• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 64
تعداد نظرات : 13
زمان آخرین مطلب : 6595روز قبل
محبت و عاطفه

نگاهم كن كه من محتاج آن چشمان دلتنگم  بگو با من دوباره راز مستی را كه من بی تو به یك دنیا شقایق دل نمی بندم

يکشنبه 19/3/1387 - 20:29
محبت و عاطفه

گل اگر خشک شود ساقه اش میماند 

دوست اگر دور شود خاطرش میماند

تقدیم به دوستان عزیز

جمعه 17/3/1387 - 15:47
دانستنی های علمی
برادر زن جاسم، دائی زن قاسم میشه، جاسم چه كاره زن قاسم میشه ؟
شنبه 11/3/1387 - 23:19
طنز و سرگرمی

 من سر راه كل دوستهای اینترنتیم دامی از مطالب پهن كردم و شما با سرعت از كنارش رد شدید و گفتید

میگمیگ!!!!!

شنبه 11/3/1387 - 23:13
دانستنی های علمی

در شگفتم سلام آغاز هر دیداری است، ولی در نماز پایان است!

شاید این بدین معنی است كه پایان نماز آغاز دیدار است !؟

 

شنبه 11/3/1387 - 23:8
دانستنی های علمی
ماجرای هیزم شكن

 

یه هیزم شکنی تو جنگل هیزم میشکست بعد از تموم شدن کارش راه افتاد به سمت خونه . بالای رودخونه یهو تبرش افتاد توی آب . نشست زار زار گریه کرد که خدا نانآور منو گرفتی...
یه فرشته رد میشد اونو دید اومد پیشش گفت چی شده : مرده جریانو تعریف کرد . فرشته رفت زیر آب با یه تبر طلایی اومد گفت "اینه تبر تو " مرده گفت " نه مال من این نیست" بعد دوباره رفت با تبر نقره ای اومد ، مرده بازم گفت که این تبر من نیست بعد فرشته رفت وتبر خودشو آوورد . مرده گرفت و تشکر کرد . فرشته از صداقت مرد خوشش اومدو هر سه تا تبر رو داد به اون .
شنبه 11/3/1387 - 16:56
دانستنی های علمی
هدیه جالب دختر به پدرمردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه امد و دید كه دخترش گرانترین كاغذ زرورق كتابخانه اورا برای آرایش یك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اینكه كاغذ زرورق گرانبهایش را یه هدر داده است تنبیه كرد و دخترك آن شب را با گریه به بستر رفت وخوابید .
روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولدش است و دخترش زرورق ها رابرای هدیه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگی دخترش رابوسید و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب دید كه جعبه خالی است مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت كه جعبه خالی هدیه نیست وباید چیزی درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدرخیره شد وبه او گفت كه نزدیك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تاهر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه یكی از این بوسه ها را مصرف كند میگویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش می گرفت درب آن جعبه راباز می كرد وبه طرز عجیبی آرام می شد. هدیه كار خود را كرده بود...
شنبه 11/3/1387 - 16:55
بیوگرافی و تصاویر بازیگران
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه...
شنبه 11/3/1387 - 16:54
دانستنی های علمی
تخته سنگدر زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند
خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد.
حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .
نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا
و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن یادداشت نوشته بود :
"
هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."
شنبه 11/3/1387 - 16:53
بیوگرافی و تصاویر بازیگران
جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد.او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناختدختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یککتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحوریافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که درحاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنیژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس مینل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند."جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاریبا او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دومعازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامهنگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی
حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواستعکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان"قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیتباشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقاتخود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تومرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعتبعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما 7چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانیداشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هاییزیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباسسبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر
داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد.اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به
آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیکتر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود.
زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکیچاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبزپوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفیشوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیقبه زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر بهنظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خودتردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفیمن به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اماچیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که میتوانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای
معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخیناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما همباید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرابه شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت"فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگرشما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرفخیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانیمشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.
به من بگو که را دوست می داری ومن به تو خواهم گفت که چه کسی هستی؟
 
شنبه 11/3/1387 - 16:53
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته