• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 7
زمان آخرین مطلب : 5905روز قبل
ادبی هنری
دوست من! در هر طلوع و غروب زندگی را احساس کن،محبت کن،مهربان باش،خوب باش شاید فردایی نباشد .
و به یاد داشته باشیم که زندگی تکرار زخم کهنه دیروز نیست بالهایت را رو به فردا باز کن.
آری زندگی با تمام دردها و شادیهایش رفتنیست. ولی ما هستیم، با امیدمان به فردایی بهتر گرچه
فردایی نیاید.
به قول سهراب زندگی سیبیست گازباید زد با پوست و گاهی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است!
این هم بگذرد ...
و حرف آخر تقدیم به تویی که این دل نوشته را خواندی:
من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم، وبه اندازه هر برق نگاهت نگران، تو به اندازه تنهایی من شاد بمان.
شنبه 18/2/1389 - 13:9
بیوگرافی و تصاویر بازیگران

سه شنبه 3/6/1388 - 13:58
ادبی هنری
(من جلوه هستی را درمیان چشمانت دیدم و تو را در خلوت شبهایم فریاد کردم صبورانه سوختم و ساختم با منی با من بمان تا سرود عشقم را با عشق تو بسازم)
پنج شنبه 29/5/1388 - 11:12
ادبی هنری

 

وای بـر من! كه بال شكسته ی پرنده ای را مدارا كردن و پرواز او را در آسمان نظاره گر بودن شادم نمی كند.

 وای بر من! كه صدای كودكان گرسنه ی آفریقای و آواره ی فلسطینی و كـودكان آواره ی عراقی و گرسنه ی خانه های كاهگلی را نمی شنوم.

            وای بر من! كه از شنیدن صدای استخوان های پیرزنی كه از سرما می لرزد محرومم.

            وای بر من! كه خورشید درخشان را كسوف وار و ماه تابان را خسوف وار می پندارم.

            وای بر من! پایه های ایمانم سست و ضعیف است و نمی توانم با خدای خود سفره ی دل باز كنم.

            وای بر من! كه انسان های بی گناه را آواره ی زمین و زمان كرده ام.

            وای بر من! كه "من" را الگوی خود قرار داده ام.

            وای بر من ... وای بر من ... وای بر من

چهارشنبه 28/5/1388 - 10:42
ادبی هنری
آفتاب دل روزگار را از مهرت می لرزاند، و طبیعت از شادی و شادکامی پایکوبان و دست افشانت.در این حال تو مرا فراموش مکن.شاید طبیعت جالب و حیرت انگیز باشد، و شاید ستارگان و ماه و خورشید با عظمت باشند، و شاید بهترین کلمات به نظر قشنگ و زیبا جلوه کنند، ولی این را یقین می دانم که تو همه اینهایی، و بر این باور خود بسیار خوشحالم.زکیه فتحانی

 

سه شنبه 27/5/1388 - 11:48
ادبی هنری
 (به نام او)(به یاد تو)شکستنی ها .تو آرام وبی پروا پا در سرزمین قلبم گذاشتی و در شرقی ترین مکان دلم مأمن گزیدی و مرا که در بستر نیلوفری ام منتظر عبور یک شهاب آسمانی بودم در هاله ای از ابهام در احساسی عجیب فرو بردی.آن هنگام بود که صدای پای تو دل آب را لرزاند و بهانه ای شد تا ابرها بگریند،رودها دریا شوند و آب شکست و کبوتری گفت:مگر آب هم میشکند؟وقتی که آمدی ومرا به تیر تمنا دوختی خورشید سرش را بر شانه آبشار نهاد.بار دیگر ابر گریه کرد و صدای ترک خوردن یک سبد نور،دل آسمان را لرزاند و کبوتر دوباره گفت:مگر خورشید هم میشکند؟تو از مزرعه چلچراغ بودی ومن یک پیچک شب زده در تاکستان تنهایی. من خود را در آیینه چشمانت دیدم . آرامشی طوفانی هدیه نگاه تو بود. جذبه این نگاه تیشه فرهادی بر بیستون دلم شد . کوه در برابرتو کمر خم کرد و کبوتر دوباره گفت: مگر کوه هم میشکند؟قبل از شنیدن ترانه شقایق و نجوای آبشار فکر میکردم تنها شاخه درخت است که میشکند و طوفان شیشه ها را.چقدر خندیدم وقتی که شنیدم سهراب گفت: به سراغ من اگر می آیید             نرم و آهسته بیایید        مبادا که ترک بردارد        چینی نازک تنهایی منواینک: این منم که می بینم شکستن خورشید و ترک خوردن کوه و آب را.آری ، عشق احساس غریبی است که تاوان دارد.
سه شنبه 3/10/1387 - 11:18
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته