امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام، دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی است که اندر قدم راهروان است
چیزهایی که پس از سال ها کوشش می سازی ممکن است یک شبه نابود شود
با این حال در فکر ساختن باش
فائو
در آن شب طوفانی سرشاخه ای از بزرگترین درخت باغ شکست
درخت همچنان پا برجاست
هرچند که برگ هایش بر روی سبزه ها تیره می شوند
شاخه های زنده نمی گذارند به زانو درآید
<نورمن مک گیگ>
زندگی تاس خوب آوردن نیست
تاس بد را خوب بازی کردن است
اگه یه روز به یه دروازه ی خیلی بزرگ رسیدی که یه قفل خیلی بزرگ به اون زده بودن، ناامید نشو بلاخره باز می شه
اگه قرار بود باز نشه دیوارش می کردن