صنعت گردشگری_ نامیدن بادگیرهای یزد به عنوان میراث عربی به جوایز بینالمللی هم كشیده شده و تندیس جایزه بینالمللی دبی برای بهترینهای برنامه اسكان بشر سازمان ملل متحد بادگیری «عربی» است. چندی پیش یكی از كاربران خبرگزاری میراث فرهنگی، نامهای اینترنتی به این رسانه ارسال كرد و در آن از ترفند جدید عربها برای تحریف تاریخ خبر داد.
«محمد انصاری» ایرانی الاصل مقیم دبی در نامهاش آورده است: «عربهای دبی مدتی است كه شروع به انتشار تفكری كردهاند كه بادگیر یا برجیل (Barjeel) بخشی از میراث و تاریخ عربی است. زمانی كه اولین گروه بستكیها(اهالی یكی از روستاهای استان هرمزگان) به دبی مهاجرت كرد، آنها محله خود را در دبی ساختند و آن را بستكیه (Bastakiya) نامیدند. معماری كه در محله بستكیه استفاده شده كاملا ایرانی است. این معماری برگرفته از میراث ایرانی شهر باستانی یزد است. بادگیر امروزه به وفور توسط بستكیها مورد استفاده قرار گرفته و این منطقه دبی تبدیل به یك «موزه باز» برای گردشگران شده است.» اما این تلاش عربها به همینجا ختم نشده است. شهرداری دبی با همكاری برنامه اسكان بشر سازمان ملل متحد از سال 1996 هر سال جایزهای را با نام «جایزه بینالمللی دبی برای بهترین برنامههایی كه سطح زندگی مردم را افزایش میدهند» میدهد. این جایزه به گروههایی داده میشود كه بیشترین تلاش را برای ارتقای سطح كیفی زندگی مردم انجام دادهاند. تندیس این جایزه، بادگیر ایرانی است كه به عنوان نمادی از دبی داده میشود. هنوز یك سال از ادعای «نشنال جیوگرافیك» در مورد «خلیج عربی» نگذشته است كه عربها جریان جدیدی را برای هویت بخشیدن به خود و گرفتن هویت ایرانی آغاز كردهاند. زمانی كه شهر توریستی «مدینه الجمیرا» در دبی با بادگیرهای ایرانی ساخته شد، ایران باید میدانست كه این نقشهای درازمدت برای ربودن گوشهای از فرهنگ و معماری ایرانی است. باید پیش از اینكه این نماد از ایران گرفته شود جلوی آن را گرفت. در این میان سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ایران نقش مهمی را بازی میكند. مسئولان این سازمان به عنوان متولیان بخش گردشگری و میراث فرهنگی باید به دنبال یافتن راههایی برای جلوگیری از بروز چنین مشكلی باشند.
افسانه تولد و بزرگ شدن کوروش بزرگ Cyrus the Great, King of Persia
هرودوت، تاریخ نگار قرن چهارم قبل از میلاد،
بهترین کس است که افسانه تولد کوروش را از بـقـیـه افسانه های دیگر توصیف کرده است. از نظر او آستیاگ، پدربزرگ مادری او بود؛ که شبی در خواب می بـیـند که دخترش ماندانا، بهمقـدار خیلی زیادی آب تولید می کند که تمام شهر و امپراطوری آن را فرا می گیرد. موقعـی که مرد مقدس ( مغ - روحانی زرتشتی ) از خواب او مطلع می شود، به او از پـیامد آن اخطار می کند.
بـنابراین، آستیاگ، پدر ماندانا، دخترش را به یک پارسی به نام کمبودجیه که یک اصیل زاده پارسی بود داد و گفت که او از یک ماد خیلی کمتر است و نمی تواند خطری داشته باشد. کمتر از یک سال از ازدواج ماندانا با کمبودجیـه نگذشته بود که آستیاگ، دوباره خوابی می بـیـند، که یک درخت مو از شکم دخترش ماندانا می روید که تمام آسیا را فرا گرفته است. مجوسان سریعـاً یک فال بد را پـیش بـیـنی میکنـند و به او می گویـند که از ماندانا پسری زاده خواهد شد که تخت تو را بزور خواهد گرفت. پادشاه دنـبال دخترش فرستاده و او را تا موقعـی که پسرش را بدنـیا نیاورده است تحت نظر شدید امنـیتی می گیرد. بعـد از بدنیا آمدن بچه، چند نفر از اطرافیان شاه به یک نجیـب زاده ماد به نام " هارپاگوس " گفـتـند که شاه گفته باید این بچه تازه بدنیا آمده را برده و از بـیـن ببری و نگران چـیزی نباش. اما هارپاگوس تصمیم گرفت که خودش بچه را از بـین نبرد.
بجای آن، او یک چوپان سلطـنـتی را صدا کرده و به او گفت که فرمان پادشاه است و باید این بچه را از بـیـن ببرد و نگذارد که زنده بماند و اگر این کار را نکند به کیفر و مجازات خواهد رسید. اما همسر چوپان که باردار بود در نبود او یک پسر زائید که مرده بود و وقـتی که چوپان به خانه آمد و زنش بچه را دید او را راضی کرد که بچه را خودشان نگه داشته و بزرگ کنند. بجای آن جنازه مرده بچه خودشان را به هارپاگوس نشان دهند و بگویـند که او همان بچه است.
کوروش بزودی یک پسر جوان برجسته و کارآمد شد و همیشه دوستانش را از قدرت رهبری که داشت تحت الشعـاع قرار می داد. یک روز موقع بازی با دیگر بچه ها، او را به عـنوان پادشاه انـتخاب کردند. او بـیدرنگ و سریع این نـقش را قـبول کرد، و پسر یک از بزرگان ماد را که نمیخواست از او دستور بگیرد مجازات کرد. پدر بچه مجازات شده به آستـیاگ شکایت کرد و همه چـیـز را برعکس و وارانه جلوه داد که بتواند کوروش را تـنـبـیه بکند. موقعـی که آستـیاگ از او پرسید که چرا این گونه وحشـیانه رفتار کرده است، کوروش به دفاع از خود پرداخته و گفت که او نـقـش یک پادشاه را بازی می کرد و باید کسی را که دستور او را عـمل نکرده است، تـنـبـیه کند. آستیاگ سریعـا متوجه شد که این سخنان یک بچه چوپان نـیـست و متوجه شد که او نوه خود و فرزند ماندانا دخترش است. بعـدا آن داستان بوسیله چوپان، اگر چه به بـیـمیلی و اکراه اما تاًیـیـد شد. به همین خاطر آسـتـیاگ، هارپاگوس را بخاطر آنکه فرمانـش را انجام نداده بود تـنـبـیه کرد و بدن پسرش را غـذای سلطـنـتی درست کرد. بنا بر نظر مجوسیان پادشاه به کوروش اجازه داد که به پارس پـیـش والدین واقـعی خود برگردد.
هارپاگوس با خود عـهد کرد که انـتـقام مرگ پسرش را با تـشویـق کردن کوروش، با به تصرف درآوردن تخت پدر بزرگش بگیرد. هرودوت تشریح می کند که هارپاگوس نـقـشه خود را بر روی یک کاغـذ کشیـد و در شکم یک خرگوش صحرایی تازه شکار شده گذاشت. سپس شکم خرگوش صحرایی را دوخته و آن را به یکی از ندیمان خاص خود داد، و او را بصورت یک شکارچی راهی پارس شد و آن خرگوش را به کوروش داده و گفت که باید شکمش را باز کند. او بعـد از خواندن نامه هارپاگوس، بفکر گرفتن قدرت از آستیاگ شد. موقـعی که نـقـشه او به مراحل حساس خود رسید، قبایل پارسی را تـشویـق کرد که طـرفدار او باشـند تا بـتوانند که یوغ بندگی آستیاگ و ماد را از گردن خود به در افکنند. کوروش موفـق شد که پدربزرگ خود، آستیاگ را سرنگون کند و فرمانروای ماد و پارس شود.
چگونگی تولد کوروش که بوسیله هردودت به زیـبایی و جذابـیت کامل گفـته شده و به واقعـیت برطبق شواهد بسیار نزدیک است، هنوز منـبع قابل اطمیـنانی برای خیلی ها است.
وصیت نامه كوروش كبیر اینك من از دنیا میروم بیست وپنج كشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این كشور ها پول ایران رواج دارد. در آن كشور ها دارای احترام هستند . وایرانیان نیز و مردم آن كشور ها در ایران دارای احترام هستند. جانشین من (خشایار شاه) باید مثل من در حفظ این كشور ها بكوشد . وراه نگهداری این كشور ها آن است كه در امور داخلی آنها مداخله نكند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد. اكنون كه من از این دنیا می روم دوازده كرور زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یكی از اركان قدرت تو میباشد. زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلكه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینكه از آن بكاهی . من نمی گویم كه در مواقع ضروری از آن برداشت نكن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا (جانم به قربانش) برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم كن. ده سال است كه من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را كه از سنگ شود وبه شكل استوانه هست، در مصر آموختم و چون حشرات در آن بوجود نمی آیند و انبار ها پیوسته تخلیه می شود . غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینكه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینكه همواره آذوقه دو و یا سه سال كشور در آن انبار ها از غله موجود باشد . و غله جدید را بعد از اینكه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملكت دغدغه نخواهی داشت. ولو دو یا سه سال پیاپی خشكسالی شود. هرگز دوستان وندیمان خود را به كار های مملكتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو كافی است چون اگر دوستان وندیمان خود را به كار های مملكتی بگماری و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی. من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ كانالی بوجود بیاورم كه از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تمام كردن این كانال هنوز به اتمام نرسیده تو باید آن كانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور كشتی ها از آن كانال نباید آنقدر سنگین باشد كه ناخدایان كشتی ها ترجیح بدهند كه از آن عبور نكنند. اكنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینكه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار كند ، ولی فرصت نكردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این كار را به انجام برسانی . با یك ارتش قدرتمند به یونان حمله كن و به یونانیان بفهمان كه پادشاه ایران قادر است مرتكبین فجایع را تنبیه كند. توصیه دیگر من به تو این است كه هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگزعمال دیوان را بر مردم مسلط نكن و برای اینكه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون وضع كردم . افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نكن . اگر با آنها بد رفتاری كنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند در میدان جنگ تلافی خواهند كرد. ولو به قیمت كشته شدن خودشان باشد . تا اینكه وسیله شكست خوردن تو را فراهم كنند. امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینكه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو میتوانی با اطمینان بیشتری سلطنت كنی . همواره حامی كیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نكن كه از كیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش كه هركس باید آزاد باشد و از هر كیش كه میل دارد پیروی نماید بعد از اینكه من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی و آنگاه كفنی را كه من خود فراهم كرده ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هرزمانی كه میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، كه من پدر تو پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست وپنج كشور سلطنت میكردم ، و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است كه بمیرد. خواه پادشاه بیست وپنج كشور باشد خواه یك خاركن و كس در این جهان باقی نخواهد ماند