خود اهدا كن و جانباز كن
عقده ای از كار جانان باز كن
صفحه ای از لوح یاران باز كن
شرحی از احوال آنان باز كن
آن كه گوید شرح جانان عاشق است
در گلستانش قدم بگذار تو
بر سر كویش قدم بگذار تو
دم به دم سویش قدم بگذار تو
در ره عشقش قدم بگذار تو
هر شبی پیشش قدم بگذار تو
تا بدانی این چنین كس عاشق است
سوی یارت پركش و دلدار شو
دل ز جانت بركش و دلدار شو
می ز جامت سر كش و دلدار شو
روی نامت خط كش و دلدار شو
كل حالت دلكش و دلدار شو
خالق دلدار و دلبر عاشق است
شور و حال دلبری ها یاد باد
بی خودی ها خود سریها یاد باد
جام جم را سر كشی ها یاد باد
مست مستان سرخوشی ها را یاد باد
آن مقام و سروری ها یاد باد
می شود بیچاره هر كس عاشق است
ای خوش آن آهنگ جانان در سحر
می نوازد گوش جان را هر سحر
می كند محصول جان را پر ثمر
می دهد دل را بشارت بر سفر
می كند خود را به سان هر سپر
كور و كر می گردد آن كس عاشق است
هر چه گفتم شرح عاشق بود و بس
شرح حال جان عاشق بود و بس
آنچه بود از قلب عاشق بود وبس
از ازل این حال عاشق بود و بس
می سراید دل كه عاشق بود وبس
شاعر ابیات بالا عاشق است (پارسا)