مجنون برای من یاد دیگری هست
مجنون برای من معنایی گسترده تر از آنچه که فکر می کنید داره…
مجنون من رو یادت همت میندازه…
یاد مردی که باید یادمون باشه که فقط اسم یک بزرگ راه نیست…
مجنون برای من یاد یک سید جلیل القدر هست که ره هزار ساله را یک پبه پیمود و از بزن بهادری ترسناک تبدیل شد به سید پابرهنه ای که هرجا بود همه اون رو سید پابرهنه میشناختند…
میدونی چرا؟ چون میگفت خاک اینجا پاک هست اینجا خون پاک شهیدان ریخته….
منظورم از سید ، سید حمید میر افضلی هست همونی که با پای پیاده دوبار رفت کربلا
مجنون برای طنین دیگری هم هست…
مجنون حاصل بذر زحمات حاج احمد متوسلیان هست…
همون حاجی که این قدر بحث میکرد که بقییه عصبانی میشدند…
دراین جور مواقع می گفت: همون قرآنی که بهش ایمان دارید گفتنه بحث کنید و دلیل بیاورید…
همون کسی که اگه امروز زنده باشه ( که بعید میدونم) سنش حدود ۵۴ سال هست …
اما مطمئن هستم اگه برگرده از خدا مرگ خودش رو میخواد…
میدونی چرا؟ چون او هم مثل اصحاب کهف تحمل تغییر مردمش رو نداره…
من چه میگویم؟ مطمئنا جلادان ستمگر اسرائیل تحمل زنده ماندن فرماندهی را ندارند که ضربات مهلکی را بر پیکره ی دوستان انها در درون و بیرون از ایران زده است…
این مجنون بود که مرا از تحیر در کارفرشیان و جایی برد که محل عروج عرشیان بود
مجنون برای من یعنی خیبر ، یعنی بدر ، یعنی یاران واقعی حیدر کرار(ع)
چه زیبا حاج همت گفته:
من علی وار زیستن و علیوار شهید شدن و حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست دارم…
به راستی امروز لیلایت کجاست ای مجنون ؟
روایت امتداد از جزایر مجنون در ادامه…
بزن بهادری كه پابرهنه معلم شد
گویند كه معرفت بیست و هفت حرف است،
ولی همة آنچه پیامبران به بشر آموختند دو حرف بیشتر نیست و تا ظهور حجت حق
آن حروف بر انسان مكتوم خواهد بود هزاران سال از عمر انسان در روی كره
خاكی گذشته است ولی هنوز بشر از درك آن دو حرف عاجز است. آیا هستند كسانی
از نسل بشر كه از مرز دو حرف گذشته و به مرز سوم رسیده باشند؟
□
از
سنگر كه آمدیم بیرون، من نشستم پشت ترك حاج همت. حاج همت هم موتور من را
روشن كرد. یه لحظه حاج قاسم من رو صدا كرد. از سنگرم اومدم بیرون.
فاصلهای نبود از سنگر تا موتور حاج همت. فاصله سنگر من تا موتور حاج همت
فقط دو متر بود. سیدحمید با قدم سوم ترك موتور همت نشست و رو به من كه با
حسرت نگاه میكردم اشاره كرد. یعنی دفعة بعد نوبت تو. از اسفند 62 تا به
حالا بیش از بیست سال به انتظار نشستم. آیا روزی نوبت ما هم خواهد رسید؟
□
سال
1335 در قریهای كوچك به نام قطب آباد از توابع رفسنجان به دنیا آمد. پدر
نامش را غلامرضا نهاد ولی بیبی مخالف بود. آخر سید را هیچگاه غلام صدا
نمیكنند.
همیشه حمید صداش میزدند. هیچ وقت غلام صداش
نمیزدند. از آن پس همه او را با نام حمید شناختند. سیدحمید پنجمین فرزند
آسید جلال و بیبی فاطمه بود و آخرین آنها یعنی تهتغاری. ولی حمید از
كودكی ناآرام بود. گوش به حرف كسی نمیداد. اهل هرچیز بود جز درس. میگفت
دوست دارم كار كنم ولی كار بهانهای بود برای فرار از دیوارهای تنگ مدرسه
و كلاس. از هر آنچه او را محدود میكرد گریزان بود. دوست داشت آزاد باشد؛
آزاد و رها از هر قید و محدودیتی. سركش شده بود. از هر كس كه قصد نصیحتش
را داشت بیزار بود و برادر بزرگتر آسیداحمد هر چه كرد نتوانست آرامش كند.
بالاخره خسته شد و رهایش كرد.
(مهدی شفازند)
□
حمید
موقعی كه بچه بود یه عالمی داشت كه اگر یه چیزی رو میخواست، میرفت تا
آخر برسد بهش. وقتی حمید بزرگ شد دیگر قلدری او محدود به چهار دیواری خانه
و مدرسه نبود. از هركس خوشش نمیآمد پاپیچش میشد. اهل محله همه از او
گریزان بودند. از رودررویی با او واهمه داشتند. همه نگران بودند و ناامید.
فقط دعا میكردند.
(آسید احمد)
□
همه نذر كرده بودند كه روضة پنجتن برا سیدحمید بخونن تا سید خوب بشه. بالاخره سید بودند و تو شهر آبرویی داشتند.
خیلی
ناراحت بودند از اینكه بچهشان سربهراه نبود. كلمه اهلیت برای حمید مصادف
بود با محدودیت. قصد داشت برای خودش كسی شود و به خیال خودش شده بود. دوست
داشت دیده شود. فكر میكرد با دیده شدن و نیش چاقو نشان دادن میتواند
احترام را بفهمد. همة پول توی جیبش را خرج كفش و لباس و ظاهر خودش میكرد
تا شاید با آراستن ظاهر، همه او را صاحب كمالات بدانند، ولی نتیجه برعكس
شد.
(خانم میرافضلی)
□
مادر
ما اون موقع رو پا بود. یه روز گفته بود: حمید، برادرت گفته اگه مدرسه نری
میزنتت. حمید گفته بود نه. مادر ما هم بلندش كرده بود و پیراهنش رو
درآورده بود، شلوارش را هم درآورده بود و از خانه بیرونش انداخته بود و
گفته بود حالا هرجا میخوای بری برو. گفته بود: نه، نهنه من مدرسه میرم،
هرجا كه میگی میرم، فقط آبروی منو نبر. حمید برای همه قلدر بود به جز
بیبی. خشم مادر او را به وحشت میانداخت. از عاق شدن میترسید.
□
به
بیبی قول داد درس بخواند و خواند. بعد از دیپلم ادامه داد و فوق دیپلم
مكانیك را گرفت. ولی در همة این سالها ناآرام بود. قُد بود، سركش بود،
خودش نمیدانست به دنبال چیست. از آنچه بود ناراضی بود. گمگشتهای داشت كه
تا آن را نمییافت آرام نمیگرفت. در سالهای 56 و 57 قریة كوچك آنها شكل
و شمایل دیگری به خود گرفت. همة اهل محل از زن و مرد خود را به رفسنجان
میرساندند كه در شلوغی شهر شریك شوند. مردم فریاد میكشیدند، درهای
ادارات را میشكستند و خیابانها را به آتش میكشیدند و در مقابل نیروهای
شاه میایستادند و حتی برادر آرام و سربهراه او شده بود سردستة همه. گاه
حمید هم در مقابل شلوغیها دیده میشد؛ البته نه از سر همراهی، بلكه از سر
كنجكاوی و از درك و حال مردم بیخبر بود.
یكروز وقتی
به خانه برمیگشت. جسد غرق در خون سیدرضا را در حیاط منزل دید. به جای پدر
و بیبی دیگران را گریان و عزادار دید. آنچه در مقابل چشمانش بود باور
نمیكرد. به یك كابوس بیشتر شباهت داشت تا حقیقت. طاقت نیاورد، نعره كشید
و بر سر و صورت خود كوبید. هیچكس نتوانست او را آرام كند، جز بیبی.
بیبی
خود آرام بود و راضی. حمید از رفتار بیبی متعجب بود. آخر برادرش رضا كشته
شده بود. بیبی آرام گفته بود كشته نه، شهید شده. حمید قادر به تحلیل
اتفاقات دور و برش نبود. خود را درماندهتر از گذشته یافت گاه ساعتها در
گوشهای مینشست و خیره میشد. شهادت رضا و رفتار بیبی در قبال شهادت
فرزند، حمید را به شدت تكان داده بود. او در مقابل یك سؤال بیجواب قرار
گرفته بود: به راستی چه باوری در اعماق دل بیبی نهفته بود كه او را در
قبال مرگ فرزند جوانش به آرامش دعوت میكند؟
حمید
دانست بیبی صاحب معرفتی است كه او فاقد آن است. این آگاهی سرآغاز
فروریختن همة باورهای حمید شد. دانست كه شناختش از خود و حوادث پیرامونش
آنقدر كم است كه دیگر نمیتواند مثل گذشته در مقابل انتقادهایی كه از او
میشد دفاع كند. حمید میدانست دچار بحران شده است. همین بحران او را به
تنهایی و انزوا كشاند. سیدحمید كه فكر میكرد بزنبهادر محله است، دنیا را
در همین محله میدید؛ حالا درمانده و حیران شاهد شجاعت كسانی بود كه
همواره آنها را بزدل و ترسو میدانست؛ كسانی كه از نزدیك شدن به او تردید
داشتند و حمید تردید آنها را از ترس آنها میدانست.
قبل
از اینكه حمید فرصت یابد كه خود را از حیرت اتفاقات دوران انقلاب و شهادت
برادر برهاند، عراق به كشورش حمله كرد. خیلی زود جوانهای همسن و سال و
حتی كوچكتر از حمید دستهدسته راهی جبههها شدند.
حمید
هر روز در كوچه و محله به بچههای آشنایی برمیخورد كه لباس خاكی سادهای
بر تن و ساكی بر دوش راهی مسجد یا محل اعزام نیرو بودند تا اعزام شوند.
بچههایی كه تا حالا در هیچ یك از دعواهای محلی حمید دیده نشده بودند.
بچههایی كه در جیب هیچكدامشان چاقوی ضامندار دیده نمیشد. بچههای آرام
و سربهراهی كه در مدرسه درسخوان بودند. كسانی كه حتی یك بار در مقابل
معلم خود نایستاده بودند؛ برای هیچیك از همشاگردیهای خود چشمغره نرفته
بودند؛ اما مدتی بعد عكس خندان آنها بر در و دیوار محله نصب میشد و جسد
تكهتكة آنها را به عنوان شهدای جنگ تشییع میكردند و در قطعههای ویژه
بهنام «مزار شهدا» دفن مینمودند.
حتی برادرهایش را
میدید كه به جبهه میرفتند. بیبی را میدید كه با زنهای محله به مسجد
میروند تا كلاه و دستكش و لباس گرم برای آنها ببافند. در تمام این دوران،
سیدحمید در سكوت به تماشا ایستاده بود. نسبت او با مردم مثل گذشته گسسته
بود، اما آنچنان در مقابل بزرگی جوانانی كه مشتاقانه به استقبال مرگ
میرفتند خود را كوچك میپنداشت كه جسارت نزدیك شدن به آنها را در خود
نمیدید. تنها پناه سیدحمید، دوستان سابقش بودند كه سید در كنار آنها هم
احساس غربت میكرد. دیگر تاب خندههای آنها را نداشت. حس میكرد در میان
جمع مترسكها نشسته است؛ مترسكهایی كه دستشان برای كلاغهای مزاحم هم رو
شده است. خلاء درونی سید، هرروز بیشتر میشد. باید كاری كرد. باید از پیلة
خودش بیرون میآمد و به پیلهای كه حتی بیبی جزئی از آن است میرسید.
باید راز این سرگشتگی را بیابد؛ باید شجاعت از نوع دیگر را تجربه كند؛ اما
چگونه به آنها نزدیك شود؟ آیا سیدحمید را با سابقه و ذهنیتی كه از او
دارند خواهند پذیرفت. در همین دوران اولین پیشنهاد، هرچند به شوخی، به او
شد.
□
یكی ازكامیوندارها كه
كاروان كمكهای مردمی به جبهه را بار زده بود. سیدحمید را دور میدان دید و
به شوخی به او گفت: تو دیگه نمیخوای آدم بشی؟ سید: گفت چه جوری؟ راننده
گفت: چه جوریش با من.
شب رفته بود پشت در توی سرما
خوابیده بود. راننده كامیون كه قول حمید را باور نداشت، خود را در مقابل
عمل انجام شده میدید. او را با اكراه با خود به جبهههای جنوب برد.
اولین
سفر حمید به جنوب، سفر از نقطهای جغرافیایی به نقطهای دیگر نبود. هجرتی
بود دایمی و مستمر از عالم اوهام به عالم معنا. او به راهی رفت كه تقدیر
برایش رقم زده بود. رفتار حمید در روزهای نخست همانند كسانی بود كه سالها
در تاریكی زیسته و از نور گریزانند. اما سید توانست چشمان خود را باز كند
و با حیرتی آمیخته به شوق، نظارهگر دنیایی باشد كه از كودكی به دنبال آن
بوده است.
حمید خیلی زود دریافت آنچه كه سالها در
دنیای پیرامون به دنبال آن بوده است، در وجود خودش نهفته بوده است. دانست
در تمام این سالها بیهوده خدا را با حواس ظاهریاش میجسته. خیلی زود
شیدا شد.
(آسید احمد)
□
نفس
خودش رو به حساب میكشید. حاسبوا قبل ان تحاسبوا و موتوا قبل ان تموتوا؛
بمیرید قبل اینكه شما را بمیرانند و حساب كنید قبل از اینكه از شما حساب
بكشند. همیشه و همهجا با پای برهنه میرفت.
□
(سیدبرهان حسینی)
میگفتیم چرا پابرهنه میری؟ میگفت راحتترم، اما واقعاً چیز دیگری را میدید كه ما نمیدیدیم. چه دیده بود كه ما نمیدیدیم؟
افسوس
سالهای از دست رفته را میخورد و همیشه خود را سرزنش میكرد. شبها با
پای برهنه در بیابان پر از خار پرسه میزد. زمزمهها و فریادهای شبانه او
آشناترین صدا برای نزدیكانش بود. اندكاندك برهنگی پا برایش عادت شد تا
جایی كه به سید پابرهنه شهرت یافت.
جبهه، خط مقدم،
دشمن، كمین و عملیات، همه برای سید بهانهای بود برای انسانی دیگر شدن. او
گمشده خود را یافته بود. سید به ندرت مرخصی میرفت؛ یا باید كار مهمی داشت
كه به عقب برمیگشت، یا باید زخمی میشد كه آن وقت به عقب منتقلش
میكردند. وقتی میرفت دوستان قدیم به سراغش میآمدند.
(جواد كامرانی)
□
آمده
بود سر میدان شهدا. رفقا هم نشسته بودند. معمولا صحبت كم میكرد. دربارة
خودش داشت صحبت میكرد، ما هم داشتیم گوش میكردیم. بهش گفتیم جبهه چه جور
جایی است؟ سید حادثهای را كه به چشم دیده بود برایش تعریف كرد.
جریان
زن جوان سوسنگردی كه نوزاد بغلش را از داخل وانت به بیرون پرتاب كرد. سید
وقتی عصبانی به آن شخص اعتراض كرد، زن گریان اعتراف كرد این بچه ثمرة
تجاوز عراقی به اوست، باید با او چه كنم. سید به دوستش گفت رفتم تا این
اتفاق در كوچه و محلة شهرم رخ ندهد. دوستش به هم ریخت. خاك بر سر من كه
اینجا بنشینم تا دشمن با ناموس هموطنم اینطور رفتار كند. سید كه سالها
طعم تلخ نصیحتهای مداوم را چشیده بود، از نصیحت كردن پرهیز داشت، فقط
قصههایی را كه میدید برای دوستانش تعریف میكرد.
سیدحمید
برای دوستان، حكم دریچه را داشت در میان دیوار قطور و بلند جهالت كه آنها
در مقابل خود میدیدند. با عبور از این پنجره بود كه دوستان حمید خود را
در عالمی دیگر مییافتند كه همة باورهای قبلی را در خود فرومیریخت و نوعی
دیگر مردانگی و فتوت را تجربه میكرد.
آنگاه بود كه
دوستان سید فهمیدند سیدحمید صاحب موفقیت ویژهای است. سید از زبدهترین
نیروهای اطلاعات و عملیات شده بود تا جایی كه سمت فرماندهی
اطلاعاتوعملیات قرارگاه كربلا را برعهدهاش گذاشته بودند تا در ركاب
سردار سرلشكر جاویدالاثر شهید علیهاشمی به میهن خویش خدمت كند و بهندرت
میتوانستیم او را در میان خود ببینیم.
گاه چندین بار
در میان یگانهای دشمن گم میشد. حتی به شهرهای مختلف عراق سفر میكرد كه
در همین سفرها بود كه همراه یاران خویش به كربلا رسید. كمتر كسی خبر داشت
كه سید بارها به زیارت عتبات نائل شده بود. سید به هیچكس جز اهل سرّ چیزی
نمیگفت.
(فضل الله میرزایی)
□
اولین
باری كه شیمیایی زدند، سید شیمیایی شد. خیلی جالب است كه اولین تجربه در
حملة شمیایی بود. زیر گلویش تاول زده بود. گفتیم سید چی شده؟ میگفت هیچ
چی. میدانست چیه. گفتم سید خیلی عجله داری، كجا میخوای بری؟ گفت محمود
انشاالله طولی نكشه كه با جدم فاطمه زهرا(س) محشور شوم. فكر كنم اون
بعدازظهر كه دیدمش دو روز بعد به شهادت رسید.
هور،
مدینه فاضلهای بود كه واعظان آن را در آینده وعده میدادند، اما رزمندگان
شهروند این مدینة فاضله بودند كه شبها حاكم شهر را به چشم میدیدند. شاید
یكی از همین شبها سید برات خود را از حاكم شهر گرفته بود. حاج همت خود را
به سنگر بچههای كرمان رساند. با بدن خاكی و چشمهای قرمز. هیچ كس
نمیدانست او همت است. گفت نیرو میخواهیم. بیسیمچی، قاسم را گرفت. قاسم
بعد از اینكه فهمید همت است، دستور داد هر چه میخواهد در اختیارش بگذارند.
(حاج محمود امینی)
□
سید
تو جبهه طراح و فرماندهمان بود. ما هیچی نداشتیم. عراقیها هم میآمدند
جلو. آمدیم به سید گفتیم: اینها حمله كردهاند. گفت: مسئلهای نیست.
انگار نه انگار كه حمله است. خدایا چه كنیم. هی دلهره، هی اضطراب. آمدیم و
گفتیم: دارند میآیند.
گفت خوب برسند. عراقیها
حسابی رسیدند نزدیك. سید تیربارش را برداشت و حمله كرد. باور نمیكنید كه
عراقیها چقدر سلاح و مهمات جا گذاشتند. عدة زیادی از آنها یا كشته شدند
یا زخمی. همانجا بود كه هم تفنگ دستمان آمد، هم فشنگ، هم ماشین.
(بختیاری، از دوستان حمید)
□
زندگینامة سیدحمید به روایت بیبی:
سر
حمیدم كه آبستن بودم، یك شب خواب دیدم كه دست كردم تو جیبم و دیدم یك
سكهای تو دستم هست كه روش اسم پنجتن نوشته شده. در جیبم را محكم گرفتم
تا اینكه از خواب پریدم. صبح بلند شدم و گفتم: این بچهام هم پسر است.
اسمش را گذاشتیم غلامرضا و تو خانه صداش میكردیم حمید. حمید از بچگی
پرجنب و جوش بود. سر نترسی داشت. رضا دو سال از او بزرگتر بود همبازی
حمید فقط او بود، با هم شمشیر بازی میكردند. كشتی میگرفتند و هر دو
مواظب بودند دست از پا خطا نكنند. حمید معلم شد. او با خواهر و برادراش
خوب بود. همه دوستش داشتند. از وقتی رضا شهید شد، حمید دیگر دل به چیزی
نداد. مشوقش را از دست داده بود. رفت تو تظاهرات و راهپیمایی و جنگ و این
چیزها. رفت یك دوره چریكی دید و رفت جنگ. لباسهایش را میآورد كه بشوییم
و جاهایی را كه پاره است بدوزیم. میگفتم: این دیگه پاره شده باید یك لباس
دیگر بخری. میگفت: نه اسراف میشه، هنوز میشود از این استفاده كنم.
یكجا
بند نمیشد. این آخرها دیگر به خورد و خوراك و لباس خود هم نمیرسید.
وقتی میدانست كسی احتیاج دارد میرفت هرچی داشت به آنها كمك میكرد. چند
بار بهش گفتم: ازدواج كن. گفت: اگر جنگ تمام شد و من زنده ماندم چشم! با
اصرار زیاد من راضی شد كه ازدواج كند. گفتم حالا كی را میخواهی؟ گفت:
فرقی نمیكنه. فقط میخواهم خانوادهاش خوب و با ایمان باشند و شرایط من
را كه در حال رفتوآمد به جبهه هستم درك كند. من حرفی ندارم. شل شدم سكوت
كردم از آن به بعد حرفی از دامادی نزدم.
بعضی وقتها
دوستانش را میآورد خانه و به آنها آموزش نظامی میداد. بچهام وقتی
میرفت، نمیگذاشتم گریهام را ببیند. قرآن میخواندم و میسپردمش دست
خدا. میدانستم ایستاده سینة تیر تا شهید بشود. خبر آوردند حمید شهید شده.
دلم شكست. آوردنش در خانه تا ببینمش. رفتم بالا سرش گفتم: ننه علیك سلام،
به آرزوی خودت رسیدی. خوش به سعادتت!
مردم كه برای
شهداشون مراسم میگرفتند ماهم میرفتیم مراسم. همة مادرای شهدا میآمدند
میگفتند حمید شهید آنها هم بوده. بعد فهمیدم چون میرفته به آنها
میرسیده، خودشان را مادر او میدانستند.
حمید موقع
رفتن رضا خیلی شكست. دلش میخواست زودتر برود. خیلی گریه میكرد. گفتم چرا
گریه میكنی؟ گفت مگه برادرم كشته نشده؟ نباید گریه كنم؟
گفتم:
كشته نشده، شهید شده. اگر اشتباه میكرد كشته حساب میشد. چون راست و
صداقت گفته، شهید شده. دست از گریه برداشت. گفتم حالا دیگر نوبت شماست.
همه باید بروید شهید شوید. اسلام دارد از دستمان میرود. میبایست آنقدر
بروید و بیایید تا شهید شوید. من وقتی این حرفهارا زدم، جراتش بیشتر شد.
دست از گریه برداشت.
(فرمانده محور اطلاعات قرارگاه خاتم الانبیا)
□
آسیدحمید
را همه با هم دفن كردیم. حسین باقری بعد از او شهید شد. من و یك حاجی،
دوتایی داوطلب شدیم كه قبر حسین را پایین پای سیدحمید بكنیم. گفتم: حالا
دیگر قبركن نمیخواهد كه ثوابش هم به ما برسد.
وقتی
قبر را كندیم و رسیدیم به لحد، شروع كردیم به كندن پایین پای سیدحمید. یك
لحظه آنجا سوراخ شد و من دیدم یك بوی عطری آمد. من دیگر نفهمیدم چی شد.
آن حاجی گفت: این بوی عطر از كجا آمد؟ گفتم: از اینجا.
گفتم
برود بالا. بعد دست كردم تو آن سوراخ كه ببینم بدن آن سید اولاد پیغمبر
سالم است. حس كردم انگار همین یك ساعت پیش او را دفن كردهاند، به این
تازگی بود.
(حاج محمد آذین)
□
سردار
رضایی به ما دستور داد كه قرارگاهی به نام نصرت را سازماندهی كنیم و یك
محور اطراف هویزه و هورالهویزه باز كنیم. ما تقریبا از شهر كنده شدیم. و
توی منطقة امیدیه و جفیر مستقر شدیم. همان جا بود كه میرافضلی وصل شد به
بچههای اطلاعات. شاید درست یك سال با تشكیلات حاج علی ناصری كار صرف
اطلاعاتی میكرد و بعد كه جاهای دیگر عملیات میشد حالا یا با مجوز یا
بیمجوز، از بچهها منفك میشد و خودش را میرساند به معركة جنگ.
من
سید را كم میدیدم با توجه به كارم كه آن زمان جانشین قرارگاه نصرت بودم و
بچههای اطلاعات را هم كنترل میكردم ولی با این حال میشنیدم كه میخواهد
دستمان را بگذارد توی حنا و برود. خوب مسلم بود كه مخالفت میكنیم. كار
به جاهای باریك میكشید. این جور وقتها قسمی میداد كه كه هیچكس
نمیتوانست حریفش بشود. میگفت: به جدم زهرا(س)... خدا میداند وقتی این
را میگفت، دیگر جرات نمیكردم حرفی بزنم یا اعتراضی بكنم.
(عباس هواشمی)
□
وقتی
میآمد خانة ما، دلم میخواست كنارش باشم. بیشتر میرفتم تو نخ كارش ببینم
چهكار میكند. نمازش جور عجیبی شده بود. میرفتم كناری میایستادم ببینم
چطور نماز میخواند. قنوتهاش و گریههاش خیلی دلم را میسوزاند. نه كه
بسوزم، بیشتر حسودیم میشد كه این عمو از اون عموهایی است كه زیاد ماندنی
نیست. سعی میكردم هر كاری از دستم میآید برایش انجام دهم. معمولاً
لباسهایش را میآورد خانة ما كه بشوییم. مادرش مریض بود و نمیتوانست. به
خودش میرسید. بخصوص وقت نماز. به خودش عطر میزد موهایش را شانه میكرد.
بیرون هم كه میرفت، به مرتب و تمیز بودن اهمیت میداد. بعد از شهادت رضا
اراده كرده بود كه هر روز بهتر از دیروزش باشد.
یك
بار كه میرفت جبهه، وقت بدرقه دم در به همه گفت: دوست ندارم فكر كنید كه
این جنگ برای ما بلا و مصیبت است. به خداوندی خدا قسم كه ما وقتی جبهه
هستیم، ساخته میشویم. همین جنگ است كه باعث شده جوانان ما ساخته شوند.
چرا راه دور بروم. یكیاش خود من. آنجا برایم از صدتا دانشگاه بهتر است.
به من میگفت: اگر پسر بودی با خودم میبردمت جبهه.
(خانم میرافضلی برادرزاده حمید)
□
بیشتر
بچههای تیپ ما، تیپ 27 نور؛ غیر بومی بودند. از بچههای خوزستان كم
بودند. فرماندهی گردان ما سیدحمید بود. وقتی علیهاشمی آمد مسئولیتها را
مشخص كرد، بچهها گفتند: خدا رحم كند به این گردانی كه این دو نفر مسئولش
شدهاند!
توی دهلاویه با بچهها میرفت كانال میكند!
سید با جعفرنیا و چند نفر دیگر كانال میكندند. گرما بیداد میكرد. من كه
بچة اهواز بودم طاقت نمیآوردم. صبحها همه میآمدند جواب پاتك را
میدادند. سید آرپیجیزن خوبی بود. راستش سلاحی سنگینتر از آرپیجی
نداشتیم. توی عملیات «امالحسنین(س)» بود كه من كنارش بودم. سید آن شب به
من گفت: بیا برویم روضه! چند نفری را هم جمع میكنیم با هم میرویم عقبه،
پادگان دوكوهه. من دلم گرفته. دلم لك زده برای یك روضة درست و حسابی.
رفتیم. فكر كنم حاجآقا هاشمیان آنجا بود، با یك سید دیگر به نام سید
برهان و روضة خوبی خواند كه دل همه را صفا داد. سید خیلی گریه كرد. بعد
انگار كه بار سنگینی را از دوشش برداشته باشند، احساس سبكی میكرد.
جانشین
محور بود. خیلی قبل از عملیات زحمت كشید. عملیات ایذایی بود. یعنی جوری
بود كه باید دشمن را منحرف میكرد كه عملیات اصلی اینجاست تا بقیة نیروها
خودشان را برای فتحالمبین آماده میكردند. عراق دو روز بعد پاتك زد. با
تانكهاش خاكریز را گرفت. همان روز دو نفر از بچههای شناسایی را موج
گرفت.
سردار ناصری آمد به من گفت: با سید برو جلو!
من حقیقتش ترسیده بودم. عراقیها آمده بودند و با تانك چسبیده بودند به
خاكریز. سنگری هم برای پناه گرفتن نبود. پیش خودم گفتم: سقوط اینجا حتمی
است.
بچههایی مثل سید و جعفرنیا، از بس آرپیجی زده
بودند، از گوششان خون میآمد. سید را دوبار در این حال دیدم: یك بار همین
عملیات امالحسنین(س) بود، یك بار هم بیتالمقدس. ما افراد انگشتشماری
داشتیم كه توانستند اینطوری جواب تانكهای عراقی را بدهند. كارشان واقعا
كارستان بود. حالا كه فكرش را میكنم میبینم گوشت در مقابل تانك بوده.
سید آنقدر آنجا ماند تا دستور دادند كه: آماده باشید برای عملیات دیگر.
سید
كسی نبود كه فقط اسمش فرمانده گردان باشد. هر باری كه رو زمین بود
برمیداشت. یادم است با بولدوزر تا صبح كار میكرد. با بچههای شناسایی،
با بچههای لجستیك، با بچههای تداركات، با همه بود. همهكاره بود. بعضی
وقتها به او میگفتم: بابا تو مثلا فرمانده گردانی. چه كار داری به
شناسایی؟ آن موقع هنوز مهندسی نبود. ما فقط یك لودر داشتیم و یك بولدوزر.
میرفت با آنها كار میكرد. تو همین عملیات بود كه سید سه روز نخوابید.
همه میدیدن كه غذاش را در حال راه رفتن میخورد. خلاصه اینكه قبل از
بیتالمقدس و بعد از امالحسنین(س) آمدند به ما گفتند: باید تا نزدیك
عراقیها كانال بكنید. سید آمد تقسیممان كرد و به من گفت: امشب تو برو
این قسمت را نظارت كن و من میروم آن قسمت.
گفتم: سید! بچهها كه هستند.
گفت: هستند. خسته هم هستند.
شناسایی
را با خود سردار ناصری میرفت. میخواست ببیند شب عملیات باید كجا برود.
این خیلی مهم است. میخواست بهترین راه را برود و كمترین تلفات را داشته
باشد. الان كه آمدیم توی تشكیلات، میفهمم كه چقدر ذهنش از ما جلوتر حركت
میكرده و كار اساسی را واقعا او انجام میداده.
شب عملیات رفتیم جلو و بعد دستور دادند: برگردید!
عملیات موفق نبود.
سید گفت: خواست خدا بود.
همه
را جمع كرد و گفت: باید بیشتر بررسی كنیم. نشستیم و تبادل نظر كردیم.
بالاخره عملیات انجام شد. هر چند كه علی هاشمی دستور داده بود كه فقط ناظر
باشیم و حق نداریم جلو برویم، ولی سید قبول نمیكرد. میگفت: چطوری به
بچهها بگویم بروید جلو و خودم نروم؟ ما سه محور بودیم. محور ما و محور
جعفرنیا و محور علوی. محور ما به این بنبست برخورد. تلفات هم دادیم. حمید
از بس آرپیجی زده بود از گوشش خون میآمد و چیری نمیشنید. گفت: باید
بزنیم كه جرأت نكنند بیایند جنازههایشان را ببرند. او به اجساد مطهر شهدا
نگاه میكرد و میگفت: چرا ما این همه آدم را نتوانستیم نجات دهیم؟ حالامن
چهجوری نگاه كنم به علی هاشمی.
دشمن بعد از عملیات از جفیر عقبنشینی كرد و سید روی جاده نماز خواند.
(محمود احمدی)
□
حمید
برای اولین بار بود كه میرفت برای شناسایی. با دو نفر از نیروهای چمران
میرفته كه همان اوایل دوره دیده بودند. یك افسر ارتش هم با آنها همكاری
میكرد. دو نفر بسیجی و حمید و یك نفر دیگر، شب حركت میكنند. صبح
میفهمند وسط عراقیها گرفتار شدهاند.
افسر ارتشی میگوید: یعنی چه بلایی سرمان میآید؟ حمید میگوید: راحت باشید!
یك آیه قرآن میخواند و میگوید: مطمئن باشید كه آنها دیگر ما را نمیبینند.
حاج احمد امینی هم آنجا بوده. آیة وجعلنا... را میخوانند و حركت میكنند.
حمید
میگفت: بعد از چهار كیلومتر پیشروی در جبهة عراقیها، تازه آنها متوجه
شدند كه ما عراقی نیستیم. شروع كردند به تیراندازی. آن افسر این چیزها
برایش معجزه بود. آنقدر سجده كرد و گریه كرد و «یا حسین(ع)» گفت كه دل
همه شكست. دیگر ولمان نكرد. همیشه همه جا فقط با ما میآمد.
(محمود فاضلی)
□
سیدحمید
را نه من، نه هیچكس دیگر نمیشناسد. ما یك چیز ظاهری ازش دیده بودیم. در
باطن نمیشناختیمش. او كسی بود كه جنگ به بركت او و امثال او پیروز شد.
تنها رزمندهای كه میتوانم قسم بخورم كه تك بود. هرجا حمله بود او را
میدیدی. بعضی وقتها از دوستانش میشنیدم كه فرماندهان از دستش ناراحت
میشدند كه چرا ول میكند و میرود. سید گفته بود من نمیتوانم یكجا
بایستم.
روزهای اول به سید خیلی سخت میگرفتند. بعد دیدند نمیشود مهارش كرد، آزادش گذاشتند. روحش نمیتوانست آرام بگیرد.
عبدالحسین سالمی
□
چند
بار همان اوایل جنگ رفتم جبهه. در جبهه طراح بود. یك روز او را دیدم كه
تازه از خط آمده بود. این قدر خسته بود كه نمیشد باهاش حرف زد. شنیده
بود من آمدهام، شب آمد پیش من. نشستیم با هم به حرف زدن. او از خستگی
خوابش برد. من خوابم نمیبرد و مرتب نگاهش میكردم. میگفتم: خدایا این
انسان چقدر عزیز است! من همیشه سید را یك شهید از شهدای آینده میدیدم.
میگفتم: شما اگر علیاكبر(ع) را و ابوالفضل(ع) را ندیدهاید، در عوض این
هست. او از تبار همانهاست. تو همین فكرها بودم كه سید از خواب بیدار شد.
اوایل جنگ بود و اوضاع درهم برهم. ماشین و اسلحه نبود. با این حساب بلند
شد و با همان خستگی رفت. بارها گفتهام سید یكی از اعجوبههای خلقت بوده.
خیلی مهم بود كه انسان از فرش به عرش اعلا برسد؛ آن هم در یك مدت كوتاه.
□
خود
سید تعریف میكرد. میگفت: عملیات فتحالمبین بود. شبی وارد یكی از
سنگرهای عراقی شدم. دیدم آقایی روی تخت خوابیده. نگاه كردم دیدم مرده.
بچهها او را كشته بودند. از تخت انداختمش پایین و رفتم تا صبح راحت روی
آن خوابیدم و تا صبح هم بلند نشدم.
برهان حسینی
□
صبح
زود آمدیم سر كار، تو پمپ بنزین خودمان. همكارها بودند و گفتند: برادر
شما به غیر از حمید داداش دیگری هم داشته؟ حمید دو اسم داشت. اسم
شناسنامهاش غلامرضا بود، ولی حمید صدایش میكردند.
میگفتند صبح ساعت شش اعلام كرده چند تا شهید آوردهاند.
ما
آن لحظه میآمدیم سر كار و رادیو ماشین خاموش بود. گفتم: خب؟ گفتند: راست
و دروغش گردن خودش، ولی میگفت اسم یكیشان سید غلامرضا میرافضلی است.
باور
نكردم، رفتم پیگیر شدم. دیدم راست میگویند. هر چند كه همهمان انتظارش
را داشتیم. دلم شكست؛ با اینكه در هر عملیات انتظار شهید شدنش را داشتیم.
اما حیفمان میآمد این آدمی كه این قدر كاری و مخلص است زود از دستمان
برود. آدمی كه هر وقت مرخصی میآمد با ده نفر برمیگشت. همیشه میگفت:
دعایم كنید. شب آخر كه میخواست برود، آمد خانه ما روز اول رفتنش و روز
آخر جبهه رفتنش آمده بود خانة ما برای خداحافظی. گفت: حلالم كن، چی داشتم
كه بگم. گفتم باشه حمید. نماند. رفت جنازهاش را كه آوردند، آقای
شهرامآبادی زنگ زد به آشیخ محمد كه فلانی شهید شده. میخواهند تشییعاش
كنند، تا شما نباشید هیچكس به جنازه دست نمیزند. مادر خانة آسید احمد
بود. شانس آوردم، نمیخواستم به آقام بگویم. اول از زخمی شدنش گفتم و شك
به جانش انداختم، بعد از آقام شنیدم كه گفت خدا رحمتش كند. انگار به آقام
الهام شده بود. به همان خونسردی روز رفتن رضا.
دست دعا به طرف آسمان بلند كرد و گفت: خدایا از ما قبول كن! مادرم هم همین را گفت. حتی محكمتر و خونسردتر از آقام.
حاج
احمد امینی سروكلهاش پیدا شد. با یك پیكان آمد. دو سه نفر همراهش بودند.
تا ما را دید سلاموعلیك كرد و گفت: «از حمید عكس ندارید بدهید به ما؟»
فكر
میكرد ما هنوز خبر نداریم. گفتم: عكس كه داشته. بچهها آمدهاند بردهاند
كه بدهند بزرگش كنند. گفت: كدام بچهها؟ جوری گفتم كدام بچهها كه بفهمد
ما از ماجرا خبرداریم. حال خودش هم خوب نبود. زخمی بود. سر گذاشت روی
شانهام و گفت: خدا صبرتان بدهد!
(مهدی میرافضلی، برادر حمید)
□
آن
روز فقط حمید را تشییع كردند. آشیخ محمد آمد برایش نماز خواند. خود آشیخ
محمد بود كه گفت حمید وصیت كرده او برایش نماز بخواند. حمید را بردیم كنار
رضا دفن كردیم. جنازهاش را هم دیدیم. آدم صحنه را مستقیم ببیند خیلی
ناراحت میشود. دل و جرأت و نفس میخواست كه آدم ببیند برادرش، پارة تنش،
نه چشم دارد، نه دست، نه پهلو... چی بگویم من آخر؟
(محمود میرافضلی، برادر حمید)
□
وقتی
جنازة بقیة شهدا را آوردند، تا فلكه بیشتر تشییع نمیشد. اما تابوت این
شهید، هم به خاطر سید بودنش، هم به خاطر خوبیهایی كه داشت و رشادتهای
بیشمارش، تا گلزار شهدا بدرقه شد. ما هیچ چیز از كارهایی كه در جبهه
كرده بود نمیدانستیم. حتی نمیدانستیم چهكاره است. هر وقت كه میرفت
جبهه، با كاروان بسیجیها نمیرفت. تنها میرفت. نمیخواست كسی از كارش سر
دربیاورد كه آنجا چه كار میكند. البته این را الان فهمیدم. الان نبودنش
بین ما عجیب حس میشود.
(شایسته میرافضلی، برادر زاده حمید)
□
در
دوران دبیرستان خاطرم هست كه آقا سیدرضا صبحها دیر میآمد. من دو سه
مرتبه به عنوان مواخذه به او گفتم: كجا بودی؟ چرا دیر آمدی؟ چیزی نگفت.
تحقیق كردم دیدم آن سید بزرگوار میرود كمك آقاش و هر كاری داره انجام
میده و برمیگرده مدرسه.
سیدرضا كه شهید شد،
سیدحمید زنده بود. زندهتر شد. بیشتر آمد تو جمع مردم. روزی به گوش من
رساندند كه تو مدرسه اعلامیهها را لای كتابهای كتابخانه گذاشته بودند و
بین بچهها پخش كردند. كار كتابدارهای مدرسه بود. سیدحمید هم كمكشان
میكرد. من البته آزادشان گذاشته بودم.
جایی كه الان
ایستگاه امام حسین(ع) است، یك دكان بقالی بود. پمپ بنزین آنجا آتش میگیرد
و آتش میرود به آن بقالی میرسد. خانه آن بقال چسبیده به مغازهاش بوده و
آتش میرود به خانهشان هم میرسد. زن و بچه آن مرد بیچاره میمانند تو
محاصرة آتش. حمید و دوستاش ایستاده بودند سر فلكه به حرف زدن كه آتش را
میبینند. و صدای زن و بچه را میشنوند. حمید خودش را میزند به آتش،
میرود بچهها را از آتش میكشد بیرون. وقتی آمد خانه دیدم یك دستمال كشید
روی دستش و اصلا به روی خودش نیاورد كه سوخته! از او پرسیدم: چی شده؟ فقط
گفت: چیزی نیست. بعدها كه دستش خوب شد بالاخره به حرف آمد و گفت: نمیشد
دكان بقالی را بذارم بسوزد.
اگر زن و بچة آن بیچاره طوریشان میشد، من تا آخر عمر خودم را نمیبخشیدم.
توكلی
□
جنازة
شهدا را كه میآوردند، رفتم دیدم اسم آسیدحمید هم بین آنهاست. جنازه را
آوردند. او را آوردند جلوی كوچة منزلشان و نماز را همانجا خواندند. حال
خودم را نمیفهمیدم. من معلم كجا؛ سید كجا! یك روز من با افتخار
میایستادم بالای سر امثال حمید و افتخار میكردم كه دارم به بچهها چیز
یاد میدهم، ولی آن روز احساس كمبود داشتم و بیتابی میكردم. یك نفر كه
پیش من نشسته بود و سید را نمیشناخت گفت: كی بود این آقا؟ نمیخواستم
جوابش را بدهم. گفت: از بستگان شما بود؟ نتوانستم طاقت بیاورم. گفتم:
شاگردم بود. گفتم: جای اولادم بود. گفتم: نور چشمم بود.
(توكلی، معلم حمید)
□
باید
اعتراف كنم كه اسلام را از دوران انقلاب به بعد شناختم. با تحمل دردها و
آلام و سختیها و شاهدی بر شهادتهای بهترین برادرانم توانستم اندكی، این
قلب سیاه و مكدر خود را با نور الهی و جلوهها و آیات آن سرور و مولای
كربلا و با درس گرفتن از چهرههای نورانی همسنگران شهیدم مقدار كمی موفق
باشم، به توفیق خدا.
به این مسئلة مهم هم واقفم كه
ازدواج یك تكلیف الهی است. مخصوصاً ما اولاد رسول الله(ص) كه باید در
تكثیر و پرورش فرزندانی شجاع و عاشق شهادت و برای تداوم راه جد
بزرگوارمان امام كربلا پیشتاز باشیم. ولی نظر به اینكه با تجربة تلخی كه
از ازدواج بعضی از برادران تاكید میكنم (بعضی از برادران ضعیفالنفس)،
همچون خود داشته و دارم، خوف آن داشتم كه با توجه به ایمان ضعیفم آن شور و
هیجان حسینی مبدل به عشق ماندن و خواستههای دنیا و سستی در نیامدن به
جبهه و عدم استقامت به بهانههای واهی و به اصطلاح شرعی گردد. بنابراین
ازدواج برای من به جز روسیاهی در پیش جدم حسین(ع) و دیگر شهدای همپیمانم
چیزی دیگر را برایم به ارمغان نمیآورد و باید بگویم كه این روش و تصمیم
را توجیهی برای فرار از ازدواج قرار ندادهام، چرا كه اگر بعد از جنگ،
خدای ناكرده زنده ماندم و باز مجبور به زندگی شدم، در اولین فرصت به این
تكلیف الهی میپردازم.
(قسمتی از وصیت نامه سردار شهید سیدحمید میرافضلی)
---------------------
1. «جای پای هفتم» نوشتة حسن بنیعامری، لشگر 41 ثارالله، كرمان، 1367
-======- سید علی حسینی امتداد قهرمانان فینال آسیا
من و دو تا پسر عموهایم با هم از خانه جیم شده و
به جبهه رسیدیم. آن هم با چه مكافاتى كه اگر بگویم مىشود سرنوشت غمبار امیرارسلان
رومى! كارى ندارم، سوار بر قطار رسیدیم به پادگان دوكوهه كه در پنج كیلومترى
اندیمشك است.
حالا هر سه ترس برمان داشته بود كه با این قد
رعنا و زهوار دررفته یك موقع گوشمان را نگیرند و بفرستندمان خانه. هر سه آن قدر
نذر و نیاز كردیم كه یك جمعیت هزار نفرى را بس بود. فرشاد كه كّل گوسفندهاى پدرش
را نذر روز عاشورا كرد، امیر بیست و پنج سال نماز نذر كرد و منِ وامانده نذر كردم
كه تا آخر عمر روزهاى دوشنبه و پنج شنبه را روزه بگیرم! حالا فكر مىكنید ما چند
سالمان بود؟ چهارده سال!
قاطى جمعیت چپیدیم تو پادگان و رسیدیم به
حسینیه. در آنجا تقسیمبندى شروع شد. حالا من و امیر و فرشاد بغل هم نشسته و رنگ
مىدادیم و رنگ مىگرفتیم و مثل عرفاى كاركشته یك دم دست از صلوات و دعا خواندن
برنمىداشتیم.
سرانجام نمىدانم هماى سعادت دلش به حال ما سه
نفر سوخت و یا مرغ آمین آن دوروبرها بود و به دعاى از ته دلمان آمین گفت كه اسم
ما سه نفر را خواندند. جلدى بلند شدیم و دویدیم بیرون حسینیه. یك عده آنجا بودند.
قاطى آنها شدیم. من كه از خوشحالى در آسمان سیرى كردم. چند دقیقه بعد آخرین نفرات
اضافه گروه شدند و با سلام و صلوات به طرف ساختمان گردان آینده به راه افتادیم.
سعى مىكردم روى پنجه پا راه بروم تا قدم بلندتر به نظر برسد. گردنم را آن قدر
كشیده بودم كه درد مىكرد. رسیدیم جلوى ساختمان گردان. یك مرد هیكلى ریشو باجذبه
منتظرمان بود. ایستادیم و او به ما از جلو از راست نظام داد و بعد اسمها را یكى
یكى خواند و هر كس را به گروهان و دستهاى كه از قبل مشخص شده بود فرستادند. نوبت
ما سه نفر رسید. نگاهمان كرد و پوزخندزنان پرسید: ببینم شما سه تا بچه چطورى تا
اینجا رسیدهاید؟
ما را مىگویى، آن قدر به ما برخورد كه امیر
بىرودرواسى گفت: بچه تو قنداقه، ما بچه نیستیم.
مرد صاف تو چشمانمان خیره شد و گفت: همین كه تا
اینجا آمدهایم معجزهاس. برمىگردید سر درس و مشقتان، حرف هم نباشد!
فرشاد كه شیر شده بود گفت: برادر چرا با ما این
طورى حرف مىزنید. ما كه سر خود اینجا نیامدهایم. كلى آموزش دیدهایم و دورههاى
مختلف را گذراندیم. تازه آنهایى كه مسؤول ثبت نام براى جبهه بودند از شما بهتر
مىدانستند باید چكار كنند!
جواب فرشاد خیلى محكم بود. حال كردم. دیدم چند
نفرى كه پشت سر مرد ایستادهاند هى ایماء و اشاره مىكنند كه جواب ندهیم، اما دیگر
كار از كار گذشته بود. مرد كه انگار بهاش برخورده بود، با لحنى تند گفت: خیلى
بلبلزبان و حاضر جوابید. من احتیاجى به شماها ندارم. الان ماشین مىآید تا شما را
ببرد ایستگاه قطار تا به خانه برگردید.
كم مانده بود گریه كنم. نفهمیدم چى شد كه گفتم:
شما هم زورتان به ما رسیده. اگر راست مىگویید موقع عملیات و جنگیدن كنار ما باشید
تا بفهمید ما چه كارهایى بلدیم!
حقیقتش این حرفم خیلى الكى بود. چون نه من و نه
فرشاد و امیر هیچ آموزشى ندیده و با پارتىبازى و هزار حقه و كلك پاى مان آنجا
رسیده بود، چه رسد به صحنه جنگ كه فقط تو فیلمها دیده بودیم.
مرد سرخ شد. بعد لب زیریناش را مكید، دستانش را
روى سینه جمع كرده چند لحظه نگاهمان كرد و بعد گفت: حالا كه این قدر به خودتان
اطمینان دارید من به یك شرط اجازه مىدهم در این گردان بمانید. اگر توانستید با من
كشتى بگیرید و مرا زمین بزنید من قبولتان مىكنم.
سر و صدا از تماشاگران این نمایش تراژدى درام
بلند شد! من یكى كه دست و پایم به لرزه افتاد. آخر من با این زور و توان ناچیز و
هیكل درب و داغان چطور مىتوانستم او را كه هیكلاش سه برابر من بود را به زمین
برنم؟
امیر دست من و فرشاد را كشید. نزدیك هم شدیم.
فرشاد با ترس گفت: حالا چه خاكى بر سر كنیم؟ من یكى حتى نمىتوانم یك پایش را تكان
بدهم.
من گفتم: اگر سه تایى بودیم باز یك چیزى اما
تنهایى نمىتوانیم.
امیر با خوشحالى گفت: خودشه!
فرشاد با حیرت پرسید: چى خودشه؟
امیر گفت: او كه نگفت تك به تك، گفت اگر
بتوانید. پس ما را جمع بسته. سه تایى مىریزیم سرش! فرشاد گوش كن، من و محمد بهاش
حمله مىكنیم و سرش را گرم مىكنیم و تو پشتش چهار زانو بشو تا هُلش بدهیم.
فهمیدى؟
از ترس آب دهانم را قورت دادم. خواستم حرفى بزنم
كه امیر گفت: حرف نباشه. تنها راه همینه. حالا با فرمان من بهاش حمله مىكنیم.
چارهاى نبود. من و فرشاد قبول كردیم، برگشتیم
طرف مرد. امیر گفت: شما حاضرید؟
مرد خندید و گفت: آره حاضریم!
- حمله!
من و امیر و فرشاد جیغ كشیدیم و مثل بختك به مرد
كه مات و مبهوت مانده بود حمله كردیم. امیر پرید و با كلّه به شكم مرد زد. مرد به
عقب رفت. پریدم و از پشت به گردناش آویزان شدم. امیر هم چسبید به پاهاى مرد. مرد
كه غافلگیر شده بود زور مىزد مرا از دور گردنش باز كند، اما من مثل كَنِه به او
چسبیده و جدا نمىشدم. داشتم خفهاش مىكردم. رنگش قرمز شده بود. فرشاد سریع پشت
سر مرد چهار زانو شد. امیر با كلّه دوباره تو شكم مرد رفت. مرد به عقب سكندر خورد
و پاهایش به فرشاد گرفت و به پشت روى زمین افتاد. من هم كنارش افتادم. تماشاگران
با شور و حرارت تشویقمان مىكردند. تمام بدنم درد مىكرد. بلند شدم. فرشاد كه زیر
بدن سنگین مرد مانده بود داشت خفه مىشد. امیر كمك كرد و فرشاد را بیرون كشید. مرد
نفس نفسزنان بلند شد. خیس عرق شده و صورتش قرمز شده بود. با ناراحتى گفت:
- قبول نیست، شما سه نفرى به من حمله كردید.
قرارمان این نبود.
امیر گفت: شما اولش نگفتید كه تك به تك، گفتید
كه اگر توانستید مرا شكست بدهید، پس ما شرط را بردیم! بچهها داشتند هیاهو مىكردند.
مرد كه گردنش را مىمالید خندید و گفت:
- شماها خیلى به درد من مىخورید. قبولتان
مىكنم!
و ما سه نفر از خوشحالى به هوا پریدیم.
ساعتى بعد فهمیدیم كه آن مرد فرمانده گردان است
و اینكه قبلاً كشتىگیر و نایب قهرمان آسیا است. بعد از آن هر بار كه من و امیر و
فرشاد را مىدید، مىخندید و مىگفت: در فینال مسابقات آسیایى رقیبام با نامردى
مرا برد. شما سه نفر هم همین طور!
و ما سه نفر با شرمندگى مىخندیدیم!
منبع: امتداد
نویسنده: داوود امیریان