رويا و خيال
سلام به همه ي دوستاي عزيزميه سوال جالب به ذهنم رسيد؛ خواستم از شما هم بپرسم، دوست دارم بدونم شما چي فکر مي کنيد.. اگه يه روز از خواب بيدار شيد و بهتون بگن که کل زندگيتون فقط يه خواب بوده، اسم خوابي که ديدين رو چي ميذارين؟ چرا اين اسم رو انتخاب مي کنين؟
جمعه 13/3/1390 - 17:31
خواستگاری و نامزدی
پرسیدم ...چطور بهتر زندگی کنم؟
با کمی مکث جواب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر ،
با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی.
پرسیدم آخر ...
و او بدون اینکه متوجه سوالم شود ادامه داد:مهم این نیست که قشنگ باشی ... قشنگ این است که مهم باشی ، حتی برای یک نفر .
کوچک باش و عاشق که عشق خود میداند آیین بزرگ کردنت را...
بگذار عشق خاصیت توباشد نه رابطه ی خاص تو با کسی.
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن...
داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد :هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچرد ، آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود در غیر اینصورت خوراک شیر خواهد شد... شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد و میداند باید از آهو سریعتر بدود تا گرسنه نماند...
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو...مهم این است که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و با تمام توان شروع به دویدن کنی...
به خوبی به پرسشم پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد ...
چین و چروک از پیشانی باز کرد و با نگاهی به من افزود:
زلال باش ... زلال باش ...فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی یا دریایی بیکران ،
زلال که باشی آسمان در توست.
چهارشنبه 29/2/1389 - 22:32
ادبی هنری
ماه من غصه چرا ؟؟؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز
چهارشنبه 29/2/1389 - 22:29
شعر و قطعات ادبی
همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
فریدون مشیری
پنج شنبه 1/11/1388 - 23:21
دانستنی های علمی
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد
و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها
را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ
می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى
کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان
دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه
لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی
رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار
ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم
گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت
درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و
با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى
دارد. "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى
است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش
که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران
تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس
و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به
زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها
کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در
کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که
دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز
معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه
در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى
که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم
تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند
کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود
در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون
فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد.
سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى
...آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم
تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون،
شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى
طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس
خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به
بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر
تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین
بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را
به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته
بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود
که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که
شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى
نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده
و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید
کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح
داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این
کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم
دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى
طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این
نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او
توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش
کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً
براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون
معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان
جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که
تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در
آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید
از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى
هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید
که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه
می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از
آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یك استاد
برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او
نامگذارى شده است !
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته
باشید
و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
سه شنبه 2/7/1387 - 18:1
دانستنی های علمی
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است.
سهراب سپهری چهارشنبه 27/6/1387 - 15:49
خواستگاری و نامزدی
کوچک بودن در جمع بزرگان بهتر است از بزرگ بودن در جمع کوچکان.
سه شنبه 26/6/1387 - 21:46
دانستنی های علمی
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
توهمه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ی چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
بی تو اما من به چه حالی از آن کوچه گذشتم . . .
فریدون مشیری
جمعه 22/6/1387 - 19:1
دانستنی های علمی
دوستان خوبم سلام
ترم گذشته در دانشگاه یک استاد اندیشه اسلامی داشتیم که فوق العاده بود . با اینکه ساعت کلاسمون خیلی خواب آور بود (2-4) هیچ کس سر کلاس ایشون خسته نمی شد این کلاس یکی از بهترین کلاس های عمومی دوره ی تحصیلم بود یک روز که جلسه های آخر بود که درباره ی مهدویت حرف می زدیم ایشون گفتند در زمان ظهور گروهی هستن که فکر می کنن خیلی دیندارن اما بر ضد امام زمان (عج) قیام می کنن به خاطر اینکه فکر می کنن یک دین جدید آورده و با خاتم بودن پیامبر تضاد داره .بعد استاد گفت ما نباید دین رو اون جوری بشناسیم که خودمون دوست داریم باید خود دین رو بشناسیم .اون روز من به فکر فرورفتم و برای اینکه یادم نره یک note توی موبایلم نوشتم امروز اتفاقی اون نوشته رو دیدم و تصمیم گرفتم از شما یک خواهش بکنم . اگر کتاب خوبی در مورد خود دین و مهدویت میشناسید به من معرفی کنید ممنون میشم. لطفا اسم کتاب واسم نویسنده رو بنویسید.
ازهمه شما عزیزان ممنونم.
DrRoya
چهارشنبه 20/6/1387 - 10:12
دانستنی های علمی
اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تو را ا زخدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودم
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی به هر جا که بودی
مرا میشکستی مرا میشکستی . . .
فریدون مشیری
پنج شنبه 7/6/1387 - 11:3