طنز و سرگرمی
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...
زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید...
زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."
شوهرش به سختی گفت:
_ یادته که پدرت چی کار کرد؟
_آره یادمه (در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش نشست...)
_یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟;!
_آره اونم یادمه...
مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.....
يکشنبه 2/1/1388 - 13:47
طنز و سرگرمی
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد و به اتومبیل او خورد.
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند.
پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم.
برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم .
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت...
برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند سوار ماشینش شد و رفت.
در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند
خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند
اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند.
این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه !!!
يکشنبه 2/1/1388 - 13:45
طنز و سرگرمی
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند ...
تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بیست هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
کیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد.
پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !
يکشنبه 2/1/1388 - 13:44
ایرانگردی
با سلام و تبریک به مناسبت میلاد پیامبر رحمت و امام صادق علیهما سلام و همچنین تبریک نوروز باستانی نکات جالبی راجع به نوروز را تقدیم می کنم.
ایرانیان از دوره باستان تا کنون ، روز اول فروردین هر سال را نوروز می نامند و در آن روز سرآغاز بهار طبیعت و دمیده شدن روح حیات در کالبد طبیعت را جشن می گیرتد. واژه نوروز از دو کلمه مجزا که بر روی هم معنای «روز نوین» را می دهند، تشکیل شده و اصل پهلوی آن، «نوک روج» یا «نوک روز» بوده، به معنای روزی که آفتاب به برج حمل انتقال می یابد. ابوریحان بیرونی در تعریف نوروز می گوید «نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نام کردند، زیرا که پیشانی سال نو است و آنچه از پس اوست، از این پنج روز، همه جشنهاست.»
مورخان و محققان معتقدند که آریایی ها پس از مهاجرت به فلات ایران، سال را به دو قسمت تقسیم کردند که هر یک با انقلابی شروع می شد و دو جشن نوروز و مهرگان را سرآغاز این دو انقلاب نامیدند.
این عید بزرگ که یکی از مهم ترین میراثهای معنوی بر جا مانده ایرانیان در سراسر تاریخ است، طی سالیان اخیر توسط بسیاری از فرهنگ شناسان و تاریخ نویسان جهانی نیز مورد تحسین واقع شده است. عظمت این عید را از تخت جمشید گرفته تا آثار ادبی و هنری گوناگون در همه جا می توان یافت بطوری که پس از ظهور دین جهانی اسلام و گسترش آن در ایران نیز با توجه به همخوانی آیین نوروز با بسیاری از اعتقادات اسلامی ، این سنت ملی ایرانیان با فرهنگ اسلامی در هم آمیخت و همچنان پایدار ماند.
مهمترین عمل یا مراسمی که در روز عید نوروز توسط ایرانیان مسلمان انجام می شود، دعای تحویل سال نو است. این دعا آمیخته ای از فرهنگ باستانی و آیین اسلامی است.
سفره هفت سین از دیگر میراث باستانی نوروز است که به قول محققان فلسفه ای باستانی-اسلامی دارد. آنان می گویند که عدد هفت مقدس است و ایرانیان باستان این عدد را با هفت امشاسپند (هفت جاودانه مقدس) ارتباط می دادند. علامه مجلسی نیز می گوید «آسمان هفت طبقه و زمین هفت طبقه است و هفت مَلَک یا فرشته موکل بر آنند و اگر کسی موقع تحویل سال، هفت آیه از قرآن مجید را که با حرف سین شروع می شود بخواند، از آفات زمینی و آسمانی محفوظ می ماند.»
لازم به یادآوری است که در ایران باستان، این سفره را «هفت چین» می گفته اند و پس از امدن اعراب به ایران و حاکم شدن فرهنگ و زبان عربی با توجه به عدم وجود حرف «چ» در زبان عربی، به سین تبدیل شد. هفت عنصر سفره نیز عبارت بودند از : ماهی، شمع، آب، کتبا مقدس، سکه، گل بیدمشک و سبزه به عنوان عناصر اصلی و نمادهای مذهبی و عناصر فرعی دیگری نیز مانند: سنجد، سماق، سنبل، سمنو، سیب، سرکه، آینه، شیرینی، تخم مرغ رنگ کرده و اسپند در سفره هفت سین می گزاردند.
از دیگر آیین نوروز اینکه از دوره باستان مردم ایران در صبح نوروز به روی همدیگر آب می پاشیدند و امروز به شکل پاشیدن گلاب در آمده است. اما از مراسم کاملاً اسلامی نوروز هم که توسط رهبران راستین اسلام به ما ایرانیان مسلمان سفارش و تأکید شده، به جز دعای هنگام تحویل سال نو، نماز عید نوروز است که مشتمل بر قرائت سوره حمد و سوره های قدر، کافرون، توحید، فلق وناس می باشد.
امید است که با آمدن نوروز که روز دمیدن دوباره روح حیات در کالبد طبیعت، پس از گذشت یک سال است ، هوشیارتر شویم و ارزش واقعی عمر را دریابیم.
منابع : مجموعه مقالات نخستین همایش نوروز، پژوهشکده مردم شناسی، تهران، 1379
نوروز، تاریخچه و مرجع شناسی، پرویز ذکایی، مرکز مردم شناسی ایران، تهران 1353
يکشنبه 25/12/1387 - 16:5
محبت و عاطفه
هوا گرم بود و درخت با خود
می گفت: «كاش كسی از این حوالی بگذرد، تا من خنكای سایه ام را نثارش كنم و
خستگی را از تنش بیرون كنم. كاش پرنده ای، چهارپایی، انسانی …»
ناگهان
در دوردست چشمش به موجودی افتاد كه آرام آرام به او نزدیك می شد. باورش
نمی شد. خیلی وقت بود كسی از آن حوالی عبور نكرده بود. از خوشحالی نزدیك
بود بال دربیاورد. با هیجان فریاد زد: «یك انسان!» و آهسته ادامه داد:
«حتماً در این آفتاب خیلی خسته شده است. باید با سایه ای خنك از او
پذیرایی كنم»…
مرد به درخت رسید. با خود گفت: «چه درخت تنومندی! … این هم از هیزم زمستان!!!»
جمعه 18/11/1387 - 15:53
دعا و زیارت
سری به نیزه نشسته در برابر زینب خدا كند كه نباشد سر برادر زینب
نه قوتی نه توانی میان آن همه دشمن نه مرحمی كه نشیند به قلب مضطر زینب
به حیرتم ز چه عالم ز هم نمی پاشد به روی نیزه نشسته تمام باور زینب
نمانده تن كه نلرزد نمانده دل كه نسوزد مگر ز قتلگه آید صدای مادر زینب
نه مركبی نه ركابی امان ز ناقه عریان چرا دوباره نیامد امیر لشكر زینب
این روزها روزهای تلخ زینب (سلام الله علیها) است .
آجرك الله بقیة الله
جمعه 20/10/1387 - 3:59
دعا و زیارت
شخصی از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلای معلّی به این شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در این مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زیارت حضرت امام حسین علیه السلام را اراده میکرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام می کرد و او را زیارت مینمود؛ تا این که سرگذشت او را به «سید مرتضی»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقیب الاشراف» بود رساندند.
سید مرتضی به منزل او رفت و در این خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زیارت در مذهب اهلبیت علیه السلام این است که داخل حرم شوی و عقبه و ضریح را ببوسی. این روشی را که تو داری، برای کسانی است که در شهرهای دور میباشند و دستشان به حرم مطهر نمیرسد.»
آن مرد چون این سخن را شنید گفت: «ای نقیب الاشرف» از مال دنیا هر چه بخواهی از من بگیر و مرا از رفتن معذور دار.
هنگامی که سید مرتضی سخن او را شنید بسیار ناراحت شد و گفت: «من که برای مال دنیا این سخن را نگفتم؛ بلکه این روش را بدعت و زشت میدانم و نهی از منکر واجب است.»
وقتی آن مرد این سخن را شنید، آه سردی از جگر پر دردش کشید. سپس از جا برخاست و غسل زیارت کرد و بهترین لباسش را پوشید و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گریان متوجه حرم حسینی گردید تا این که به در صحن مطهر رسید .
نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شریف را بوسید. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکی که آن را در هوای سرد در آب انداخته باشند، بر خود میلرزید و با رنگ و روی زرد، همانند کسی که یک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت میکرد تا این که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمین را بوسید و برخاست و مانند کسی که در حال احتضار باشد داخل ایوان مقدس گردید و با سختی تمام خود را به در رواق رسانید.
چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسی اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزی کشید. سپس به آوازی دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعِ سیدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سیدُالشهداء؟ ؛ آیا اینجا جای افتادن امام حسین علیه السلام است؟ آیا اینجا جای کشته شدن حضرت سیدالشهداء است؟»
پس فریاد کشید و نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به شهیدان راه حق پیوست.
پنج شنبه 19/10/1387 - 0:28
کنکور
پدر در حال رد شدن از
کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز
جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو
خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه
و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با نامزد جدیدم فرار
کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات
واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو
اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ
موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات
نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت
بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک
رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی
حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای
خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن،
برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که
علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو
داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های
زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی : پدر، هیچ کدوم
از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم
بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که
روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن. دوشنبه 16/10/1387 - 1:52
طنز و سرگرمی
یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار
مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
کلاغه
میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه
سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار
مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ...
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن
یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که
بندازنش بیرون خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه
مجبوری پررو بازی دربیاری!!!!!!!!
دوشنبه 16/10/1387 - 1:47
طنز و سرگرمی
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی . دكتر در حالی كه قیافه
نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه باید حامل خبر بدی براتون باشم
, تنها امیدی كه در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه ."
"این عمل ، كاملا در
مرحله أزمایش ، ریسكی و خطرناكه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود
نداره, بیمه كل هزینه عمل را پرداخت میكنه ولی هز ینه مغز رو خودتون باید
پرداخت كنین ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته های دكتر گوش می كردن , بعد از مدتی بالاخره یكیشون پرسید :" خب , قیمت یه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یك مرد و 200$ برای مغز یك زن ."
موقعیت نا جوری بود ,
أقایون داخل اتاق سعی می كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهای داخل اتاق
تلاقی نكنه , بعضی ها هم با خودشون پوز خند می زدن !
بالاخره یكی طاقت نیاورد و سوالی كه پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید كه : "چرا مغز آقایون گرونتره ؟ "
دكتر با معصومیت
بچگانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد كه : " این قیمت استاندارد عمله
! باید یادآوری كنم كه مغز خانمها چون استفاده میشه، خب دست دومه و طبیعتا
ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "
دوشنبه 16/10/1387 - 1:45