بعد از من اکر روزی
بغض گلویت را فشرد
پای احساست اگر بر سنگ خورد
یا اگر یک روز دستان تو هم
گرمی دست کسی را در میان خود ندید
و ندر آن هنگام تلخ
که فضای سینه ات جز آه آتشناک
چیزی را نمی داد گذر
یادی از این عاشق افسرده کن
بعد ازمن روزی اگر زین کوچه ها ، مرد تنهایی گذشت
در نگاه او گر برق نیاز ،بر دو پایش پینه بود
یادی از این خسته دل مرده کن
روزگاری بعد از این شاخه خشکی اگر دیدی به باغ
یا گل پژمرده ای دیدی به خاک
بلبل افسرده ای دیدی شاخ
یادی از این شاعر پژمرده کن
گر شبی تنها شدی در خلوتی ،یافتی از بهر گریه مهلتی
لیک اشکی گونه ات را تر کرد
درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد
روزگازی بعد از این ،گر تو هم عاشق شدی
یاد کن از من که دیگر نیستم
اگر دیدی نگاهی خسته دارم حس کردی که خیلی بی قرارم
بدان تو با عبور از کوچه دل
در آوردی دمار از روزگارم
کنار لحظه های سرد هستم
و در آغوش فصل زرد هستم
از آن روزی که با من قهر کردی
رفیق سینه چاک درد هستم
وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید
رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشت رو چید
با قلم طلایی رنگ با جوهر بلوری رنگ
رو پیشونی ها می نوشت قصه غروب سرنوشت
وقتی که نوبتم رسید قلم نوک طلا شکست
کفتر پر طلا پرید
خدای آسمون که دید از مرغ غم یه پر گرفت
رو پیشونی من نوشت قصه تلخ سرنوشت