تقدیم به تمامی مادران عزیز!
مادرم وقتی مُرد
مادرم در یا بود ، نور بود ، ایمان بود ، او صدای رعد بود ، او خود باران بود . مادرم چون خورشید ، نرم و آرام و لطیف ، دست گرمی هم داشت ، یادم هست ، آن روزها : پدرم می خندید ، شعر می خواند ، گاه از روی غضب ، صورت دیروزش را ، به بهای پرش گرد و غبار هر روز ، سخت سیلی می زد . مادرم صورت نمناکش را ، رو به سمتی ابدی ، پشت نادانی ما گم می کرد . و من آن کنج اتاق ، خاطرات نم فرداها را ، روی ته مانده اوراق خیال ، می نوشتم . خواهرم بر لب بی آبی حوض ، خواب یک ماهی سرخ کف آب را ، روی دستان خودش میپاشید ، چه کسی باور داشت ، صفت ابر بهار ، پیشه ی پنجره پشتی ماست . چه کسی باور داشت ، مادرم خواهد مُرد. مادرم خواهد مُرد ؟! اوکه چون دریا بود ، نور بود ، ایمان بود ، عشق بود ، باران بود ، مادرم خواهد مُرد ؟! مادرم زیبا بود ، همچو یک ابر سپید ، سبز بود ، خرم بود ، همچو یک دشت وسیع . مادرم وقتی مرد ، همه را با خود برد . نور را ، ایمان را ، عشق را ، باران را ، مادرم وقتی مُرد ، آسمان ابری بود ، ناگهان نعره کشید ، باد سختی برخاست ، کوچه ها خلوت و خاموش ، همه جا سرد و نمور ، راهها لغزان بود . مادرم وقتی مُرد ، نارون می لرزید ، سهره فریاد کشید ، لاله ای پس افتاد ، غنچه ای پرپر شد . مادرم وقتی مرد ، هیچ کس خانه نبود ، پدرم گرم تلاش ، جای دوری هم بود . پی روزی حلال ، پی آسایش ما ، غافل از فرداها . مادرم وقتی مُرد ، خواهرم کوچک بود ، با عروسک می گشت ، حرف می زد ، می خندید ، زن همسایه مرتب او را ، طفل خود می نامید . گاه از روی ترحّم می گفت : طفلکم تنها شد . مادرم هر روز رختها را می شست ، روی بندی که سرش بسته به یک خاطره بود ، آفتاب می کرد . مادرم وقتی مُرد ، رختها را باد با خود برد . بند تقدیر هم از سایش پی در پی ایام گسست . مادرم وقتی مُرد ، تا چهل روز شاید ، واژه ها معنی خود را دریافت ، حرفها از ته دل می جوشید ، دوستان همه خاضع بودند . ولی افسوس که چندی نگذشت ، که همان قصّه ی کوتاه به انجام رسید . و یکی از شبها خانه ی کوچک ما ، خلوت شد . مادرم وقتی مُرد ، پسرش شاعر شد ، خردش ضایع گشت ، سر به صحرا افکند ، و دگر باز نگشت . کس نفهمید ، کجا رفت ، چه ها اندیشید ، خنده ی یخ زده ی تلخ زمستان می گفت : شاید او نیز به مادر پیوست . مادرم وقتی مُرد ، خواب بودم من ، فارغ از این دنیا ، غرق در رویا ها ، که خبر آوردند ، مادرت ....مُرد بیا... تا که از خواب پریدم آن شب ، همچو یک بید در آغاز خزان ، سر تنهایی خود لرزیدم . بهت و بغضی بی امان در سینه تنگم نشست ، و سیه روزی و تنهایی من ، از همان روز سیاه و منحوس ، نقل هر محفل و هر مجلس شد. و از آن روز به بعد ، کار من این شده است ، می نشینم لب تنهاییّ حوض ، رو به روی گل سرخ ، و به خود میگویم : یاد آن واژه ی آرام به خیر ، یاد آن معنی موّاج به خیر ، یاد آن نامی گمنام به خیر ، جای مادر خالی است ، ردّ پای او نیز ، روی گلبرگ خیال ، لای آواز غم انگیز درختان انار ، پای اندام تن لخت خزان ، مانده است تا امروز . و نگاه نازش هر روز ، از میان گل نیلوفر باغ ، حال رنجور مرا می پاید . جای مادر خالی است . چه کسی میدانست ، تپش قلب خدا ، نه بر اوج افلاک ، نه در اعماق هزاران خروار ، نه در آغوش سماع درویش ، و نه در پیچش وجد صوفی ، که میان رگ و خونم جاریست . جای مادر خالی است ...
مادر عزیزم ! حاضرم تمامی هستی ام را بدهم تا بتوانم برای یک بار هم شده سرم را در دامان پر مهرت بگذارم... ولی افسوس............
حیرانی از کجا آمده ام ؟ کار من چیست در این شهر غریب ؟ به کجا می روم از این همه آشوب و فریب ؟ از فرودست به بالا دست ، از سواری بر ابر تا لگدکوب تگرگ ، یا سرآغاز همین است و سرانجام همین ؟ خانه ی من اگر اینجاست ، چرا باید رفت ؟ و اگر نیست چرا آمده ام ؟ من در این شهر غریبم ، شهر من اینجا نیست ، خانه ام گم شده است ، خود من گم شده ام ، من به جرمی اندک ، رانده از شهر و دیارم گشتم ، تا در این وادی نفرین شده تبعید شدم ، هر کجا هست سرایم پی آن خواهم گشت ، خواهم از این همه تردید گذشت ، تا مرا باز به شهرم ببرند ، شهر بی نام و نشانی که از آن هیچ کسی آگه نیست ، در فراسوی زمان جا دارد ، یا که جایی ته اندیشه من مدفون است. خوابهایم پر اسطوره ی بی باپانی است . من خبر دارم از آن خانه ی گم کرده ، ولی... آن زمان کودک خردی بودم ، خاطرم نیست از آن عهد که با ما بستند ، جز همین ذهن پریشان که فقط میداند ، ما غریبیم و در این بادیه سر گردانیم ، و روا نیست که کاری نکنیم ، یا به راهی نرویم ، باید از تک تک شنهای بیابان پرسید : راه بر پیچ و خم عشق کجاست ؟ از کدامین طرف دشت سفر باید کرد ؟ از فراگرد خرد تا سر آن کوه بلند ، چند منزل فاصله است؟ و در این فرصت کوتاه چه باید کرد ؟ چه مهیا بکنیم ؟ باچه باید برویم ؟ وز چه راهی برویم ؟ شهریور 1380 زرند
از کجا آمده ام ؟ کار من چیست در این شهر غریب ؟ به کجا می روم از این همه آشوب و فریب ؟ از فرودست به بالا دست ، از سواری بر ابر تا لگدکوب تگرگ ، یا سرآغاز همین است و سرانجام همین ؟ خانه ی من اگر اینجاست ، چرا باید رفت ؟ و اگر نیست چرا آمده ام ؟ من در این شهر غریبم ، شهر من اینجا نیست ، خانه ام گم شده است ، خود من گم شده ام ، من به جرمی اندک ، رانده از شهر و دیارم گشتم ، تا در این وادی نفرین شده تبعید شدم ، هر کجا هست سرایم پی آن خواهم گشت ، خواهم از این همه تردید گذشت ، تا مرا باز به شهرم ببرند ، شهر بی نام و نشانی که از آن هیچ کسی آگه نیست ، در فراسوی زمان جا دارد ، یا که جایی ته اندیشه من مدفون است. خوابهایم پر اسطوره ی بی باپانی است . من خبر دارم از آن خانه ی گم کرده ، ولی... آن زمان کودک خردی بودم ، خاطرم نیست از آن عهد که با ما بستند ، جز همین ذهن پریشان که فقط میداند ، ما غریبیم و در این بادیه سر گردانیم ، و روا نیست که کاری نکنیم ، یا به راهی نرویم ، باید از تک تک شنهای بیابان پرسید : راه بر پیچ و خم عشق کجاست ؟ از کدامین طرف دشت سفر باید کرد ؟ از فراگرد خرد تا سر آن کوه بلند ، چند منزل فاصله است؟ و در این فرصت کوتاه چه باید کرد ؟ چه مهیا بکنیم ؟ باچه باید برویم ؟ وز چه راهی برویم ؟