• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 6040روز قبل
شعر و قطعات ادبی

البته دوستام من شاعر نیستم ولی بعضی وقتا یه چیزایی سر هم میزارم كه وزن و شكل درستی هم نداره اینم یكی از این شعرهاست .

منم یك آدم تنها  

   كه مانده ام غرق اندر غمهابسی مال و بسی ثروت      بسی عشقی بسی نفرت  به هر كس میرسیدم من  بگذاشت بر من منت برای مالم كارها كرده ام بسیار     یكی را از عرش كشاندم    یكی را بر عرش رساندم یكی را عشق دادم

 یكی را نفرت

یكی را مال بردم

یكی را مال دادم

به خواب خود دوش دیدم خودم را در میان دوزخ در آنجا بودن آدمها  همانان كه مال دادم  هم آنان كه مال بردم

  هم آنان كه عشق بردم

  هم آنان كه عشق دادم بگفتم ای اهل عالم  مگر چه بد كردم من    كه راه بر رویم بستید   یكی گفت مال من بردی  یكی گفت عشق من بردی  یكی گفت جای من بردی  یكی گفت جان من بردی یكی را دیدم شكل خود  ولی او هم تنها بود پرسیدم كیستی تو گفتا منم یارت  همیشه  یارو غمخوارت  همان كه بودم همیشه پایت  بگفتم من تنهایم ندارم 

  یارو غمخواری

  بگفتا من وجدانم  همان كه بهر مالت مرا از خور راندی  یكی دستم بگرفت مرا برد سوی خانه   در آنجا از مالم اتشی برافروختند  مرا در میانش بردند  همه سوخت مالم  همه سوخت جانم  همه سوخت سرو رویم  غمی بگرفت قلبم  كه اه من چه ها كردم بر خود

  در این عالم

  بگفتم كاش خواب باشد   كه فردایی كه برخاست  مكنم جبران مافاتم  زن آن خواب پریدم من  بگفتم وقت جبران است

 ولی از جایی بر نخواستم من

  كه دیدم فرشته ی مرگم  دگر نه راه پسم بود   نه راه پیش رفتن  به خود گفتم ای مانده تنها  چه هاكردی با خود در این دنیای وا نفسا  كه تا چشم بر هم بردی

 همه مال و همه جانت بگرفتند

جمعه 27/9/1388 - 12:22
دعا و زیارت

 آسمون غم داره

 دور ماه گهواره 

دختری عزا داره

زیر لب میخونه 

نفسش میگیره 

 گریه هاش بی تاثیره

زندگیش داره میره 

 بی عمو میمونه

 بی تو پسر شیر خدا 

زینب میره تا شام بلا

نیلی میشه باغ لاله ها

آب آب عمو عباس تشنمه

 لحظه های عمرم

میشه بعد تو نیلی

میزنن منو سیلی

در هوای دشنام

تو می ری روی نی

دست مارو میبندن

بر رقیه میخندن

بین مدینه و شام

دوشنبه 23/9/1388 - 19:2
موسيقي

بانوی من عنوان موسقی است كه من از همین تبیان دانلود كردم و خوانندشم بنیامینه .چون به نظرم خیلی قشنگ بود متنشو نوشتم و تو این پست گذاشتم

 

خسته  و درمونده بودم*****از همه جا رونده بودم****.به  هر خونه میرسیدم   *****مهمون ناخونده بودم.هیچكی حسابم نمیكرد   *****هیچ كی جوابم نمیداد.****ازتشنگی میمردمو     *****   هیچ كسی آبم  نمیداد.یه مدت مدیدی بود  *****   تو قصه ای شدید بودم****.ام غروب جمعه ای   *****    كه خیلی نا امید بودم****.فرشته ی مهربونی    *****    منو دوباره زنده كرد****.اون كه با دست كوچیكش***** بزرگا رو شرمنده كرد****.بانوی كوچولوی من ***** راس راسی خیلی خانومه****.چشمای من تا زنده ام***** فقط به دست بانومه****.بانوی من دختریه كه*****  خیلی سختی كشیده****.میگن توی سه سالگی *****  مزه ی مرگو چشیده.****ساكن ویرونه بوده***** با غصه هم خونه بوده****.باهاش نا مهربون بودن*****با این كه دردونه بوده****.كاشكی میشد تو اون روزا*****  ماها بودیم تو شهر شام****.دس به سینه وا میستادیم ***** صف به صف و با احترام.    

 

 

 

يکشنبه 22/9/1388 - 10:53
کامپیوتر و اینترنت

به دادم برسین . ما که هرچی از تبیان  این سوال رو پرسیدیم جواب نداد .

راستش کامپیوتر من یه مدتی این ارور رو میده   یه پنجره به اسم winsrv باز می شه که توش نوشته jpeg error#41 

من باید چی کار کنم .

ممنون میشم اگه کمک کنین .

 

يکشنبه 5/8/1387 - 22:36
کامپیوتر و اینترنت

به خبر خوش برای طرفداران بازی های رایانه ای..

راستش تو یه مجله (اسمش یادم رفته) خوندم که بازی های 

رایانه ای که دارای هدف خاص و

 هیجان کم تر هستند برای جلو گیری از بعض بیماری ها

 مانند سرطان مفید است  

يکشنبه 5/8/1387 - 22:32
رويا و خيال

 

فکر کنم دیگه دارم دیونه میشم همش با خودم فکر میکنم کسایی که مردن زود تر

میفهمن قراره چه اتفاقی تو این دنیا بیفته یا ما که این دنیاییم ....

اخه واسه خودم چند دفعه ای پیش اومده که مثلا یکی از فامیلا مون که مرده قبل

 اینکه یه اتفاقی واسم بیفته تو خواب یه جورایی بهم گفتن  .

مثلا موضوع مرگ پسر دایم : باورتون نمیشه 2 شب قبل از مرگ پسر داییم ،داییم 

که اونم به رحمت خدا رفته به خوابم اومد وگفت میخوام پسرمو با خودم ببرم

.بعد به  منم که خیلی ناراحت شدم خندید بعدشم گفت اونجا خیلی 

بزرگتر از اینجاست . نمیدونم   

يکشنبه 5/8/1387 - 22:19
خواستگاری و نامزدی

راستش نمیدونم باید از کجا شروع کنم هرچی فکر میکنم به زندیگی خودم فقط یه چیز نصیبم میشه . می دونی چی؟ هیچی .

وقتی به کارای خودم نگاه میکنم فقط به یه نتیجه میرسم ؟ اینکه هیچ کاری رو درست انجام ندادم یا شاید 

اصلا کاردرستی انجام ندادم .

تا الان چند باری سعی کردم خودمو درست کنم ولی بدیش اینه که حتی نمیدونم باید از کجا شروع کنم از کجا؟

 شما چی کار کردید که به نظر خودت پیش خدا سربلندت کنه .شاید تا الان به این فکر نکردی یا اگه خواستی یه چیزی نذاشته به اون فکر کنی .

شاید بشه اینجوری نتیجه گرفت اول باید اون موجود خبیثی که تو وجود خودمونه رو باید از بین ببریم .

تو چی میگی؟11:25:10

سه شنبه 30/7/1387 - 21:57
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته