کسانی که از اینترنت ایرانسل استفاده میکنند همیشه گله دارند که چرا سرعت دانلود پایین است. من با استفاده از این روش با سرعت 30kb بر ثانیه دانلود کردم. اغلب کاربران امروزه یا گوشی نوکیا دارند یا سونی اریکسون ایرانسل دو شماره برای استفاده از اینترنت دارد شماره اول این است #4***99* که سرعت اینترنت از طریق این شماره خیلی پایین است (اگر شما از کنکشن پی سی سویتی استفاده می کنین میتونین اون رو توی نتورک کنکشن پیدا کنید و روش راست کلیک کنین و بعد روی properties کلیک کنید حالا در قسمت phone number می تونید شماره کنکتتون رو ببینید) و شماره دوم #99* است که سرعت بسیار بالایی داره در حد ای دی اس ال 128kb همون طور که داخل گیومه توضیح دادم اگر شمارتون اون شماره اولی فقط کافیه به شماره دومی تغییرش بدید تا بتونید با سرعت بالا از اینترنت لذت ببرید.
منتظر نظراتتون هستم.
پشت دریاها
قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاك غریب كه در آن هیچكسی نیست كه در بیشه عشق قهرمانان را بیدار كند. قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راند. نه به آبیها دل خواهم بست نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در میآرند و در آن تابش تنهایی ماهیگیران میفشانند فسون از سر گیسوهاشان. همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: "دور باید شد، دور." مرد آن شهر اساطیر نداشت. زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود. هیچ آیینه تالاری، سرخوشیها را تكرار نكرد. چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود. دور باید شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجرههاست." همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند. پشت دریاها شهری است كه در آن پنجرهها رو به تجلی باز است. بامها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری مینگرند. دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است. مردم شهر به یك چینه چنان مینگرند كه به یك شعله، به یك خواب لطیف. خاك، موسیقی احساس تو را میشنود و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد. پشت دریاها شهری است كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند. پشت دریاها شهری است! قایقی باید ساخت.
یادش گرامی خاطرش دوست داشتنی اشعارش روشنی آب دگر ازین بهتر نمیدانم چیست؟
به یادش فاتحه ای بفرستید.
عشق پر کشیدن
عصر روز بیستم بهمن ١٣٦٤، نخلستانهای حاشیهی اروند غروب نزدیك میشود و تو گویی تقدیر زمین از همین حاشیهی اروندرود است كه تعیین میگردد. و مگر بهراستی جز این است؟ تاریخ مشیت باری تعالی است که از طریق انسانها به انجام می رسد و تاریخ فردای کره ی زمین به وسیله این جوانان تحقق می یابد همین بچه هایی که اکنون در حاشیه ی اروند رود گرد آمده اند و با اشتیاق منتظر شب هستند تا به قلب دشمن بتازند. بچهها آماده و مسلح، با كولهپشتی و پتو و جلیقههای نجات، در میان نخلستانهای حاشیهی اروند، آخرین ساعات روز را به سوی پایان خوش انتظار طی میكنند. اینها بچههای قرن پانزدهم هجری قمری هستند؛ هم آنان كه كرهی زمین قرنهاست انتظار آنان را میكشد تا بر خاك بلادیدهی این سیاره قدم گذارند و عصر ظلمت و بیخبری را به پایان برسانند... و اینك آنان آمدهاند، با سادگی و تواضع، بیتكلف و صمیمی، در پیوند با آب و درخت و آسمان و خاك و باران... و پرندگان. و تو هم كه از غرورآباد پرتكلف نفس اماره راه گم كردهای و بهیكباره خود را در میان این بندگان مطیع خدا یافتهای، حس میكنی كه به بركت آنان، با همه چیز، آب و درخت و آسمان و خاك و باران و پرندگان و دیگر انسانها پیوند خوردهای و بین تو و رب العالمین هیچ چیز نمانده است و دائم الصلوة شدهای. غروب نزدیك میشود و انتظاری خوش، دل بیتاب تو را در خود میفشارد. این نخلستانها مركز جهان است و اگر باور نداری، خود به خیل این یاوران صاحب الزمان بپیوند تا دریابی كه چه میگویم. مگر نه این است كه زمان در كف صاحب الزمان است و اینان نیز یاوران او؟ مگر نه اینچنین است كه خداوند انسان را برای خلیفة اللهی آفریده است؟ و مگر نه اینچنین است كه انسان را عبودیت حق به خلیفة اللهی میرساند؟ این نخلستانها مركز جهان است، چرا كه بهترین بندگان خدا، یعنی بندهترین بندگان خدا در اینجا گرد آمدهاند تا بر صف كفر بتازند و بند از اسرای شب بر گیرند و آیینة فطرتها را از تیرگی گناه بزدایند و كاری كنند تا جهان بار دیگر اهلیت ولایت نور را پیدا كند. بعضیها وضو میگیرند و بعضی دیگر پیشانیبندهایی را كه رویشان نوشته شده است «زائران كربلا» بر پیشانی میبندند. در اینجا و در این لحظات، دلها آنچنان صفایی مییابد كه وصف آن ممكن نیست. گفتم كه هیچ چیز در میانهی تو و رب العالمین باقی نمیماند _ خود تو، آن كه به او میگویی من. و در اینجا دیگر منی در میانه نیست؛ من میمیرد و همه به هم پیوند میخورند. آنگاه دستها در هم گره میخورند و دیگر رها نمیشوند. در میان نخلستانهای حاشیهی اروند، پیشاپیش عید فرا رسیده است، و هر چه به شب نزدیكتر میشویم، دلها را اشتیاقی عجیب، بیشتر و بیشتر در خود میفشارد. بعضی از بچهها گوشهی خلوتی یافتهاند و گذشتهی خویش را با وسواس یك قاضی میكاوند و سراپای زندگی خویش را محاسبه میكنند و وصیتنامه مینویسند. حقا را خدا میبخشد، اما وای از حق الناس! و تو بهناگاه دلت پایین میریزد: آیا وصیتنامهات را تنظیم كردهای؟ از یك طرف بچههای جهاد كارهای مانده را راست و ریس میكنند و از طرف دیگر، سكاندارها قایقهایشان را میشویند و با دقتی غریب همه چیز را بررسی میكنند. رزمندهای روی یك بلندی مشرف به رودخانه نشسته و ماسكش را نگاه میكند. - این چیه؟ - ماسك! - اونوقت طرز استفادهشو بلدی؟ - استفادهشو؟ بله... راستی تو طرز استفاده از ماسك را بلدی؟ آفتاب باز هم پایینتر آمده است و دلها میخواهند كه از قفس تنگ سینهها بیرون بزنند. انتظار سایهای از اشتیاق بر همه چیز كشانده است. همهی كارهای معمولی پر از راز میشود و اشیا حقیقتی دیگر مییابند. نان همان نان است و آب همان آب است، و بچهها نیز همان بچههای صمیمی و بیتكلف و متواضع و سادهای هستند كه همیشه در مسجد و نماز جمعه و محل كارَت و اینجا و آنجا میبینی. اما در اینجا و در این ساعات، همهی چیزهای معمولی هیبتی دیگر پیدا میكنند. تو گویی همهی اشیا گنجینههایی از رازهای شگفت خلقت هستند، اما تو تا به حال در نمییافتی. امان از غفلت! این نخلستانها مركز زمین است و شاید مركز جهان. آن روستایی جوانی كه گندم و برنج و خربزه میكاشته است، امشب سربازی است در خدمت ولی امر. آیا میخواهی سربازان لشكر رسولا را بشناسی؟ بیا و ببین: آن یك كشاورز بود و این یك، طلبه است و آن دیگری در یك مغازهی گمنام در یكی از خیابانهای مشهد لبنیاتفروشی دارد. و بهراستی آن چیست كه همهی ما را در این نخلستانها گرد آورده است؟ تو خود جواب را میدانی. آیا میخواهی آخرین ساعات روز را در میان خط شكنها باشی؟ امشب شب عاشوراست. تو هم بیا و در گوشهای بنشین و این جماعت عشاق را تماشا كن. بیا و بعثت دیگربارهی انسان را تماشا كن. خداوند بار دیگر انسان را برگزیده است... بیا و بعثت دیگربارهی انسان را تماشا كن. خداوند بار دیگر توبهی انسان را پذیرفته و او را برای خویش برگزیده است. اینان دریادلان صفشكنی هستند كه دل شیطان را از رعب و وحشت میلرزانند و در برابر قوهی الهی آنان، هیچ قدرتی یارای ایستایی ندارد. اما مگر نشنیدهای كه آن اسدا الغالب، آن حیدر كرار صحنههای جهاد كه چون فریاد به تكبیر بر میداشت و تیغ بر میكشید، عرش از تكبیر و تهلیل ملائك پر میشد و رعد بر سپاه دشمن میغرید و دروازهی خیبر فرو میافتاد، او نیز شب كه میشد... چه بگویم؟ از چاههای اطراف كوفه بپرس كه هنوز طنین گریهها و نالههای او را به خاطر دارند. اگر سلاح مؤمن در جهاد اصغر تیغ دو دم است و تیر و تفنگ، سلاح او در جهاد اكبر اشك و آه و ناله به درگاه خداست. و اگر راستش را بخواهی، آن قدرتی كه پشت شیطان را میشكند و آمریكا را از ذروهی دروغین قدرت به زیر میكشد این گریههاست. اینها بچههای قرن پانزدهم هجری قمری هستند، هم آنان كه كرهی زمین قرنهاست كه انتظار آنان را میكشد تا بر خاك مبتلای این سیاره قدم گذارند و عصر بیخبری و جاهلیت ثانی را به پایان برسانند. عصر بعثت دیگربارهی انسان آغاز شده است و اینان منادیان انسان تازهای هستند كه متولد خواهد شد، انسانی كه خداوند بار دیگر توبهی او را پذیرفته و او را بار دیگر برگزیده است. گریه تجلی آن اشتیاق بیانتهایی است كه روح را به دیار جاودانگی و لقای خداوند پیوند میدهد و اشك، آب رحمتی است كه همهی تیرگیها را از سینه میشوید و دل را به عین صفا، كه فطرت توحیدی عالم باشد، اتصال میبخشد. ساعتی بیش به شروع حمله نمانده است و اینجا آیینهی تجلی همهی تاریخ است. چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست. چه میجویی؟ انسان؟ اینجاست. همهی تاریخ اینجا حاضر است. بدر و حنین و عاشورا اینجاست و شاید آن یار، او هم اینجا باشد. این شاید كه گفتم از دل شكاك من است كه بر آمد؛ اهل یقین پیامی دیگر دارند. بشنو.
همه از آن سنگری كه تو گویی خیمهای بود در صحرای كربلا، خارج شدند و لحظاتی بعد فرمان حمله رسید و غواصان و بعد هم گُردانهای دیگر خطشكن راه فتح را در برابر لشكر اسلام گشودند. بهراستی چگونه میتوان آن لحظات را توصیف كرد و یا به تصویرشان كشید؟ طنین آوای بلند تكبیر بچهها همچون رعدی بود كه تسبیحگویان در دل شب نخلستانها میغرید و سینهی سیاه دشمن را از رعب و وحشت میآكند. شب در میان آن نخلستانها و بر یكایك آن رزمندگان عاشق چه گذشت؟ تنها خداست كه میداند. دوربین فیلمبرداری شبها هیچ چیز را نمیبیند و ما را نیز به همراه خویش زمینگیر میسازد. خطوط اولیهی دشمن در همان اولین ساعات شروع حمله فرو میریزد و تاریخ، منزلی دیگر را به سوی نور پشت سر میگذارد.
مدتی بود سخت درگیر کنکور بودم نتونستم مطلبی بزارم.در ضمن من برای اول شدن و جایزه مطلب نمی زارم من برای دل خودم این مطالب رو می زارم می تونید نظر هم ندید.
یک شهید را نمی بینی که چه شیرین و چه آرام می میرد؟
برای آنها که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ ، فاجعه ی هولناک و شوم زوال است ، گم شدن در نیستی است.آن که اهنگ هجرت از خویش کرده است ، با مرگ ، آغاز می شود.
چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان شگفت را شنیده اند و آن کار بسته اند که:(بمیرید پیش از آن که بمیرید)!؟
چنین می پندارم که در این سوره، مخاطب خداوند تنها پیامبر(ص) نیست. روی سخن با همه ی آنهایی است که (در جامه ی خویش) پیچیده اند: ( ای به جامه ی خویش فرو پیچیده! برخیز! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن)!
طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پیچد و صدای زنگ های این کاروانی را که
آهنگ رحیل کرده است، می شنوم. هجرت آغاز شده است و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه در من سر بر افراشته است ، نه یک حریق ، که آتش کاروان است! آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.
کویر
همیشه منتظرت هستم
بی آن که در رکود نشستن باشم
چونان که من
همیشه در راهم
همیشه در حرکت هستم
همیشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشید
همیشه هستی و می درخشی از بدر
و می رسی از کعبه
وکوفه همین تهران است
که بار اول می آیی
و ذوالفقار را باز می کنی
وظلم را می بندی
ای عدل وعده داده شده
این کوچه
این خیابان
این تاریخ
خطی از انتظار تو را دارد
وخسته است
تو ناظری
تو می دانی
ظهورکن
ظهورکن که منتظرت هستم