• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 19
زمان آخرین مطلب : 6497روز قبل
دعا و زیارت

جوانی علی علیه السلام الگویی برای جوانان

- می گویند باید از حضرت علی (ع) الگو بگیریم!‌ اما چگونه؟!... من یك جوان هستم! یك جوان با خصوصیات خاص دوران جوانی! یك جوان با شور و نشاط خاص این دوران كه به خنده و تفریح، به شور و احساسات نیاز دارد و به الگویی كه مرا به شور آورد! - با تمام این حرفها، باز هم بهترین الگو برای تو و برای همه،‌مولای متقیان است: و بخصوص جوانی شان!- جوانی حضرت علی (ع) ؟!
الگو گرفتن یك الگو
- بله ! خود امیرالمؤمنین هم در جوانی شان، الگو داشته اند. الگویشان هم پیامبر بوده است. علی (ع) از شش سالگی همراه و همراز پیامبر و در خانه ایشان زندگی می كرده اند و در همه امور زندگی شان، حتی جزیی ترین مسائل هم به پیامبر اقتدا می نمودند. یعنی خود ایشان هم از یك انسان كامل و والای دیگر، الگو می گرفته اند.- اما چگونه ؟!- پیامبر اكرم (ص) و علی (ع) همواره با هم بودند، از هنگام عبادت و خلوت در غار حرا گرفته تا مراحل مختلف دعوت خویشان، دعوت عمومی در خانه خدا و حتی سفرهای تبلیغی پیامبر. علی (ع) همیشه اول صبح به دیدار پیامبر می رفت و آنگاه یكدیگر را شاداب ودر آغوش می كشیدند و احوال هم را می پرسیدند. آندو بزرگوار اوقات زیادی از شبانه روز را در كنار هم به كار و تلاش می پرداختند و گاه علی (ع) خالصانه عرق از پیشانی پیامبر (ص) پاك می كرد و ا یشان نیز صمیمانه از او تشكر می نمود.علی (ع) خود در این باره می فرمایند : ((پیامبر (ص) مرا در دامن خود پرورید. من كودك بودم، پیامبر مرا چون فرزند خود در آغوش گرمش می فشرد و در استراحتگاه مخصوص خود جای می داد... هرگز نیافت كه من دروغی بگویم و در كردار من اشتباهی رخ دهد. من همچون بچه شتری تازه كه پیوسته به دنبال مادرش هست، به دنبال او می رفتم. او هر روز نكته های تازه ای از اخلاق را برای من آشكار می ساخت. و مرا فرمان میداد كه در خط او حركت كنم. آن حضرت مدتی از سال در كوه حرا به سر می برد و كسی جز من او را نمی دید... من نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی خوش ودل انگیز نبوت را احساس می كردم.. موقعیتی كه من در محضر رسول الله داشتم برای هیچ كس نبود.))- بسیار خوب!‌ تمام این حرفها درست! اما حضرت علی، پیامبر را می دیده اند، وجودشان را لمس می كرده و به ایشان اقتدا می كرده اند اما من چه؟! من كه حضرت علی را نمی بینم، چگونه         می توانم از ایشان الگو بگیریم؟!- تاریخ كه روح، افعال و رفتار امیرالمؤمنین را دیده و نقل كرده است. از او استفاده كن! از دیدگان تاریخ!- آری! مگر تو نمی گفتی الگویی می خواهی كه تو را به شور بیاورد. آنچه می تواند یك جوان را به شور بیاورد، دیدن حماسه آفرینی ها و شورمندی های كسی است كه به او علاقمند است. حال چه كس دیگری را سراغ داری كه به اندازه امیرالمؤمنین ، حماسه آفریده باشد. در همان كودكی كه مصادف بود با آغاز بعثت پیامبر، كودكانی كه به تحریك مشركان،‌پیامبر را آزار می دادند و سنگ می پراندند، با شجاعت از اطراف پیامبر دور می كرد. چه كسی ، شب را در بستری پر خطر بجای دیگری،بجای محبوبش خوابیده و از آن شب به عنوان لذتبخش ترین شب عمرش یاد كرده است؟ مگر رشادتهای امیرالمؤمنین را در جنگ بدر نشنیده ای؟! آن هنگام او فقط 25 سال داشته است و به گفته مورخین نیمی از كشته شدگان این جنگ با ضرب شمشیر علی (ع) از پای در آمده بودند. می دانی در جنگ احد زمانیكه علی (ع) 26 سال داشت،انجا كه در همان اوائل جنگ پرچمدار9 لشكر دشمن را بهخاك انداخت و بعد هم هنگامی كه پیامبر در خطرمحاصره بود پروانه وار به دور آن حضرت می چرخید و از وجود مباركشان محافظت می كرد همه مردم چه ندایی را از آسمان شنیدند:  ((لا فتی الا علی،‌ لا سیف الا ذوالفقار))((علی از همه جوانها بهتر است و ذوالفقار او از همه شمشیرها برنده تر))- اما جنگ خندق و شجاعت بی همتای علی (ع) و داوطلب شدن ایشان جهت مبارزه با عمروبن عبدود یكی از نیرومندترین مردان عرب آری همانجا بود كه پیامبر به واسطه اخلاص علی (ع) در این مقابله بی نظیر فرمود :(( ضربه علی یوم الخندق، افضل من عباده الثقلین))به راستی كه چنین حمله ای در وصف هیچ دلیر مرد دیگری بیان نشده! در آن زمان امیرالمؤمنین 28 سال بیشتر نداشت!در جنگ خیبر نیز هنگامیكه تمام مردان با تجربه و جنگ دیده سپاه اسلام، شكست خورده بازگشتند، علی (ع) به میدان آمد و با فتح قلعه محكم و مقاوم خیبر آن پیروزی بزرگ را برای اسلام به ارمغان آورد.به راستی كه هیچ جوان دیگری،‌ چنین جوانی پرشور و هیجان انگیزی نداشته است.همه مردان بزرگ تاریخ بشریت و پیشاپیش همه آنان علی (ع) در دوران جوانی از رموز موفقیت خود بهره برده، راههای پرپیچ و خم آن را با درخشندگی پشت سر نهاده،  توانسته اند كارهای بزرگی را به انجام رسانند.تفریح و شادی علی (ع)- می دانی ای دوست عزیز: من هم حرفهای تو را می پذیرم. اما جنگ و شور و حماسه فقط بخشی از زندگی انسان است. جیزهای دیگری هم هستند كه آدمی باید به آنها هم توجه كند. الگوی كامل، باید در آن زمینه ها هم حرف برای گفتن داشته باشد. اینطور نیست؟ - حتماً همینطور است. و من به تو می گویم كه امیرالمؤمنین در آن موارد هم، الگویی قابل قبول و كامل ارایه می دهد. آخر تو درباره زندگی امیرالمؤمنین چه فكر كرده ای؟فكر می كنی تمام زندگی حضرت علی (ع) در جنگ و عبادت خلاصه شده؟ - یعنی اینطور نبوده است؟!- نه كه نبوده است! حضرت علی (ع)، مردی خوش رو و خندان بوده اند. همیشه تبسم خوش آیندی بر لب داشته اند كه دل مؤمنان را شاد می كرده است. ایشان تفریح هم می كرده اند. منتها تفریح در دیدگاه علی (ع) ولگردی و اتلاف وقت یا روز را به شب رساندن نبود. - پس تفریح علی (ع) چگونه بود ؟علی (ع) كار را تفریح می دانست.تفریح او را، مسافرت، كمك به دیگران، تحصیل و تدریس، سرودن، نوشتن، حفظ و قرائت قرآن، مباحثه، نگریستن به طبیعت و ورزش تشكیل می داد. پرداختن به ورزشهای شمشیربازی، پرتاب نیزه، اسب سواری، كشتی، وزنه برداری و شركت در مسابقات ورزشی هم برای ایشان جنبه تفریح داشته است.- چقدر جالب بوده است! احتمالاً به دلیل همین دیدگاه امیرالمؤمنین نسبت به تفریح و زندگی بوده است كه اگر سرتاسر زندگی شان را مرور كنیم،‌ لحظه ای توقف و سكون در آن نمی یابیم. گویی حتی یك لحظه هم با لحظه قبلی شان مشابه نبوده است. و درست به دلیل همین دیدگاه بود كه شوخی و خنده هم در سیره مولای متقیان، شكل دیگری داشت.- مگر شوخی و خنده علی (ع) چگونه بود؟امیرالمؤمنین اهل شوخی و مزاح بود، اما نه شوخی های زننده و بی مزه! بلكه مزاح های معنادار و آموزنده!هرگاه كه یكی از یاران و دوستانش را غمگین و گرفته می دید، با شوخی او را خوشحال می كرد تا اندكی از اندوهش كم شود. از همه مهمتر اینكه، شادی علی (ع) هنگامی بود كه یك كافر، مسلمان می شد. جنگی به پیروزی ختم می شد، غذایی به فقیر می رساند، دل غمدیده ای را شاد می كرد،‌مشكلی را از كسی مرتفع می كرد و كودك یتیمی را ذوق زده می نمود. نكته دیگر هم این بود كه مولای متقیان در شوخی هایش مراقب و محافظ حدود شرعی بود تا حتی به شوخی دروغ نگوید،‌ دل مؤمنی را نشكند یا با زن و دختر نامحرمی، شوخی ننماید.علی و ارتباط با زنان و دختران- به طور مثال همین چگونگی ارتباط داشتن با زنها و دخترهای نامحرم در جامعه، یكی از معضلات امروز ما جوانها است. بخاطر اینكه نه الگوی مناسبی در مورد آ‌ن ارائه شده و نه دیدگاه دین در مورد آن به خوبی مشخص و تبیین شده است. تازه، تندروی ها و كج رویهای گروهها و طبقات گوناگون در مرحله عمل را هم به آن اضافه كن. اگر به سیره امیرالمؤمنین دقت كنی،‌می بینی كه حضرت علی (ع) در سنین جوانی با زنان سالخورده اسلام سلام و احوالپرسی می نمود ولی با دختران و زنان جوان نه! حتی سلام هم نمی كرد. در حالیكه پیامبر در همان زمان با زنان و دختران هم سلام و احوالپرسی می كردند. چون زمانی كه علی (ع) 20 ساله و درعنفوان جوانی چنین عمل می نمود، پیامبر اكرم (ص) قریب 50 سال از عمر شریفشان می گذشت بنابراین از آنجا كه احتمال پیش آمدن گناه دست كم برای طرف مقابل دور از ذهن نبود،‌علی (ع) این تربیت شده مكتب پیامبر به عنوان یك جوان سعی داشت مسائل ارتباطی و حدود بین دختر و پسر یا به عبارتی زن و مرد را مراعات كند. هر چند وجود نازنین آن حضرت مبرا و پاكیزه از هر گونه آلودگی بود.از طرفی پیامبر سه دختر جوان به نامهای زینب، ام كلثوم و فاطمه در خانه داشتند. حضرت علی (ع) با اینكه از كودكی به این خانه رفت و آمد داشتند،‌ اما در این رفت و آمدها نهایت دقت را به عمل می آوردند. در حالیكه همین علی (ع) در دوران خلافتش، وقتی كه حدود 60 سال سن داشت و همسر شهیدی را نیازمند كمك دید، به یاری او شتافت. پس در ارتباط با افراد نامحرم ،‌چیزی كه بیش از عوامل دیگر اهمیت داردنیت و انگیزه طرفین و از همه مهمتر عدم امكان وجود مفسده درا ین ارتباط برای هر دو نفر است!یاری رساندن به نیازمند و در طلب رضای خدا آنهم در حد ضرورت مطلوب است و لیكن این سیره جدای از بهانه جویی برای آشنایی و استمتاعات و لذت جویی و هرگونه آلودگی دیگر است.به راستی كه كسی چون حضرت علی (ع)، در سنین جوانی اش و در ریزترین حركات و رفتارهایش بهترین الگوی نسل جوان ماست.
سه شنبه 2/7/1387 - 16:57
ادبی هنری

یكی از ملوك یونان، بر «سقراط حكیم» گذر كرد و او را در خواب دید! سر پایی بر او بزد و گفت: برخیز!

سقراط برخاست، و از كوكبه شاهی پروا نكرده التفاتی به وی ننمود!

ملك گفت:مرا نمی شناسی ؟سقراط گفت: نه، ولیكن در طبع چهار پایان می بینمت، چه لگد زدن كار ایشان است!

ملك گفت: این چنین گستاخانه سخن می گویی، حالی كه تو بنده و رعیت منی؟

سقراط گفت: نه چنین است، بلكه تو بنده بنده ی منی.گفت: چطور؟

گفت: برای آنكه شهوتها و آرزوها ، ترا بنده و فرمانبردار خود ساخjه اند و من آنها را بنده و محكوم خود گردانیده ام!

ملك از این سخن خجل گشته ، از آن مقام در گذشت!

يکشنبه 17/6/1387 - 11:47
ادبی هنری

ماتم از اینكه چرا دلشادم                   

 از غم و رنج جهان آزادم    

 سر مویی نبود غم به دلم                 

 رنج ایام نسازد كسلم

 خنده خوش نقش ببندد به لبم            

 به طرب می گذرد روز و شبم

 بذله گویی همه دم كار من است        

شاهد این سخن اشعار من است

نه وكیلم ،نه امیرم ، نه وزیر              

 نه رییسم، نه معاون، نه مدیر

نه یكی تاجر بازارم من                   

نه یكی مالك دینارم من

نه مرا خانه و دكانی هست                  

 نه زر وسیم فراوانی هست

 نه روم در پی گنج دگران                        

نه برم حاصل رنج دگران

نه نفاق افكن و اهل جدلم           

نه جلودار و نه بابا شملم

پس كیم من ؟ چه كسم؟ كارگرم       

زاده رنجم و اهل هنرم

كلبه بی ننگ و حصیری دارم           

 مختصر نان و پنیری دارم

 زن و فرزند عزیزی است مرا             

 مادر پاك و تمیزی است مرا

خانه ام مركز صلح است و صفا      

مهد عشق است و امید است و وفا

 با وجودی كه بسی كم پولم                 

روز و شب زنده دل و شنگولم  

بس سبب شاد به هر انجمنم    

راستی « برهنه خوشحال » منم

باری ای مردم با عقل و كمال          

باشد اینم به جهان وصف الحال :

زیر این گنبد فلفل نمكی                

 چه كنم گر كه نخندم الكی   

جمعه 15/6/1387 - 23:50
ادبی هنری

 

پادشاهی به شكار می رفت ، بیرون شهر دیوانه ای را دید كه سگی را در نزد خود نشانده و با آن حیوان مانوس است ، پادشاه به وزیر خود گفت :تامل كن تا كمی با این دیوانه شوخی كنیم و بدینوسیله دلمان را شاد گردانیم .وزیر گفت : قربان می ترسم بی ادبی كند و خاطر مبارك را آزرده نماید. پادشاه گفت : باكی نیست ، سپس به نزد دیوانه آمدند. پادشاه گفت : ای آزاد مرد! تو بهتری یا سگت؟

دیوانه در جواب گفت : قربانت گردم ، سگ هرگز از فرمان این گدا (من) سرپیچی

نمی كند پس شاه و گدا ، اگر از فرمان خدا اطاعت كنند البته از سگ بهترند و چنانچه نافرمانی نمایند ، سگ از هر دو بهتر خواهد بود.

پادشاه ، پاسخی نتوانست بگوید و راه خود را در پیش گرفت و رفت.

پنج شنبه 14/6/1387 - 23:27
شعر و قطعات ادبی
گر كسی لاف از غم دوری زند

 

یا دم از سیمای هر حوری زند

یا چو مه از صورتش نوری زند

در پی هر طعمه ای توری زند

دیدگانش حرفی از كوری زند

                                       بشنو و باور مكن او عاشق است!

ای كه از كوی خرابات آمدی

خوابی یا راه خیالات آمدی

یا كه در رویای شامات آمدی

شاه دل پس داده و مات آمدی

در جواب این سوالات آمدی 

                                    هر كه اینها را بداند عاشق است؟

تا ابد در عشق دلبر سوختن

چشم دل در راه دلبر دوختن

آتش از اعماق دل افروختن

گنج دیدارش به دل اندوختن

ذكر نامش را به دل آموختن

                                    این كه گفتم در سرای عاشق است

آن كه دارد در دلش رویای عشق

یا كه دارد در نی اش آوای عشق

او كه دارد در دی اش فردای عشق

یا كه دارد در می اش پروای عشق

هر كه دارد در پی اش جا پای عشق

                                                 می توان گفتا كه او هم عاشق است

با می و پیمانه در می خانه ها

بت پرستی با بت ،بت خانه ها

غنچه بودن در ید پروانه ها

اندرون هر صدف دردانه ها

جوجه ی بی بال و پر لانه ها

                                      این همه از آیه های عاشق است

دل كجا و آتش هجران كجا

مه كجا و قطره ی باران كجا

غم كجا و دوری یاران كجا

غو كجا و نعره ی شیران كجا

چه كجا و چهچه ساران كجا

                                     خود قضاوت كن كدامش عاشق است؟

هر كه داند معنی دلداگی

یا كه افتد در ره افتادگی

آن كه گوید با زبان سادگی

یا رود در كوچه ی آزادگی

هر كه باشد تشنه جاندادگی

                                        می دهد دل را زیرا عاشق است

مشنو از نی چون شكایت می كند

بشنو از دل چون حكایت می كند

بر شو بر پا چون روایت می كند

كم شو از دل چون فدایت می كند

پر شو از جان چون هوایت می كند

                                              با همانم آن كه گوید عاشق است!

از غم دوران بنالد چندكی

تا بگوید شرح حالش اندكی

آن كه دارد بر لبانش خندكی

یا كه دارد در دهانش قندكی

از كسی می گیرد آیا پندكی؟

                                       آن كه هی زد لاف عاشق‌، عاشق است؟

با دعای خیر جانانت برو

قطره اشكی به چشمانت برو

حلقه ی وصلی به دستانت برو

گر رسی تا مرز پایانت ، برو

از برای كشف سامانت برو

                                      تا بگویندت كه او هم عاشق است

روز و شب با یاد او دلشاد باش

عمر خود با عشق او بنیاد باش

گر كه شیرینت بود فرهاد باش

یا به نای عاشقی فریاد باش

در مسیر زندگی نوزاد باش

                                       جان به كف بنهاده هر كاو عاشق است

چشم دل در عالم جان باز كن

جان خود اهدا كن و جانباز كن

عقده ای از كار جانان باز كن

صفحه ای از لوح یاران باز كن

شرحی از احوال آنان باز كن

                                      آن كه گوید شرح جانان عاشق است

در گلستانش قدم بگذار تو

بر سر كویش قدم بگذار تو

دم به دم سویش قدم بگذار تو

در ره عشقش قدم بگذار تو

هر شبی پیشش قدم بگذار تو

                                            تا بدانی این چنین كس عاشق است

سوی یارت پركش و دلدار شو

دل ز جانت بركش و دلدار شو

می ز جامت سر كش  و دلدار شو

روی نامت خط كش و دلدار شو

كل حالت دلكش و دلدار شو

                                          خالق دلدار و دلبر عاشق است

شور و حال دلبری ها یاد باد

بی خودی ها خود سریها یاد باد

جام جم را سر كشی ها یاد باد

مست مستان سرخوشی ها را یاد باد

آن مقام و سروری ها یاد باد

                                               می شود بیچاره هر كس عاشق است

ای خوش آن آهنگ جانان در سحر

می نوازد گوش جان را هر سحر

می كند محصول جان را پر ثمر

می دهد دل را بشارت بر سفر

می كند خود را به سان هر سپر

                                             كور و كر می گردد آن كس عاشق است

هر چه گفتم شرح عاشق بود و بس

شرح حال جان عاشق بود و بس

آنچه بود از قلب عاشق بود وبس

 از ازل این حال عاشق بود و بس

می سراید دل كه عاشق بود وبس

                                                 شاعر ابیات بالا عاشق است (پارسا)

پنج شنبه 31/5/1387 - 18:51
ادبی هنری
  روزی« اسكندر كبیر» به دیدار« دیوژن» رفت كه در زیر آفتاب لمیده بود. دیوژن گفت:«ای سردار بزرگ اكنون بزرگترین آرزوی تو چیست؟»اسكندر : یونان را به زیر فرمان درآورم .دیوژن گفت : پس ازآن؟اسكندر: آسیای صغیر را تسخیر كنم.دیوژن :و بعد؟اسكندر:بر دنیا مسلط شوم.دیوژن : و پس از آن؟اسكندر: به استراحت بپردازم و لذت ببرم.دیوژن: چرا هم اكنون استراحت نمی كنی و لذت نمی بری؟می گویند اسكندر  از نصیحت دیوژن اظهار امتنان كرد، پرسید:« آیا خدمتی از من بر می آید كه در حق تو به جا آورم؟»گفت:« آری، خواهش می كنم ، سایه خود را كه میان من و خورشید حایل هست از سرم كم كنید.»اسكندر از این سخن به خنده افتاده گفت: «اگر من اسكندر نبودم دوست داشتم دیوژن باشم نه كس دیگر.»و دیوژن بی درنگ پاسخ داد:« اما اگر من دیوژن نبودم دلم می خواست هر كس دیگر باشم غیر از اسكندر.»
سه شنبه 22/5/1387 - 0:26
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته