خانواده
مهربانا ، سایبانی از جنس اشك و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و
با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم كه بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی
و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی....
سه شنبه 17/2/1387 - 12:16
خانواده
سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و
گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم
*من مانده ام و فرصت آهی که ندارم *
(اگه از بوی گلی خوشت نیومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....)
سه شنبه 17/2/1387 - 11:50
ادبی هنری
سحرگاهان همراه با طلوع خورشید
با عشق تو متولد می شوم
تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم
اگر باشی از وجودت جان می گیرم
و با نفست زندگی می کنم
و با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم
به اندازه تمام ستاره های اسمان دوستت دارم
همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند
ودر اخر ای افتاب زیبای شرق
از این انتظار سرد خسته شدم
دریابم...
يکشنبه 15/2/1387 - 19:34
شعر و قطعات ادبی
دویدیم و دویدیم هیچ جا رامون ندادن
گفتن كه توی جاده دونده ها زیادن
دویدیم و دویدیم فایده نداشت دویدن
به همه چی رسیدیم به جز خود ِ رسیدن
دویدیم و دویدیم اسفندی دود نكردن
گفتن فقط زیر لب كاش دیگه بر نگردن
چه روزای قشنگی عشقو نفس كشیدیم
روی گلهای قالی با خنده دست كشیدیم
تو سایه روشن عشق شب و ستاره كاشتیم
به جز تقدس نور چیزی رو دوست نداشتیم
پاییز عاشقیمون غرق ترانه ها بود
هوای پاک و شرجیش دور از بهانه ها بود
تو گرگ و میش تردید ، گلایه رو ندیدیم
به خاطر رسیدن دویدیمو دویدیم
دویدیم و دویدیم سیب ها رسیده بودند
سه فصل آزگار بود همه دویده بودند
دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار
اون ور دیوار هم باز خوردیم به خط تكرار
دویدیم و دویدیم" قصه زندگی بود"
كه واسه اون دویدن فقط دیوونگی بود
پس كوچه های غربت محو چشای گل شد
دست و من و نگاهت واسه سپیده پل شد
هر روز غروب كه می شد وقت قرارمون بود
روزی كه گل میدادی فصل بهارمون بود
ثانیه ها گذشتن ، ترانه ها چكیدن
اهالی روزگار دیگه مارو ندیدن
یه پرده حریرو رو بختمون كشیدیم
طبق یه سنت زرد دویدیم و دویدیم
شنبه 14/2/1387 - 18:14
شعر و قطعات ادبی
یه سلام موند و یه نامه بعد از آخرین نگاهت
بعد از آخرین سكوت و بعد از آخرین گناهت
نمیشد ندم جوابی به یه عمر نا مهربونی
خب منم دوست ندارم بهتره اینو بدونی
اعتمادم رو شكستی با غرور و بی وفایی
باورم نمیشه اما تو هم مثله آدمایی
نه فرشته ای نه خورشید، نه نگاه نور مهتاب
تو نه عاشقی نه بی عشق، توی شبها شدی بیتاب
تو مثه هیچكی نبودی، شدی اما مثله مردم
با دل شكستة من، سرد شدی و بی تفاهم
میذارم به پای تقدیر غربتت رو با نگاهم
تو ببخش به رسم خوبی هر چی بوده اشتباهم
واسه یارگار آخر جا میذارم روی دیوار
بهترین معجزه بودی، رفتی پس خدانگهدار
از یه عابر غریبه با یه قلب بی ستاره
به نگاه خسته ای كه میدونم دوسم نداره
شنبه 14/2/1387 - 18:7
شعر و قطعات ادبی
به پایت سـرنهادم تا سـروسـامان من باشـی
به راهت جان فدا کردم مگرجانان من باشی
به سـوزمن نمیسـازی که با من همنواگردی
زدردم نیســتی آگـــاه تا درمان من باشــــی
بـــه دریـای محبت پانهــادم بــرسـرهســتی
بـدین سـوداکه دریای من وطوفان من باشـی
مرا شـد طاق ابروی تو محراب دعا، زآنرو
که همچون اشک، بالای صفوژگان من باشی
ترا آلـوده دامـن دیگــران خواهندومن خواهم
چوشبنم پاک وچون گل تازه دردامان من باشی
شـد ازشیرین وتلـخ زندگی عشقت مراحــاصل
نشــد از شـوربختـی گـوهــرغلطان مـن باشـی
دراین وادی که با من سایه ی من سر،گران دارد
چه ســازم تا دلیــل روح سـرگـردان من باشـی؟
دوشنبه 2/2/1387 - 12:55
خانواده
می خواهم اشک را معنا کنم!!!
اشک یعنی گریه قلبی سرخ
اشک یعنی زلالی یک عشق
اشک یعنی سر چشمه پاکی
اشک یعنی یک قطره خوبی
اشک یعنی گریز از تنهایی
شاید هم یک دریا غم!!!!!!!
((اگر میدانستی چقدرتنهام همیشه برام اشك میریختی
و
اگه میدونستی همیشه اشك میریزم هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی))
چهارشنبه 21/1/1387 - 16:25
دانستنی های علمی
به عاشقان بگویید که خودساخته شوند نه خودباخته و عاشق کمال معشوق شوند نه عاشق جمالش که جمال به مویی بند است و کمال به خداوندی...
"خدا تنها معشوقیست که عاشقانش به هم حسادت نمیکنند...."
( کاش معشوقه زعاشق طلب جان میکرد
تا که هر بی سروپایی نشود یار کسی)
چهارشنبه 21/1/1387 - 15:5
خانواده
اخرچیست ان زندگانی اخرچیست...؟
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند
وقتی خواستم به راه عشق روم گناه پنداشتند
وقتی به ستایش روی اوردم گفتند خرافات است
وقتی به راستی سخن گفتنم باز دروغ پنداشتند
وقتی گریه کردم گفتند کودکانه است
وقتی خندیدم گفتند دیوانه است
حالا که چیزی نمیگویم و کاری انجام نمیدهم
میگویند که عاشق است
اما
عاشقی دل شکسته!!
سه شنبه 20/1/1387 - 14:3