شعر و قطعات ادبی
مطمئنم كه تا به حال بسیار واژه ی " اشك ها و لبخند ها " رو شنیدید ( مخصوصا این روز ها و به خاطر فوتبال جام ملت های اروپا ) ولی شعر زیر شعری هست كه ما رو به یاد كسانی می اندازه كه از " اشك ها و لبخند ها " نصیبی جز اشك نداشتند.
نمی گردانمت در برج ابریشم
نمی رقصانمت بر صحنه های عاج : -
شب پاییز می لرزد به روی بستر خاكستر سیراب ابر سرد
سحر با لحظه های دیر مانش می كشاند انتظار صبح را در
خویش .
دو كودك بر جلوخان كدامین خانه آیا خواب آتش می كندشان گرم
؟
سه كودك بر كدامین سنگ فرش سرد ؟
صد كودك به نمناك كدامین كوی ؟
*
نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ
نمی لغزانمت بر
خواب های مخمل اندیشه یی ناچیز :-
حباب خنده ئی بی رنگ می تركد به شب گرییدن پاییز اگر در
جویبار
[تنگ ،
و گر عشقی كز و امید با من نیست
درین تاریكی نومید ساید سر به در گاهم –
دو كودك بر جلوخان سرایی خفته اند اكنون
سه كودك بر سریر سنگ فرش سرد و صد كودك به خاك مرده ی مرطوب
.
*
نمی لغزانمت بر مخمل اندیشه یی بی پای
نمی غلتانمت بر بستر نرم خیالی خام :
اگر خواب آور است آهنگ بارانی كه می بارد به بام تو
و گر انگیزه ی عشق است رقص شعله ی آتش به دیوار اتاق من
اگر در جویبار خرد ، می بندد حباب از قطره های سرد
و گر در كوچه می خواند به شوری عابر شبگرد –
دو كودك بر جلو خان كدامین خانه با رویای آتش می كند تن گرم
؟
سه كودك بر كدامین سنگ فرش سرد ؟
صد كودك به نمناك كدامین كوی ؟
*
نمی گردانمت بر پهنه های آرزویی دور
نمی رقصانمت در دودناك عنبر امید :
میان آفتاب و شب بر آورده ست دیواری ز خاكستر سحر هر چند ،
دو كودك بر جلو خان سرایی مرده اند اكنون
سه كودك بر سریر سنگ فرش سرد و صد كودك به خاك مرده ی
مرطوب.
احمد شاملو
از كتاب هوای تازه
چهارشنبه 5/4/1387 - 17:26
شعر و قطعات ادبی
ناگهان
عشق
آفتاب وار
نقاب بر افكند
و بام و در
به صوت تجلی
در آكند ،
شعشعه ی آذرخش وار
فرو كاست
وانسان
بر خاست.
احمد شاملو
از كتاب در آستانه
سه شنبه 4/4/1387 - 15:17
خانواده
قفس
قفس این قفس این قفس . . .
پرنده
در
خواب اش از یاد می برد
من اما در خواب می بینم اش ،
كه خود
به بیداری
نقشی به كمال ام
از
قفس.
احمد شاملو
از كتاب در آستانه
سه شنبه 4/4/1387 - 15:11
ادبی هنری
نه عادلانه نه زیبا بود
جهان
پیش از آن كه ما به صحنه برآییم.
به عدل ِ دست نایافته اندیشیدیم
و زیبایی
در وجود آمد.
احمد شاملو
از كتاب در آستانه
سه شنبه 4/4/1387 - 14:38
ادبی هنری
قناری گفت :- كره ی ما
كره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان ِ چینی.
ماهی ی ِ سرخ سفره ی ِ هفت سین اش به محیطی
تعبیر كرد
كه هر بهار
متبلور می شود.
كركس گفت :- سیاره ی من
سیاره ی بی همتایی كه در آن
مرگ
مائده می آفریند.
كوسه گفت :-زمین
سفره ی بركت خیز ِ اقیانوس ها.
انسان سخنی نگفت
تنها او بود كه جامه به تن داشت
و آستین اش از اشك تر بود.
احمد شاملو
از كتاب در آستانه
سه شنبه 4/4/1387 - 14:3
ادبی هنری
تنها تو
آن موجودیت
مطلقی ،
موجودیت محض ،
چرا كه در غیاب خود ادامه می یابی و غیاب ات
حظور قاطع اعجاز است .
گذارت از آستانه ی نا گریز
فروچكیدن قطره ی قطرانی است در متناهی ی ظلمات :
(( - دریغا
ای كاش ای كاش
قضاوتی
قضاوتی قضاوتی
در كار در كار در كار
می بود ! )) –
شاید اگرت توان شنفتن بود
پژواك آواز فرو چكیدن خود را در تالار خاموش كهكشان
های
بی
خورشید –
چون هُــَّرست آوار دریغ
می شنیدی :
(( - كاش كی كاش كی
داوری داوری داوری
در كار در كار در كار در كار ...))
اما داوری آن سوی در نشسته است ، بی ردای شوم قاضیان.
ذات اش درایت و انصاف
هیأت اش زمان.-
وخاطره ات تا جاودان جاویدان درگذرگاه ادوار داوری
خواهد شد.
بخشی از شعر در آستانه
از كتاب در آستانه
احمد شاملو
سه شنبه 4/4/1387 - 13:48
ادبی هنری
با خوشه های یاس آمده بودی
تایید حضورت
كس را به شانه بر
باری
نمی نهاد.
بلور سر انگشتان ات كه ده هلالك ماه بود
در معرض خورشید از حكایت مردی می گفت
كه صفای مكاشفه بود
و هراس بیشه ی غربت را
هجا هجا
دریافته بود .
احمد شاملو
از كتاب در آستانه
سه شنبه 4/4/1387 - 12:35
ادبی هنری
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری كه كوبه ندارد ،
چرا كه اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر
بی گاه
به در كوفتن ات پاسخی نمی آید .
كوتاه است در ،
پس آن به كه فروتن باشی .
احمد شاملو
بخشی از شعر در آستانه
از كتاب در آستانه
سه شنبه 4/4/1387 - 12:34
خانواده
از نخل برهنه سایبانی مطلب
از مردم این زمانه یاری مطلب
جمعه 31/3/1387 - 15:56
ادبی هنری
"- مرگ را پروای آن نیست
....كه به انگیزه ئی اندیشد . "
.......................اینو یكی می گف
كه سر پیچ خیابون وایساده بود.
"- زندگی را فرصتی آن قَدَر نیست
كه در آئینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لب خنده واشك
یكی را سنجیده گزین كند."
..............اینو یكی می گف
..............كه سر سه راهی وایساده بود .
" – عشق را مجالی نیست
.....حتی آن قدر كه بگوید
.....برای چه دوست ات دارد ."
..................والا ّهِه این ام یكی دیگه می گف :
..................سرو لرزونی كه
......................................راست
................وسطِ چار راهِ هر وَر باد
................وایساده بود .
احمد شاملو
16 اردیبهشت 1367
از كتاب مدایح بی صله
جمعه 31/3/1387 - 15:52