چهارشنبه 24 تير 1405 - 27 محرم 1448 - 15 ژولاي 2026
تبیان، دستیار زندگی
در حال بار گزاری ....
مشکی
سفید
سبز
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
طلایی
همه
متن
فیلم
صدا
تصویر
دانلود
Persian
Persian
کوردی
العربیة
اردو
Türkçe
Русский
English
Français
مرور بخشها
دین
زندگی
جامعه
فرهنگ
صفحه اصلی تبیان
شبکه اجتماعی
مشاوره
آموزش
فیلم
صوت
تصاویر
حوزه
کتابخانه
دانلود
وبلاگ
فروشگاه اینترنتی
reza_MJ
آخرین مطلب
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 6032روز قبل
خواستگاری و نامزدی
امروز کلاس نقاشی
امروز کلاس نقاشیه. منم مثل همیشه دفتر نقاشیمو بیرون می آرم، بعدش جعبه مداد رنگی و بعدش پاک کن. نه! پاک کن رو می ذارم توی جیبم. یه دوستی دارم که خیلی پیره، اون می گه، تو زندگی چیزای زیادی هست که باید پاک بشه، پاک کن رو نگه می دارم برای اون موقع. دفترم پر از نقاشی های رنگارنگه. دفتر نقاشیمو ورق می زنم تا یه صفحه ی سفید پیدا کنم. همین طور که دارم یواشکی، طوری که معلم نبینه می خندم، چشمامو می بندم و اولین چیزی که می آد تو ذهنم رو برای موضوع انتخاب می کنم. توی جعبه ی مداد رنگی دنبالِ آخرین رنگ می رم.
مداد سیاهم
رو بر می دارم و شروع می کنم به کشیدن. مثل آدمی که از قطحی جون سالم به دَر برده و چشمش به غذا اُفتاده، با ولع خاصی شروع می کنم به سیاه کردن کاغذ، اول از یه گوشه شروع می کنم و بعدش دیوانه وار بقیه ی صفحه. چند دقیقه بعد تمام صفحه رو سیاه کردم. سیاهِ سیاه مثل پرهای کلاغ! هنوز لبخندم رو روی لبام حس می کنم. برای چند دقیقه به تصویر سیاه روبه روم خیره می شم و تو ذهنم ازش عکس می گیرم. حالا وقت کشیدن قسمت دوم نقاشیه. پاک کن رو از جیبِ راستم بیرون می آرم و در حالی که چشمام رو بستم، شروع به پاک کردن صفحه ی سیاه می کنم. بدون این که حتی بخوام یواشکی از لایِ چشمام نگاه کنم، سعی می کنم که تمام صفحه رو پاک کنم. می تونم لحظه به لحظه حس کنم که صفحه داره پاک می شه، هر چی بیشتر پاک می کنم، تصویر عکسِ خیالی ای که توی ذهنم گرفتم کم رنک تر می شه، تا جایی که تقریباً محو می شه. حالا وقت پرده برداری از اثر هنریِ منه. بدون این که تا سه بشمرم، با یه حرکت ناگهانی پلک هام رو از هم دور می کنم. اِنقدر از نتیجه ی کارم خوشحالم که یادم می ره توی کلاس هستم و فریاد می زنم و به هوا می پرم. همه برمی گردن به سمتِ من. وقتی هجوم نگاه های سرد و خشنِ بیگانه رو روی
احساساتِ
کودکانه ام حس می کنم، به آرومی سرمو پایین می اندازم و سر جام می شینم. معلم می آد بالای سرم تا نقاشیم رو ببینه. با دیدنِ یه صفحه سفید که فقط بعضی جاهاش-که از دستم در رفته- کمی خاکستری شده، عینکش رو روی صورتِ پر از چین و چروکش جا به جا می کنه و بدون اینکه عضله ای در اون صورتِ حجاری شده تکون بخوره؛ خودکار قرمزش رو از جیبِ کتش بیرون می آره و در پایین ترین جای صفحه، می نویسه: -
صفر
-. من همیشه از تقابلِ رنگ ها، به خصوص رنگ قرمز و سفید- بدون این که کسی بفهمه- می ترسیدم. زنگ مدرسه می خوره. دوستام به خاطرِ کشیدن یه خونه توی یه دشت، یا یه ماشین، یا یه کوه با چند تا پرنده، بیست گرفتن و من صفر. من امروز یه صفر گرفتم، ولی احتمالاً معلم نفهمید که من همه سیاهی های دنیارو یه جا جمع کردم و بعد پاکشون کردم. اون احتمالاً نفهمید که من بزرگترین جنگِ تاریخ رو کشیدم و خودم به تنهایی از وقوعش جلوگیری کردم. اون احتمالاً نفهمید که من قلب یه آدمِ بد رو کشیدم و بعد سفیدش کردم. اشکالی نداره که کسی درک نکرد، خودم که می دونم، من امروز سرِ کلاسِ نقاشی دنیا رو از سقوط نجات دادم...
پنج شنبه 17/10/1388 - 13:24
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 1
]
1
گزارش محتوا
محتوای مخالف با موازین شرعی
محتوای مخالف با مصالح نظام جمهوری اسلامی
محتوای نقض کننده حریم شخصی من
محتوای مخالف با موازین اخلاقی
مورد توجه ترین های هفته اخیر
لینک ها
جستجو در مطالب روزانه
ثبت مطلب جدید
مطالب روزانه اعضا
فعالان مطالب روزانه
مطالب من
نظرات مطالب من
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته