زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
زندگی ترشدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است
نظر یادتون نره .
مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند . هنگام عبور از کنار درخت عظیمی ، صاعقه ای
فرود آمد و آنها را کشت اما مرد نفهمید که دنیا را ترک گفته است و همچنان با دوجانورش پیشرفت .
گاهی مدت ها طول میکشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود ، تپه بلندی بود ، آفتاب تندی بود ، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند .
در یک پیچ جاده ، دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد و دروسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود .
رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد " روز به خیر ، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟
دروازه بان : " روز به خیر ، اینجا بهشت است. "
- چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنه ایم .
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت می توانید وارد شوید وهرچه قدر دلتان می خواهد بنوشید .
- اسب و سگم هم تشنه اند .
نگهبان : واقعاً متأسفم ورود حیوانات به بهشت ممنوع است .
مرد خیلی نا امید شد، چون خیلی تشنه بود ، اما حاضر نشد تنهایی آب بنوشد .
از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد .
پس از اینکه مدت زیادی از تپه بالا رفتند ، به مزرعه ای رسیدند .
راه ورود به این مزرعه ، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دوطرفش بازمی شد .
مردی در زیر سایه درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود ، احتمالاً خوابیده بود .
مسافر گفت : روز به خیر.
مرد با سرش جواب داد .
- ما خیلی تشنه ایم ، من ، اسبم و سگم .
مرد به جایی اشاره کرد و گفت : میان آن سنگ ها چشمه ای است .
هرقدر که می خواهید بنوشید .
مرد ، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند .
مسافر از مرد تشکر کرد .
مرد گفت هروقت که دوست داشتید می توانید برگردید.
مسافر پرسید : فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است !
- آنجا بهشت نیست ، دوزخ است .
مسافر حیران ماند : باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند ! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود !
کاملاً برعکس ؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند .
چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند ، همانجا می مانند ...
برگرفته از کتاب " شیطان و دوشیزه پریم " اثر پائولو کوئیلو
دوستان خوبم نظر یادتون نره .