افسوس بر روزگاران گذشته
چه می گویم ؟ هیچ ... خود هم نمی دانم
گذر زمان بر من موثر بوده و رنگ موهایم را به سپیدی گذاشته دندانهایم که روزی با لبخند زینت بخش صورتم بود هم اینک یکی از زشت ترین هاست فکر کن !!!من که هستم ؟؟؟
گذر تاریخ مرا پیر و رنجور ،نحیف و لاغر کرده و به کلی غرور جوانی را از من گرفته دیگر چیزی از ارزوهایم نمانده ، نه ، فکر نکن به همه رسیده ام !!!نه ، من خسته شدم از انتظار رویاها ، اگرچه می دانم مقصر کسی جز من نیست هههههههههههههههههههه می خندم
وای وای وای ؟؟؟؟؟؟؟؟
حتمن می گویی این پیر به کلی دیوانه شده
سخنی می گویی به حق درست و به جا
من در این دنیا وامانده ای هستم از نسل گذشته
وامانده ای که به اشتباه جا مانده
کسی جز او نمی داند اشتباه کار از چیست ؟؟
می نالم ... اخ اخ اخ
من به پایان عمرم نزدیک می شوم
درد می کشم
چه شده ؟_
وامانده ی تاریخ به جای خود بر می گردد _
که می گوید ؟_
من _
تو کیستی ؟_
من همان وامانده ی تاریخم ، همان جا مانده ای که از ان سخن می گویی _
در چه فکری ؟_
فکرم فرسوده شده _
بگو ؟ در چه فکری؟ -
فکر من رنجور و نحیف شده _
بگو در چه فکری ؟_
_اوه ، فکر وامانده ی تاریخ!!!س
مگر فکر من ارزش دارد ؟
نمی دانم _
_بگو تو کیستی ؟
مگر نشنیدی ؟ وامانده ی تاریخم -
در بقای من اشتباهی رخ داده
تو مر ابه تمسخر گرفته ای این همان حرفهای خود منست -
اگر این همان حرفهای توست پس منهم تو هستم -
پس چه طور با من سخن می گویی ؟-
من ندای ناجی تو هستم -
ناجیه من ؟-
اوه چند بار باید تکرار کنم من ندای ناجیه وامانده ی تاریخم -
دارایی تو چیست ؟-
صداقت -
از کجا می ایی -
از درون تو-
من باور ندارم -
باورنداشته باش چون برای تو فرقی هم نمی کند دیر یازود تو باید بروی-
کجا؟-
عمر وامانده ی تاریخ به اتمام رسیده -
نه زود است من هنوز رویاهایی دارم ، -
من نیز برای همین اینجا هستم -
برای چه ؟-
یاداوری ؟-
یاداوریه چه ؟-
اینکه هنوز تورویاهایی داری در حالی که همین چند لحظه پیش می گفتی گذر زمان رویاهایت را ربوده -
خوب من قبول دارم ، زمان به من نارو زد -
نه -
چه نه ؟-
تو خود به خود نارو زدی و افکار زیبایت را بیهوده به زمان سپردی -
زمان با افکار من چه کرد ؟-
هیچ ، مقداری را به باد داد و مقداری را هم به کسانی که قدر ان را می دانستند -
باد با افکار من چه کرد ؟-
انها را پخش کرد تا شاید روزی کسی ان ها را به چنگ اورد -
ایا کسی انها را به چنگ اورد ؟-
گمان می کنم ، هیچ توجه کرده ای که تا کنون بسیاری از افکار تو جامه ی عمل پوشیده اند ؟-
نه توجه نکرده بودم -
دیر نیست ، کمی فکر کن -
خسته ام وقت فکر کردن هم ندارم -
هی ، جامانده ی تاریخ وقت تو به چه می گذرد ؟-
نمی دانم ، هرچه اید خوش اید -
راستی ؟ پس چرا تفکر را خوش نیاید ؟-
نمی دانم ، تو بگو ندای ناجی -
چون نمی دانی -
حال چاره چیست ؟ من که دیگر وقتی ندارم -
ایا هنوز هم فکر می کنی وامانده ی تاریخی ؟-
به گمانم نه -
چرا ؟-
چون من رویا و ارزو دارم پس وامانده ی تاریخ نیستی -
من باید بروم -
کجا ؟-
جایی دیگر ، برای پایان دادن به یک وامانده ی دیگر-
پس من هم من هم می روم -
کجا ؟-
ربودن رویاهای گذشته از چنگال زمان ... -