• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 9
تعداد نظرات : 18
زمان آخرین مطلب : 6501روز قبل
شعر و قطعات ادبی

کویر من فقط یک رنگ دارد
کویر من زدریا ننگ دارد
کویرم سالیانی بس دراز است
که با افسون جنگل جنگ دارد

شنبه 23/6/1387 - 6:8
شعر و قطعات ادبی
 
 
مادر ز تو انتظار رفتن کی بود؟
حرفی ز
فراق و هجر گفتن کی بود؟
یا این دل پر درد مرا روزی چند
در سوگ تو
کوبیدن و سُفتن کی بود؟





شنبه 23/6/1387 - 5:48
شعر و قطعات ادبی
مرغ حقّ گو (2)
مخوان !
مخوان ای مرغ حقّ،
مخوان ای مرغ حقّ دیگر،
تو را می خوانم ای مرغ پریشان،
در پس ویرانه های شهر بی سامان.
بس است این نوحه تکرار بی حاصل.
بس است ای مرغ حقّ،
خاموش !
اگر مشتاق فریادی ،
بخوان امّا ...
نهان از چشم این مردم ، چرا ؟
چرا سر در حجاب شب فرو بردی ؟
نمی بینم نسیمی در پی امواج فریادت،
نمی یابم رهی در ظلمت شب در پی آواز غمبارت،
تو را می خوانم ای مرغ دل شبهای دیجورم،
چه سود از اینهمه "حقّ حقّ" ؟
چه سود ؟
تو را می خوانم ای حق مرغ شب خوان،
تو ای مرغی که صدها سال "حقّ حقّ"کردی،
تو ای اشکسته دل مرغی که عمری،
صدای "حقّ حقت" را ما شنیدیم ،
بیا و یک شبی هم تو،
صدای "هِق هِقم" را گوش بسپار.
بیا کین سرخی دستان "حقّ جویان"
نه آه و داد بی هنگام"حقّ گویان"
جهان پر ز نیرنگ و فریب و فتنه را،
شبان سرد و ظلمت کینه را،
به زودی واژگون سازد.

مرغ حقّ گو من منم حق جو...



مرداد82
تهران

سه شنبه 5/6/1387 - 23:51
شعر و قطعات ادبی
مرغ حقّ گو(1)

 

بخوان!
بخوان ای مرغ حقّ!
بخوان ای مرغ حقّ هر شب!
بخوان ای مرغ حقّ هر شب ، حدیث غربت ما را!
حدیث رنج و هجران و سر پر حسرت ما را .
تو ای مرغی که پنهانی و هی آواز می خوانی .
بخوان!
بخوان ای مرغ حقّ از عشق،
همان نوری که یکسر رفته از دلها ،
همان آبی که جاری بود روزی پای شب بوها،
بخوان!
بخوان ای نازنین حقّ مرغ،
نمی دانی مگر من هم ،
غریب افتاده ام چون تو ،
دراین بیغوله ی مغموم وا نفسا ،
در این ماتم سرای بی در و پیکر .
نه سر دارم نه ام سامان،
پریشان گرد و همچون باد سر گردان.
تو شب می خوانی و من هم روز و هم شب ،
تو" حقّ حقّ " میکنی هر شب،
من عزلت نشین پیر پژمرده،
شب و روزم سراسر " هِق هِق" جانسوز.
بخوان!
بخوان شاید دل دلمرده ام واشد،
بخوان شاید دل سنگی به رحم آمد،
بخوان!
نمی دانم کجایی و چرا پنهان زچشمانی؟
و یا در کنج ابهام کدامین خانه ی ویرانه پنهانی؟
نمی دانم چرا از ما گریزانی ؟
چرا ؟ شاید،
که از صیّاد بی رحم زمان اینگونه ترسانی ،
و شاید هم ،
ز بازار کساد حقّ پریشانی .
بخوان!
بخوان شاید کسی زین مردمان خفته در بستر ،
ز خواب کهنه ی دیرینه برخیزد.
بخوان!
بخوان کین نغمه ات امید ما دلخستگان است.
بخوان!


تابستان 80
جمعه 1/6/1387 - 14:40
شعر و قطعات ادبی

تقدیم به تمامی مادران  عزیز!

مادرم وقتی مُرد 

مادرم در یا بود ،
نور بود ، ایمان بود ،
او صدای رعد بود ،
او خود باران بود .
مادرم چون خورشید ،
نرم و آرام و لطیف ،
دست گرمی هم داشت ،
یادم هست ، آن روزها :
پدرم می خندید ،
شعر می خواند ،
گاه از روی غضب ، صورت دیروزش را ،
به بهای پرش گرد و غبار هر روز ،
سخت سیلی می زد .
مادرم صورت نمناکش را ،
رو به سمتی ابدی ،
پشت نادانی ما گم می کرد .
و من آن کنج اتاق ،
خاطرات نم فرداها را ،
روی ته مانده اوراق خیال ،
می نوشتم .
خواهرم بر لب بی آبی حوض ،
خواب یک ماهی سرخ کف آب را ،
روی دستان خودش میپاشید ،
چه کسی باور داشت ، صفت ابر بهار ،
پیشه ی پنجره پشتی ماست .
چه کسی باور داشت ،
مادرم خواهد مُرد.
مادرم خواهد مُرد ؟!
اوکه چون دریا بود ،
نور بود ، ایمان بود ،
عشق بود ، باران بود ،
مادرم خواهد مُرد ؟!

مادرم زیبا بود ،
همچو یک ابر سپید ،
سبز بود ، خرم بود ،
همچو یک دشت وسیع .
مادرم وقتی مرد ،
همه را با خود برد .
نور را ، ایمان را ،
عشق را ، باران را ،

مادرم وقتی مُرد ،
آسمان ابری بود ،
ناگهان نعره کشید ،
باد سختی برخاست ،
کوچه ها خلوت و خاموش ،
همه جا سرد و نمور ،
راهها لغزان بود .

مادرم وقتی مُرد ،
نارون می لرزید ،
سهره فریاد کشید ،
لاله ای پس افتاد ،
غنچه ای پرپر شد .
مادرم وقتی مرد ،
هیچ کس خانه نبود ،
پدرم گرم تلاش ،
جای دوری هم بود .
پی روزی حلال ،
پی آسایش ما ،
غافل از فرداها .

مادرم وقتی مُرد ،
خواهرم کوچک بود ،
با عروسک می گشت ،
حرف می زد ، می خندید ،
زن همسایه مرتب او را ،
طفل خود می نامید .
گاه از روی ترحّم می گفت :
طفلکم تنها شد .

مادرم هر روز رختها را می شست ،
روی بندی که سرش بسته به یک خاطره بود ،
آفتاب می کرد .
مادرم وقتی مُرد ،
رختها را باد با خود برد .
بند تقدیر هم از سایش پی در پی ایام گسست .

مادرم وقتی مُرد ،
تا چهل روز شاید ،
واژه ها معنی خود را دریافت ،
حرفها از ته دل می جوشید ،
دوستان همه خاضع بودند .
ولی افسوس که چندی نگذشت ،
که همان قصّه ی کوتاه به انجام رسید .
و یکی از شبها خانه ی کوچک ما ، خلوت شد .

مادرم وقتی مُرد ،
پسرش شاعر شد ،
خردش ضایع گشت ،
سر به صحرا افکند ،
و دگر باز نگشت .
کس نفهمید ، کجا رفت ،
چه ها اندیشید ،
خنده ی یخ زده ی تلخ زمستان می گفت :
شاید او نیز به مادر پیوست .

مادرم وقتی مُرد ،
خواب بودم من ،
فارغ از این دنیا ،
غرق در رویا ها ،
که خبر آوردند ،
مادرت ....مُرد بیا...
تا که از خواب پریدم آن شب ،
همچو یک بید در آغاز خزان ،
سر تنهایی خود لرزیدم .
بهت و بغضی بی امان در سینه تنگم نشست ،
و سیه روزی و تنهایی من ،
از همان روز سیاه و منحوس ،
نقل هر محفل و هر مجلس شد.
و از آن روز به بعد ،
کار من این شده است ،
می نشینم لب تنهاییّ حوض ،
رو به روی گل سرخ ،
و به خود میگویم :
یاد آن واژه ی آرام به خیر ،
یاد آن معنی موّاج به خیر ،
یاد آن نامی گمنام به خیر ،
جای مادر خالی است ،
ردّ پای او نیز ،
روی گلبرگ خیال ،
لای آواز غم انگیز درختان انار ،
پای اندام تن لخت خزان ،
مانده است تا امروز .

و نگاه نازش هر روز ،
از میان گل نیلوفر باغ ،
حال رنجور مرا می پاید .
جای مادر خالی است .
چه کسی میدانست ،
تپش قلب خدا ،
نه بر اوج افلاک ،
نه در اعماق هزاران خروار ،
نه در آغوش سماع درویش ،
و نه در پیچش وجد صوفی ،
که میان رگ و خونم جاریست .
جای مادر خالی است ...

شیرا ز
زمستان78

مادر عزیزم ! حاضرم تمامی هستی ام را بدهم تا بتوانم برای یک بار هم شده  سرم را در دامان پر مهرت بگذارم...
ولی افسوس............ 

جمعه 25/5/1387 - 14:32
خانواده
به نام نامی دوست
سلام به اهالی خوب و شریف تبیان!
    اشعار این بخش تماما متعلق به حقیر می باشد که در هیچ جای دیگر
 ارائه نشد است و برای اولین با تقدیم شما عزیزان می شود.
استفاده از این اشعار با ذکر نام حقیر بلامانع می باشد.
عنایت الله زمانی 
ساکن کرمان                                                                                    4209 -299- 0913
              کی کعبه شود تکیه گه خستگی قامت تو؟
کی گوش زمین می شنود ناله قد قامت تو؟
عمریست سر آشفته در این بادیه سرگردانیم
کی عاقبت افراشته گردد علم و رایت تو؟
یابن الحسن روحی فداک 
متی ترانا و نراک
آقای ما جونها فدات
منتظریم و چشم به رات                                  
يکشنبه 13/5/1387 - 17:4
شعر و قطعات ادبی
آزاد چون باد
منم سرگشته اندراین دراندشت فلاکت باربی پیکر،
چنان چون مرغ سرکنده ،
به هرسومی زنم خود را،
وهمچون باد سرگردان ،وزان زین سو بدان سو درتکاپو،
بی سر و سامان ،
پریشانگرد و سرگردان...
نگاهم خیره تا ژرفای رمز آلود آفاق زمین،
شبی بر بام "اقصی" نغمه ی معراج می خواند.
زبانم بسته گویا گنگ مادرزاده ام ،امّا...
به هرچ از خنجرم گه گوش می دارید،
صدای هن هن پیر اسب و لق لق چرخ یک ارابه زیر بار ناسزای مرد گاریچی است.
مراثی خواندن دیوار بیمار سر راه است.
صدای التماس شاخ و برگ این درختان کهنسال است.
که من نذر سکوتم تا ابد باقی است.
منم بی رنگ و بی زنگار.
گرم گاهی به رنگ خاک و بارم خار و خاشاک است.
کمال همنشین است این که من بی رنگ بی رنگم.
و دوری جسته ام از سرد و گرم روزگار اما.
اگر گاهی تنم سرد است ،
زآه سرد و حسرت بار کوهستان نزدیک است .
وگر هم گه گداری درتبی جانسوز می سوزم .
ز تکرار کسالت بار خورشید لب بام است .
که من فارغ زفصل و سال و روزانم .
منم سرگشته چون طوفان ،
چنان بی تاب و تابم ،
که یک آن تاب ماندن در وجودم نیست.
منم چون تند بادی گیج وسرگشته .
چو اسب سرکشی افسار کنده ،
فرامش کرده آب و کاه و آخور را
نگون افکنده یک سو هودج سنگین دنیا را
دوان دیوانه سان در چارسوی مرتع بی منتهای دشت می تازد.
نه من آزاده چون سروم ،
که پابست زمین پست باشم ،
که من آزاد چون بادم ،
زهر قید و زهر بندی،
گسسته یکسر از یادم.
نه محتاج وطن هستم،
نه شهری نی دهی نی یک وجب خاکی،
نه زین دنیای خاموشان ،
به سر پرورده ام باکی.
چراگاه زمین و چتر سبز آسمان ،گاهی،
مرا دعوت به ماندن می کند، اما ،
صدایی دیگر از جایی ،
مرا پیوسته می خواند ،
نمی دانم صدا از کیست و از نای که می آید،
ولی بسیار مشتاقم...
و این تفسیر هرزاندیش این ولگرد پیشه است.
چه جای ماندن این پر چین چرکین ریشه در مرداب مرگ آلود!
چه جای ما ندن و در خویش و خود این گونه پوسیدن !
که یک جا ماندن اینجا زنده در زندان شدن یا نیستی درعین هستی بودن است!
و ماندن مرگ و نابودی است!
هلا ! ای زیر سقف خانه های غفلت آذین خفته در بستر!
و ای کز کردگان عمق دالانهای تو در تو!
خزیده مرده دل در تنگ و تار پر نم پستو
!
چه نیرنگی در آن سر در خفا دارید؟!
چرا بر پشت بام خانه هاتان دانه می پاشید؟!
چه تزویری چه تلبیسی...؟!
که مرغان هوایی را به دام خویش اندازید؟!
زهی افسون خیال خامتان باطل،
نمی دانی مگر این آشیان بی نام بی آرام،
اسیر هیچ دامی در زمین نیست...


خرداد81
جمعه 4/5/1387 - 10:14
شعر و قطعات ادبی
 
 حیرانی

از کجا آمده ام ؟ کار من چیست در این شهر غریب ؟ به کجا می روم از این همه آشوب و فریب ؟ از فرودست به بالا دست ، از سواری بر ابر تا لگدکوب تگرگ ، یا سرآغاز همین است و سرانجام همین ؟ خانه ی من اگر اینجاست ، چرا باید رفت ؟ و اگر نیست چرا آمده ام ؟ من در این شهر غریبم ، شهر من اینجا نیست ، خانه ام گم شده است ، خود من گم شده ام ، من به جرمی اندک ، رانده از شهر و دیارم گشتم ، تا در این وادی نفرین شده تبعید شدم ، هر کجا هست سرایم پی آن خواهم گشت ، خواهم از این همه تردید گذشت ، تا مرا باز به شهرم ببرند ، شهر بی نام و نشانی که از آن هیچ کسی آگه نیست ، در فراسوی زمان جا دارد ، یا که جایی ته اندیشه من مدفون است. خوابهایم پر اسطوره ی بی باپانی است . من خبر دارم از آن خانه ی گم کرده ، ولی... آن زمان کودک خردی بودم ، خاطرم نیست از آن عهد که با ما بستند ، جز همین ذهن پریشان که فقط میداند ، ما غریبیم و در این بادیه سر گردانیم ، و روا نیست که کاری نکنیم ، یا به راهی نرویم ، باید از تک تک شنهای بیابان پرسید : راه بر پیچ و خم عشق کجاست ؟ از کدامین طرف دشت سفر باید کرد ؟ از فراگرد خرد تا سر آن کوه بلند ، چند منزل فاصله است؟ و در این فرصت کوتاه چه باید کرد ؟ چه مهیا بکنیم ؟ باچه باید برویم ؟ وز چه راهی برویم ؟

شهریور 1380 زرند
شنبه 22/4/1387 - 15:50
شعر و قطعات ادبی
آمدن بودن رفتن

قصّه ی" آمدن" و" بودن " و" رفتن " همه اندیشه ی ماست .
از کجا آمده ایم ،
و چه باید بکنیم ،
و سرانجام کجا مقصد ماست.
"آمدن" کار خودش را کرده است،
و در این" بودن" ما حرفی نیست.
اما...
سر" رفتن" حرف است.
رفتن از اینهمه تردید چگونه است؟
و همین" بودن" و این" رفتن" ما هم گنگ است.
کار ما چیست ، میان این دو؟
کار ما چیست ، در این دشت وسیع؟
باید آموخت که در" بودن" و" رفتن" فرق است،
همچو" آوردن" و با "آمدن" و" رفتن" و با" بردن" ما .
شاید این آمد و شد جای گره خوردن ماست،
کار ما نیست شنا کردن در حوضچه ها ی کم آب،
کار ما چیدن" سیزده گل پرپر" لب یک پنجره است.
پس از آن یکسره بو کردن یک" غنچه" به امید" شکفتن" با عشق.
کار ما هست" تعبد" در" تبعید"،
بوسه بر بعد عبودیت معبود زدن،
و عبادت در خواب.
باید اینجا همه عابد باشیم،
با دلی چون دل غربال به معبد برویم،
می ناب از طرف کوثر معشوق بنوشیم،
سجده بر پاک ترین خاک بریم،
و چنان کشتی پوسیده تشکیک به هم در شکنیم،
تا که شایسته" رفتن" باشیم ،
نه که ما را ببرند.
زندگی" رنجش" پاکی است ز" آوردن" ما،
و سپس" غربت" در" ماندن" نا ممکن ما،
و سرانجام...
زندگی" حسرت" در" بردن" بی موقع ماست .








شهریور 80
زرند-کرمان

سه شنبه 18/4/1387 - 23:2
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته