دژ...تنومند وآتشین
دیوار همچون دیوار
سرو سنگ است وکوه تشنه
آب کامل تر است و تر
تو کیستی ای نیستی
اگر هستی چرا نسیان چرا انسان
دادا مرا دریاب
مانا مرا برتاب
قافیه بی قاصدا
دلبرم با شک...جنگل با مسواکش میخندد
رها یم تنید برون از هر مرزم
انگشتانم به حروف بوسه میخورند...
راهب...حامی...تیره
تفسیر سخن ارتباط سخن وحیانی
فصل برخی ممنوعیت راهکار پژوهش پژوهش...درآمد و بدین سان و درک
پیش نیز این شایان پژوهش است.
راهب...حامی ...تیره.
.......بی معنا
....به یکباره ...همه عشق ....رنگ خون
تردید ...وحشت...شوق.
آنگاه که خورشید تاریک شد
از پس آن تاریکی مرا به سمت خود جلب کرد
او...
او پیش آمد ...
گمان کردم پرواز میکند.
اما انگار پا ندارد...
دستی ازمیان تاریکی سوی من سرازیر شد
حس خاصی داشتم ...
دستش را به صورتم نزدیک کرد
قلبم ایستاد
دستش را عقب کشید
اما گرمای دستانش را هنوز حس میکردم
کیستی..؟
حس میکنم صورتم میسوزد
پوست صورتم چروکید
او...!
او خود را معرفی نمی کند؟
اسرار میکنم گلی به من میدهد
خارهای گل دستانم را خون آلود میکند
او...فرشته نخوسو بود
قطرات خونم به روی خاک می افتد
به زمین فرو میرود
از پس آن شعله های کوچکی به سوی آسمان تاریک سومی گیرند
آری درست حدس میزدم این سرزمین...
همان سین دکاپ است