• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 6570روز قبل
محبت و عاطفه
غلط است هر كه گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد !

پروانه به دور شمع گشت و پرش سوخت... من به دور تو گشتم جگرم سوخت...
شنبه 22/4/1387 - 14:23
محبت و عاطفه

2 تا گل نام ببر که با "خ" شروع بشه.
...
...
درسته! خودم و خودت!



زندگی درك همین امروز است . ظرف دیروز پر از بودن توست . شاید این خنده كه امروز دریغم كردی ، آخرین فرصت همراهی ماست.

امروز بهترین ساعتم رو شکستم... چون لحظه های بی تو بودن را به رُخم می کشید.
من از ساعت متنفرم، که جای خالی تو را به رخ دلتنگی هایم می کشد!
شنبه 22/4/1387 - 14:20
محبت و عاطفه
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم.
شنبه 22/4/1387 - 14:15
محبت و عاطفه
اگه بعد از 120 سال رفتی اون دنیا و خواستی از صراط رد شی و بهت گفتن یكی هست كه حلالت نكرده بدون اون منم كه به این بهونه میخوام یه بار دیگه ببینمت...
شنبه 22/4/1387 - 14:13
شعر و قطعات ادبی

سرگذشت

می خروشد دریا.

هیچكس نیست به ساحل پیدا.

لكه ای نیست به دریا تاریك

كه شود قایق

اگر آید نزدیك.

 

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او،

پیكرش را ز رهی ناروشن

برده در تلخی ادراك فرو.

هیچكس نیست كه آید از راه

و به آب افكندش.

و در این وقت كه هر كوهة آب

حرف با گوش نهان می زندش،

موجی آشفته فرا می رسد از راه كه گوید با ما

قصة یك شب طوفانی را.

 

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوندی داشت.

با خیالی در خواب.

 

صبح آن شب، كه به دریا موجی

تن نمی كوفت به موجی دیگر،

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پیش خبر.

پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای كه هست

در همین لحظة غمناك بجا

و به نزدیكی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج كه می گوید باز

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز.

(سهراب سپهری)

شنبه 22/4/1387 - 13:57
شعر و قطعات ادبی

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افكندم در آب،

لیك از ژرفای دریا بی خبر.

 

بر تن دیوارها طرح شكست.

كس دگر رنگی در این سامان ندید.

از درون دل به تصویر امید.

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از در ای كاروان بگسسته ام.

گر چه می سوزم از این آتش به جان،

لیك بر این سوختن دل بسته ام.

 

تیرگی پا می كشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

                                                                     سهراب سپهری
شنبه 22/4/1387 - 13:38
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته