داستان و حکایت
یكی از اخیار اصفهان كه به
علامه مجلسی ارادت داشت شبی بعد از نماز جماعت خدمت ایشان آمد و گفت :
گرفتاری مهمی برایم پیش آمده است . علامه مجلسی گفت : چه گرفتاری ؟ آن مرد
گفت : لوطی باشی محل ، به من خبر داده است كه امشب با دوستانش می خواهند به
خانه من بیایند و شام میهمان من باشند و قهرا می دانم اسباب لهو و لعب را
هم می آورند و موجبات ناراحتی ما را فراهم می كنند و ما را در حرام می
اندازند .
علامه مجلسی گفت : خودم می آیم و به لطف خداوند مساءله آنرا
آنطوری كه خدا بخواهد حل و فصل می كنم . جناب علامه از راه مسجد جلوتر از
میهمانها به خانه آن مرد رسید ، وقتی بعد از مدتی لوطی باشی و رفقایش وارد
شدند ، ناگهان چشمشان به شیخ الاسلام اصفهان ؛ مرحوم مجلسی افتاد ، تنبك و
تنبورهای خود را پنهان كردند و مو دبانه در محضر او نشستند . اما لوطی باشی
از میزبان سخت ناراحت و دلگیر شده كه او علامه مجلسی را موی دماغ و مزاحم
عیششان كرده بود .
لوطی باشی شروع به سخن گفتن كرد و گفت : جناب مجلسی !
ما لوطیها صفات خوبی هم داریم ، كمتر از اهل علم هم نیستیم . مجلسی گفت :
من كه چیزی از خوبیهای شما نمی دانم . لوطی باشی گفت : جناب مجلسی تو با ما
معاشرت نداری كه بدانی ما چه صفات خوبی داریم ؛ ما در نمك شناسی بی نظیریم
. لوطی كسی هست كه اگر نمك كسی را چشید تا آخر عمر یادش نمی رود و به صاحب
نمك خیانت نمی كند . علامه گفت : من این حرف شما را نمی توانم بپذیرم كه
شما نمك شناسید و نمكدان نمی شكنید . بگو ببینم چند سال از سن شما می گذرد ؟
لوطی باشی گفت : چهل سال . علامه مجلسی گفت : چهل سال است نعمت خدا را می
خوری و معصیت خدا را می كنی ای نمك به حرام !
این جمله را كه گفت مثل
آبی كه به آتش بریزند لوطی باشی خاموش شد و راستی كه او را تحت تاءثیر قرار
داد تا آخر مجلس دیگر یك كلمه هم حرف نزد و در فكر فرو رفت . مجلس تمام شد
و هر كس به خانه اش رفت . لوطی هم به خانه اش رفت تا بخوابد اما مگر خوابش
می برد ! بله درست گفت چهل سال عوض نمك شناسی نسبت به كسی كه به او همه
چیز داده ؛ سلامتی ، بضاعت ، ثروت ، و . . . نمك بحرامی كرده فكر كرد و فكر
كرد تا آخر تصمیم خود را گرفت . فردا صبح پس از اذان ، علامه مجلسی شنید
كه كسی در خانه اش را می زند ، در را باز كرد ، دید لوطی باشی است . گفت :
آقای شیخ ! آیا اگر من توبه كنم خدا مرا می بخشد و می آمرزد و قبولم می كند
؟ علامه مجلسی گفت : بله ، البته خدا كریم و غفور است ، انسان هر قدر هم
گناهش زیاد باشد اما اگر حقیقتا پشیمان شود و به درگاه خداوند بزرگ توبه
كند خداوند تعالی گناهان او را می بخشد و او را قبول می كند . لوطی باشی
گفت : من پشیمانم و توبه كردم تو از خدا بخواه تا مرا بیامرزد .
___________________
به نقل از کتاب عاقبت بخیران عالم نوشته
علی محمد عبداللهی
چهارشنبه 1/6/1391 - 18:17
اهل بیت
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین واللعن علی اعدائهم الی یوم الدین
موضوع بحث امروز، این مبحث است که آیا وظیفه هر مسلمانی،
منهای هر مذهبی- هر کس ایمان به دو کلمه دارد: یکی خدا ، یکی رسول خدا- آیا
وظیفه او روز عزای فاطمه زهرا چیست؛ آن هم فقط به مقتضای کتاب الله و سنت
رسول الله، آن هم سنتی که مورد اتفاق جمیع مذاهب اسلام است؛ بر این اساس هر
مسلمانی باید روز عزای او چه بکند و چه انجام دهد، منتها با فقه حدیث، آن
هم فقهی که بر اساس دقیق ترین برهان و منطق باشد، بدون هیچ تعصبی و تحکمی.
اگر فرصت شد بعد. بالخصوص وظیفه شیعه چیست؟ آن بحثی است خاص و این بحثی است
عام.
اولاً: متن حدیث، ثانیاً: فقه حدیث به قدر ما تیسّر. مورد نظر
هم در درجه اول، طبقه عالمه و علما و محققین دین اسلام است. مورد نظر این
طبقه با این اساس. شروع مطلب از یک روایت است و آن روایت این است... چون
بحث، علمی است نه خطابی، باید متن هر کلمه ای با دقت ملاحظه بشود.
الرافعى، عن بدل بن المحبّر، عن عبد السلام بن عجلان،
عن أبی یزید المدنى، عن ابی هریرة قال: قال رسول الله: أول شخص یدخل الجنة
فاطمة.
امّا سند: بدل، کسی است که رَوی عنه البخاری. ابو حاتم بیانش این است: صدوق. ابو زرعه شهادتش این است: ثقة.
عن عبد السلام بن عجلان. ابو حاتم که قولش سند است در رجال جمیع مذاهب، تعبیرش این است: یکتب حدیثه.
عن أبی یزید المدنى. یحیی بن معین که از ائمه رجال است، تعبیرش این است: ثقة.
عن ابی هریرة الدوسی الیمانی، تعبیر این است: کان من اوعیة
العلم. بخاری تعبیرش از او و غیر بخاری این است که رُوات از او که در همه
کتب سنن و صحاح منتشر است، هشتصد نفر اند. شافعی تعبیرش این است: احفظ من
روی الحدیث فی دهره. این سند حدیث.
امّا متن حدیث، قال رسول الله: أول شخص یدخل الجنة فاطمة. در اینجاست که کمّل مبهوت می شوند. روزی که "وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ"، در همچو روزی که "بَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ"، در همچو روزی که "وَلِكُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا"، صد و بیست و چهار هزار پیغمبر از آدم تا عیسی ابن مریم همه عقب، یک زن جلو، کیست؟ و معنی این جمله چیست؟ آن آدمی که "وَعَلَّمَ آَدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا"، آن نوحی که سوره نوح را بخوان و بفهم کیست! آن ابراهیمی که "وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ"، آن ابراهیمی که "وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا"، او مؤخر، فاطمه مقدم، یعنی چه؟ آن موسی ابن عمرانی که "وَنَادَیْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِیًّا"،"وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسَى تَكْلِیمًا"، او مؤخر، زهرا مقدم؛ آن هم در روزی که "وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ" ولیس حاکما الا الله، در همچو روزی. آن عیسی ابن مریم که و"كَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَى ابْنُ مَرْیَم"، آن عیسی ابن مریم که "قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آَتَانِیَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا"،
کلمة الله،روح الله، او باید عقب، فاطمه جلو، یعنی چه؟ چرا؟ سرّش چیست؟ آن
روز حاکم، متن حق است، سرّش این است: اکمل، افضل، اشرف، اول کیست؟ خاتم،
او باید اول من یدخل الجنه باشد! خواست بگوید، به دنیا بفهماند که آن کس که
اول داخل بهشت می شود منم، منتها در قالب زهرا. وجه این مطلب در کجاست؟
برهان است نه خطابه! دلیل این مطلب این است:
بخاری در کتاب بدء خلق، بخاری در کتاب نکاح، مسلم در باب فضل
فاطمه، صحیح ترمذی، سنن بیهقی، مسند احمد حنبل، در همه صحاح، - حجت قاطعه
این است- أول من یدخل الجنة فاطمة، برهانش اینجاست، همه
صحاح، همه مسانید، همه سنن، همه ناطق به این حدیث است؛ نه تنها صحاح و سنن و
مسانید، تفاسیر: فخر رازی در دو جا، شرح داستان غوغاست، نتیجه این است. دو
تعبیر است: یک تعبیر این است، تعبیری که در کتاب بدء الخلق است : فاطمة بضعة منی، بعد تفریعش مهم است: فمن اغضبها اغضبنی. امّا در کتاب نکاح: فاطمة بضعة منی یریبنی ما ارابها و یؤذینی ما آذاها. فرق این دو تعبیر چیست؟ یک اشاره بس است:
سهیلی کیست؟ کسی است که تمام اعلام عامه در مقابل عظمت علم
او، در کتاب و سنت و فقه خاضع اند، او یک فتوا دارد. اینهاست که کمر هر
مخالفی را می شکند و هر کس مؤمن به خدا و رسول است باید سر بسپارد، اهل هر
مذهبی است. سهیلی فتوا می دهد، می گوید: هر کس به فاطمه زهرا ناسزا بگوید،
کافر است. بعد دلیلی که آورده است، این است: حجت من این است که پیغمبر خدا،
آن کسی که "وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى،إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى"، نه گفته اوست، گفته خدا است؛ فاطمة بضعة منی فمن اغضبها فقد اغضبنی،
پس ساب فاطمه کافر است ویقتل. آنچه محیر العقول است، این است که حافظ ابو
نعیم بعد که حدیث را نقل می کند، تعبیرش این است: هذا حدیث متفق علیه؛ آن
وقت حدیثی که متفق علیه است چیست؟ فاطمة بضعة منی. حالا جای برهان است:
از نظر علمی هر فقیهی، هر متبحری، برایش مسلّم است که تنزیل،
همه آثار منزّل علیه را منتقل می کند به منزّل. کسانی که فهمیده اند قواعد
علمی را، اثر تنزیل این است. وقتی گفت: الطواف بالبیت صلات،
می شود آن وجود تنزیلی این. اثر وجود تنزیلی چیست؟ ترتیب جمیع آثار. فخر
رازی! تو که دو جا طرح کردی آیا به این نکته رسیدی؟ بخاری، مسلم، امام
حنابله، آیا درک کردید که این حدیث مدلولش چیست؟ تنزیل ، به اتفاق تمام
شما، آثار منزّل علیه را بر منزّل مرتب می کند. اگر تنزیل نشد، تحقیق شد،
آنجا چه می کند؟ این، تنزیل نیست، تحقیق است: فاطمه پاره من است، فاطمه
قطعه من است. اگر می گفت: فاطمه، من است، این تنزیل بود، همه آثار را مرتّب
می کرد، اما فرمود: فاطمة بضعة منی؛ یعنی چه؟ یعنی فاطمه قطعه ای است از عقل کل، فاطمه قطعه ای است از علم کل، فاطمه قطعه ای است از آن علمی که خدا فرمود: "وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْكَ عَظِیمًا"، آن علم تکه شده است، یک تکه زهرا است. اول ما خلق الله نوری، آن نور قطعه شده است یک قطعه فاطمه زهرا است. "یَا
أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا
وَنَذِیرًا، وَدَاعِیًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُنِیرًا"، آن
سراج منیر قسمت شده است یک بضعه آن فاطمه زهرا است. این است فقه حدیث. این
تنزیل است یا تحقیق؟ از دو حال خارج نیست، اگر تنزیل است تمام آثار پیغمبر
بر او مترتب است. اگر تحقیق است، به برهان تکوین، اگر تنزیل است، به دلیل
تشریع. این متن سنت قطعیه.
آن هم قرآن. کتاب خدا چیست؟ این است: "اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا یُحْیِیكُمْ".این متن قرآن است. متن قرآن این است: "قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ"، "مَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا"، آتی الرسول این جمله را: أول من یدخل الجنة فاطمة ، آتی الرسول این جمله را: فاطمة بضعة منی، فخذوه.
اخذ چیست؟ اخذ این است که روز شهادت زهرا روز شهادت خاتم انبیا است. چون
او قطعه او است، اگر تنزیل است آثار مرتّب است، یکی این است. اگر تحقیق
است، به حقیقت آن روز، روزی است که باید جنازه پیغمبر تشییع بشود. هر
مسلمانی که ایمان دارد به خدا و پیغمبر باید رفتارش روز سوم جمادی الثانی
با عزای فاطمه زهرا، همان رفتار با عزای رحلت خاتم انبیا باشد. این است
برهان. اگر دنیا عُرضه دارد دم بزند. این است قرآن، این است سنت قطعیه. این
است کلام خدا: "وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى،إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى". فاطمه قطعه ای است از آن کسی که "أَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى". فاطمه بضعه ای است که از آن انّیّتی که "دَنَا فَتَدَلَّى "، فاطمه جدا شده از آن عبدی است که "سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى".این وظیفه همه مسلمین.
امّا وظیفه شیعه چیست؟ یک کلمه بس است، آن کلمه این است: باید
مملکت، اگر مملکت شیعه است، روز سوم جمادی الثانی یکپارچه شیون بشود، به
چه دلیل؟ منطق چیست؟ برهان چیست؟ برهانش این است: اگر پدرت غش بکند، بیفتد
روی زمین، چه می کنی؟ خاک بر سر ما که نفهمیم چه بود؟ چه شد؟ اولاً این
حدیث را دقت کنید – لا اله الا الله- حدیث این است: لما حضرت... قال جعفر بن محمد. این تکه برای شیعه است، آنها برای همه بود. لما حضرت فاطمة الوفاة بکت...
گفتنش کمرشکن است، امیرالمؤمنین کیست؟ سید الاوصیاء از شیث تا صاحب
الزمان. آنچه عقل را مبهوت می کند، وقتی دید گریه می کند، گفت: یا سیدتی! سید عالم به زهرا گفت: ای سیده من. یا سیدتی! ما یبکیک؟ چرا گریه می کنی؟ یعنی تو می روی در عرش اعلا ،کنار خاتم انبیا، وقت گریه نیست. جواب این است: فقال لها... قالت: ابکی لما تلقی من بعدی. یعنی تا من بودم سپرت بودم... حالا که می روم... فقال لها... اهل علم دقت کنید! به مردم بفهمانید، بدانند سه روز دیگر چه غوغاست، فقال لها: لا تبکی، گریه نکن، فوالله ... مهم این است: فوالله ان ذلک لصغیر عندی فی ذات الله.
چه گفت در جواب بی بی؟ گفت: آنچه ببینم... چه دید؟ خطبه را بخوان. 25
سال... یک آن، یک خار توی چشمت برود چه می کنی؟ یک آن، یک ثانیه یک استخوان
توی گلویت گیر کند چه می کنی؟ این متن کلام کسی است که خدا شاهد صدق اوست:
فصبرت ففی العین قذی وفی الحلق شجی، آن هم 25 سال. بعد
قسم خورد، گفت: فوالله همه اینها کوچک است. همچو کسی... ابن ملجم آمد گفت:
این شمشیر را به هزار درهم خریدم، هزار درهم دادم زهر دادند، بر فرق تو
زدم، این کلام ابن ملجم است. جبرئیل بین زمین و آسمان فریاد زد: تهدمت والله ارکان الهدی امّا خودش خم به ابرو نیاورد، گفت: فزت ورب الکعبة.
حالا وظیفه شیعه این است: یک مرتبه دو تا پسر از در مسجد وارد شدند،
گفتند: مادر ما رفت. تا خبر به او رسید، غُشی علیه، افتاد روی زمین. اگر
امیرالمؤمنین به شنیدن غش کند آیا روز سوم، مملکت علی باید چه بکند؟ یا
الله!
زمان: 03/02/1391شمسی، 30/05/1433قمری
مکان: مسجد اعظم - قم
_______________________
به نقل از سایت آیة الله وحید خراسانی مد ظله العالی
سه شنبه 5/2/1391 - 11:23
شعر و قطعات ادبی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
شاعر: حافظ شیرازی
چهارشنبه 29/7/1388 - 15:38
دعا و زیارت
یوم الهدم :
تا به حال نام یوم الهدم را شنیده اید ؟ یوم الهدم یعنی روز ویران کردن ...
در هشتم شوال سال 1344 هجری قمری پس از اشغال مکه ، وهابیان به سرکردگی عبدالعزیزبن سعود روی به مدینه آوردند و پس از محاصره و جنگ با مدافعان شهر ، سرانجام آن را اشغال نموده ، مأمورین عثمانی را بیرون کردند و به تخریب قبور ائمه بقیع و دیگر قبور هم چنین قبر ابراهیم فرزند پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم – قبور زنان آن حضرت ، قبر ام البنین مادر حضرت اباالفضل العباس – علیه السلام – و قبر عبدالله پدر پیامبر و اسماعیل فرزند امام صادق – علیه السلام – و بسیاری قبور دیگرپرداختند . ضریح فولادی ائمه بقیع را که در اصفهان ساخته شده بود و روی قبور حضرات معصومین امام مجتبی ، امام سجاد ، امام باقر و امام صادق – علیهم السلام – قرار داشت را از جا در آورده ، بردند . اما این اولین حمله آنان به مدینه نبود . آنان در سال 1221 هجری نیز یک بار دیگر به مدینه هجوم برده ، پس از یک سال و نیم محاصره توانسته بودند آن شهر را تصزف کنند و پس از تصرف اقدام به غارت اشیای گرانبهای حرم پیامبر – صلی الله علیه و آله و سلم – و تخریب و غارت قبرستان بقیع نمودند .
طبق نقل تاریخی آن ها در این حمله چهر صندوق مملو از جواهرات مرصع به الماس و یاقوت گرانبها و حدود یکصد قبضه شمشیر با غلاف های مطلا به طلای خالص و تزیین شده به الماس و یاقوت و ... به یغما بردند . و این نیز نخستین حمله آنان به مقدسات اسلامی نبود . صلاح الدین مختار نویسنده و مورخ وهابی در کتاب "تاریخ امملکه العربیه السعودیه کما عرفت" بخشی از افتخارات وهابیت در حمله به کربلای معلی را چینن شرح می دهد : در سال 1216 امیرسعود در رأس نیروهای بسیاری از مردم نجد و حبوب و حجاز و تهامه و نواحی دیگر به قصد عراق حرکت نمود و در ماه ذی القعده به شهر کربلا رسید و آن را محاصره کرد . سپاه مذکور باروی شهر را خراب کردند و به زور وارد شهر شدند . بیشترمردم را در کوچه و بازار و خانه ها به قتل رسانیدند و نزدیک ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر خارج شدند ، سپس در محلی به نام ابیض گرد آمدند . خمس اموالرا خود سعود برداشت و بقیه را به هر پیاده یک سهم و به هر سوار دو سهم قسمت کرد .(چون به نظر آنها جنگ با کفار بود)
عثمان بن بشر از دیگر مورخان وهابی درباره حمله به كربلا چنین می نویسد: "… گنبد روی قبر (یعنی قبر امام حسین علیه السلام) را ویران ساختند و صندوق روی قبر را كه زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر در آن نشانده بودند، برگرفتند و آنچه در شهر از مال و سلاح و لباس و فرش و طلا و نقره و قرآن های نفیس و جز آنها یافتند، غارت كردند و نزدیك ظهر از شهر بیرون رفتند در حالی كه قریب به 2000 تن از اهالی كربلا را كشته بودند."
جالب این جاست كه مورخ مزبور نام كتاب خود را "عنوان المجد فی تاریخ نجد" گذاشته و از این وقایع به عنوان نشانههای مجد و شكوه و عظكت وهابیت یاد كرده است!
اما این فقط شیعیان و اماكن مقدسه آنها نبودند كه وهابیان آثار مجد و شكوه خود را در آن به نمایش گذاشتهاند، مكه مكرمه و طائف نیز از حملات آنان در امام نماند. "جمیل صدقی زهاوی" در خصوص فتح طائف می نویسد: "طفل شیرخواره را بر روی سینه مادرس سر بریدند، جمعی را كه مشغول فراگیری قرآن بودند كشتند، چون در خانهها كسی باقی نماند، به دكانها و مساجد رفتند و هر كس بود، حتی گروهی را كه در حال ركوع و سجود بودند، كشتند. كتابها را كه در میان آنها تعدادی مصحف شریف و نسخههایی از صحیح بخاری و مسلم و دیگر كتب فقه و حدیث بود، در كوچه و بازارافكندند و آنها را پیمال كردند."
سرزدن این قبیل امور از پیروان محمد بن عبدالوهاب شگفت نیست! تابعان كسی كه همه مسلمانان را كافر و مشرك می دانست و مكه و مدینه را قبل از آنكه به دست وهابیان بیافتد، دارالحرب و دارالكفر!می دانست. در كتاب "الدررالسنیه" می خوانیم:
"وی - محمد بن عبدالوهاب – از صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و اله نهی میكرد و از شنیدن آن ناراحت میشد. صلوات فرستنده را اذیت میكرد و به سختترین وجه مجازات می نمود.
حتی او دستور داد مرد نابینای متدینی را كه مؤذن بود و صوت خوشی داشت، چون به حرف او گوش نداده، بر پیامبر صلوات فرستاده بود، به قتل رسانند. بسیاری از كتب مربوط به صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله را به آتش كشید و به هریك از پیروانش اجازه می داد قرآن را مطابق فهم خود تفسیر كند."
محمد بن عبدالوهاب به نوبهی خود در اعتقادات پیرو"ابن تیمیه حنبلی" است، كه در قرن هشتم هجری میزیسته است، از ابن تیمیه عقاید جالبی نقل شده است. از جمله اینكه او خدا را جسم میدانست! برای ذات مقدس خداوند دست و پا و چشم و زبان و دهان قائل بود! ابن بطوطه جهانگرد معروف در سفرنامهی حود می گوید: "ابن تیمیه را بر منبر مسجد جامع دمشق دیدم كه مردم را موعظه میكرد و میگفت: خداوند به آسمان دنیا میآید، همان گونه كه من اكنون فرود میآیم! سپس یك پله از منبر پائین میآمد!"
عقاید او آنچنان سخیف و بیمقدار بود كه خود اهل سنت وی را به زندان افكندند و در رد او كتب متعددی را به رشته تحریر درآوردند.
این قطرهای كوچك از مرداب اعتقادات و عملكرد وهابیان در طول این سالیان است. در طول این دوران دانشمندان زیادی چه شیعه و چه سنی به نقد عقاید وهابیت دست زدهاند و به شبهات گوناگون آنان پاسخ دادهاند. یكی از شبهات آنان مسألهی بناء بر قبور است. آنها ساختن بنا اعم از مسجد یا غیر آن را بر قبر حرام میدانند. در این نوشتار سعی می كنیم پاسخی مناسب به شبههی مذكور بدهیم. نخست آنكه: این شبههی آنان را صریح آیهی 21 سوره كهف دفع مینماید، كه در خصوص ماجرای اصحاب كهف از قول مومنانی كه میخواستند یاد اصحاب كهف را گرامی دارند می فرماید: لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِم مَّسْجِدًا (بی تردید بر روی قبور آنان مسجدی بنا می كنیم) دوم آنكه: هنگام ظهور اسلام و در دوران فتوحان اسلامی بناهایی بر قبور انبیاء گذشته وجود داشت. از جمله میتوان به قبر حضرت داوود و حضرت موسی در بیت المقدس اشاره نمود. جالب اینجاست كه خلیفه دوم كه طبق نظر این آقایان از صحابه است و معصوم، خود برای انعقاد پیمان صلح به بیت المقدس رفت و پس از تسلط بر آن شهر، اقدامی در راستای از بین بردن این قبور به عمل نیاورد…
اما به راستی قومی كه در تاریخ نه چندان طولانی خود، چنان كه از زبان مورخین خودشان شنیدیم قرآنها را در خیابانها لگد مال ساختند و در قتل عام پیروان علی علیه السلام و سایر خلفا فرقی نگذاشتند و مجد خود را در غارت و قتل جستجو می كردند، شایستگی این را دارند كه مخاطب یك استدلال قرآنی و یا حتی تاریخی قرار گیرند؟!
از در گاه خداوند متعال مسألت داریم كه فتنهی آنان را هر چه زودتر ریشه كن فرماید و آنان را به اعقابشان كه پیشگامان احراق و هدم و غارت بودند، ملحق فرماید. آمین
منبع: سایت "امیدواران"
جمعه 3/7/1388 - 21:49
دعا و زیارت
از عبدالله بن سلام از احمد بن حنبل منقول است كه شبى در خانه كعبه بودم ، شخصى از پرده كعبه گرفته و استغاثه مى كرد، و با تضرع مى گریست من نزدیك او رفتم و گفتم : اى برادر سبب این نوع استغاثه و گریه چیست ؟ گفت : من نقل عجیبى دارم اگر با من شرط كنى كه به كسى تا من زنده ام نگویى به تو بیان میكنم .
راوى مى گوید: كه من گفتم الله شاهد باشد كه مادامیكه تو حیات دارى این نقل تو را به كسى خبر نمى دهم ، پس گفت بدان كه من از كسانى بودم كه نزد منصور عباسى خدمت مى كردم ، شبى مرا طلب نمود و شصت نفر از سادات علوى را به من داد و حكم كرد كه تا طلوع صبح صادق همه اینها را در میان دیوار گذاشته با گچ و آجر محكم كنى ، و كسى را از این كار با خبر نكنى پس من پنجاه و نه نفر ایشان را در میان دیوار گذاشته با گچ و آجر كار كرده پنهان نمودم .
یك نفر باقى ماند دیدم جوان خوش طلعت و نورانى است و گیسوى درازى داشت خواستم او را نیز در میان دیوار گذاشته پنهان كنم ، دیدم به روى من نگاهى كرده به نوعى گریه و زارى كرد كه بر من تاءثیر گذاشته و خوفى از او در دلم افتاد، گفتم : اى جوان چرا گریه مى كنى ؟ آیا از مرگ مى ترسى ؟ گفت : قسم به خدا گریه من براى تلف شدن جان نیست ! بلكه گریه من به جهت مادر پیرم است كه یك ماه است مرا در خانه نگه مى داشت و نمى گذاشت كه به كوچه و بازار بروم ، هر وقت كه مى خوابیدم او هم مى خوابید و هر قدر كه من بیدار بودم از خوف بیرون شدن من بیدار و در پاسبانى من مى كوشید و در وقت خوابیدن دست خود را زیر سر من مى گذاشت .
دیروز خواب به من غلبه كرد، خوابیدم بعد از زمانى بیدار شدم دیدم مادرم در خواب است ، آهسته چنان برخاستم كه مادرم بیدار نشد، پس از خانه بیرون شدم و به ملازمان منصور دچار شدم مرا گرفتند، پس گریه من ، به جهت محافظت نمودن مادرم است كه آن بیچاره از حال من خبر ندارد، و نمى داند كه به سر من چه آمده و از حال من خبر ندارد، و نمى داند كه در این خصوص در آخرت به من عقاب نكند، و به مادرم در فراق من صبر عطا فرماید، گفتم : مادرم غیر از تو پسرى دارد؟ گفت : نه . تنها پسرش من هستم و برادرى ندارم ، پس من خطاب را به نفس خود گفتم : كه به جهت متاع قلیل دنیا عذاب ابدى آخرت را خریدى ، گفتم : والله در خصوص همین جوان علوى كار خیر مى كنم ، پس یك نفر از پسران خود را طلبیده احوالات را به او نقل كردم ، گفتم : آیا طالب نعمت ابدى مى شوى كه تو را به جاى این جوان علوى به میان دیوار گذاشته با گچ و آجر جسد تو را در میان دیوار پنهان كنم ؟
پسرم راضى شد به میان دیوار گذاشتمش و آن جوان علوى را قسم دادم كه این امر را به كسى اظهار نكند قبول نمود، پس گیسوان علویه او را بریدم لباس كهنه اى بر او پوشانیدم و قدرى گچ به لباس و بدن او مالیدم مانند شاگرد بنا و به خانه خودم آوردم و تا شب در خانه نگاهش داشتم ، بعد خوابیدم و به خواب رفتم و بسیار متفكر بودم و از خلیفه مى ترسیدم كه اگر بداند، مرا با اهل و عیالم تماما مى كشد، و از زن خود نیز در ترس و خوف بودم كه مبادا این راز را افشا كند.
در این اثنا به خواب رفتم كه ناگاه دیدم كنیز مرا بیدار كرد كه برخیز در پشت در كسى ، در را مى كوبد، من یقین كردم كه كوبنده در از طرف منصور است و مرا خواسته ، و خواهد كشت ، پس به كنیز گفتم برو بگو كیست كه در را مى زند؟ دیدم به صداى بلند گفت : من فاطمه زهرا دختر رسول الله صلى الله علیه و آله مى باشم ، به مولاى خود بگو كه فرزند ما را بدهد و بیایید پسر خود را از ما بگیرد همین كه این را شنیدم بى اختیار از جاى خود برخاستم ، گفتم : با من چه كار دارى اى دختر رسول الله صلى الله علیه و آله فرمود: شیخ عمل تو مخفى از رضاى خدا نیست (( ان لله لایضیع اجر المحسنین )). احسان تو را دانستم پسر تو را آورده ام بگیر، و پسر ما را به من رد كن ، پس در را گشودم پسر خودم را دیدم با تن صحیح و سالم بود كانه هیچ زحمتى به او نرسیده بود و آن جوان علوى را تسلیم آن خاتون معظمه كردم ، و بسیار شكر نمودم و همان وقت از خانه بیرون شده و توبه و بازگشت به خدا نمودم و بعد از اینكه منصور از این حال مطلع شد جمیع اموال و املاك مرا ضبط و تصرف كرد.
منبع: کتاب "داستانهایى از انوار آسمانى" ر - یوسفى پنج شنبه 2/7/1388 - 19:20
دعا و زیارت
فضل بن شاذان میگوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: چون سر حسین علیه السلام را به شام بردند یزید (علیه اللعنه ) دستور داد سفره طعام گشودند و سر مطهر را وسط سفره نهادند، خود و یارانش میخوردند و آبجو مى نوشیدند، چون از طعام فارغ شدند، دستور داد سر حضرت را در طشتى زیر تختى نهادند، روى تخت (میز) بساط شطرنج پهن كردند.
یزید شطرنج بازى كرده و از حسین و پدرش و جدش یاد نموده و به ایشان استهزاء میكرد، هر وقت به حریف خود غلبه مى كرد جام آبجو را برداشته و سه جرعه مى نوشید و بقیه را در كنار طشتى كه سر حسین در آن بود بزمین میریخت ، هركس از شیعیان ما باشد باید از خوردن فقاع و بازى شطرنج خوددارى كند، و موقع دیدن اینها یادى از حسین كرده و یزید و اتباعش را لعنت كند كه خدا به این وسیله گناهان او را محو میكند.
مدرك :
بحار الانوار ج 79 ص 237.
منبع: قصه هاى اسلامى و تكه هاى تاریخى عمران علیزاده سه شنبه 31/6/1388 - 17:33
ادبی هنری
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.
به نقل از سایت "روز شادی"
دوشنبه 30/6/1388 - 19:56
دعا و زیارت
در كتاب مفتاح الجنة مرویست كه در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله شخصى ماهى مرده اى را از بازار گرفته به خانه اش آورده و با زن آتش افروخته و ماهى را بر روى آتش انداختند، تا كباب شود. آتش بر ماهى تاءثیر نكرد! و اصلا از ماهى به قدر ذره اى نسوخت تا یك ساعت ماهى را روى آتش گذاشتند، مطلقا نه سوخت و نه پخته شد مرد و زن در كار ماهى تعجب كردند، و حیران ماندند، آخر آن شخص ماهى را به دستمال بسته به خدمت حضرت رسول صلى الله علیه و آله ماجرا را عرض كرد. حضرت به آن ماهى خطاب فرمود: كه به چه سبب آتش به تو تاءثیر نمى كند؟ و تو را كباب نمى كند؟ ماهى به قدرت الهى و معجزه رسالت پناهى به زبان فصیح به تكلم درآمده و گفت : یا رسول الله از بركت تو و آل تو آتش مرا نمى سوزاند به جهت این كه در فلان دریا بودم روزى یك كشتى از دریا مى گذشت ، شخصى در میان كشتى بر تو و عترت تو صلوات مى فرستاد، و من نیز بر تو و اولاد تو صلوات فرستادم ، چنانكه از آن شخص یاد گرفتم ، پس از جانب حق تعالى به من ندا رسید كه جسد تو بر آتش حرام شد و آتش بر تو تاءثیر نخواهد كرد.
به نقل از کتاب " داستانهایى از انوار آسمانى" ر - یوسفى
دوشنبه 30/6/1388 - 19:48
دعا و زیارت
در تفسیر روح البیان نقل شده است : در شهرى سه برادر بودند كه برادر بزرگ ده سال مؤ ذن مسجدى بود كه روى مناره مسجد اذان مى گفت ، و پس از ده سال از دنیا رفت . برادر دومى هم چند سال این وظیفه را ادامه داد تا عمر او هم به پایان رسید. به برادر سومى گفتند: این منصب را قبول كن و نگذار صداى اذان از مناره قطع شود، قبول نمى كرد.
گفتند: مقدار زیادى پول به تو خواهیم داد! گفت : صد برابرش را هم بدهید من حاضر نمى شوم .
پرسیدند: مگر اذان گفتن بد است ؟ گفت : نه ، ولى در مناره حاضر نیستم . علت را پرسیدند، گفت : این مناره جایى است كه دو برادر بدبخت مرا بى ایمان از دنیا برده ؛ چون در ساعت آخر عمر برادر بزرگم بالاى سرش بودم و خواستم سوره یس بخوانم تا آسان جان دهد، مرا از این كار نهى مى كرد.
برادر دومم نیز با همین حالت از دنیا رفت . براى یافتن علت این مشكل ، خداوند به من عنایتى كرد و برادر بزرگم را در خواب دیدم كه در عذاب بود. گفتم : تو را رها نمى كنم تا بدانم به چه دلیل شما دو نفر بى ایمان مردید؟ گفت : زمانى كه به مناره مى رفتیم ، با بى حیائى نگاه به ناموس مردم درون خانه ها مى كردیم ، این مساءله فكر و دلمان را به خود مشغول مى كرد و از خدا غافل مى شدیم ، براى همین عمل شوم ، بد عاقبت و بدبخت شدیم .
منبع:کتاب" یكصد موضوع 500 داستان" سید على اكبر صداقت
دوشنبه 30/6/1388 - 19:40
دعا و زیارت
در كتاب مفتاح الجنة به سند صحیح از محمد بن سنان منقول است كه گفت :
روزى به خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رفتم چون نشستم خبر آوردند، كه یابن رسول الله شخصى از اهل چین در جلوى در ایستاده ، فرمود:
اذن دخول دهید چون داخل شد به آن حضرت سلام كرد آن حضرت از او استعلام كرد كه مگر تو و اهل تو مرا مى شناسید؟
عرض كرد:
بلى ! یابن رسول الله در شهر ما درختى است كه در مجموع سال هر روز دو مرتبه گل مى دهد كه یكى در اول روز و یكى در آخر روز، بر گلى كه در اول روز شكفته مى شود نوشته شده ))لا اله اله الله ((و در گلى كه در آخر روز شكفته مى شود، نوشته شده است ))على خلیفة رسول الله)) ما از این علامت علم به حال رسول خدا صلى الله علیه و آله و وصى و فرزندان او علیهم السلام داریم .
و دوستان شما در آنجا بسیار است و مرا آرزوى زیارت و پا بسوى شما به اینجا آورده است .
منبع: کتاب "داستانهایى از انوار آسمانى" ر - یوسفى
دوشنبه 30/6/1388 - 12:16